2010/08/31

کودکان ایندیگو و کریستال-1

Posted in کودکان ایندیگو و کریستال at 9:40 ب.ظ. توسط ::: ابدیت در اوست :::

.

کودکان و بزرگسالان ایندیگو (INDIGO) و کریستال (CRYSTAL) چه کسانی هستند؟

اصطلاح "کودک ایندیگو" توسط نانسی آن تیپ (Nancy Ann Tappe) در دهه ی 1970 مطرح شد. او یک فراروانشناس و به گفته ی خود سایکیک و دارای جابجایی حسی (synesthete) است. در سال 1982 کتابی را تحت عنوان "Understanding Your Life Through Color" منتشر کرد که این اصطلاح را توصیف می کرد. او نخستین کسی بود که در اواسط دهه ی 1960 متوجه شد بسیاری از کودکان، با هاله ای مرکب از رنگهای "نیلی" (ایندیگو) و بنفش متولد می شوند.

Indigo

این ایده بعدها در سال 1998 با انتشار کتاب "کودکان نیلگون: بچه هایی جدید از راه رسیده اند" (The Indigo Children: The New Kids Have Arrived) نوشته ی لی کارول (Lee Carroll) و همسرش جین توبر (Jan Tober) رواج پیدا کرد. لی کارول ادعا می کند که این مفهوم را از طریق گفتگوهایی که با موجودی روحانی به نام "کریون" (Kryon) داشته، آموخته است.

به گفته ی آنها، کودک نیلگون، پسر یا دختری است که یک مجموعه ویژگی های روانشناختی جدید و غیرمعمول را بروز می دهد، یک الگوی رفتاری که عمدتاً پیش از این مستند نشده است.

کودکان نیلگون، از 100 سال پیش بر روی زمین تناسخ یافته اند. اولین نیلی ها، پیشگامان و راهنمایان بودند. بعد از جنگ جهانی دوم، تعداد بسیاری از آنها متولد شدند که بزرگسالان نیلگون امروز هستند. از آن جایی که در دهه ی 1970، موج عظیمی از نیلی ها به دنیا آمدند، اکنون یک نسل کامل از نیلی ها داریم همراه با افزایش توانایی ها و پیچیدگی ترکیب تکنولوژی با خلاقیت.

کودکان بلورین (کریستال) از حدود سال 2000 شروع به ظهور کردند، برخی نیز معتقدند کمی زودتر از این بوده است. آنها کودکانی بسیار توانمند هستند که هدف اصلیشان انتقال ما به مرحله ی بعدی تکامل و آشنایی ما با قدرت و  نیروی لایزال الهی است. آنها به صورت یک آگاهی و هشیاری جمعی عمل می کنند تا فردی، و بر اساس "قانون یگانگی" یا وحدت آگاهی زندگی می کنند. آنان بر روی این سیاره، نیروی قدرتمندی از عشق و صلح هستند.

بزرگسالان نیلگون و بلورین از دو گروه تشکیل شده اند. گروه نخست آنهایی هستند که به شکل کودکان نیلی به دنیا آمده اند و اکنون در حال انتقال به بلورین هستند. بدین معنی که آنها دستخوش یک دگرگونی معنوی و فیزیکی می شوند که آگاهی "مسیحا" یا "بلورین" را در آنها بیدار می کند و به عنوان بخشی از موج تغییر رو به تکامل، آنان را با کودکان بلوری پیوند می دهد. گروه دوم افرادی را شامل می شود که بدون این خصیصه ها به دنیا آمده اند اما، یا آنها را کسب کرده اند و یا با سخت کوشی و پیگیری مستمر مسیر روحانی، در مسیر فرا گرفتن آنها هستند. این به معنای آن است که همگی ما این توانایی بالقوه را داریم که جزئی از این گروه نوظهور باشیم. پدیده ی نیلی/بلوری، قدم بعدی در مسیر تکامل ما به عنوان گونه های انسانی است. آنها اینجا هستند تا راه را به ما نشان دهند.

 

منشأ این اسامی

لغات "نیلگون" و "بلورین" به این خاطر به این دو نسل داده شده است که به درستی رنگهای هاله و الگوهای انرژی آنها را توصیف می کند. کودکان نیلی، آبی نیلی زیادی در هاله شان دارند. این رنگ متعلق به "چاکرای چشم سوم" است، مرکز انرژی درون سر که بین دو ابرو قرار دارد. این چاکرا، بر روشن بینی یا توانایی دیدن انرژی، اشباح و ارواح نظارت دارد. بسیاری از کودکان نیلی، روشن بین هستند.
کودکان بلوری، هاله هایی رنگارنگ با چندین طیف رنگ دارند. این نسل همچنین، شیفته ی کریستالها و جواهرات هستند.

به عقیده ی نانسی تیپ، در حالیکه بنفش رنگ ها، کامپیوتر را به جهان عرضه کردند، این نیلی ها بودند که شبکه های اجتماعی مانند مای اسپیس، فیس بوک، توئیتر و سایر فضاهای تعاملات اجتماعی را به وجود آوردند که این امکان را به آنها می دهد که پیوسته با یکدیگر در تماس باشند. 95% از کودکانی که طی 40 سال اخیر متولد شده اند ایندیگو هستند و طی صد سال آینده، همه ایندیگو خواهند بود. او از اواخر دهه ی 1960 و اوایل دهه ی 1970 که ایندیگوها را شناسایی کرد، 4 تیپ شخصیتی آنها را مشخص کرده است. انسان گراها به طور چشمگیری افزون تر از سایر دسته ها و کارگشاها در حال حاضر بسیار بسیار کم هستند.

.

1- انسان گرا  (Humanist)

انسان گراها، بینش های نوینی را وارد روابط انسانی و نژاد بشر می کنند. آنها افرادی هستند که می توانند با هر کسی درباره ی هر چیزی صحبت کنند. مردم، منبع قدرت آنها هستند. از نظر جسمانی فعالند، در برقراری ارتباط بسیار خوب و غیر رسمی و خودمانی هستند. وقتی با افرادی که دوست دارند باشند، می درخشند. پاک نهاد و شوخ طبع هستند. دوست دارند سر به سر دیگران بگذارند.

ویژگی ها :
- مهربان و دوست داشتنی
- سر به سر دیگران گذاشتن
- گروه همسال برای آنها، زندگی آنهاست.
- مدت زمان توجه شان کم است.
- فعالیت جسمی مداوم
- صاف و ساده- کارشان را جلوی چشم عموم انجام می دهند.
- ترجیح انگیزه ناگهانی به رفتارهای عادتی
- موسیقی، درمان آنهاست.

.

2- هنرمند (Artist)

هنرمندان در تمامی عرصه ها، شکل های هنری را وارد می کنند نه فقط در هنرهای زیبا. در هر زمینه ای که متمرکز شوند، نگاره ی جدیدی را خلق می کنند. باید به سمت هنرهای نمایشی سوق داده شوند، و نیازی به آموزش در آن زمینه نخواهند داشت، با شهود خود در می یابند. فقط نیاز به نظم در تکنیک دارند تا آن را تکمیل کنند. هنرمندان، حس نیرومندی از استحقاق داشته و دوست دارند نمایشی و پرشور باشند. هنرمندان ایندیگو، به شدت خلاق و سخت کوش هستند تا زمانیکه مورد توجه باشند. آنها دیرپسند، مشکل پسند و دیرخشنود هستند.

ویژگی ها :

- نمایشی
- خبرچینی خواهر و برادرهایشان را می کنند.
- دوست دارند طبق آخرین مد لباس بپوشند.
- به برچسب قیمت هیچ توجهی ندارند.
- چیزهای گرانقیمت را دوست دارند.
- هنگام نمایش، می درخشند.
- نسبت به موقعیت اجتماعی شان آسیب پذیرند.
- کنار آمدن با آنها در مدرسه بسیار مشکل است چون فکر می کنند اشتباهی مرتکب نمی شوند.
- بهانه گیر و نازک نارنجی

 

3- اندیشه گرا (Conceptualist)

اندیشه گرا ها افرادی برون افکن هستند. وظیفه ی آنها این است که مفاهیمی نو در زمینه های تکنولوژی، طرح و نقشه، و فرآیندهای مکانیکی ارائه دهند. ممکن است مهندس، معمار، برنامه نویس کامپیوتر یا طراح شوند.

آنها در پروسه های کامپیوتری، هوش سرشاری دارند. اما وجه تمایز اندیشه گراها با دیگران این است که آنها بسیار کمتر اجتماعی هستند. اگر افراد در پروژه های آنها بگنجند، عالی است. اگر نه، گوشه گیرند. آنها ارتش و روال های استحکام بخش را دوست دارند و در کارشان، روشمند و منظم هستند. قادرند ساعت های طولانی و سخت کار کنند- برای پروژه شان. تحمل وقفه و مزاحمت را ندارند. برخلاف انسان گراها، به ندرت بیش فعالند. بیشتر اهل تبانی و اندیشه ی سیاسی هستند. مردم برای آنها ابزارند. اگر قابل استفاده نباشند، کنار می روند.

 

4- کارگشا (Catalyst)

کارگشاها، پارادایم ها و نگاره های نو، فلسفه ها و مذاهب جدید را ارائه می کنند. آنها کوچکترین گروه ایندیگوها هستند. دارای اندامی بزرگ و سنگین بوده و نسبت به بدن انسان و چگونگی کارکرد آن به شدت کنجکاوند.

ممکن است به نظر بسیار بی اعتنا برسند و اغلب فضایی سرشار از برتری و چیرگی را موجب می شوند. مردم معمولاً آنها را عجیب و غریب و نامتعارف می دانند. اغلب سهل گیرند اما ممکن است دچار جنون ناگهانی شوند. متفکرانی آرمانی بوده و اغلب چیزهایی را مفهوم پردازی می کنند که در آینده ای دور به وقوع خواهند پیوست. در حال حاضر آنها در انتظار به سر می برند تا زمانیکه جهان دریابد حق با آنهاست.

ممکن است در ارتباط با خواهر و برادرهایشان مشکل داشته باشند. می توانند در کلاس درس اخلال گر باشند چون جریان های فکری آنها بسیار متفاوت از وضع معمول است. اغلب سر و صدایی عجیب و خاص ایجاد می کنند.

ادامه دارد…

.

2010/08/20

آب مقدس (Sacred Water)

Posted in :: مقالات ::, آب مقدس, درونوالو ملچیزدک at 12:39 ب.ظ. توسط ::: ابدیت در اوست :::

.

سخنرانی درونوالو ملشیزدک – سال  1999

.

“کشف یک نوع آب جدید”

 

در حدود ده سال پیش در ترکیه، گروه کوچکی از استادان بسیار مسن صوفی بودند که ذکرهای (Zikhr) نیرومندی زمزمه می کردند. آنها آرام و بی صدا هستند و هیچ کس در مورد آنها چیزی نمی داند. آنها چیزی را خلق کرده اند که انسان هرگز ندیده است.
یکی از مردان این گروه، پا پیش گذاشت. او نیز یک استاد صوفی است و 78 سال سن دارد. او حدوداً 40 ساله به نظر میرسد و همینطور هم احساس می کند. شما هرگز نمی توانید بفهمید که او مسن تر است. او  مقداری آب به دنیا اهدا کرد. آبی که بشر هرگز ندیده است. او گفت :"این برای شفای دنیاست". این آب به نظر زنده و خدا آگاه می رسد و اثرات متفاوتی بر چیزهای مختلف دارد.
تحقیقات شروع شد و دریافتند که هر گاه این آب را به یک دریاچه یا رودخانه ی آلوده اضافه می کنند، به سرعت طی معمولاً 3 یا 4 روز، تمامی دریاچه کاملاً از آلودگی پاک می شود، مانند 1000 سال پیشش می شود. حتی رسوبات و هر چیز درون آن. در یکی از آلوده ترین خلیج های دنیا که تاریک و پر از حبابهای کثیف است، این آب را استفاده کردند. طی چند روز، خلیج کاملاً پاک و تمیز شد.

من در واشنگتن دی سی، در یک اتاق کوچک سری با نیروی زمینی، نیروی هوایی، ارتش، سازمان سی.آی.ای و اف.بی.آی… حدود 15 فیزیکدان و شیمیدان بسیار بسیار سطح بالا از سازمانهای فوق حرفه ای، نشستی داشتم. باید در مورد آنچه می گویم مراقب باشم. آنها به من اجازه داده اند اینها را بگویم.
ابتدا آنها دو محفظه ی بزرگ از آب آلوده را آوردند. یک از آنها بویی شبیه فاضلاب داشت. قهوه ای و تهوع آور بود و آنها از آن آب در آن ظرف ریختند. دومین ظرف حاوی آب آلوده ای زرد مایل به قهوه ای بود که بویی شبیه بنزین و نفت داشت و مشخص بود مواد شیمیایی درونش هست. سپس آقای Ihan Doyuk حدود یک قاشق چایخوری از آن آب را برداشت و در ظرف آب آلوده ریخت و گفت که این اندازه، بیشتر از آن چیزی است که نیاز است اما برای سرعت کار میزان بیشتری برمی دارد. بعد به آرامی، طی دو ساعت، هر دو ظرف آب را تماشا کردیم، آلودگی، آرام آرام به سمت کف ظرف رفت. آنچه در بالا ماند، پاک ترین و شفاف ترین آبی بود که بتوانید تصور کنید و دیگر هیچ چیز نبود، حتی رسوب و چیزهای دیگر. این واقعی واقعی است.
سپس او، یک ماهی گلدفیش را درون آن انداخت تا اطراف آب شنا کند، اگر آلودگی یا مواد شیمیایی در آب بود ماهی می مرد. و بعد از سه ساعت، آن ماهی کوچک هنوز در حال شنا کردن بود.
جالب اینجاست… مدیر این پروژه روز بعد به من تلفن زد و گفت :" باور نخواهی کرد. آنها ماهی را از آب بیرون آورده و به آکواریوم برگرداندند و وقتی صبح روز بعد آمدند، تمام آکواریوم تمیز شده بود".

آنها یک قوطی روغن موتور خالص را خالی کرده و درونش را با یک روغن دیگر مثل آن پر کردند، حدود 3 یا 4 قطره از آب درونش ریخته و تکان دادند. بلافاصله، طی 3 ثانیه، دیگر روغن موتوری وجود نداشت. در عوض، پروتئین و اسیدهای آمینه وجود داشتند.
برخی از دانشمندان محیط زیست در آن جلسه گفتند که اگر معجزه ای مثل این به وجود نمی آمد، زمین طی 3 سال آتی، در نتیجه ی آلودگی، مرده و بی حاصل می شد.

 

آب فرا-یونیزه شده (Super-ionized)

این آب کاربردهای بسیاری داشته و آب فرا-یونیزه شده (Super-ionized) نام دارد. آب فرا-یونیزه شده آبی است که 3 الکترون اضافی در مدارهای بیرونی دارد. تمامی دانشمندان و فیزیکدانان و شیمیدانهای دنیا طی چند سال پیش، به تحقیقات روی آن ادامه دادند و آن را مخفی نگه داشتند. هیچ یک از آنان با تمامی مدارک تحصیلی و غیره شان نمی توانند توضیح دهند که چطور این اتفاق می افتد.
جدای از یک سری چیزهایی که من نمی توانم به شما بگویم، به نظر می رسد این آب، هشیار و زنده است و از کاری که انجام می دهد آگاه است! چون این آب، شروع به یک واکنش شیمیایی می کند و یک کاری انجام می دهد، و بعد در ترکیبی از همان نوع، به واکنش دیگری می پردازد و کار دیگری انجام می دهد که تنها در صورت داشتن هشیاری و آگاهی قابل انجام است. خود صوفی ها، زمانیکه در موردش صبت می کنند نمی گویند " آب"، بلکه می گویند "او" که نشاندهنده ی ذات هشیار درون آب است.

اگر سیم یک لامپ معمولی را بریده و سر آن دو سیم را در آب که عایق است فرو کنید، هیچ اتفاقی نمی افتد. اما اگر سیمها را درون آب فرا- یونیزه شده فرو کنید، لامپ روشن می شود. هیچ کس پیش از این، چنین چیزی ندیده است. طبق تمام دانسته های ما، این غیرممکن است. یک جریان الکتریکی در این آب وجود دارد که آنها تحت عنوان الکترونهای مایع توصیفش می کنند. این هدیه ای است از طرف آموزگاران و استادان صوفی به این دنیا. اگر شما فقط می توانستید آنچه من می دانم را بدانید، اگر می توانستید آنچه من دیده ام ببینید.

تأثیر در زمین و خاک

این آب تنها در آب کار نمی کند بلکه بر زمین و خاک نیز اثر می گذارد. در آشغالدانی ها و خاکروبه های شهرها، از این آب اسپری کردند و بلافاصله همه چیز دگرگون شد. تمامی هیدروکربنات های آنجا تبدیل به کود و مواد آلی موجود در طبیعت و فاقد هر گونه مواد شیمیایی شدند با اینکه در اصل مواد شیمیایی بودند.
تمامی بوی موجود در آشغالدانی از بین رفت و تبدیل به بویی شبیه بوی گل رز شد. آنها نشان دادند که در این مکانها که این همه مواد سمی و چیزهای دیگر انباشته شده اند، گیاهان و سبزیجات از درون آن سموم شروع به رشد کردند. همه ی اینها واقعی واقعی است. شوخی نیست. تصور اینکه همچین چیزی بتواند در زمین به وجود آید مشکل است اما این چیزی است که حقیقتاً اتفاق می افتد.

بسیاری اثرات جانبی دیگر

اثرات جانبی بسیار بسیار زیادی که فوق العاده مثبت هستند وجود دارد که بسیاری از آنها را اجازه ندارم به شما بگویم. این آب کارهایی می کند که آب معمولی نمی تواند و بارها و بارها در مقابل چشم آنها تکرار شده اند. این آب می تواند تأثیری روی ما بگذارد که در حال حاضر قادر به تصورش نیستیم.
یکی از این اثرات، روی آتش سوزی های جنگلها یا آتش های نفتی و یا هر گونه حریق دیگری به ویژه بنزین و نفت است که تقریباً خاموش کردنشان غیرممکن است. این آب، حریق های ناشی از مواد شیمیایی و پتروشیمی و آتش سوزی های گاز متان را که در محل های زباله دانی به وجود می آیند و پیش از این موفق به مهار آن نمی شدند، خاموش می کند و بعد آن نیز آتش دوباره روشن نمی شود.
در آتش سوزی های جنگلها نیز اثر یکسانی دارد. وقتی این آب با آتش تماس پیدا می کند، فوراً آن را خاموش می کند و دیگر نمی توانید آن را روشن کنید. چون بنزین را تبدیل به چیز دیگری می کند که قابل اشتعال نیست.
اگر روی درختان زنده اسپری شود که برای آنها بسیار مفید است، آن درختان تا ساعتها بعد از آن نمی سوزند. این تنها یکی از اثرات جانبی این آب است.

می توانید آن در یک خلیج کوچک بریزید، طی 4 روز قادرید تا 60 فوتی درون آب را ببینید و طی دو ماه، به رسوبات کف آن رسیده و آنها را تبدیل به پروتئین و اسید آمینه می کند.

آب با روغن مخلوط نمی شود ولی این آب، بلافاصله با روغن مخلوط  می شود.

در حال حاضر، روسیه و 8 کشور بزرگ دیگر دنیا در حال انجام تحقیقات گسترده ای بر روی آن هستند. آنها مخفیانه از این آب در دریاچه ها و رودخانه های آلوده می ریزند و درست در مقابل چشمانشان پاک می شود. 

چندی از مؤسسات در دنیا نمی خواهند ببینند که این اتفاق در حال روی دادن است. بیشتر از همه شرکتهای مربوط به نفت و نمی توانم به شما بگویم چرا. نام شرکتی که در ترکیه در حال انجام آزمایشات و تولید است، Perfect Science است و نام مؤسس آن Ihan Doyuk می باشد. او در حقیقت یک دانشمند نیست بلکه یک صوفی است. او اکنون در حال همکاری با دولتها و در تلاش است تا این آب را به جهان ارائه کند. این شرکت طی یک پروژه ی 48 میلیون دلاری به تولید 100000 تن از این آب پرداخته است.

چیزی جدید روی زمین به وجود آمده است و من فکر میکنم بسیار اهمیت دارد. پیشگویی سرخپوستان هوپی می گوید که درست قبل از آنکه به سطح بعدی برویم، به دنیای پنجم از نظر آنها، بعد چهارم از نظر ما، چطور تمامی دنیا پاک و تمیز می شود همانطور که هزاران هزار سال پیش بود. اقیانوس ها، رودخانه ها، آسمانها، همه چیز.

 

 سؤال : آیا برای ماشین قابل استفاده است؟
-  نمی توانم پاسخ دهم. احتمالاً بیشتر سؤالاتی که از من خواهید پرسید را باید پاسخ یکسانی بدهم. آنها واقعاً من را محدود کرده اند چون این شبیه یک معجزه است… هر چیزی که در تماس با آن قرار می گیرد تبدیل به چیزی مثبت می شود، چیزی مثبت برای دنیا خلق می کند.

سؤال : می شود آن را خرید؟
- هنوز برای فروش نیست اما شاید یک روزی باشد. در حال حاضر، در سطح دولتی است و تصمیم با دولتهاست که بیرون بیاید یا نه. ما داریم به استرالیا می رویم تا بندر سیدنی را تمیز کنیم.

سؤال : با بدن انسان چه می کند؟
- نمی توانم بگویم. اما شاید جالب ترین مورد از بین چیزهای دیگر همین موضوع باشد.

سؤال : آیا برای فضولات هسته ای کاربرد دارد؟
- بله. به نظر می رسد با همه چیز کاری انجام می دهد. روی یک سری از مسائل آزمایش نشده و در موردش مطمئن نیستند.

.

2010/08/19

درونوالو ملچیزدک (Drunvalo Melchizedek)

Posted in :: نویسندگان و کتابها ::, درونوالو ملچیزدک at 1:56 ب.ظ. توسط ::: ابدیت در اوست :::

.

Drunvalo Melchizedek

درونوالو ملچیزدک (Drunvalo Melchizedek) (که با نام Bernard Perona در سال 1941 به دنیا آمد) یک نویسنده و معلم معنوی است که در سدونا، آریزونا زندگی می کند. او  بعد از مطالعه در زمینه ی نشان آلفا و امگا Melchizedek در ونکور کانادا، نام درونوالو ملچیزدک را اتخاذ کرد.

»» از زبان خودش

من در رشته ی اصلی فیزیک و رشته ی فرعی ریاضیات در دانشگاه کالیفورنیا در برکلی تحصیل کردم. فقط یک ترم دیگر داشتم تا فارق التحصیل شوم. تصمیمم را گرفتم که مدرک نمی خواهم چون چیزی در مورد خود فیزیکدانها کشف کردم که من را از وارد شدن به علمی که متوجه شدم اصلاً علم نبود، منحرف کرد و این خودش یک کتاب می شود. بعد من به سمت دیگر مغزم تغییر مسیر دادم و شروع به تحصیل در هنرهای زیبا کردم. مشاوران من فکر کردند که عقلم را از دست داده ام. طی اتفاقاتی که آن روزها افتاد، بدون گذراندن ترم آخر، مدرک لیسانسم را دادند.

سفر به كانادا

مدركم را در سال 1970 گرفتم و بعد از پشت سر گذاشتن ویتنام و دیدن وقایعی كه در كشورم در حال وقوع بود بالاخره به خود گفتم تا همین جا كافی است. نمی دانم چند سال قرار است زندگی کنم یا چه اتفاقی خواهد افتاد. با این حال می خواهم شاد باشم و كارهایی را انجام دهم كه همیشه آرزوی انجامشان را داشتم. تصمیم گرفتم از همه چیز دور شوم و همانطور که همیشه می خواستم، بروم در كوهستان زندگی كنم.
بنابراین آمریكا را ترك كرده و به كانادا رفتم و این در حالی بود كه نمی دانستم سال بعد، ده ها هزار نفر از مخالفان جنگ در ویتنام مرا دنبال خواهند كرد.
با خانمی به نام رنی ازدواج كردم و هر دو به جایی دوردست رفتیم و خانه ی کوچکی در دریاچه ای به نام كوتنی پیدا کردیم. ما كیلومترها از هر چیزی دور بودیم. باید 4 مایل از نزدیكترین جاده، پیاده می رفتیم تا به خانه برسیم. واقعاً تنها و منزوی بودیم. زندگیم را دقیقاً آنطوری ادامه دادم که همیشه می خواستم. من همیشه می خواستم بدانم كه آیا می توانم بدون هیچ چیز زندگی كنم؟ پس امتحان کردم.
در ابتدا كمی می ترسیدم اما با گذشت زمان شرایط آسانتر شد و خیلی زود در این نوع زندگی طبیعی، ماهر شدم. یک زندگی عالی و کامل، بدون داشتن تقریباً هیچ پولی. بعد از مدتی فهمیدم كه این زندگی بسیار آسانتر از داشتن یك شغل در شهر است. فقط لازم بود سه ساعت در روز سخت كار كنم و بقیه روز را آزاد بودم. می توانستم ساز بزنم و بدوم و اوقات خوشی را بگذرانم. روزی 10 ساعت با دوستانی كه كیلومترها راه را تا آنجا می آمدند به نواختن موسیقی می پرداختم. پس از آن، مکان ما شهرتی پیدا کرد. حدود یازده نفر در روز می آمدند تا ساز بزنند. خیلی لذت می بردیم. در آن زمان چیزی درباره خودم کشف کردم. چون كودك درونم آزاد شده بود و با این رها شدن، اتفاقی برایم افتاد كه عاملی شد برای رسیدن به این زندگی که امروز دارم.

دو فرشته و محلی كه مرا هدایت كردند

زمانی كه در ونكوور كانادا بودیم، همسرم و من تصمیم گرفتیم اطلاعاتی درباره مدیتیشن بدست آوریم. به كمك یك معلم هندی كه در همان محل زندگی می كرد شروع به یادگیری كردیم. من و همسرم با جدیت بسیار مایل به درك مدیتیشن بودیم. حتی رداهای سفید ابریشمی و کلاه دار دوخته بودیم و کاملاً در این راه جدی بودیم.
سرانجام یك روز بعد از 4 یا 5 ماه تمرین مدیتیشن، 2 فرشته قد بلند كه در حدود 10 فوت قد داشتند در اتاق ما ظاهر شدند. یكی از آنها سبز و دیگری ارغوانی رنگ بود. می توانستیم از داخل بدن شفاف آنها آن سو را ببینیم اما آنها واقعاً آنجا بودند. ما انتظار وقوع چنین چیزی را نداشتیم. فقط روشی را كه استاد هندیمان به ما گفته بود دنبال می كردیم. فكر می كنم خودش هم كاملاً متوجه نشده بود چون سؤالات بسیاری از ما می كرد و با این حال انگار درک نمی کرد. از آن لحظه به بعد، زندگیم دیگر هرگز مانند گذشته و حتی شبیه به آن هم نبود.
اولین كلماتی كه فرشتگان به ما گفتند این بود: “ما، شما هستیم” نمی دانستم این جمله چه معنایی دارد. پرسیدم: شما، ما هستید؟ سپس آنها به آرامی شروع به آموزش من درباره خودم و جهان و ماهیت آگاهی کردند. در نهایت قلب من به روی آنها كاملاً گشوده شد. توانستم عشق عظیمی را از طرف آنها احساس كنم كه كاملاً زندگی مرا دگرگون کرد. طی سالیان متمادی، آنها مرا به سوی 70 معلم مختلف راهنمایی كردند. آنها آدرس و شماره تلفن معلمی كه باید ملاقات می كردم را به من می گفتند. حتی به من می گفتند كه باید اول به آنها تلفن بزنم یا مستقیماً جلوی در منزلشان بروم و من هم همان کار را می كردم. همیشه شخص انتخاب شده بسیار درست بود. سپس به من اطلاع داده می شد که مدت مشخصی را با آن شخص بگذرانم.
بعضی مواقع درست در میانه ی تدریس فرشته ها می گفتند :"بسیار خوب. کارت تمام شد. محل را ترك كن". به یاد می آورم زمانی مرا به سوی رام داس فرستادند. در حدود سه روز در خانه ی آن شخص ماندم، متعجب از اینكه باید آنجا چه كاری انجام دهم. سپس یك روز به طرف او رفتم و خواستم شانه ی او را لمس كنم تا چیزی به او بگویم ناگهان آنچنان شوكی به من وارد شد كه عملاً من را به زمین کوبید. فرشتگان گفتند: "همین بود. حالا می توانی بروی." و من اطاعت كردم. بعدها من و رام با هم دوست شدیم ولی تمام چیزی كه قرار بود از او یاد بگیرم فقط همان لحظه بود.
تعلیمات نیم كارولی بابا ،مربی رام داس، برای من بسیار با اهمیت هستند. اعتقاد او این بود كه "بهترین شكل برای مشاهده خداوند، مشاهده او در هر شكلی است." همچنین تحت تأثیر کارهای یوگاناندا قرار گرفتم و وجود او را گرامی می دانم. بعدها درباره ی سری یوكتشوار  و كارهایش صحبت خواهیم كرد. من تقریباً تمامی مذاهب اصلی را با عزمی راسخ فرا گرفتم. در مقابل مذهب سیك ها مقاومت کردم زیرا اعتقاد ندارم نیازی به فنون رزمی وجود داشته باشد. ولی تقریباً در تمامی مذاهب دیگر از قبیل اسلام، یهود، مسیحیت، هندو، بودیسم تبتی، مطالعه و تمرین داشته ام. عمیقاً در زمینه ی تائوئیسم و صوفی گری مطالعه كرده ام و 11 سال را به صوفی گری گذراندم. اما از بین تمامی آنها، قدرتمندترین استادان برای من، سرخپوستان آمریكا بوده اند. سرخ پوستان بودند كه راه ورودم را به رشد معنوی گشودند. آنها تاثیر بسیاری در زندگی من داشته اند.
تمامی مذاهب دنیا از یك واقعیت سخن می گویند. آنها كلمات، ایده ها و نقطه نظرات متفاوتی دارند ولی در واقعیت فقط یك حقیقت وجود دارد و فقط یك روح است که در سراسر زندگی جریان دارد. ممكن است روشهای متفاوتی برای رسیدن به این سطح وجود داشته باشد ولی فقط یك چیز است كه واقعی است و زمانی که به آنجا برسید، آن را در می یابید. به هر نامی كه می خواهید آن را صدا كنید – می توانید اسامی مختلفی به آن بدهید – زیرا در هر حال همه ی آنها یكی هستند.

 

»» کتابها

1- راز دیرین گل حیات (The Ancient Secret of the Flower of Life) – جلد 1 و 2

2- زندگی در درون قلب (Living in the Heart)

3- ماری از جنس نور (The Serpent of Light)

.

»» منابع

- drunvalo.net

- en.wikipedia.org/wiki/Drunvalo_Melchizedek

.

2010/08/14

*

Posted in خرد سرخپوستان at 11:05 ق.ظ. توسط ::: ابدیت در اوست :::

.

The road less traveled

.

,There is a road in the hearts of all of us

hidden and seldom traveled, which

.leads to an unknown, secret place

 

جاده ای در قلب تمامی ماست، پنهان و کم گذر، که

به مکانی ناشناخته و مرموز می رسد.

“ Chief Luther Standing Bear “

.

2010/08/13

فرزانه گوشه نشین (راهب)

Posted in :: نویسندگان و کتابها ::, فرزانه گوشه نشین, لوبسانگ رامپا, دانلود کتاب at 8:19 ق.ظ. توسط ::: ابدیت در اوست :::

.

Hermit

لوبسانگ رامپا در کتاب “راهب” که با نام "فرزانه ی گوشه نشین" در ایران چاپ شده است، داستان راهب پیری را تعریف می کند که در جوانی توسط نیروهای چینی اسیر و شکنجه و نابینا شده بود. پس از این حوادث، افرادی که خود را "باغبانان کره ی زمین" معرفی می کنند، او را به یک سفینه ی فضایی می برند. اطلاعاتی راجع به گذشته ی زمین و خطر انفجار هسته ای در سالهای آتی زمین به او داده می شود تا آنها را به فردی (رامپا) که در اواخر عمرش نزد او می رود منتقل کند تا او نیز جهانیان را مطلع سازد.

مطالبی چون :

- دیدار از سیاره ای که دو خورشید به رنگ آبی و نارنجی دارد. آنجا نوعی مرکز علمی و فرهنگی و بزرگترین مرکز دنیاست ! …
- دیدار از رصدخانه ای در فضا که آنها به کمک آن، از دورترین سیارات مراقبت و محافظت کرده و قادرند بفهمند کدام دنیا یا سرزمین در حال تدارک دیدن جنگ است.
- ملاقات نه مرد خردمند که داناترین مردانی هستند که طی قرون متمادی، عمرشان را وقف خیر و صلاح دیگران کرده اند.
- دیدار از سیاره ای که ارواحی بالدار و بسیار ظریف در باغی زیبا پرواز می کردند. آنها دارای هوش بسیار زیادی هستند.
- جزئیات نحوه ی شکل گیری و آماده شده زمین برای حضور موجودات زنده… عصر یخبندان و حیوانات عظیم الجثه ی اولیه… نخستین گونه ی انسانها با پوستی ارغوانی رنگ… قاره آتلانتیس… زئوس، آپولون، آفرودیت… خدایان کوه المپ… به وجود آمدن نژاد ژاپنی توسط ایزاناگی و ایزانامی و …
- موسی، محمد، گوتاما (بودا)، کنفوسیوس

و … در این کتاب مطرح می شوند.

فایل زیر، خلاصه ای از مهمترین مطالب این کتاب است. قسمتهایی از متن که داخل {{ }} قرار گرفته اند، بخشهایی هستند که در ترجمه ی فارسی کتاب حذف شده اند و از نسخه ی انگلیسی کتاب ترجمه کرده ام.

 

 :: لینک دانلود 1 (حجم 1.95 MB) ::

 ::لینک دانلود 2 ::

.

2010/08/12

آن روح قصد دارد با تمامی انسان های روی سیاره ی زمین پیوند یابد.

Posted in تجربه نزدیک مرگ at 1:23 ب.ظ. توسط ::: ابدیت در اوست :::

 

.

"Israel"

اولین برخورد من با فرشته ها، در نیمه ی تابستان 1961، وقتی 13 و نیم ساله بودم طی تجربه ی نزدیک مرگم در یک استخر عمومی در اسرائیل اتفاق افتاد. در حدود یک سال و نیم بعد، در دسامبر 1962، سفرهای ارادی خروج از کالبدم را آغاز کردم. از آنجایی که متعلق به خانواده ای با پس زمینه ی علمی و غیرمعتقد به خدا و دانش آموز یک مدرسه ی شبانه روزی نیروی دریای با انضباط سخت نظامی بودم که بعدها به عنوان یک سرباز خدمت کردم و بعد آن، افسر نیروی دفاع اسرائیل و همینطور مافوق افسر نیروی دریایی در ناوگان بازرگانی بودم، برای سال ها جرأت این را نداشتم که ارتباطات خروج از کالبدم را آشکار کنم.
این اتفاقات در یک روز داغ تابستان در استخر عمومی شنا که متعلق به عمویم بود، شروع شد. بلیط مجانی داشتم، به همین خاطر یکی از خوشبخت ترین بچه هایی بودم که تقریباً هر روز در تابستان گرم و مرطوب اسرائیل، آنجا می رفتم. از آنجایی که نوجوانی فعال و شناگر و شیرجه زن خوبی بودم، با یک شیرجه زن حرفه ای شرط بسته بودم که می توانم با یک نفس، سه بار عرض استخر ( حدود 83 یارد ) را زیر آب شنا کنم. شرط هم سر یک جفت کفش غواصی بود. من بردم… ولی نه قبل از آنکه به لحاظ کلینیکی مرده اعلام شوم.
به یاد دارم که چطور در آن درگیری دردناک زیر آب، ناگهان برنده شدن برایم بی اهمیت شده بود. فقط امیدوار بودم تا پایان استخر شنا کنم، اما کم کم، کاملاً بی تفاوت شدم. وقتی به آرامی به شنا کردن ادامه می دادم، احساس می کردم دارم خواب می بینم یا حداقل وارد خوابی ناهشیارانه، عمیق و عجیب می شدم. بعد ناگهان، چیز شگفت انگیزی اتفاق افتاد. بسیار هوشیار شدم و جان تازه ای پیدا کردم. احساس می کردم با سرعت زیادی، به بالا کشیده می شوم. مات و مبهوت شده بودم. همه ی اینها به سرعت اتفاق افتاد. احساس می کردم با سرعتی فوق العاده در یک لوله ی بلند و تاریک و در عین حال نرم و امن، به سمت بالا پرواز می کنم. در انتهای لوله می توانستم نوری درخشان را ببینم. بعد، دیدم خارج آن، در هوا هستم، اما در جایی بی نظیر. در واقع، 20 فوت بالای استخر شنا شناور بودم. نمی ترسیدم که بیفتم، و اصلاً نمی توانستم وزنم را احساس کنم. با وجود آنکه روز گرم و مرطوبی بود، احساس متفاوتی داشتم، بسیار دلپذیر بود. همه چیز درخشان و لطیف بود. می توانستم افق را به وضوح ببینم، مثل اینکه پرده ها بالا رفته اند. دیدم بدنم روی لبه ی استخر افتاده بود و افراد زیادی از هر طرف می آمدند، یک نجات غریق که زن بود شروع به دادن تنفس مصنوعی به من کرد. ناگهان توانستم افکار و احساسات آنها را بشنوم.
من با خوشحالی فریاد زدم :" هی بچه ها، اتفاقی برای من نیفتاده است."ولی هیچ کس به من نگاه نکرد.
چند ثانیه بعد، متوجه ی موجودی بسیار بزرگ و نیرومند شدم که کنار من شناور بود. حدود 9 یا 10 فوت قد داشت. می توانستم تشعشع عظیم و پر قدرت انرژی او را حس کنم، ولی اصلاً ترسناک نبود. بیشتر مثل یک پدر بزرگ بود که عشق زیادی به من داشت. درخشان بود مثل اینکه از درونش نور می تراوید. با دقت تماشایش کردم، متوجه شدم که از نور تشکیل شده است… بعد ناگهان، با صدایی دوست داشتنی فرمان داد :" تو باید برگردی. هنوز زمان مرگت نرسیده. وظایف زیادی است که باید انجام دهی… در زمانی معین به اینجا برخواهی گشت. حالا برای بازگشت آماده شو."
نپذیرفتم، می خواستم آنجا بمانم. به قدری احساس خوبی داشتم که حتی نمی توانستم تصور برگشتن را بکنم. در همان لحظه موسیقی لطیف و آرامی را شنیدم. به گونه ای آرام که مانع گوش دادنم به آن موجود که از توده ای نورانی تشکیل شده بود، نمی شد. بالاخره فهمیدم که او یکی از فرشتگان نیرومند الهی بود.
او ادامه داد :" تو باید برگردی. هنوز وقت تو نرسیده است "… باید به بدنت بازگردی."
ناگهان جدی شد. فهمیدم که واقعاً باید برگردم. به پایین نگاه کردم. غریق نجات هنوز داشت به سختی کار می کرد؛ همراه کسی که نمی شناختمش. بعداً فهمیدم او دکتری بود که از بیمارستان نزدیک آنجا برای شنا آمده بود. نگرانی و اضطراب آنها را احساس کردم، به خصوص از طرف غریق نجات که بسیار من را دوست داشت و من را " پسر ماهی " صدا می کرد.
بعد، به خورشید نگاه کردم، متوجه شدم جهان علاوه بر نور خورشید پر از نوری تابناک بود. می خواستم بیشتر ببینم… اما بعد، با وجود مقاومتم، احساس کردم به پایین کشیده می شوم. به سرعت به بدنم بازگشتم. با عجله به بیمارستان منتقل شدم.
بعد از آن حادثه، خروج از بدن، مهم ترین چیزی بود که حقیقتاً می خواستم. نوجوان بودم و کلمات آن فرشته را "… در زمانی معین به اینجا برخواهی گشت" را به عنوان یک قول نگه داشته بودم. هر شب از او می خواستم که من را برای خروج از آنجا راهنمایی کند. از ته دل می خواستم آزادانه در هوا شناور باشم. آرزویم برای آزادی و تمایل به دیدن جهان، باعث شد به دبیرستان دشوار نیروی دریایی بپیوندم.
تا دو سال برای کمک آن فرشته دعا کردم تا در خروج از کالبد به من کمک کند اما هیچ اتفاقی نیفتاد. بعد، در یک غروب سرد ماه دسامبر، بعد از یک روز طولانی در مدرسه همراه با آموزش بدنی، تصمیم گرفتم ضمن اینکه هم اتاقی ها به باشگاه رفته بودند، چرتی بزنم. تازه می خواستم چشم هایم را ببندم که ناگهان در تاریکی متوجه شدم اتاق تغییر رنگ داده است. مثل اینکه پر از نور شده بود. همانطور خوابیده با چشمانی کاملاً باز باقی ماندم و شاهد پدیده ای عجیب شدم. وسط نور، متراکم شد مثل اینکه ابر سنگینی در آن در حال شکل گیری بود. احساس می کردم کاملاً فلج شده ام، به تختم چسبیده بودم. قلبم با چنان شدتی می زد که نفسم را نگه داشتم. بعد پرتوی بی پایانی از عشق و شعف سراسر وجودم را پر کرد. آن فرشته آنجا بود و به من نگاه می کرد.
پرسیدم :" آمده ای من را با خود ببری؟"
گفت :" نه،… هنوز وقتت نرسیده است. کارهای زیادی است که باید اینجا انجام دهی. سرنوشت تو چیزهای بیشتری دربر دارد."
ادامه داد :" آمده ام تا رؤیایت به انجام برسانم. حالا زمان آن رسیده است تا بیاموزی چطور از بدنت خارج شوی. به سادگی،  اراده و اشتیاقت را به کار گیر."
بعد، او قدم به قدم به من آموخت که آماده ی خروج از کالبدم شوم. ناگهان به من گفت که دستم را به او بدهم. آن شب واقعاً از رمق افتاده بودم، اما با دقت دستوراتش را دنبال می کردم و دستم را به او دادم. متوجه شدم آن دست جسمانی نبود بلکه از بدن فیزیکیم جدا شد. ناگهان، کاملاً خارج از بدنم بودم، بیدار، هوشیار، شاداب و سرحال.
آن شب، آغاز شب های ماجراجویی و یادگیری از فرشته ها در بیرون از کالبدم بود. عادت داشتم بعد از اینکه برق های خوابگاه خاموش می شد، بدنم را ترک کنم. به پایین نگاه می کردم، خودم و هم اتاقی هایم را می دیدم که خواب بودند. مسلماً، جرأت مطرح کردن سفرهای خروج از کالبدم را نداشتم. مطمدن بودم با آنکه یکی از بهترین دانش آموزهای مدرسه ی شبانه روزی نیروی دریایی بودم، حتی اگر ذره ای از آن قضایا را می گفتم، اخراجم می کردند.
آموزش های معنوی من به طور تله پاتیکی، طی یک سری از سخنرانیها توسط فرشته Lamdiel، هنگامیکه خارج از بدنم بودم، انجام شد. شناور می شدم و کلمات او را جذب می کردم. اما اول باید داوطلب کمک به دیگران می شدم. آن موقع فقط 15 ساله داشتم، اما این کار را کردم.
آموزش ها شامل اطلاعاتی در مورد زندگی های دیگر در کائنات، سرآغاز نژاد بشر در زمین، ماهیت درونی ماده، سرعت ها، انرژی، و اطلاعات بسیار زیادی می شدند که یا برایم روشن تر می شدند یا کاملاً با آنچه در مدرسه در مورد علم آموخته بودم، مخالف بودند. اما یکی از هیجان انگیزترین موارد زمانی بود که آن فرشته درباره ی آینده ی بشر به من گفت.
او گفت :" امروز پیام بسیار مهمی برای تو دارم."
به سرعت نور بالا در آسمان بودیم. پایین را نگاه کردم، شور عظیمی از روحم گذشت. یک سیاره ای آبی آن پایین بود. با خوشحالی فریاد زدم :" سیاره ی زمین "
با احساس عشق، اشباع شدم. به پایین نگاه می کردم و آن صحنه را درونم جذب می کردم. لحظاتی بودند که هرگز فراموش نمی کنم. در زیر، پیامی حقیقی از Lamdiel، فرشته ی الهی آمده است. ( این گزیده ای است از " پیشگویی نهایی- کتاب اول ")
" تو، نوع انسان در زمین، راه درازی از روند تکاملت را آمده ای و، به زودی، وارد عصر جدیدی در زندگیهایت می شوی که قدم بعدی و بزرگی در روند تکاملت می باشد."
" پیش از این در مورد مفهوم شکل های پیشرفته ی زندگی به تو آموخته ام، مانند یک انسان که در واقع، ترکیبی از زندگی درون زندگی، درون زندگی است. هر بار از اتحاد زندگی های قبلی، شکل زندگی پیشرفته تری به وجود می آید… بگذار این را بیشتر باز کنیم. این مهم است به این خاطر که فهم آن به تو کمک می کند سرنوشت انسان را بهتر درک کنی.
"… تو می دانی که یک موجود انسانی در واقع ترکیبی از یک گروه از زندگیهاست. او از بخش های کوچک تر، یا شکل های کوچکتر زندگی ساخته شده است، که سلول های بدن تو هستند. اما این تمام داستان نیست. سلول های بدن تو همچنین از بخش های کوچکتری ساخته شده اند که آنها هم زنده هستند. دانشمندان شما آنها را زنده نمی دانند. با این وجود، آنها شکلی از زندگی ساده تر را دارند. شما آنها را به عنوان پروتئین و آمینواسید می شناسید که، باز هم، از نوعی زندگی ساده تر ساخته شده اند، که دانشمندان شما به آنها مولکول می گویند. این شکل های زندگی با کد خاصی مرتب شده اند و پروتئین ها و سلول های زنده ی بدن شما را ساخته اند که به همین ترتیب، بدن انسان ساخته شده است. اما دیوید، این روند، آغاز ترکیب این شکل زندگی نیست. این مولکول ها نیز از اجزای کوچکتری– اتم ها — ساخته شده اند."
" درون سطح جسمانی روی زمین، دانشمندان شما اتم ها را کوچکترین جز یا بنیان اصلی تمامی مواد فیزیکی می شناسند. بخشهای زنده ی اتم ها نادیده انگاشته می شوند، در حالیکه به نحوی بسیار ساده تر، اتمها هم روحهای زنده ی کوچکی را در خود دارند.
" در حقیقت، روح اتم ها هم آغاز داستان نیست. چنانچه از درس های قبلی به یاد داشته باشی، هر اتم از 7 خرده اتم تشکیل شده است، که آنها هم از 6 خرده اتم و تا آخر تا 1 خرده اتم. هر خرده اتم 1، همراه با بخش های زنده و ناب بینهایت، پایه ی اصلی ماده و زندگی در کائنات هستند.
"… اگر این ساختار ترکیبی زندگی درون زندگی را دنبال کنی، احتمالاً متوجه می شوی که هر انسان، یکی از پیشرفته ترین پیچیدگیهای زندگی روی زمین است. اما آیا این پایان داستان تکامل است؟
"… انسان روی زمین، پایان سیستم گروهی نیست. قدم بعدی در فرآیند تکاملی، یکی از شگفت انگیزترین مراحل است.
" همانند سلولهای بدن شما، تمامی جمعیت انسانی روی زمین، قرار است گروه بعدی را به عنوان یک زندگی ترکیبی جدید بسازند. با اتحاد تمامی انسان های سیاره ی زمین، یک شکل زندگی بزرگ و جدید که روح بزرگتری را درون ارواح انسان ها دربر دارد، تکوین می یابد.
" مانند اتصالات انرژی بین سلول های بدن شما- در کنار ارتباطات فیزیکی و شیمیایی بین سلول ها- خطوط انرژی نامرئی بین همه ی انسان ها وجود دارد، حتی بین دشمن های فعلی. این خطوط ارتباطی که هر فرد را به دیگری پیوند می دهد، از نیازهای فردی یا حتی زندگی فردی هم قوی تر است. بنابراین، این پیوندهای انرژی نادیدنی بر تک تک افراد روی زمین تأثیر می گذارند، چه فردی از آن آگاه باشد و چه نباشد. 
" در سراسر سیاره ی زمین، تعداد روزافزونی از انسان ها، پیوسته در جستجوی معنای زندگی هستند، برای آنکه احساس عظیم خلأ معنوی درونشان را پر کنند. این خلأ درون روح افراد، آنها را به سوی فعالیت های معنوی یا متافیزیک سوق می دهد. این امر تا حدودی بیانگر این است که چرا مردم، آیین ها و مراسم مذهبی را به وجود می آورند یا خود را وقف فرقه ها می کنند. این خلأ روحی همچنین عاملی است که باعث پیوند بیشتر انسان ها به یکدیگر می شود… این پیوند، قرار نیست پیوندی فیزیکی مانند سلول های بدن شما باشد… بلکه پیوندی احساسی، ذهنی، روحی و معنوی است، حقیقتی که به رخداد تکاملی عمده ای در روی زمین منجر می گردد.
"… در حال حاضر نژاد بشر، جریانی را طی می کند که انسان ها را قوی تر به یکدیگر پیوند می دهد. این کار به طرقی نادیدنی صورت می گیرد، اما افراد حساس، می توانند تأثیر آن را در سراسر سیاره و به خصوص، تکوین نیرومند ذهن فراهشیار جمعی را که در آینده ی نزدیک قویتر هم خواهد شد، حس کنند. همچنین، تکنولوژی جدید و رو به رشد، بیشتر از آنکه بتوانی تصور کنی بر بشر تأثیر می گذارد. در سطح هشیار و نیمه هشیار بر شما تأثیر خواهد گذاشت. هشیارانه از طریق، تکنولوژی پیشرفته ی کامپیوتری و ارتباطی و نیمه هشیارانه از طریق، انتقالات رو به رشد امواج نامرئی رادیو و تلویزیون و سایر وسایل که در واقع، رابط های انرژی بین مردم سراسر زمین هستند، بدین صورت، انرژی عظیم شبکه ای را اطراف سیاره ی زمین ایجاد می کند که انسان ها را هر چه بیشتر درون یک ذهن واحد نیمه هشیار و فراهشیار مقید می کند. این مرحله، برای قدم تکاملی عظیم بعدی، ضروری است.
"… سیاره ی شما زنده است … این سیاره و تک تک اشکال زندگی که در آن وجود دارند، روح خودشان را دارند. زمین در یک ارتباط دائم با ارواح شما است. تکامل شما، تکامل این سیاره هم هست. گونه های زنده روی زمین، نشانگر تکامل زمین است، اما پیشرفته ترین شکل زندگی روی زمین، انسانها هستند. آنها نمایانگر عملکرد پیشرفته تر این سیاره هستند، مشابه سلول های سیستم عصبی که رشد یافته ترین سلول های بدن شما می باشند– آنهایی که محل پیوند با روحی برتر، روح انسان هستند.
" این فرآیند مشابه طریقی است که ارواح سلول ها به هم می پیوندند و به مرحله ی بعدی تکامل قدم می گذارند تا آنکه به عنوان بخشی از یک شکل بزرگتر زندگی که آنها خلق کرده اند، به رشدشان ادامه دهند، که در حقیقت، یک گیاه، یک حیوان یا یک انسان است.
" بعد، این اتحاد جدید یا انسانهایی که توسط انرژی به هم پیوند خورده اند و در واقع به لحاظ عقل و هوش، تکامل یافته ترین شکل زندگی روی سیاره ی زمین هستند، قدم بعدی را برای پر کردن خلأ درون روحشان برمی دارند. آنها می روند تا با روحی بسیار بزرگ تر پیوند یابند که او هم می خواهد به تمامی ارواح انسانی روی زمین بپیوندد، به همان نحوی که روح شما، خودش را با ارواح کوچک سلول های عصبی بدنتان پیوند داده است.
" این روح جدید، بسیار عظیم، زندگی تمامی انسان ها را در مجموعه ی جدید بشر به هم پیوسته، هماهنگ می کند… این روح به بشر کمک خواهد کرد تا به سرحدات بالاتر کائنات، تکامل یابد. این قدم تکاملی حقیقی است که بسیاری سیارات هستی، که همچین پیشرفت تکاملی را پشت سر گذاشته اند، منتظر آن هستند که با شما ارتباط برقرار کنند.
" ممکن است این روند به نظر عجیب برسد، اما به یاد داشته باش که چطور بدن خود تو هم، همین کار را انجام می دهد. سلول های زنده ی تو، وقتی بسیار جوان بودی، یعنی یک جنین چند هفته ای، میل بی حد و حصری برای روحی بزرگتر– که روح تو است – داشتند، تا به آنها بپیوندد، برای آنکه حیات والاتری را به زندگی آنها بیاورد. آنها به روح تو نیاز دارند تا به سلول های کوچک کمک کند نیازهای تکاملی خودشان را به انجام برسانند. این نیازها، در حقیقت، در تک تک خرده اتم ها و بخش های زنده ی ارواح آنها قرار داده شده است. سلول های تو قدم بزرگی در روند تکاملی برداشتند. آنها به روحی بزرگ تر پیوستند… آنها با روح تو پیوند برقرار کردند برای آنکه تو را خلق کنند– شکلی از زندگی بسیار پیشرفته تر از آنچه تک تک آنها جداگانه هستند. آن فرآیند، تا اندازه ی زیادی حیات سلول ها را غنی کرد. زندگی آنها کاملاً دگرگون شد. آنها قویتر، آگاه تر، سرشار از عشق و رضایت و خشنودی شدند. آنها بخشی از یک شکل بزرگ تر حیات با روحی بزرگ تر شدند که خلأ درون ارواح کوچکشان را پر کرد. آنها قدم بزرگی در روند تکاملی که بخشی از اتحاد و یکپارچگی تمامی حیات در هستی است، برداشته اند.                       
" شما، تمامی نوع بشر، با این روند پیش خواهید رفت. بعد از روند اتحاد با یکدیگر، شما انسان های روی زمین، قدم اصلی تکامل را برخواهید داشت. آخرین قدم به عنوان انسانهای جدا– شما پیوند با روحی عظیم تر و بزرگ تر را پیش رو دارید. "
هیجان زده شده بودم. " آن روح عظیم چه کسی است؟" با وجود آنکه در بدن ماورائی (Astral Body) بودم، احساس می کردم قلبم دارد به سرعت می زند. فرشته لبخند زد، بعد به آرامی پاسخم را داد.
" او روحی نیرومند، عظیم و والا از سطح سوم وجود، از مرحله ی نیروها خواهد بود. آن روح قصد دارد با تمامی انسان های روی سیاره ی زمین پیوند یابد.
" آن، یک ماهیت عظیم و جدید را خلق خواهد کرد — وجودی که حیات شما را بسیار زیاد و برای همیشه بهبود خواهد بخشید. این روح عظیم برای بشر روی زمین کاملاً شناخته شده است. بسیاری افراد، نادانسته، میل شدیدی برای پیوند با او دارند. آگاهانه برای کمک او دعا می کنند و عاشقش هستند. تمامی مردم روی زمین، در بخشی از ذهن نیمه هشیارشان، از پیش او را می شناسد. و چه به مذهبی تأسیس شده ایمان داشته باشند و چه نداشته باشند، در زمان های نیازمندی، بیشتر انسان ها وجود او را درک می کنند. آنها او را با نام های مختلف : گاد
(God)، یهوه (Elohim)، (Yahave)، الله (Allah)، پدر آسمانی و نام های بسیار دیگری می نامند.

.

2010/08/07

لوبسانگ رامپا

Posted in :: نویسندگان و کتابها ::, لوبسانگ رامپا at 11:46 ق.ظ. توسط ::: ابدیت در اوست :::

. 

“ سه شنبه لوبسانگ رامپا

  Rampa

سه شنبه لوبسانگ رامپا ( 8 آوریل 1910 – 25 ژانویه 1981) نویسنده ای بود که ادعا می کرد قبل از زندگی اش در کالبد مردی انگلیسی, راهبی در تبت بوده است. Cyril Henry Hoskin خود را به عنوان میزبان روح سه شنبه لوبسانگ رامپا معرفی کرد, اسمی که برای اولین بار در کتاب چشم سوم (1956) ذکر گردید.

Cyril Henry Hoskin

کلمه ی سه شنبه بر گرفته از رسوم تبتی ها در نامیدن شخص بر اساس روز تولد وی می باشد. رامپا دخترخوانده ای به نام Sheelagh Rouse دارد که منشی وی نیز بود.

لوبسانگ رامپا، یک راهب پزشک, جراح، لیسانس ادبیات، مهندس و خلبان تبتی بود که در خانواده ای اشراف زاده متولد شد. پدرش از برجستگان بلندپایه و بانفوذ تبت بود. زندگی برای پسران خانواده های سطح بالای لهاسا (پایتخت تبت) بسیار سخت بود. این پسران مجبور بودند برای دیگران سرمشق بوده و سختی های بیشتری را تحمل کرده و ثابت کنند که فرزندان اغنیا هم می توانند درد و رنج و کمبودها را تحمل کنند.

زمانی که رامپا شش سال داشت، معروفترین ستاره شناس تبت، طالع وی را تعیین کرد. در تبت، تاریخ لقاح و تاریخ تولد شخص به هم مرتبط هستند و طالع کامل شخصی که آینده او نوشته شده، تحویل خود شخص می گردد. این ستاره شناس پیر، طالع او را یکی از سخت ترین زندگیها می دانست. طبق گفته های ستاره شناس: او باید وارد لاماسری پزشکی در چاکپوری شود. باید تمام هنرهای موجود پزشکی سنتی تبت را فرا گرفته و مدتی نیز اجسادی را تکه تکه کند تا ساختمان بدن انسان را کاملاً بیاموزد. به او، سری ترین اسرار، عقاید و علم این سرزمین را نشان خواهند داد… آنگاه زمانی خواهد رسید که او باید به چین برود و در آنجا پزشکی را به رسم و طریقه ی غربیها بیاموزد. او بعدها چیزی را خواهد آموخت که در حال حاضر برای ما قابل فهم نیست و در حال حاضر وجود ندارد و اختراع آن هنوز کامل نشده است. طبق تجربه ی ما، آموزش او با پرواز سر و کار دارد. او با وسیله ای پرواز خواهد کرد که شبیه کایت هایی که ما می شناسیم نیست… او سختی ها، زجرها و شکنجه های زیادی را متحمل می شد و علیه نیروهای شیطانی می جنگد، چند سال را در اسارت و زندان می گذراند. ولی نتیجه اش این خواهد بود که جسم و روح او پاک شده و قدرت مغزی و روحی فوق العاده  بدست خواهد آورد. او به علت انفجاری عظیم از اسیرکنندگان خود فرار خواهد کرد، انفجاری که نه فقط کشوری را بلکه جهانی را مبهوت خواهد کرد (بمب اتمی هیروشیما). او با وسیله ای که ما قادر به شناسایی آن نیستیم سراسر قاره ای را خواهد پیمود… صاحب این طالع، وظیفه ی بسیار مهم و خطیری را که به ایشان محول می شود باید انجام دهند، زیرا برای تمام افراد بشر سودمند بوده و مختص تبت نخواهد بود. او مرگ را تجربه کرده و به سختی تعویض بدن تن در خواهد داد…”

این ستاره شناس پیر دارای استعدادی خارق العاده در ستاره شناسی بود. او حمله ی نیروهای انگلیس به تبت را پیشگویی کرد و پیش بینی کرده بود که بعد از دالایی لاما سیزدهم، دالایی لامایی را انتخاب خواهند کرد که یک دالایی لامای حقیقی نبوده و او را به علل سیاسی و برای آنکه از جاه طلبی های دولت چین در تبت بکاهند انتخاب خواهند نمود…

رامپا در 7 سالگی، پس از آنکه روزها و شبها پشت درب معبد، در سرمای یخ زننده ی تبت، آزمایش و موفق شد، به عنوان پست ترین عضو لاماسری چاکپوری، به آنجا راه پیدا کرد. به گفته ی وی در چاکپوری، وقت زیادی صرف تهیه و تدریس قوانین مربوط به گیاهان می شد و به دیسیپلین دینی کمتر می پرداختند. اکثر معلمها و سرپرستان آنجا مردانی مسن بودند که اکثراً به هندوستان سفر کرده بودند.

L.Rampa

زندگی وی همواره با ناخوشی و مریضی همراه بود. او از انسداد شرائین قلب, دیابت, ورم مفاصل و فلج پاها که از میزبانش به ارث برده بود رنج می برد. قدرت شنوایی اش در نتیجه ی صدمات ناشی از جنگ پیوسته رو به نقصان بود و بینایی اش با افزایش سن ضعیف تر می شد. با این وجود در ادبیات بسیار ماهر بود. ستون فقرات و دستان او در سالهای اسارت در اردوگاه بسیار آسیب دیده بودند.

رامپا روشن بینی با استعداد بود و با گشایش چشم سوم که در تبت به روشی خاص و با عمل جراحی بر روی پیشانی انجام می گیرد, به بصیرتی مضاعف دست یافت که وی را در انجام امور یاری بخشید. در تمامی معابد تبت پای نهاد و امور معنوی و علوم خفیه را آموخت. مأموریت وی آشنا ساختن ذهن دیرباور غربیان با هاله ی انسانی, تله پاتی, گذشته ی زمین و آینده ی آن, روشن بینی و اسرار زندگی بود که تا آن زمان از دید انسان غربی دور مانده بود. او شخصی به واقع منحصر به فرد بود با شهرتی فوق العاده. تنها راهبی بود که زنی پشتیبان و مهربان را در کنار و همراه خود می دید. سارا رامپا، همسر رامپا، در مصاحبه ای می گوید :”… متوجه شدم تغییری روی داده است. با این حال به زندگی با او ادامه دادم. اما همه چیز فرق می کند. ما مثل خواهر و برادر زندگی می کنیم و هر دو، بهترین را از این وضعیت دشوار حاصل می کنیم.”

او هاله ی انسانی را به راحتی مشاهده می کرد, آینده را پیش گویی و شخصیت افراد را به شیوه ای باور نکردنی حدس می زد, استفاده از کریستال و یا طاس برای طالع بینی, خواندن خطوط کف دست و انعکاس آگاهی اش به خارج ار کالبدش, آگاهی مبهوت کننده وی از رموز پنهانی شرق و غرب, از ویژگی های بارز او بودند. او توانایی فوق العاده ای در تله پاتی با گربه هایش داشت. رامپا یگانه تبتی ای بود که علوم خفیه ی غربی را به خوبی می دانست.

 Miss Cleopatra

او بسیار بخشنده بود و همواره دارای کمترین میزان دارایی بود تا جایی که روزی تلویزیون رنگی خود را به یک شخص غریبه بخشید و صندلی چرخدارش را به یک پلیس آسیب دیده و خانه ای پر از اسباب و وسایل را نیز به یک زوج جوان بخشید. دوستان و آشنایان وی همواره از جانب وی هدایایی دریافت می داشتند که نمی توانستند بدون اجبار و سرسختی آن را به او باز گردانند. او همیشه از نامه هایی که بدون مهر بازگشت بودند گلایه می کرد اما با این وجود جواب تمامی نامه ها را می داد و با هزینه شخصی خود آنها را ارسال می کرد. اشتیاق فراوانی برای کمک به اشخاص داشت. از جهتی دیگر انسان بسیار سرسختی بود که تحمل خود را در مقابل حماقت و سطحی نگری افراد از دست می داد. کمکهای بسیار وی به حقوق زنان, کودکان, دکتران و حکومت در تبعید تبت امری قابل توجه بود همچنان که شمشیر بر افراشته وی در برابر خبرنگاران و منتقدان.

رامپا عکاسی تیزبین بود و عکسهای باشکوهی به یادگار گذاشت. در حضور او، موتور ماشینها از هر نوعی، به صدا درمی آمدند. او تقریبا قادر به تعمیر هر نوع نقص مکانیکی بود. با وجود ورم مفاصل دست و ضعف بینایی، هنرمندی چیره دست بود که کشتی, قطار و ماشینهای کوچک بسیاری طراحی نمود. او همچنین به کار با رادیو به ویژه موج کوتاه بسیار علاقه مند بود.

طی سالهایی که به نوشتن مشغول بود، تنها به سه روزنامه نگار اجازه داد با او یا همسرش مصاحبه کنند. اولین بار در سال 1958 زمانیکه به خاطر لخته ی خون در رگهای قلبی در بستر بیماری بود تن به مصاحبه داد که نتیجه اش به اندازه ای تهمت آمیز بود که مجبور شد در بستر بیماری، نواری را در پاسخگویی و رد ادعاهای صورت گرفته ضبط کند. پس از مصاحبه با آن خبرنگار کانادایی عهد کرد که هرگز با مطبوعات صحبت نکند. اما بار دیگر به دوست، نماینده و ناشرش، Alain Stanké، اجازه داد در مونترال مصاحبه و فیلمبرداری کند و او با ثبت تمامی مصاحبه در کتاب “نور شمع” از گفته هایش حفاظت کرد.

او همسری صادق و وفادار برای همسرش سارا بود که بی تردید رامپا را استادی راستین می دانست. او پدری عاشق و مهربان برای دخترخوانده و همینطور گربه های سیامی اش بود.

Lobsang Painting

رامپا معتقد بود که به غرب فرستاده شده است تا وسیله ای برای عکسبرداری از هاله ی تابان و ابزاری برای تشخیص و نابودی بیماریها ایجاد کند. به گفته ی وی :” من می دانم که اگر دکترها و جراحان بتوانند هاله ی انسان را ببینند، قادرند بیماری را پیش از آنکه وخیم شود تشخیص دهند.” دومین مأموریتش، آشکارسازی میراث رمزگونه ی تبت برای غربیان بود تا ملل غربی خواهان رهایی کشور اسیر و مستأصلش شوند.

زندگی وی همانگونه که از جانب اساتیدش پیش بینی شده بود سراسر مبارزه ای بود برای آموزش علوم معنوی تا انسان را به جهل خودآگاهش آشنا کرده و در راه رسیدن به روشنایی او را یاری نماید. در سالیان دهه ی 60 و 70 میلادی روزنامه نگاران اروپایی و آمریکایی آزار زیادی را متوجه رامپا ساختند و باعث شدند رامپا سالهای زیادی را در آوارگی در مناطق گوناگون بپردازد, بارها وی را متهم به دروغ گویی کرده و مورد انتقاد و ناسزا قرار دادند. وی در نهایت در ناحیه ای در کانادا ساکن شد و تعدادی از بهترین آثار خویش را به رشته ی تحریر در آورد. یکی از مسائلی که برای دنیای غرب غیرمنطقی جلوه می کند این است که اگر او به راستی یک لامای تبتی است پس چرا خطوط چهره اش حکایت از فردی از کشور های غربی و اروپایی می کند و چطور کسی که از پدر و مادری تبتی است سر از انگلستان در می آورد و چرا چندین نام برای خود دارد که پاسخ رامپا به این سؤالات چنین است :

“… از آنجایی که روزنامه نگاران انگلیسی و آلمانی بر علیه من یک مبارزه مطبوعاتی شروع نمودند و هیچیک از گفتارم را باور نمی کنند و بدتر از آن اجازه نمی دهند برای اثبات گفته هایم به عنوان دفاعیه در روزنامه هایشان نوشتاری چاپ کنم, اعلام می دارم که من یک لاما و یک پزشک و طبیب تبتی هستم که در کشور چین به دانشگاه رفتم و بعد, از آنجایی که کالبد قبلی ام فرسوده بود (به دلیل تحمل شکنجه های بسیار در طول جنگ به وسیله ژاپنی ها و روسها) ناچار گشتم بر کالبد شخصی که راغب به مرگ بود, و قبلاً استادانم در تبت, بوسیله نیروهای ماورای طبیعی, او را در کشور انگلستان یافته بودند قدم نهم و کالبد این فرد را اشغال نمودم. همانطور که همه می دانند این امر در خاور دور یک عمل شناخته شده و مرسوم است یعنی ذهن قوی قادر است بر ذهن و کالبد شخصی دیگر غالب شود و آن کالبد را تحت کنترل خویش در آورد …”

Lobsang

رامپا در سالهای آخر عمرش که مجبور به استفاده از ویلچر بود، به ندرت بین مردم حضور پیدا می کرد چرا که کنجکاوی و اشتیاق انبوه مردم برای او قابل تحمل نبود. او هرگز نه در اجتماعات شرکت نمود و نه سخنرانی کرد چون معتقد بود مردم زمانی به لحاظ معنوی پیشرفت می کنند که مطالعه کنند و در خلوت به مدیتیشن بپردازند. او در 25 ژانویه 1981 در کالگری، کانادا درگذشت.

 

:: کتابها :

تی. لوبسانگ رامپا در مجموع 20 کتاب نوشت که به استثنای یکی، همه ی آنها منتشر شده اند.

1- چشم سوم (1956) – The Third Eye

اولین کتاب او چشم سوم, یک اتوبیوگرافی است درباره ی سفر مردی جوان برای تبدیل شدن به یک لامای پزشک و شرح عملی که برای باز کردن چشم سوم او صورت گرفت. در این کتاب گوشه هایی از زندگی تبتی در لاماسری و درکی عمیق از دانش معنوی نشان داده شده است. تا قبل این، زندگی در لاماسری شناخته شده نبود.

2- دکتری از لهاسا (1959) – Doctor from Lhasa

در این کتاب رامپا داستان را با ترک کردن لهاسا و زندگی در چانگ کینگ چین ادامه می دهد. او آموزش پزشکی خود را تکمیل می کند، خلبانی می آموزد و در آخر توسط ژاپنی ها دستگیر و شکنجه می شود. رامپا زمان زیادی را در کمپها به عنوان افسر پزشک مشغول به کار می شود تا روزی که از آنجا فرار می کند. وی از معدود افرادی بود که از حمله ی شیمیایی به هیروشیما، جان سالم به در برد. استفاده از گوی کریستالی و تمرین تنفس برای بهبود سلامتی نیز مطرح می شوند.

3- داستان رامپا (1960) – The Rampa Story

داستان سفر وی از کره به روسیه, سراسر اروپا و امریکا است که در نهایت به انگلستان ختم می شود. او دوباره دستگیر و شکنجه می شود تا اینکه با کمک راندن ماشینهای گرانقیمت فرار می کند. در این کتاب تعویض کالبد رامپا با بدن یک مرد انگلیسی (Cyril Henry Hoskins) که اشتیاق زیادی برای ترک این دنیا دارد شرح داده می شود تا بدین طریق بتواند وظیفه ی ویژه اش را ادامه دهد.

4- غار پیشنیان (1963) – Cave of the Ancients

این کتاب نگاهی است گذرا به تاریخ زمین و ساکنان اولیه ی آن که وسایل بسیار پیشرفته ی خویش را تا به امروز مخفی کردند. او به همراه راهنمایش لامای بزرگ مینگیار دوندوپ، به دیدار از جایی می رود که این تکنولوژی در آن مخفی شده است و با چشمان خود، این تجهیزات شگفت انگیز را می بیند. این تکنولوژی در انتظار افرادی است که بتوانند آن را برای نفع بشریت به کار گیرند و آن زمان نزدیک می شود.

5- زندگی با لاما (1964) – Living with the Lama

کتابی که به شیوه ی تله پاتی توسط یکی از بسیار گربه های دکتر رامپا، Fifi Greywhiskers، دیکته شده است. آنطور که انسانها تصور می کنند، حیوانات لال نیستند. این ما هستیم که در مقایسه با آنها گنگ هستیم. همه ی حیوانات می توانند با تله پاتی ارتباط برقرار کنند؛ این توانایی در انسانها به دلیل طبیعت نادرستشان مسدود شده است. فیفی (ماده) در مورد زندگی اش پیش از آشنایی با دکتر رامپا و سفرهایی که با هم رفتند می گوید.

6- با شما تا ابدیت (1965) – You Forever

یکی از دو کتاب خودآموز در زمینه ی متافیزیک. این کتاب با زبانی ساده و روشن، نحوه ی آموختن یک سری مهارتهای متافیزیکی و کارهایی که در راه دستیابی به هدف باید انجام شوند و آنهایی که نباید انجام گیرند را توضیح می دهد. سفر روح، تله پاتی, روشن بینی، هاله ی تابان و …

7- حکمت پیشنیان (1965) – Wisdom of the Ancients

دومین کتاب خودآموز در زمینه ی متافیزیک. در این کتاب رامپا معنا یا بسیاری از واژه های علوم سری را به شکلی قابل درک برای مردم غرب توضیح می دهد. تمرینهای بیشتری در تنفس، سنگها، رژیمهای غذایی و اینکه چرا شما نباید تمرین کنید.

8- ردای زعفرانی (1966) – The Saffron Robe

بصیرتهایی بیشتر در رابطه با زندگی رامپا در لاماکده همراه با راهنمای بزرگوارش لاما مینگیار دوندوپ. ریشه های بودیسم، با داستانی واقعی درباره ی پرنس گوتاما و اینکه او چطور تبدیل به بودا شد.

9- فصلهای زندگی (1967) – Chapters of Life

لوبسانگ در باره ی بعدهای دیگر وجود, دنیا های موازی و پیشگویی ها سخن می گوید. خواننده  را در معرض درکی عمیق تر قرار می دهد. او همچنین پرسشهایی در باب مذهب و مسیحیت را پاسخ می گوید.

10- فراتر از یک دهم (1969) – Beyond The Tenth

اولین کتاب پرسش و پاسخ. در این کتاب دکتر رامپا، توصیه هایی را در مورد مراقبت از کالبدهای فیزیکی و روحانی، هدف زندگی، مرگ، تناسخ و اشیاء پرنده ی ناشناخته، ارائه می دهد. درمان گیاهی بیماری های مزمن رایج. او همچنین به آنهایی که می خواهند بدانند چطور از هاله ی تابان، عکسهایی واقعی بگیرند، نقطه ی شروعی می دهد.

11- جانبخشی به شعله (1971) – Feeding the Flame

اولین کتاب از ده کتابی که سعی داشت شمعی بیفروزد. اما اکنون ما باید به شعله ی زندگی، جانی دوباره ببخشیم. بیشتر پرسشهای خوانندگان پاسخ داده می شود. با نقل نمونه ای در تاریخ و توضیح آن رویداد با جزئیات، مسئله ی تناسخ کاملاً اثبات می شود.

12- راهب (1971) – The Hermit

لوبسانگ برای ادامه ی آموزشهایش، راهب کوری را ملاقات می کند و درباره ی مردمانی که برای نخستین بار، زندگی را به روی زمین آوردند و آنهایی که به عنوان "باغبانان زمین" شناخته می شوند، می آموزد. ما تنها ساکنان این یا سایر منظومه های شمسی و کهکشانها نیستیم. بینشی راستین درباره ی اینکه حضرت موسی و عیسی مسیح فقط یک پیام آور بودند.

13- شمع سیزدهم (1972) – The Thirteenth Candle

شرح بیشتر سفرهای رامپا. لوبسانگ در مورد هم..جنس..گرایی به طور کامل صحبت می کند همراه با نظراتی از آنها. تکنیکهای تنفسی و خود برتر با جزئیات بیشتری شرح داده می شوند و به سوءتفاهمات در زمینه ی "راهنمایان معنوی" خاتمه می دهد. آگاهی بیشتر در مورد چگونگی سفر روح.

14- نور شمع (1973) – Candlelight

در این کتاب رامپا درباره ی پاندول ها و نحوه ی استفاده از آنها سخن می گوید. زودیاک و ستاره شناسی. پرسش و پاسخهای بیشتری از خوانندگان در زمینه ی بسیاری از رازهای زندگی.

15- گرگ و میش – تاریک و روشن (1975) – Twilight

رامپا در زمینه ی سفر روح و درجات آن سخن می گوید. نقل مکانش به کالگری و پاسخهای بیشتری درباره ی اسرار هستی و بزرگترین راز "زمین خالی" ما با جزئیات بیشتر. او نحوه ی استفاده ی صحیح از پاندولها را توضیح می دهد. قدرت دعا، ازدواج و طلاق، سحر و جادو و دارایی و موارد بسیار دیگر.

16- آن طوری که بود (1976) – As It Was

به ادامه ی داستان زندگی دکتر رامپا می پردازد، از زمانیکه در تبت زندگی می کرد تا سفرهای پرحادثه اش در سراسر دنیا. همچنین داستان واقعی زندگی سیریل هنری هوسکینز قبل از آنکه دکتر رامپا به بدن فیزیکی او مهاجرت کند.

17- من معتقدم (1976) – I Believe

در این کتاب، دکتر رامپا در مورد شخصی می گوید که خودکشی می کند، اینکه دقیقاً چه اتفاقی می افتد، و آنها چطور باید این معصیت را طی زندگیهای بسیاری جبران کنند. هر بار شرایط سختر و سختر می شود اگر آنها از اشتباهاتشان درس نگیرند. خداوند از دیدگاه هایی متفاوت. برابرطلبی زنان و جایی که زنان اشتباه رفتند.

18- سه زندگی ( 1977) – Three Lives

چرخه ی زندگی در سه گروه متفاوت از مردم و اینکه آنها به خاطر باورهایشان، چه چیزهایی را باید مانند مرگ بفهمند. ما هر سه مسیر را دنبال می کنیم و می بینیم که سفرهایشان آنها را به کجا می برد و اینکه چطور مسیر همگی به یک جا ختم می شود. اول یک بی خدا، دوم یک یهودی که تغییر مذهب داده و در آخر یک راهب مسیحی.

19- فرزانه ی تبتی (1980) – Tibetan Sage

آخرین کتاب دکتر رامپا. او تجربه هایی را به یاد می آورد که با راهنمایش در "معبد درون" غار پیشینیان داشته است. چطور دنیا با انفجار عظیم (بیگ بنگ) آغاز شد و بیگ بنگ چه بود. توضیح بیشتر در مورد مصیبتهای نفت خامی که سوخت فسیلی نیست. این آخرین سخنان رامپا در ژانویه 1981 پیش از ترک بی بازگشتش از این زمین بود در سنین بین دویست و هفتاد و یک سال و سیصد و شش سال.

20- دیدار من از سیاره ی زهره (1957) – My Visit to Venus

نسخه ی دست نویس این کتاب توسط دکتر رامپا نوشته شد اما با انتشار آن موافقت نکرد. این کتاب شرح چگونگی ملاقات رامپا با اساتید چندین سیاره در یک سفینه ی فضایی است.

Gray Barker کتابی را تحت همین عنوان منتشر و از نام و نسخه ی دست نویس رامپا بدون اجازه ی وی استفاده کرد. رامپا در کتاب "جانبخشی به شعله" در این باره می نویسد :" من قطعاً این کتاب را توصیه نمی کنم. این تنها کتابی چند صفحه ای و شامل مقالاتی است که سالها پیش نوشتم و محتوی یک سری توضیحاتی است که از من نیست. این کتاب بخشهایی از کار من را دارد و پر از تعریفاتی روی جلد کتاب است که تماماً بدون اجازه و برخلاف میل من منتشر شده است."

 

:: سایر کتابها

- کتابهای نوشته شده توسط Sheelagh Rouse، دخترخوانده ی لوبسانگ رامپا

1- 25 سال با تی. لوبسانگ رامپا (2005) – 25 Years with T. Lobsang Rampa

2- موهبت الهی، دنیای رامپا (2007) – Grace, The World of Rampa

 

- کتابهای نوشته شده توسط San Ra’ab Rampa، همسر لوبسانگ رامپا

1- درخت بیدمشک (1976) – pussy willow

2- گل سوسن پلنگی (1978) – tiger lily

3- بانوی خزان زده (1980) – Autumn Lady

 

- از بین 19 کتاب منتشرشده ی لوبسانگ رامپا، کتابهای زیر به فارسی ترجمه شده اند :

1- چشم سوم – فرامرز جواهری نیا – انتشارات فردوس

2- داستان رامپا – رضا جعفری – انتشارات فردوس

3- غار پیشینیان – رضا جعفری – انتشارات فردوس

4- با شما تا ابدیت – فریده مهدوی دامغانی – انتشارات درسا

5- ردای زعفرانی – ا. نیک نژاد – انتشارات فردوس

6- فصلهایی از زندگی – فریده مهدوی دامغانی – انتشارات فردوس

7- فرزانه گوشه نشین (راهب) – فریده مهدوی دامغانی – انتشارات بدیهه

8- آنطوری که بود - ا. نیک نژاد – انتشارات فردوس

9- اسرار هاله ی انسانی – ا. نیک نژاد – انتشارات بدیهه

(مشخص نیست این کتاب ترجمه ی فارسی کدام یک از کتابهای رامپاست. به گفته ی خود رامپا شامل یک دوره تعلیمات مکاتبه ای است. راهنمای دیدن هاله ی تابان و معنای رنگهای آن، سفر کیهانی، تله پاتی، قانون کارما، هیپنوتیزم و … )

 

منابع :

- http://en.wikipedia.org/wiki/Lobsang_Rampa

-  vahideshraghi.wordpress.com

- ibliotecapleyades.net

- lobsangrampa.org

- کتاب “ آنطوری که بود”

.

دنبال‌کردن

هر نوشتهٔ تازه‌ای را در نامه‌دان خود دریافت نمایید.

به 105 مشترک دیگر بپیوندید