2017/01/24

دانلود کتاب “فرزانه تبتی”

Posted in :: نویسندگان و کتابها ::, فرزانه تبتی, لوبسانگ رامپا, دانلود کتاب در 6:57 ب.ظ. توسط ::: ابدیت در اوست :::

.

.

“فرزانه ی تبتی” (Tibetan Sage) آخرین کتاب لوبسانگ رامپا است که در سال 1980 منتشر شد. این کتاب آخرین سخنان رامپا پیش از ترک بی بازگشتش به این زمین در ژانویه 1981، در سنین بین 271سال و 306 سال می باشد.  او در این کتاب تجربه هایی را به یاد می آورد که با راهنمایش در “معبد درون” داشته است.

“معبد درون” در واقع غارهای پنهانی هستند که “نگهبانان زمین” میلیون ها سال پیش در دل کوه ها حفر کردند. درون این غارها اتاق های بسیاری وجود دارد که به علوم مختلف و ناشناخته برای زمینی ها اختصاص داده شده اند.

رامپا به همراه استادش لاما مینگیار دندوپ که آشنایی کامل به این غارها و تجهیزات آن دارد، مدتی را آنجا سپری می کنند تا آموزش های لازم به رامپا داده شود.

آنها انسان هایی متعلق به چند میلیون سال پیش را می بینند که در وضعیت “حیاتِ معلق” بسر می برند.

بدن هایی را می بینند که باغبانان زمین  جهت انجام وظایفی روی زمین، مدتی از آنها استفاده می کردند.

در یکی از اتاق ها مدلی شبیه سازی شده از اسناد آکاشیک وجود دارد که از طریق آن گذشته و آینده ی زمین را به صورت زنده تجربه می کنند.

در پایان از “پاترا” دیدن می کنند. مکانی بالاتر از طبقه ی اثیری که رامپا و استادش پس از مرگ به آنجا رفته اند.

.

:: لینک دانلود ::

.

.

2016/12/24

بر مرکب جریان صوت

Posted in :: نویسندگان و کتابها ::, استیو دویت, دانلود کتاب در 8:04 ب.ظ. توسط ::: ابدیت در اوست :::

.

steve_dewitt استیو دویت”

زمانی که یک جوینده ی معنوی بودم و طریق نور و صوت را یافتم، شیفته ی ایده ی خروج از بدن شدم. به نظرم بسیار هیجان انگیز بود که بتوانم خودم را به مکان های دیگری روی زمین منعکس کنم، از سیارات و ستاره های دیگر دیدن کنم و به طبقات بالاتر هستی اوج بگیرم. بسیار مشتاق تجربه ی آن بودم.

به سرعت غرق در آزمایش تکنیک های مختلفی که در کتاب ها و دیسکورس ها آمده بود شدم. اما متوجه شدم پیش از اینکه قادر شوم با سفر معنوی به جایی برسم می بایست چیزهایی را می آموختم. اول از همه باید درباره ی روح یاد می گرفتم.

هفته ها و ماه های بسیاری گذشت و من تکنیک ها را امتحان می کردم بدون اینکه اتفاق زیادی بیفتد. چیزی که من را به ادامه کار وامی داشت، نورهایی که می دیدم و صداهایی که می شنیدم بود. سرانجام توانستم بر ترسم غلبه کنم و از طریق چیزی که شبیه تونلی در بالای سرم بود، بدنم را ترک کنم.

بعد از سالها تمرین تکنیک ها و تلاش جهت ارتقای آگاهی ام از طریق مراقبه، عاقبت به آرزویم که دیدار از سیارات منظومه شمسی بود رسیدم. زمان زیادی گذشته بود و من واقعاً فراموش کرده بودم که این خواسته ی اولیه ی من بود…

.

:: در متن کامل می خوانید :

– شرح دیدار از سیارات منظومه شمسی

-  سفر به خورشید

– سفر به طبقات هستی (اثیری، علی، ذهنی، روح…)

– دیدار با اساتید معنوی (گوپال داس، رامی نوری، فوبی کؤانتز…)

.

:: لینک دانلود ::

.

:: منبـع :

soundcurrentrider.com

.

2016/12/02

طبقه الهی

Posted in :: نویسندگان و کتابها ::, استیو دویت, طبقه الهی در 7:37 ب.ظ. توسط ::: ابدیت در اوست :::

.

:: طبقات بالا

عبارت "طبقات بالا" یا "طبقات معنوی" عموماً به تمامی جهان های بالاتر از طبقه ی ذهنی گفته می شود، از طبقه ی روح تا طبقه الهی. پال توئیچل این طبقات را با نام سانسکریت شان لیست می کند : الخ لوک، آلایا لوک، حوکیکات لوک، آگام لوک و آنامی لوک.

من اغلب در سفرهای معنوی ام با گرداب ها روبرو می شوم. در یک مورد خودم را داخل گردابی آبی و تاریک یافتم که به طرز باشکوهی پیرامون من می چرخید. جرقه ها و ذرات نوری که از من ساطع می شد درون گرداب آبی گیر میفتاد و گرداب آن ذرات را درون کهکشان می فرستاد.

 

در تلاش دیگری در مسیر جستجوی معنوی ام برای نزدیکتر شدن به طبقه الهی، از تونلی مارپیچ و سیاه به جهانی از نوری لطیف و متغیر وارد شدم. چرخه ای پرنورتر در مقابلم دیدم و داخلش شدم، خود را در جهانی دیگر از نوری چندلایه و ظریف دیدم. چرخه ی نور بزرگتری در مقابلم بود، داخل آن سر خوردم و با جهان دیگری از نور مه آلود روبرو شدم…

نمی دانم به چه مدت این روند همینطور ادامه یافت. در پایان به طبقه ی الهی نرسیدم، اما فکر میکنم این تجربه قصد داشت به من بگوید که قدم های بسیاری تا خداشناسی وجود دارد و رسیدن به آنجا یک پروسه ی تدریجی است.

در یک تجربه به همراه دو استاد در جهان های معنوی سفر کردم. ما به یک قاب تک در نوری مه آلود رسیدیم که به نظرم شبیه گیت بازرسی فلزی فرودگاه رسید. هر دو استاد به دنبال هم داخل آن شده و ناپدید شدند، سپس حدود یک متر آن طرف تر دوباره پدیدار شدند. آنها از من خواستند همان کار را کنم، پس از کمی تردید قدم به داخل قاب گذاشتم. احساس کردم کاملاً از هم جدا شده و لحظه ای بعد در آن سو دوباره شکل گرفتم. احساس ناخوشایندی نبود. صادقانه می گویم، من پس از این کار تفاوتی احساس نکردم، فقط از اینکه بدون آسیبی از آن گذشتم آسوده شدم. نکته ای که گاهی نادیده گرفته می شود این است که هر زمان یک تجربه ی تغییر سطح آگاهی داریم، لزوماً بلافاصله اثرات آن را حس نمی کنیم. در زندگی روزمره عادی ما معمولاً برای آنکه تغییرات، فیلتر شده و به آگاهی انسانی ما وارد شوند زمان لازم است.

اگر به این فکر می کنید که دیدار از جهان های بالاتر چه تأثیری بر زندگی روزمره می گذارد، چند مورد از تأثیراتش به نظر من اینها هستند، آگاهی فرد معنوی شده و فرد در تمامی جوانب زندگی منضبط تر می شود. با سپردن خود به دست نیروی معنوی برتری که با حضور در جهان های معنوی بدست می آید، فرد باید پیوسته مراقب افکار، احساسات و اعمالش باشد. برای مثال، یک فکر منفی یا هیجانی کنترل نشده که توسط شخصی با قدرت معنوی بالا ساطع می شود می تواند به طور ویران کننده ای زیان بخش باشد. بنابراین انسان معنوی از نظرگاه روح عمل می کند، به این معنی که او تمامی موجودات زنده را به عنوان فرزندان خدا محترم می دارد و در الگوهای فکری و احساسی و شرایط اجتماعی که ما را از آن نظرگاه پایین می کشد، گیر نمی افتد. یک اصل خوبی که سعی میکنم از آن پیروی کنم این است که قبل از هر فکری یا انجام کاری بپرسم، آیا حقیقت دارد؟ – آیا لازم است؟ – آیا از سر عشق است؟

.

 

آب یا مایع، بخصوص مایع طلایی هم نمادی است که مکرر در سفرهای معنوی با آن روبرو می شوم. در یک تجربه، استادی معنوی را نزدیک نهری از مایعی طلایی ملاقات کردم. او قدم به داخل آن گذاشت و به من گفت دنبالش بروم. وقتی این کار را کردم متوجه شدم فقط تا جایی که فکر می کنم قوزک پا باشد در آن فرو رفتم. ما در راستای آن نهر به جلو رفتیم تا آنکه به دریاچه ای پهناور و طلایی رسیدیم. در آنجا "آب" در مقیاسی وسیع، آبشارگونه به جهان های زیرین سرازیر بود. آسمان بالای دریاچه مانند پوششی از ابری ارغوانی – طلایی می درخشید. استاد بزرگوارانه به من اجازه داد مدتی در آن دریاچه حمام کنم. در خاطر من این کار به طرز توصیف ناپذیری احساسی شگفت انگیز بود، شبیه هیچ حمامی که روی زمین داشتم نبود.

همانطور که استاد و من با گذر از مایع طلایی، سفرمان را در جهان های معنوی ادامه می دادیم، محیط اطراف لطیف تر و شفاف تر می شد. می توانستم اصوات طبقات بالا را همانطور که از آنها می گذشتیم به وضوح بشنوم.

ابتدا صدای باد را شنیدم. مثل این بود که از دور صدای تندبادی قطبی با وزش بادهایی شدید که بر فراز قله های پوشیده از برف به سرعت در حرکت بودند را می شنیدم. سپس صدای همهمه ی شدید و ضربان دار آمد. بعد آن، صدایی که به صورت هزار ویولن توصیف شده است ظاهر شد. نوای زهی عمیق و موزون که تقریباً شبیه هزاران چلویی بود که پشت سلسله آبشاری در حال نواختن باشند. بسیار قدرتمند و تعالی بخش بود و در عین حال بسیار لطیف.

همانطور که به رفتن ادامه می دادیم، صوت به صدای بادهای چوبی تغییر یافت. یک موسیقی کاملاً بی ساختار، تقریباً گوشخراش، مثل صدای کوک کردن یک ارکستر. در آخر، صوت هیوووو مداوم شنیده می شد، انگار یک گروه کُر میلیونی آن را می خواندند. این صوت آنامی لوک، بالاترین جهان معنوی است.
.

::……….:::::::……….::

.

:: طبقه الهی

یک روز در تمرین معنوی ام پس از اینکه دوباره درخواست کردم به طبقه الهی برده شوم، روزنه ای در چشم سومم باز و نمایی از فضا ظاهر شد. تاریک و پر از ستاره و ماه بود. از آن روزنه خارج شدم و از دشت ستارگان گذشتم تا آنکه صحنه تبدیل به مایعی شد که با گوی های سفید و قرمز مثل سلول های خون قل قل می کرد. در میان آن مایع مدتی به طرف بالا رانده شدم، به سطح رسیدم و دیدم در اقیانوسی وسیع به همراه استاد شناورم.

 

ابتدا هوا گرفته بود اما بعد نوری شدید در آسمان دیدم. هر چه بیشتر روی آن تمرکز می کردم بزرگتر می شد، اما وقتی سعی کردم به سمتش بالا روم نتوانستم. استاد به من گفت، مقاومت نکن. مطیعانه مقاومتی که حتی نمی دانستم دارم را متوقف کردم، اجازه دادم به داخل اقیانوس جریان پیدا کند. سپس از "آب" بیرون کشیده شده و به سمت نور برده شدم، مثل یک مجسمه ی طلایی کوچک در دستی عظیم و نامرئی.

نور بالاسر من تبدیل به قرصی بسیار عظیم شد که بخش اعظم آسمان از افق تا افق را پر کرد. آن نور، گرم، زرد و نارنجی مبهم بود. در حالیکه مسحور و به آن خیره شده بودم، ناگاه با من سخن گفت-نه با کلمات بلکه با ارتباطی از نوع درک مستقیم.

گفت :"پسرم…".

با برقراری این ارتباط، موجی از عشق پیرامون من به حرکت افتاد به گونه ای که هیچ وقت تجربه نکرده بودم. شبیه عظیم ترین و پرمهرترین عشقی بود که پدر و مادر برای فرزندشان دارند. در آن لحظه ی جذبه، آرامش، آسودگی و قدرشناسی، دانستم که من حقیقتاً فرزند خدا هستم.

 

اینکه خداوند به شکل خورشید ظاهر شده بود به عقیده ی من فقط نمادی بود برای آنکه از این تجربه خاطره ای انسانی داشته باشم. به گمان من از خورشید به عنوان نماد استفاده شد چون به همه چیز و در هر جا می تابد، به همه نور، حیات و گرما می بخشد بی آنکه در عوض چیزی بخواهد.

عشقی که در این تجربه دریافت کردم به قدری عمیق بود که کلمات توان توصیف آن را ندارند. این تجربه، زندگی من را تغییر داد. در تمام این سال ها با من بوده و تا پایان زندگی هم خواهد بود.

بینشی که از تجربه ام کسب کرده ام این است که هوشیاری خدایی، بدون واسطه در تمامی هستی نفوذ دارد. این هوشیاری در دوردست ها در اقیانوس یا سرزمین طلایی که به آن سفر کردم نیست. چیزی که در تجربه ام آموختم این است که خدا- آگاهی درست همینجا با منی است که روی صندلی نشسته ام.

چند ماه بعد در حال تمرین تکنیکی بودم، یک نهر طلایی از روح را تصور می کردم که از بالاسر من به پایین سرازیر بود. با این کار احساس کردم از بدنم بیرون کشیده شده و داخل آسمان پرتاب شدم، در حالی که از آن جریان طلایی خیس شده بودم. همانطور که به بالا حرکت می کردم زمین زیر پایم کوچک می شد. از پهنه ای از ابرها گذشتم تا به طبقه ی اثیری رسیدم. می توانستم خانه ها و مردم را زیر پایم ببینم، قطرات باران طلایی از بالاسر من می بارید.

همانطور ادامه دادم، از درون جهان های پایین و بعد جهان های بی شکل که فقط ارواح ساکن آنها بودند و گاهی که از مقابل آنها می گذشتم نگاهی کوتاه به من می کردند. بالاخره به سطح اقیانوسی از نور رسیدم. مدتی در اطراف شنا کردم، در نشئه ی آن استراحت کردم. سپس دوباره به آن جریان روح متصل شده و به سمت گویی در آسمان دوردست اوج گرفتم.

نزدیکتر و نزدیکتر شدم تا به گوی طلایی وارد شدم که مانند مهی پرعشق من را دربر گرفته بود. مدتی بعد صدایی از مه پیرامونم با من سخن گفت. صدا نامفهوم بود و ابتدا نمی توانستم بفهمم چه می گوید. کمی بعد چیزی شبیه این شنیدم که، "مسئولیتی عظیم به جانبت می آید- سریع تر از آنچه فکر میکنی!"

می توانستم جریانی V شکل را درون مه طلایی ببینم که به سمت من می آید که نماد مسئولیت بود. کلمات بیشتری گفته شد که نتوانستم بفهمم.

در همان حین که داشتم نگران می شدم چون پیام را داشتم از دست می دادم، مرد جوان خوش سیمایی که با نوری درخشان احاطه شده بود در فاصله ای دورتر ظاهر شد. او با صدایی بلندتر و رساتر صحبت کرد.

گفتگوی بینمان را بازگو نمی کنم، مختصر اینکه بیشتر در مورد مسئولیت و اینکه چطور همه ی موجودات زنده فرزندان خدا هستند بود. اینکه چطور هرکس که موجودات زنده را به خدا نزدیکتر کند، در عوض عشق الهی را دریافت خواهد کرد. چیزی که به من گفته شد این است که کسب آگاهی بالاتر به خودی خود پایان کار نیست، بلکه مسئولیت به همراه دارد. آفریدگار خواستار این است که تمامی مخلوقاتش به درجه ی ارواح کامل برسند و از پیوند حقیقی خود با او آگاه شوند. هریک از آنها که صعود کند، مسئولیت پیدا می کند سایر ارواح را در سفرشان همیاری کند.

با این همه، دوست دارم بگویم که من ادعای این را ندارم که استاد یا راهنمایی معنوی یا یک سفیر روح ماهر هستم یا به خداشناسی رسیده ام، یا حقیقت مطلق را می گویم یا هرچیزی از این دست. من فقط یک شاگرد معنوی هستم که اغلب درگیر تمرینات معنوی اش است. بسیاری روزها من می نشینم و به نظر می رسد هیچ اتفاقی نمی افتد، همه جا سیاه است و هیچ جایی نمی روم.

حقیقت این است که این امکان به من داده شد این تجارب را به عنوان هدایایی از جانب استاد درون و چند استاد راستین که در خدمت وی هستند، داشته باشم. بدون لطف و یاری آنها، هیچ چیز برای گفتن و نوشتن نداشتم.

تجاربی که در این سایت توصیف کردم، به قدر کافی مربوط به گذشته هستند که بتوانم آنها را بدون اینکه بر رشد معنوی و درس هایی که قرار بوده از آنها بگیرم اثراتی نامساعد بگذارند، به اشتراک بگذارم. من انتظار ندارم خواننده ها تجربیاتم را به عنوان حقیقت بپذیرند، تنها امیدوارم انگیزه ای باشد برای انجام تمرینات معنوی، خلاق بودن و تلاش برای کسب تجربیاتی که آنها را به حقیقت خودشان رهنمون شود.
.

>> قسمت های پیشین

.

:: 

کتاب “سرزمین طلایی” از استیو دویت توسط هوشنگ اهرپور در ایران ترجمه شده است.

:: 

.

:: منبـع کلیه پست های “استیو دویت” :

soundcurrentrider.com

.

2016/10/09

طبقه روح

Posted in :: نویسندگان و کتابها ::, استیو دویت, طبقه روح در 9:39 ب.ظ. توسط ::: ابدیت در اوست :::

.

طبقه ی روح بالای طبقه ی ذهنی قرار دارد و نخستین طبقه از جهان های بالا است، قلمروی روح خالص، ورای دوگانگی و منزلگاه خود اصلی ما، روح.

بین طبقات ذهنی و روح، لایه ی لطیف جداکننده ای وجود دارد که گاهی طبقه ی اتری نامیده می شود. یک بار زمانی که همراه استادی معنوی از جهان های پایین به بالا سفر می کردم این منطقه ی مرزی را به شکل نواری از مه تاریک تجربه کردم. داخل آن شده و برای مدت کوتاهی کاملاً در تیرگی آن غرق شدیم، سرد بود اما ناخوشایند نبود. در طرف دیگر وارد طبقه ی روح شدیم، قلمرویی از نوری درخشان و صوتی مرتعش.

.

.

در تجربه ای دیگر، من با لباسی کلاه دار در رودخانه ای در حال پارو زدن بودم. کاملاً تاریک بود، فقط استاد که کنار من نشسته بود نور می انداخت تا اطراف را ببینم. ( همانطور که در تصویر می بینید، من را یاد رودخانه ی استیکس در افسانه ی یونان باستان می اندازد.) زمانی که به ساحل رسیدیم، تونلی ظاهر شد که ما را به دره ای زیبا هدایت کرد. هدف از این منطقه ی جداکننده بین طبقات ذهنی و روح اغلب برای من سؤال برانگیز بود. چرا تاریکی؟ آیا نباید آنجا پرنورتر از طبقه ی ذهنی باشد؟ بهترین جوابی که پیدا کردم این است که تاریکی نمایانگر این حقیقت است که در هوشیاری انسانی، ما نمی توانیم به تنهایی از منطقه ی ذهن به روح منتقل شویم. برای عبور به هدایت – نور- استاد درون، خود برترمان نیاز داریم.

دلیل دیگر می تواند این باشد که آنجا منطقه ای حایل است تا از ذهن در مقابل مواجهه مستقیم با روح محافظت کند. در عالم صغیر انسانی، این منطقه ی حایل به عنوان بدن اتری شناخته می شود که غلافی لطیف و تاریک پیرامون بدن ذهنی است. بدن اتری در سطحی وسیع تر، شهود یا ناخودآگاه نامیده می شود چون یکی از کارکردهای آن عمل به عنوان مجرایی است برای عبور الهام الهی از روح به ذهن.

.

.

علاوه بر مه تیره و رودخانه ی تاریک، با سومین نماد گذرگاهی بین طبقه ی ذهنی و روح روبرو شدم که اغلب به عنوان "معبد درون" یا "درون معبد" توصیف می شود. در مراقبه آن را به صورت نمادین به شکل ساختمانی سفید دیدم که بر روی تپه ای سرسبز قرار داشت و راهی پر پیچ و خم به ورودی آن منتهی می شد. در تمرینات معنوی ام بارها تلاش کردم تا توانستم بالاخره بالای تپه برسم و از در بگذرم. (این اتفاق زمانی افتاد که یک استاد نور و صوت را تصور کردم که در هر پیچاپیچ مسیر به من عشق و دلگرمی میداد.) داخل معبد درون هیچ اتاقی ندیدم، فقط مه ای تیره که از سقف به پایین در حرکت بود. به بالا نگاه کردم و بالای بلندترین برج، نقطه ی کوچکی از نور در فاصله ای دور دیدم.

مدت زیادی از داخل مه به سمت بالا حرکت کردم تا آنکه از بالای برج وارد سرزمینی از کوه ها و دشت های طلایی و تابناک شدم. تضاد بین این سرزمین درخشان و آن مه تاریک و مرطوب به عنوان طبقه ی اتری، حیرت انگیز بود. نور آنجا به نظر پرنورتر از درون خورشید می رسید. بیش از هر زمان دیگر احساس زنده بودن می کردم. سراپا آکنده از برکت بر فراز چشم انداز پرواز کردم، با یقین کامل می دانستم که اینجا طبقه ی روح بود.

این توصیفات، سؤالی برمی انگیزد : اگر طبقه ی روح، وضعیتی ورای دوگانگی است که در آن فرضاً هیچ چیز در ارتباط با چیز دیگر وجود ندارد و همه چیز یک تناقض است، چطور می تواند شبیه منظره ای از کوه ها و دشت ها باشد؟ تعجبی ندارد که این پاسخ نیز خودش یک تناقض است. روح می تواند به آسانی متضادها را به صورت واحد دریافت کند. ذهن اما فقط با نمودهای مجزا سروکار دارد. به همین خاطر زمانی که سعی می کنیم تجربه ای معنوی در جهان های بالا را با عبارات ذهنی شرح دهیم، روح، واقعیتی که تجربه کرده است را در قالب تصویر یا نمادی درمی آورد که برای ذهن قابل فهم باشد و بتواند خاطره ای از آن بسازد. نیاز به گفتن نیست که تصویر کوه ها و دشت های طلایی، واقعیت اصلی طبقه ی روح نیست، مفاهیم ذهنی به طور تأسف باری برای توصیف هیچ چیزی در جهان های بالا کفایت نمی کنند.

هر طبقه نماینده ی یک طیف ارتعاشی است که صوت ویژه ای تولید می کند. این صوت طی تمرینات معنوی یا سفر در طبقات مختلف دریافت می شود. صوتی که معمولاً در طبقه ی روح شنیده می شود نت فلوت است، نوای نی انبان نیز با این جهان مرتبط است. (نیاز به گفتن نیست که اصوات تولیدشده توسط فلوت و نی انبان زمینی، انعکاس یا تقلیدی ضعیف از صداهای حقیقی است که گذر روح الهی از طبقات، آنها را موجب می شود.)

.

.

ارتباط بین طبقه ی روح و صوت آن توسط استادی که در ابتدای متن ذکر کردم برای من تشریح شد. پس از اینکه از مه تیره وارد جهانی از ابرهای روشن و طلایی شدیم، توانستم نوای فلوت را همه جا در اطرافم بشنوم. یک نُت تک بود با بلندای کم تا متوسط. "زمینی" که روی آن ایستاده بودیم همراه آن مرتعش می شد. من خم شدم و ماده ی طبقه ی روح را با "دست" لمس کردم (باز هم یک یادآوری ذهنی نمادین از تجربه ی طبقه ی روح) و متوجه شدم آن طبقه تماماً از صوت ساخته شده بود. نه فقط اینکه همه چیز در ارتعاش بود، بلکه تار و پود آنجا تنها از صوت تشکیل شده بود.

شنیدن اصوات در طبقات بالا مشابه طبقات پایین نیست، همانطور که بینایی متفاوت است. ادراکات در جهان های پایین به واسطه ی حواس انجام می گیرد و توسط ذهن در خاطره ثبت می شود، تجارب جهان های بالا بسیار لطیف ترند. آنها از طریق روح به طور مستقیم درک می شوند بدون واسطه ی حواس، و سپس به نمادها یا ادراکاتی که برای ذهن قابل فهم باشد ترجمه می شوند. در آخر اگر ذهن این ادراکات لطیف را به عنوان واقعیت بپذیرد، تبدیل به خاطره می شوند، در نتیجه می توانیم پس از پایان تجربه آن را به یاد آوریم.

زمانی که در تجارب معنوی ام در تلاش برای درک اصوات و دیدنی های جهان های بالا بودم، با این اختلاف درگیر بودم. من نمی توانستم نوای فلوت، نی انبان یا هر صدای دیگری از جهان های بالا را بشنوم- احتمالاً به این خاطر که انتظار داشتم آنها مشابه ادراکات طبقات پایین باشند. تنها زمانی که ادراکات مستقیم و لطیف روح را به عنوان واقعیت پذیرفتم تمامی تردیدها از ذهنم پاک شد، بالاخره در جستجویم موفق شدم. در آن هنگام که نوای فلوت شروع به جاری شدن در من کرد، مانند نهری پیوسته از اتم های درخشان، درون من جاری شد و جاری شد.

جنبه ی دیگری از طبقه ی روح که اعتراف می کنم با آن مشکل دارم حکمران آن، سات نام است. پال توئیچل در کتابش به نام دندان ببر در کنار حکمرانان طبقات دیگر از او نام می برد. در نگاه اول، مفهوم "حکمرانان" یا "خدایان" در طبقات درون به نظر مانند روایات تاریخی می رسد. به عقیده ی من جات نیرانجان، کل نیرانجان و سات نام، مظاهر ویژگی های ارتعاشی حاکم بر طبقات فیزیکی/ اثیری، علی/ ذهنی و روح هستند. آنها حقیقتاً به صورت بدن های شخصی یا افراد نیستند، اما اگر علتی در بین باشد می توانند برای یک مسافر معنوی به شکل افرادی ظاهر شوند، مثلاً برای آگاهی دادن. ظاهراً اگر به نظر برسد که خرد معنوی از سوی یک موجود الهی می آید، درک و پذیرش آن برای ما آسان تر است تا آنکه از سوی نظامی انتزاعی از اصول یا یک میدان انرژی باشد.

.

.

با تکرار نام "سات نام" در تمرینات معنوی ام یک بار یک قصر طلایی بزرگ دیدم که تا حدودی من را یاد این تصویر از Angkor Wat در کاموج انداخت، به استثنای اینکه دیوارها و برج ها سایه روشن ارغوانی داشتند. من از درهای اصلی که به رویم باز شدند داخل شدم و خودم را در تالاری بسیار بزرگ یافتم با نیمکت هایی شبیه یک کلیسای بزرگ. هیچکس در آن تالار نبود به جز یک موجود بسیار عظیم و مه آلود در جلوی تالار که نتوانستم به وضوح ببینم. طی این تجربه ی خاص تا همینجا پیش رفتم.

در تلاشی دیگر در حال پرواز از درون مه ای نقره ای در طبقه ی روح بودم تا آنکه یک قصر سفید روی تپه دیدم که سوسو می زد. زمانی که سعی کردم داخل شوم به نوعی از این کار منع شدم. لحظه ای بعد متوجه شدم صفی از مردم جلوی در تشکیل شده، همه منتظر ورود و دیدار سات نام بودند. عقب رفتم و دیدم آن صف تمام مسیر تا پایین پیچ جاده تا دشت زیر آن و بعد آن ادامه پیدا می کرد. برایم قابل تصور نبود که پشت تمام آن ارواح به صف بایستم و به استاد معنوی ام پیشنهاد دادم که می توانیم بالاسر آنها پرواز کنیم و صف را نادیده بگیریم. او سرش را تکان داد و گفت نه، باید صبر داشته باشم.

.

.

بعد از آن بارها تلاش کردم و هنوز منتظرم. نه اینکه فکر کنم واقعاً صفی از ارواح در جلوی من باشد که با بی حوصلگی وول می خورند تا با سات نام ملاقات کنند. این فقط یک راه نمادین بود تا به من نشان دهد که اگر قرار باشد چنین شرفیابی اتفاق بیفتد، در زمان خودش رخ خواهد داد.

خودشکوفایی برای من به معنای آن است که در همه ی اوقات از دیدگاه خود برتر، روح، زندگی کنم. آگاهی از این امر است که هستی هر فرد، هدیه ای از جانب خداست و در هر شرایطی که هستیم برای آن سپاسگزار باشیم. به این معنی است که ابزار یا وسیله ای برای روح الهی باشیم بدون اینکه شروطی برای آن قائل شویم یا در مقابل خواستار چیزی باشیم. خودشکوفایی شامل وابسته نبودن در عین مهربان بودن است، و همینطور حفظ تعادل بین قدرت و عشق. در نظر داشتن همه ی زندگی به عنوان آفرینشی از سوی خداوند و همه ی موجودات زنده به عنوان فرزندان خداوند، همیشه، همیشه.

ادامه دارد…

.

>> قسمت های پیشین

.

2016/09/24

طبقه ذهنی

Posted in :: نویسندگان و کتابها ::, استیو دویت, طبقه ذهنی در 8:18 ب.ظ. توسط ::: ابدیت در اوست :::

.

طبقه ی ذهنی اغلب به عنوان طبقه ی مافوق علِّی شناخته می شود، اما در واقع هر دوی آنها زوایایی از منطقه ی یکسانی از ذهن هستند. آنچه طبقه ی ذهنی می نامیم وجه برتر ذهن است – ناحیه ی فکر ناب – و بدین طریق از ذهن تحتانی که با تجربیات گذشته و آینده ی ما مرتبط است، متمایز می شود. چون طبقه ی ذهنی، بالاترین سطح هستی قابل تصور برای ذهن انسان است اغلب به عنوان منطقه ی معنوی غایی و منزلگاه حقیقی خداوند به شمار می آید.

من به عنوان یک مسیحی در کلیسای لوتران آموخته بودم که خدایی آن بالا هست، جایی در بهشت همه چیز را تماشا می کند، اعمال خوب را پاداش می دهد و اعمال بد را تنبیه می کند. مانند بسیاری از مذاهب اصلی باور به خیر و شر، گناه و رستگاری، خدا و شیطان، و… مبتنی بر مفاهیم ذهنی است. بنابراین باورهای مذهبی از جمله غلبه ی خیر بر شر، بهشت مذهبی را در طبقه ی ذهنی قرار می دهد. (نیاز به گفتن نیست که پیروان مذاهب اصلی از این اعتقادات فراتر نرفته و به وضعیت های بالاتر دست نیافته اند.)

من سرخورده از آموزه های مسیحی در سن 16 سالگی کلیسا را ترک کرده و بی دین شدم. سعی کردم پیروی دیدگاه مادی گرا شوم که در آن هیچ چیز واقعی یا قابل پذیرش نیست تا زمانی که با روش های علمی قابل اندازه گیری و اثبات باشد. من همچنان طبقه ی ذهنی را منطقه ی نهایی می دیدم چون چیز بیشتری نمی دانستم و همینطور این باور به من احساس خوبی می داد. چون حس می کردم می توانم واقعیت را درک کنم و به لحاظ منطقی آن را بفهمم، با این اطمینان که مکانیزم های خلقت را می شناسم و معیاری برای کنترل آن دارم.

اما زمانی که به آموزه های نور و صوت برخوردم متوجه شدم که طبقه ی ذهنی، منشأ غایی خلقت نیست. آموختم که آنجا بالاترین سطح از جهان های تحتانی است — رأس منطقه ی دوگانگی. در مطالعات بعدی دریافتم که طبقه ی ذهنی با رنگ آبی مرتبط و حوزه ی فکر محض است. اما آنجا چه شکلی است؟ جهانی مه آلود و آبی است که افکار به طور اسرارآمیزی از اتر چرخان در هم ادغام می شوند تا شکل و معنایی به خود بگیرند؟

در ابتدا اینطور فکر می کردم، اما در یک تمرین معنوی خودم را بالای سرم منعکس کرده و به افکارم نگاه کردم. آنها را دیدم که مانند رودخانه ای وسیع و باشکوه در ذهنم جریان دارند. متوجه شدم که این "جریان" افکار، کانالی از جریان روح الهی است که از جهان های بالا به جهان های پایین جاری است. طبقه ی ذهنی با مفاهیمش، قوانینش، تضادهایش و غیره مکانیزمی ایجاد می کند که به واسطه ی آن، روح بزرگ به دوگانگی تقسیم می شود و درون جهان های پایین جریان می یابد. با فرض مسلم مجاورت طبقه ی ذهنی با عمل آفرینش، جای تعجبی ندارد که از ابتدا فکر می کردم آنجا بهشت غایی است.

مطالعات بیشتر آشکار کرد که سازوکار خلقت در کیهان شخصی خود ما به این صورت است که ما به عنوان روح با میدان های انرژی یا ماتریکس ها در طبقه ی ذهنی ارتباط برقرار می کنیم، از طریق عطف توجه مان به آنها یعنی "فکر کردن" به آنها. جریان روح بزرگ که به واسطه ی توجه روح جریان می یابد، با نسبت مستقیمی از مدت و شدتی که بر آنها متمرکز می شویم، ماتریکس ها را از انرژی مضاعف شارژ می کند، صرف نظر از اینکه این افکار مثبت یا منفی باشند. هر فکر یا باوری که قویاً حفظ شود تبدیل به یک میدان انرژی متراکم می شود که انرژی بیشتری را جذب می کند مانند نیروی جاذبه یا مغناطیس.

این انرژی مضاعف عمدتاً از طریق ما و دیگران از راه تصور و احساس تأمین می شود. ما آنچه در فکر داریم را "تصویرسازی" کرده و احساسات را به افکار و باورهایمان متصل می کنیم. در آن نقطه است که این میدان انرژی به اندازه ای متراکم می شود که در طبقه ی اثیری قابل مشاهده شده یا "ظاهر شود". اگر به اندازه ی کافی و/ یا با شدت کافی ادامه دهیم و با افکار و احساساتمان به این ماتریکس انرژی اضافه کنیم، افزایش تراکم این میدان انرژی موجب ظهور آن در زندگی مان در طبقه ی فیزیکی به صورت ماده یا عمل می شود. با توجه به وضعیت متراکم طبقه ی فیزیکی به نسبت ماده به روح، معمولاً نسبتاً میزان انرژی عظیمی نیاز است تا یک فکر یا تصویر به شکل واقعیت فیزیکی ظاهر شود. علت وجود زمانی طولانی بین آغاز یک فکر و ظهور آن به صورت فیزیکی اگر اصلاً این اتفاق رخ دهد، همین رخوت یا تراکم است.

علاوه بر رخوت، دلایل دیگری وجود دارند که چرا شاید افکار و تصوراتمان هرگز واقعیت پیدا نکنند. نبرد بین خواسته های متضاد دیگرانی که در فضای زندگیمان شریک هستند یکی از آنهاست. ما درون مجموعه ای از قراردادهایی حضور داریم که خانواده، جامعه، کشور، سیاره و طبقه ی هستی می نامیم، و اگر لازمه ی  آنچه آرزو داریم، تغییر در یک یا تعداد بیشتری از این قرارداها باشد، ظهور خواسته هایمان ممکن است به انرژی بیشتری نسبت به آنچه ما به تنهایی قادر به تأمین آن باشیم نیاز داشته باشد. دلیل دیگر این است که ما اغلب متناقض با خودمان عمل می کنیم. ما به صورت آگاهانه یک چیز را می خواهیم و ناهوشیارانه چیز دیگری را خلق می کنیم به خاطر ترس یا احساساتی از سر خودکم بینی و غیره. تنها زمانی که تمامی انرژی مان را در یک راستا قرار دهیم می توانیم آرزوها را بدون زحمت به ظهور برسانیم.

تلاش جهت به ظهور رساندن ایده ها یا خواسته هایمان از سوی آگاهی انسانی می تواند بی نتیجه نیز باشد چون از عواقب نمود آرزوهایمان همیشه آگاه نیستیم. ممکن است پیامدهایی بسیار منفی به وجود آید که در موردشان فکر نکرده بودیم. به باور من به علت همین دلایل است که پیشرفت در طریق معنوی فراتر از طبقه ی ذهنی همیشه مستلزم دست کشیدن از آرزوها برای متجلی کردن چیزهایی از جایگاه انسانی است. در عوض ما می آموزیم که ظرفیت خلاق مان را به مقامی برتر بسپاریم که از تمامی عواقب آن آگاه است، صرف نظر از اینکه این مقام بالاتر را خود برترمان، استاد درون، روح بزرگ، راهنمای الهی و غیره بنامیم.

بعد از آموختن همه ی اینها هنوز پرسشی در ذهنم بود : پس آن فعل و انفعالات الکتروشیمیایی مغز چه می شود؟ اگر این جریان نیرو (یا تجمع انرژی) از وضعیت روح به وضعیت جسمانی، عمل خلق کردن در زندگیمان را تسهیل می کند، برعکس آن چه می شود؟ آیا شرایط بدن فیزیکی ما اغلب احساساتمان را تحت تأثیر قرار نمی دهد و احساساتمان افکارمان را و افکارمان تعیین می کند ما به عنوان روح، توجه مان را در کدام جهت قرار دهیم؟

.

.

این پرسش را به مراقبه گذاشتم و استاد در پاسخ یک مارپیچ دوتایی بسیار بزرگ نورانی را نشانم داد. یک رشته ی مارپیچ نمایانگر جریان روح از جهان های بالا به پایین بود و رشته ی دیگر، جریان انرژی معکوس از جهان پایین به جهان بالاتر. این جریان ها در تمامی نقاط، در هم تابیده و متصل بودند. برداشت من از این نماد این بود که ما در معرض یک جریان انرژی معکوس هستیم که در آن، هر طبقه یا بدن تحتانی، مافوق خود را تحت تأثیر قرار می دهد. شکل جفت مارپیچ دی ان ای موجودات زنده، تصادفی نیست. ما مخلوقات و معرّف این جریان دوگانه هستیم، تا جایی که هسته ی تک تک سلول های ما این نماد جفت مارپیچ را نمایش می دهند.

اهمیت مفهوم "جریان" در خلقت قابل شرح نیست. همه چیز مبتنی بر جریان است. در بدن، خون در رگ ها، آب و غذا و اکسیژن به داخل جریان دارد در حالیکه مواد زائد و عرق و نیتروژن به بیرون جریان دارد. به عبارت دیگر، انرژی به یک شکل داخل بدن جریان پیدا می کند و به شکل دیگر خارج می شود. اگر هر یک از این جریان ها برای مدت زمان زیادی دچار اختلال شوند، جسم می میرد. اگر هر کدام از این جریان ها به میزان زیادی از تعادل خارج شوند یا کیفیت خود را از دست دهند، سلامتی ما با مشکل مواجه می شود.

در سطح اثیری، انرژی به شکل احساسات و تصاویر در ما جریان دارد. به همین شکل اگر این جریان از تعادل خارج شود، مشکلات احساسی پیدا خواهیم کرد که در نهایت وضعیت جسمانی ما را نیز تحت تأثیر قرار می دهد. "عدم تعادل" در سطح اثیری هم به معنای احساسات منفی زیاد و هم احساسات مثبت بیش از حد می باشد. ما معمولاً یک استاد معنوی را با وضعیتی از آرامش، یک راه میانه می شناسیم که در آن احساسات تجربه می شوند اما نه به صورت مفرط.

در سطح ذهنی این جریان را به شکل جریانی از افکار تجربه می کنیم. ما می دانیم زمانی که افراد از نظر ذهنی تعادل ندارند نشانه های آن از توهمات خفیف تا اسکیزوفرنی کامل تغییر می کند. اما ما می توانیم با امتناع از پذیرفتن هر فکر جدید یا متفاوت یا با چسبندگی زیاد به یک باور یا نظام افکار نیز ذهنی نامتعادل داشته باشیم. با مشاهده ی افرادی که بحث های داغ سیاسی یا مذهبی می کنند می توان وابستگی به نظامی از باورها را درک کرد. چسبندگی، جریان را مختل می کند. باید اجازه داد یک نظام فکری برود تا نظام دیگری وارد شود. نه به این معنی که فرد دیدگاه های مشخصی نداشته باشد، عدم وابستگی به این معناست که به باورها نچسبیم تا مانع ورود دیدگاه های دیگر نشویم. افکار، اعتقادات، دیدگاه ها و غیره، به خودی خود حقیقت نیستند، آنها فقط راه های متفاوت مشاهده ی چیزها هستند.

جریان های روح بزرگ بی وقفه از منشأ الهی جریان دارند تا تمامی آفرینش جهان های پایین و بالا را برپا نگه دارند. من تجربیات زیادی در طبقه ی ذهنی نداشتم اما پال توئیچل در کتابش به نام "دندان ببر" از مر کیلاش به عنوان شهر اصلی و معبد خرد زرین آن به نام نامایاتان صحبت می کند.

ادامه دارد…

.

>> قسمت های پیشین

.

2016/09/12

طبقه علّی

Posted in :: نویسندگان و کتابها ::, استیو دویت, طبقه علّی در 12:16 ب.ظ. توسط ::: ابدیت در اوست :::

.

:: طبقه عِلّی

طبقه ی عِلّی بعد از طبقه ی اثیری قرار گرفته و دربرگیرنده ی چیزی است که خط زمان نامیده می شود. در این منطقه میدان های انرژی ای وجود دارند که نشاندهنده ی تجارب گذشته و آینده ما در جهان های پایین هستند.

هرگاه آگاهانه یک تجربه ی گذشته را به یاد می آوریم، به میدان انرژی آن تجربه دست پیدا می کنیم. برخی تجارب، میدان های انرژی قوی تری تولید می کنند و به همین خاطر است که بعضی چیزها را بهتر به یاد می آوریم. تمامی میدان های انرژی که دیگر قادر نیستیم آگاهانه به یادشان آوریم هنوز هم در طبقه ی علّی وجود دارند، آنها را نیمه-خودآگاه می نامیم. غریزه نام دیگری است برای تجربیات گذشته، مهارت ها یا رفتارهایی که با یادآوری ناهشیارانه به دست می آوریم.

تجربیات آینده ی ما نیز در طبقه ی علّی وجود دارند. اما این تجارب تنها احتمالات هستند نه قطعیت. این میدان های انرژی در صورتی که سطح آگاهی ما در آینده بدون تغییر بماند یا روند یکسانی را طی کند، تجربه خواهند شد. اگر سطح آگاهی یا مسیر رشدمان را تغییر دهیم، تجارب آینده ی ما نیز تغییر خواهند کرد. به همین خاطر است که "قرائت آینده"، یعنی آگاهی از میدان انرژی آینده ی احتمالی توسط فردی روشن بین یا طرق دیگر، می تواند گمراه کننده باشد. هر زمان ما، خالق میدان های انرژی زندگی مان، تغییر می کنیم، آینده ی ما نیز تغییر خواهد کرد.

اگر قرائت آینده بر اساس وضعیت آگاهی کنونی ما باشد ممکن است واقعیت پیدا کند. اگر تغییر زیادی کرده باشیم، شاید مأیوس شده و قرائت گر را شیاد بدانیم، به این دلیل ساده که او آینده ای را پیشگویی کرده که دیگر برای ما کاربرد ندارد.

من تصمیم گرفته ام زیاد در فکر اطلاع از آینده ام نباشم. در عوض، آینده ام را در دستان استاد درون به عنوان نماینده ی روح الهی قرار دهم، چرا که تنها روح بزرگ می داند چه تجاربی برای شکوفایی معنوی من و همینطور منفعت همه، بهترین است.

تلاش برای فهمیدن عملکرد واقعی خط زمان برای ذهن انسان گیج کننده است. بنابراین احساس من این است که زمانی که طی یک تجربه ی معنوی با خط زمان مواجه می شویم، معمولاً به شکلی نمادین است تا برای ما قابل درک باشد.

.

.

یک طریق نمادین که خط زمان بر من ظاهر شد به شکل یک جعبه ی چوبی طویل با حدود نیم متر ارتفاع بود که از این سر تا آن سر افق در سطحی به رنگ مس و در زیر آسمانی نارنجی رنگ گسترده شده بود. (نارنجی یا مسی، رنگ غالب طبقه ی علّی است). این جعبه دارای هزاران کشوی قاب چوبی بود، هر یک از آنها نشان رویداد مهمی در یکی از زندگی های گذشته یا آینده ام بود. به کمک استاد درون توانستم بارها در مسیر گذشته حرکت کنم و کشوی مرتبطی که نشاندهنده ی زندگی مورد علاقه ی من بود را بیرون بکشم.

.

.

با نگاه کردن به هر کشو، به تصویر آن داخل شده و رویداد اصلی را دوباره تجربه می کردم. اغلب همراه تجارب مقداری اطلاعات تاریخی به شکل انتقال تله پاتیکی می آید. به این شیوه توانستم بفهمم که احساسات نیرومند من نسبت به مصر از یک زندگی به عنوان یک معمار در آنجا حدود 3000 سال پیش نشأت گرفته است. خودم را دیدم که از مقابل یک ساختمان دولتی در اسکندریه می گذشتم و به یاد آوردم که من آن را طراحی و ساخته بودم.

طریق دیگری که خط زمان بر من ظاهر شد، یک راهروی طولانی بود که تصاویری در آن آویخته شده بودند مانند گالری عکس. هر تصویر پلاکی در زیر داشت با توضیحی درباره ی زندگی مربوط به آن. پرش با بدن روحی داخل هر تصویر همان اثر داخل شدن به کشوها را داشت – آن صحنه واقعی می شد. به این طریق توانستم یک زندگی در یونان را ببینم، در خانه ای روی صخره با همسرم و خدمتکارانی زندگی می کردم.

.

.

سال 1972 یک اتفاق نسبتاً خنده دار رخ داد. دالایی لاما برای ملاقات با گروه کوچک تبتی در شهری که بودم آمد، تصمیم گرفتم به دیدنش بروم. در آن زمان دالایی داما به اندازه ی حالا شهرت نداشت. فقط حدود 50 یا 60 نفر آنجا بودند. پس از سخنرانی و یک مدیتیشن کوتاه، اجازه یافتیم تا در صفی بگذریم و با او دست دهیم. همه افراد جلو و پشت من با او دست دادند و چند کلمه یا لبخندی برکت آمیز دریافت کردند. اما وقتی نوبت من شد، دالایی لاما با من دست داد و شروع به خندیدن کرد. خندید و خندید و نمی توانست جلوی خودش را بگیرد. کمی بعد همه ی راهب های همراهش نیز شروع به خندیدن به من کردند. آنقدر بهت زده و شرمگین بودم که نتوانستم بپرسم چرا آن مرد مقدس به من می خندید، و رفتم.

.

.

تا سالها بعد در مورد آن برخورد فکر می کردم. آیا واقعاً آنقدر ظاهر خنده داری داشتم؟ درست است که موی بلند، ریش و یونیفرم هیپی ها را داشتم، اما در آن روزها همه ی جوان ها همین شکلی بودند. اگر به این علت بود می بایست به بسیاری دیگر هم می خندید.

سی سال بعد این داستان را به دوستم گفتم، او پیشنهاد کرد دالایی لاما را در خط زمان ملاقات کنم و در این مورد بپرسم. چرا به فکر خودم نرسیده بود؟ در هر حال، یک قرار ملاقات تله پاتیکی با دالایی لاما گذاشتم و در تمرین معنوی در جعبه ی کشویی با او دیدار کردم. او حدود 20 قدم در گذشته حرکت کرد و یک کشو را بیرون کشید. داخل آن رفتم و خودم را در تبت در سال 1775 یافتم. من یک راهب ردا-قرمز بودم به نام ادلان ته (یا شبیه آن)، بسیار بلندقد با موی مشکی کوتاه که زیرنظر دالایی لامای آن زمان در پوتالا آموزش می دیدم. زمانی که برگشتم و از دالایی لامای کنونی در مورد آن برخورد خنده دار پرسیدم، خنده ای کرد و گفت "چرا، چون تو ظاهر بسیار متفاوتی داشتی." خوب این قطعاً حقیقت داشت.

آیا در این طبقه طبیعت و خانه ای وجود دارد؟ آیا مانند طبقه ی فیزیکی و اثیری، افرادی آنجا زندگی می کنند؟

به اعتقاد من همینطور است. یک بار تجربه ی صعود در یک ستون طلایی از نور از درون تمامی طبقات تا طبقه ی روح را داشتم. از داخل نور که به بیرون نگاه می کردم، خانه ها و چشم اندازها و شهرهایی را در تمامی طبقات از جمله طبقات علّی و ذهنی می دیدم. ساکنان طبقات علّی و ذهنی ظاهری تقریباً مبهم و ناپایدار داشتند و به وضوح ساکنان طبقه ی اثیری نبودند. این امر من را به این فکر انداخت که همانطور که جهان اثیری لطیف تر بوده و تراکم کمتری نسبت به جهان فیزیکی دارد، جهان های علّی و ذهنی هم لطیف تر و کم تراکم تر از طبقه ی اثیری هستند. این می تواند علت ظاهر مه آلود آنجا باشد.

.

.

با این حال، حضور معابد خرد زرین در طبقات علّی و ذهنی، برای من گواهی بر این است که خانه ها و چشم اندازهای آن طبقات برای ارواحی که انطباق کاملی با ارتعاشات لطیف آن پیدا کرده اند، به قدر کافی ظاهری جامد و متراکم دارد.

ادامه دارد…

.

>> قسمت های پیشین

.

2016/09/01

طبقه اثیری

Posted in :: نویسندگان و کتابها ::, استیو دویت, طبقه اثیری در 9:57 ب.ظ. توسط ::: ابدیت در اوست :::

.

:: طبقـات هستـی

پال توئیچل در نوشته هایش دو بخش طبقات هستی را توصیف می کند. این بخش ها عموماً جهان های پایین و جهان های بالا نامیده می شوند. جهان های پایین قلمروی نمود و نمایش هستند. ویژگی آنها وجود ماده و دوگانگی است، در آنها همه چیز به همراه متضاد خود وجود دارد.

در مقابل در جهان های برتر، همه چیز به عنوان یک امکان معنوی وجود دارد که قادر به ظهور است اما ظاهر نشده است. به عبارت دیگر، همه چیز فقط هست. آنها در پیوند با چیز دیگری یا به علتی دیگر وجود ندارند- فقط هستند. آنها انرژی خالص روح هستند. توصیف جهان های بالا با کلمات بسیار دشوار است.

جهان های پایین از چهار طبقه ی فیزیکی، اثیری، علی و ذهنی تشکیل شده اند. ما به عنوان فرد، همزمان در همه این طبقات وجود داریم. درست همانطور که بدن فیزیکی داریم، یک بدن اثیری (احساسی)، یک بدن علی (حافظه)، و یک بدن ذهنی (فکر) داریم.

جهان های برتر با طبقه ی روح آغاز شده و در وضعیت های مختلف روح تا طبقه ی الهی که اقیانوس عشق و رحمت نیز نامیده می شود، ادامه پیدا می کند.

در وضعیت هوشیاری انسانی عمدتاً از طبقات دیگر آگاه نیستیم چون به شدت با بدن فیزیکی و جهان آن همانندسای کرده ایم، تا آنجا که باور داریم این تنها واقعیت موجود است.

با این حال از آنجایی که ما در تمامی طبقات در بدن های مربوطه هستی داریم، تنها کاری که باید انجام دهیم این است که حس هایمان را در آنجا بیدار کنیم تا آنها را تجربه کنیم.

چطور این کار را انجام دهیم؟ ما می توانیم سایر بدن هایمان را از بدن فیزیکی جدا کرده و با آنها سفر کنیم، مانند انعکاس اثیری. اما این کار می تواند کمی خطرناک باشد چون ممکن است اثرات مضر غیرقابل پیش بینی بر بدن فیزیکی داشته باشد. خوشبختانه ما مجبور به این کار نیستیم. به عنوان روح تا زمانی که حواس معنوی مان بیدار باشند، قادریم هر طبقه را بدون واسطه ادراک کنیم.

.

تمرینات زیادی در نوشته های معنوی برای توسعه ی حواس معنوی وجود دارند. یک روش این است که در وضعیت راحتی بنشینید. نیازی نیست چهارزانو باشید، می توانید روی یک صندلی بشینید. نکته ی اصلی این است که در آرامش باشید و محیط بیصدا باشد. سپس چشمانمان را می بندیم و توجه مان را روی چشم معنوی، تصویر درونی بین دو چشم معطوف می کنیم. برای اتصال به روح الهی و بالا بردن هوشیاری تا طبقه ی روح، می توانیم کلمه ی هیو یا کلمه ی باردار دیگری را به مدت چند دقیقه تکرار کنیم، سپس سکوت کنیم.

.

.ممکن است شروع به دیدن نوری در صفحه ی درونی  .کنیم. یا صدایی بشنویم، یا هر دو. سفری معنوی یا ملاقات با یک استاد ممکن است اتفاق بیفتد. اما در اکثر مواقع، من نیاز به تمرین بیشتری دارم. به ویژه نیاز دارم تصور خلاقم را بکار بگیرم. اگر مکانی که می خواهم بروم را به وضوح تصور کنم و روی آن متمرکز شوم، ممکن است خودم را در بدن روحی در آنجا ببینم. سپس ترفند آن این است که تصور کردن را متوقف کرده و اجازه دهیم تجربه ادامه پیدا کند. من می دانم چه زمانی تجربه ی واقعی در حال رخ دادن است چون چیزهایی را تجربه میکنم که جدید هستند، چیزهایی که هرگز قبلاً ندیده ام یا نمی شناختم.

اغلب در تمرین معنوی، تغییر هوشیاری از یک طبقه به سطحی دیگر، نمادی از یک تونل را شامل می شود. تصویر زیر نمایی بسیار دقیق از تجربه ای است که یک بار داشتم. آبی که از پله ها سرازیر است نماد روح است که از جهان های بالا به سمت پایین جریان دارد. این جریان صدایی پرشتاب و با غرش داشت، بقدری بلند که تقریباً ترسناک بود. با این حال من ترسی نداشتم و بسیار خوشحال بودم، چون به راهنمایی و حفاظت استاد معنوی ام اعتماد کامل داشتم. بعد از صعودی طولانی، جهانی برتر نمایان شد، نور فراگیر آنجا بسیار روشن بود و مثل این بود که آب در گردابی عظیم در حال تخلیه باشد.

.

.

گرداب نماد دیگری است که چندین بار در سایر طبقات با آن مواجه شدم. من دریافتم هر چیزی که در جهان فیزیکی می بینیم حقیقتاً بازنمود چیزی است که در جهان های بالاتر وجود دارد، همانطور که گفته شده "صورتی در زیر دارد آنچه در بالاست". به همین خاطر است که چیزهای جهان های بالا اغلب آشنا یا بسیار شبیه جهان ما به نظر می رسند، با اینکه قوانین حاکم بر آن جهان ها متفاوت با جهان ماست.

.

::……….:::::::……….::

.

:: طبقـه اثیـری

طبقه اثیری نخستین طبقه ی مافوق دنیای فیزیکی و مکانی است که پس از مرگ به آنجا می رویم. گاهی بهشت را سرزمین ابرها توصیف می کنند، اما در واقع این منطقه که از جنس ماده ای نرم و کرک دار می باشد، بخشی از طبقه ی اثیری است که بین جهان فیزیکی و اثیری قرار دارد. ارواح بسیاری در ضمن اینکه اقامتگاه آنها در طبقه ی اثیری در حال آماده سازی است از این ناحیه عبور می کنند. یک بار استادم من را به این ناحیه برد، ارواحی را دیدم که پس از مرگ بدن های فیزیکی شان به سرعت از جهان فیزیکی به بالا می آمدند.

این ارواح بدون شکل و کم رنگ بودند مثل شبح و هیچ نشانی از حیات یا هوشیاری نداشتند. حدس من این بود که آنها به طور ناگهانی یا با ترسی شدید مرده اند و طی مرحله ی انتقال در اثر شوک دریافتی، ناهوشیار بودند. آنها یکی پس از دیگری در صفی طولانی قرار داشتند، زمانی که نوبتشان می شد توسط مأموران اثیری روند ورود به جهان دیگر را طی می کردند، شبیه مهاجرانی در اداره ی مهاجرت.

.

.

ممکن است به نظر باورنکردنی بیاید اما در همان زمان .ارواح دیگری را دیدم که از درون یک تونل یا راه پله ای مارپیچی به این ناحیه ی ابری بالا می آمدند. برخلاف ارواح ناهشیار، آنها رنگی بودند با بدن های نورانی کامل شکل گرفته. آنها توسط بستگان فوت شده یا یک راهنمای معنوی ملاقات می شدند، با خوشحالی استقبال شده و پس از انتظار کوتاهی به اقامتگاه جدیدشان راهنمایی می شدند بدون طی کردن پروسه ی اداری که ارواح ناهشیار می گذراندند. فکر میکنم احتمالاً تجربه ی اولیه ی جهان بعدی برای ارواح مختلف متفاوت است. بستگی زیادی به چگونگی مرگ فرد، ایمانش، حمایت عشقی دوستان یا بستگان قبل از مرگ و سطح تکامل معنوی آن روح دارد.

پیش از فوت پدرم چند سال قبل، در یک تمرین معنوی مکانی که قرار بود در طبقه ی اثیری در آنجا زندگی کند را به من نشان دادند. کاخی سفید در فضایی پارک مانند بود.

.

.

شب بعد تصمیم گرفتم در وضعیت رؤیا به ملاقاتش بروم و او را به آنجا ببرم تا پیش نمایشی از آن را ببیند. اما او در رؤیایش می ترسید با من بیاید و قبول نکرد. مدت کوتاهی پس از فوتش، او را در آن مکان ملاقات کردم، اما او نمی خواست من را ببیند. سختی های زندگی او را از یک پدر آرام و شوخ به پیرمردی عبوس تبدیل کرده بود، و از حدود 14 سال قبل از فوتش همدیگر را ندیده بودیم. شخصیت و ظاهرش بلافاصله پس از مرگش حقیقتاً تغییری نکرد. با این حال شش ماه بعد دوباره به ملاقاتش رفتم، این بار ظاهرش مانند مردی جوان و بشاش بود. مکالمه ای دوستانه داشتیم و همه ی اختلافات قدیمی برطرف شده بودند. برای هر دوی ما پایانی بسیار عالی برای سوءتفاهمات و احساسات بدی بود که در زندگی داشتیم. بعد از آن حس بسیار بهتری داشتم.

من افراد پیر دیگری را نیز پس از مرگ دیدم که جوان شده بودند. برداشت من این است که زمانی که ما می میریم، تصویری از شخصیت یا خودانگاره ای را با خود داریم که مشخص می کند در جهان اثیری چه شکلی خواهیم داشت. مدت زمانی پس از بدن فیزیکی پیشین و شرایط زندگی فیزیکی مان، این تصویر محو شده و ظاهر ما آنچه را که پس از مرگ احساس می کنیم را منعکس می کند که معمولاً شادتر و جوان تر است. در سطح اثیری، تصور بسیار سریع تر از جهان فیزیکی واقعیت پیدا می کند، به علت رخوت کمتری که در ارتعاشات بالا و لطیف این جهان وجود دارد.

زمانی که در بدن روحی به طبقه ی اثیری سفر می کنیم، ورودی دیگری وجود دارد که منطقه ای است شبیه گروهی از ستارگان و سیارات که در زمینه ای نورانی در کنار هم فشره شده اند. پال توئیچل آن را جهان های خورشید، ماه و آذرخش می نامد. در سفرهایم بسیار آن را دیده ام، در واقع این ناحیه، تجربه ی مشترکی از گذر به طبقه ی اثیری است، چون معنای لفظی "اثیری" یعنی "پرستاره". شاید مکانی باشد برای مسافران تا پیش از ورود به مکان اصلی، با شدت نور آنجا سازگار شوند.

طبقه ی اثیری در ظاهر شباهت بسیاری به طبقه ی فیزیکی دارد، چرا که طبیعتاً طبقه ی فیزیکی انعکاسی از طبقه ی مافوق می باشد. بیشتر ما رؤیاهایی از پرواز بر روی جنگل ها یا دشت ها، دریاچه ها و رودخانه ها، دره ها و کوه ها، دهکده ها و شهرها و غیره داشته ایم. سفر در بدن روحی هم شباهت زیادی به اینها دارد، به جز اینکه در سفر روح فرد کنترل بیشتری دارد. جوّ آنجا درخشش چشمک زنی دارد و اغلب تجاربم در این طبقه همراه با صدایی شبیه غرش امواج یا صدای تعداد زیادی زنگ های کلیسا است.

.

.

طبقه ی اثیری شگفتی های بسیاری دارد، از جمله مرکزی که محل نگهداشت دانش و آموخته هایی است که طی اعصار توسط استادان معنوی گردآوری شده اند. معابد خرد زرین در تمامی طبقات وجود دارند، و مسافران معنوی می توانند در بدن روحی به آنجا رفته و در کلاس هایی با هر موضوع قابل تصور شرکت کنند، یا در کتابخانه هایی عظیم به مطالعه بپردازند. بسیاری از متفکران و مخترعان بزرگ تاریخ زمین به این معبد اثیری آمده اند، چون هر چیزی که در طبقه ی فیزیکی اختراع شده ابتدا در طبقه ی اثیری وجود داشته است.

داخل معابد خرد را تا حدودی قدیمی یافتم، با قفسه های فراوانی از کتاب ها و طومارهای قدیمی. آنها تکنولوژی مدرن نیز دارند اما بسیاری از معلومات پیش از اختراع کامپپیوتر جمع آوری شده بودند و ظاهراً نیازی نیست همه چیز را دیجیتالی کرد. دانشجویان معمولاً آنچه نیاز دارند را به سهولت پیدا می کنند.

.

.

درست مانند طبقه ی فیزیکی، مناطقی با ارتعاش بسیار پایین در طبقه ی اثیری وجود دارند. توئیچل درباره ی منطقه ای می نویسد که ارواحی که در تناسخات فیزیکی خود مرتکب اعمال شنیع شده بودند به آنجا می روند. آنها به آنجا می روند تا با زجر کشیدن در سختی های بسیار، از انرژی منفی پاک شوند. برخلاف باور برخی مذاهب، توئیچل می گوید ارواح برای همیشه در آنجا نمی مانند. هر زمان پاک شوند اجازه پیدا می کنند به مناطق بالاتر طبقه ی اثیری برگردند تا برای تناسخ بعدی شان آماده شوند.

.

.

طبقات هستی سطوح انرژی متفاوتی دارند. علاوه بر این، هر طبقه سطوح انرژی متفاوتی درون خود دارد. ما طی زندگی و کسب تجربه در جهان های پایین در بدن های فیزیکی، اثیری، علی و ذهنی مان، در حقیقت با میدان چندگانه ی انرژی سروکار داریم. برای مثال، احساسات عشق و اندوه هر دو میدان انرژی هستند. افکار نسبت به احساسات یا اشیای فیزیکی، میدان های انرژی بالاتر و لطیف تری هستند، در عین حال افکار منفی و افکار مثبت وجود دارند که هر کدام سطح انرژی خودشان را دارند.

.

 

در طبقه ی اثیری، میدان های انرژی ای که متصل به آن هستیم در رنگ های هاله مان قابل رؤیت هستند. یک هاله ی قدرتمند و سالم به عنوان یک میدان انرژی عمل می کند که ما را از تأثیرات منفی منطقه ی اثیری حفظ می کند. اگر هاله ی ما ضعیف یا دارای بار منفی باشد، فرم های انرژی یا "انتیتی" هایی را جذب می کنیم که افکار و احساسات ما را در جهت منفی تحت تأثیر قرار می دهند تا از انرژی ما تغذیه کنند. یک هاله ی ضعیف همچنین ما را در دسترس حملات روانی از جانب دیگران قرار می دهد.

به همین خاطر حائز اهمیت است که با تفکر و احساسات مثبت و انجام تمارین معنوی مانند زمزمه ی هیو یا سایر اذکار باردار به طور روزانه، هاله ی سالمی داشته باشیم.

ادامه دارد…

.

>> قسمت های پیشین

.

2016/08/18

سفر به خورشید

Posted in :: نویسندگان و کتابها ::, استیو دویت, سفر به خورشید در 10:57 ق.ظ. توسط ::: ابدیت در اوست :::

.

:: سفر به خورشید

رسیدن به خورشید سخت ترین سفرم از نظر مسافت بود. شش ماه تمام به تلاش بی وقفه گذشت تا اجازه پیدا کنم به آنجا روم. اغلب از مدار زمین به سمت خورشید پرواز می کردم اما جایی در میانه ی راه متوقف می شدم. حدود دو یا سه میلیون مایل دور از آنجا معلق می شدم، با حسرت به هدفم زل می زدم، مانعی نامرئی من را از حرکت باز می داشت. بالاخره پاداش ایستادگی ام را گرفتم و استادم از درون به من گفت یک فرد "تنظیم کننده" به نام ایوُین (Evoyne) را طلب کنم، او باید من را راهنمایی می کرد.

دفعه ی بعد که به طرف ستاره ی منظومه ی شمسی که مانند مشعلی در چاه تاریک بود بالا رفتم، نام ایوُین را تکرار کردم.

زمانی که به مرز بیرونی تاج آن رسیدم، نجیب زاده ای قدبلند با موهایی نقره ای به دیدنم آمد که هاله ای از قدرتی ضربان دار او را دربر گرفته بود. راهنمایم ایوُین با مهربانی سر تکان داد، احساسی مقدسانه من را در خود غرق کرد. او گفت :"با من بیا".

به طرف صفحه های نور تابناک ستاره ی سفید و داغ جلو رفتیم. مانند زحل فقط شدیدتر ناچار بودم مدام فیلترهای روحم را بالا ببرم تا آن نور متراکم من را کور نکند یا نسوزاند. سرانجام به سطح ستاره نزدیک شدیم، مانند دریایی شعله ور و بی پایان در زیر پای ما گسترده شده بود. با طوفان های آتشین در غلیان بود و پیوسته از انفجارهای دماهسته ای فوران می کرد که ماده ای سفید و داغ را صدها هزاران مایل در فضا پرتاب می کرد.

از آنچه می دیدم به طور مبهمی ناامید شده بودم. در خیالاتم تصور می کردم که در سطحی با ارتعاش تصورنکردنی بالای سطح وسیع خورشید، بیلیون ها روح پیشرفته ساکن هستند که در شکوهی مجلل زندگی می کنند – چیزی شبیه زحل فقط بسیار عظیم تر. اما هیچ چیز در آتش متلاطم آن زیر زندگی نمی کرد؛ احتمالاً هیچ چیز قادر نبود آنجا بقا داشته باشد.

"تنظیم کننده" که حال من را احساس کرده بود، دست پرنوری برایم تکان داد. "ما تنظیم کننده ها روی خورشید زندگی نمی کنیم – داخل آن هستیم. تعداد ما بسیار کمتر از آن چیزی است که احتمالاً تصور می کنی – نه بیشتر از هزار نفر در هر زمان مشخص."

هزار تا؟ سایز بسیار عظیم خورشید را مجسم کردم – 99.8% منظومه ی شمسی – و میزان انرژی باورنکردنی که هر ثانیه از آن به بیرون جاری بود. باور کردنش مشکل بود که همه اینها تحت نظارت تنها هزار روح بود. با حیرت راهنمایم را دنبال کردم، به زیر سطح کره و به سمت هسته ی خورشید حرکت می کردیم.

با فیلترهای حفاظتی، تلاطم درون تنور منظومه ی شمسی در نظر من چیزی بیش از یک توده ی زرد- نارنجی نبود که با جریاناتی قدرتمند اما بی ضرر در اطراف من جاری بود. با دریافتی از آگاهی ام، حضور تنظیم کننده های دیگر را حس کردم که در مراکزی که در سراسر پهنه ی آن ستاره قرار گرفته، کار می کردند. چیزی که کمی تکان دهنده بود – اما نباید می بود – بزرگی محض آنها بود. با توجه به عظمت مسئولیت هایی که این موجودات متعالی برعهده داشتند، تک تک آنها غولی معنوی بودند، نسبت بلندی آنها بالاسر من مانند این بود که بالاسر حشره ای در حال خزیدن روی زمین باشم.

ایوُین مکث کرده و رو به من کرد. "کاری که ما در اینجا انجام می دهیم، تنظیم گردش و انتقال روح الهی از سطوح بالاتر به جهان فیزیکی است. خورشید به عنوان تبدیل کننده ی انرژی روحانی عمل می کند، این انرژی را تا آن سطح ارتعاشی پایین می آورد که قادر به حفظ حیات در مرتبه ی فیزیکی باشد. همچنین به عنوان فیلتری است در مقابل انرژی ناخالصی که از جهان های پایین تر بازمی گردد، این انرژی را هنگامی که به قلمروی روحانی برمی گردد تمیز می کند. این چرخه پیوسته در جریان است – چرخه ای وسیع و مواج که بسته به نیازهای روح بزرگ و ارواحی که در حیطه ی نفوذ خورشید زندگی می کنند، تغییر می کند. ما تنظیم کننده ها به عنوان نمایندگان روح الهی، اطمینان حاصل می کنیم که این جریان متعادل بوده و در محدوده ی شاخص هایی که امکان بقا در سطح فیزیکی را می دهند، بماند."

.

به ایوُین خیره شدم، حالا فهمیدم که تنظیم کننده به خاطر من ظاهر پدربزرگی به خود گرفته بود. پرسیدم، " آن فوران ها به همین خاطر است؟ لکه های خورشیدی، طوفان های خورشیدی و همه ی اینا؟ برای متعادل کردن جریان است؟"

ایوُین جواب داد :" تا اندازه ای بله. اما دلیل دیگری هم دارد. همانطور که می دانی، در جهان های پایین دوگانگی، روح الهی به دو نیرو تقسیم می شود – مثبت و منفی، سازنده و ویران کننده، نور و تاریکی، زندگی و مرگ. هر دوی اینها برای تجربه ی زندگی در جهان های پایین لازم است، و هر دو باید در ترکیبی درست وجود داشته باشند تا شرایط واقعیت را همانطور که توسط خالق برای هر جهانی مقرر شده است، فراهم کنند. چون در جهان فیزیکی نیروی منفی سلطه دارد، یکی از مسئولیت های ما حفظ تعادل نیروی تاریکی و مانع شدن از احاطه ی آن بر روح و نابودی تمام حیات اینجا است."

در نتیجه ی دریافتی ناگهانی پرسیدم، "آیا این امر با سیاهچاله ها هم ارتباطی دارد؟" تنظیم کننده با لبخندی تأیید کرد. "برخلاف باوری که در سیاره ی شما وجود دارد، سیاهچاله ها در اثر کشش جاذبه ی ستاره ای فروپاشیده، در مرکز خود نور را نمی بلعند. سیاهچاله ها گذرگاه های نیروی منفی هستند، منابع تاریکی همانطور که ستاره ها منشأ نور هستند. تاریکی صرفاً غیاب نور نیست – بخودی خود یک نیرو است، نیرویی که مخالف نور است و با دور شدن، آن را تضعیف می کند، درست مانند سرما در مقابل گرما. این نیروی ملازم نور و زندگی در جهان های پایین تر است که در سطوح ماتریکسی ارتعاش پایین تر، قوی تر می شود، به نسبت معکوسی که قدرت نور تضعیف می شود. به علت چیرگی آن در سطح فیزیکی، تاریکی به طور خودکار هر فضایی که نور را مانع می شود، پر می کند. در جهان های بالاتر دوگانگی، این روند به طور معکوس صادق است، مانند طبقه ی ذهنی که نور، تمامی افکاری که تاریکی را مانع می شوند، پر می کند."

"و نیروی تاریکی هم چرخه ی خودش را دارد؟"

"درست است. نیروی منفی نیز به منشأ خود بازمی گردد، به جایی که روح الهی به دو بخش تقسیم می شود. سیاهچاله ها، تنظیم کننده های خود را دارند که به عنوان نمایندگان کَل (kal) یا نیروی منفی عمل می کنند. مسئولیت آنها به ما شباهت دارد، اما با تأثیری متضاد."

ایوُین مکث کرد تا به من فرصت دهد مفاهیم مطرح شده را هضم کنم. مسحور این اطلاعات شده بودم، منتظر بودم و امیدوار بودم بیشتر بشنوم. بعد از مدتی، آن وجود در هیبت پیرمردی با موی نقره ای دوباره سخن آغاز کرد. "هر دو نیروی تاریکی و نور، مرگ و زندگی، سرما و گرما، مبتنی بر صوت هستند. بدون صوت هیچ چیز نمی تواند وجود داشته باشد. تنها تفاوت بین این نیروها در درجه فرکانس صوتی است که آنها را برپا نگه می دارد. سیاهچاله ها صوتی از پایین ترین انتهای طیف فرکانسی را منتشر می کنند، در حالیکه ستاره ها بالاترین صوت ممکن در سطح فیزیکی را ساطع می کنند. ترکیب اینها پیوستاری از هستی را درون هر طبقه تولید می کند. به همین خاطر سیارات و طبقات در سطوح ارتعاشی متفاوتی مسکونی شده اند. ارتعاش واقعیت دارد- و واقعیت، درک روح در یک سطح ارتعاشی خاص است. آزادی، از توانایی حرکت بین سطوح ارتعاشی می آید- توانایی رها شدن از مرز محدود یک حیطه ی ادراکی واحد. بهترین شیوه ی حصول این توانایی، تسلیم شدن به روح الهی می باشد، نیرویی که به جهان های خالص خداوند بازمی گردد. تمرینات معنوی طریق نور و صوت و گوش سپردن به صوت الهی را انجام بده. این کار تو را به خانه نزد خداوند می برد!"

صورت تنظیم کننده با لبخندی مهربانانه درخشید. "همین و بس. برکت باشد!"

.

::……….:::::::……….::

.

:: مـاه

در وداها در مورد تمدنی گفته شده که روی ماه زندگی می کند و اینکه بالاترین در منظومه شمسی است. من چند بار در بدن روحی به ماه رفتم و هیچ نشانی از حیات پیدا نکردم. آنجا برای من به همان اندازه فاقد هوا و بایر بود که برای فضانوردان آپولو بود زمانی که به طور فیزیکی روی آن قدم گذاشتند.

به یاد دارم پال توئیچل جایی اشاره کرده بود که ماه، زمانی مسکونی بوده و مدت بسیار قبل طی یک جنگ بین سیاره ای، ساکنان و آتمسفر آن از بین رفته بود. به باور من ماه های دیگر منظومه ی شمسی مسکونی هستند، به ویژه قمرهای بزرگتر زحل و مشتری.

.

قسمت بعد >> طبقات هستی

>> قسمت های پیشین

.

2016/08/12

دیدار از سیاره نپتون و پلوتو

Posted in :: نویسندگان و کتابها ::, استیو دویت, دیدار از نپتون و پلوتو در 11:33 ق.ظ. توسط ::: ابدیت در اوست :::

.

:: دیدار از سیاره نپتون

پس از هیجانی که سفر به سیارات دیگر برای من داشت، نپتون چیزی نبود که انتظار داشتم. در همان تلاش نخست به آنجا رفتم بدون اینکه با نگهبانی روبرو شوم یا گذرنامه ای نیاز باشد. سیاره ی هشتم از همان ابتدا به من احساسی از خنثی بودن از نظر انرژی می داد، مکانی راکد بدون داشتن چیزی که برای کسی جالب باشد.

از فضا ظاهری نقره ای – خاکستری داشت و در غباری همیشگی پوشیده شده بود. بدون ترس داخل آن لایه ی مه شیرجه رفتم، کمی به پایین حرکت کردم تا به سطح رسیدم.

چیزی که دیدم، منظره ای شبیه سرزمینی قطبی بود. هیچ اثری از انسان یا سکونتگاه انسانی ندیدم، اما حیوانات زیادی وجود داشتند. جانورانی شبیه گوزن آمریکای شمالی، خرس قطبی و فک که در دسته های بزرگ حرکت می کردند. صحنه ای شبیه حیات وحش آلاسکا بود به جز آنکه جانورانش به قدر کافی متفاوت بودند تا نشاندهنده ی سیاره ای بیگانه باشند.

از آنجایی که باور نمی کردم نپتون کاملاً خالی از انسان یا سایر اشکال حیاتی هوشمند باشد، به پرواز دور سیاره ادامه دادم تا کل سیاره را دیدم. به این نتیجه رسیدم که نپتون واقعاً چیزی جز طبیعت وحش نداشت.

تفاوت گسترده ی تکامل زیستی و معنوی سیارات مختلف، من را به این فکر انداخت که سیارات، چرخه های رشد و تجدد را از سر می گذرانند و جهان های مختلف منظومه ی ما، همگی در مراحل متفاوت چرخه ی خود هستند.

.

::……….:::::::……….::

.

:: دیدار از سیاره پلوتو

پلوتو آن مکان ناخوشایند و غیرقابل سکونت مورد انتظارم نبود. در حقیقت دیدن سیاره ی نهم سابق، جالب بود. بدون مشکل یا مانعی به آنجا سفر کردم. همانطور که در بدن روحی به آن نزدیک می شدم دیدم پلوتو، ته رنگ مسی – مایل به قرمز داشت.

پلوتو سیارک بسیار کوچکی است، تقریباً یک سوم اندازه ی ماه ماست. به همین خاطر تعجبی ندارد که به تازگی به عنوان سیاره ی کوتوله طبقه بندی شده است. کارن، بزرگترین قمر از بین سه قمر پلوتو، تقریباً به اندازه ی خود پلوتو است.

یک بار از مدار دیدم نور خورشیدی که به سطح پلوتو می رسید نسبتاً بی رمق بود، اما نور بقدر کافی وجود داشت تا روز و شب را از هم جدا کند.

زمانی که روی سطح فرود آمدم متوجه شدم که پلوتو آتمسفر قابل مشاهده ای نداشت و با شکلی از حیات کریستالی، مسکونی شده بود. کریستال ها سبز می درخشیدند و شبیه درختان کاج در جنگل رشد می کردند. در حین اینکه بین آنها قدم میزدم، به صورت تله پاتیکی صدای دینگ دینگی شبیه چنگ یا زنگ های کوچک منتشر می کردند. ظاهراً از این طریق ارتباط برقرار می کردند. آنها از دیدن من بسیار خوشحال بودند و حسی دوستانه داشتند. مدتی نزد آنها ماندم و با اصواتی بی زبان و احساساتی مثل صحبت با حیوانات خانگی باهوش یا دلفین ها، با آنها گفتگو کردم.

زمانی که پرواز کردم تا به زمین برگردم، آنها عشق شان را برای من ارسال کردند و از من خواستند باز هم به آنجا بروم. برداشت من این بود که آنها تنها بودند. به عنوان حیاتی کریستالی در منظومه ای که سکنه ای خونگرم و تنفس کننده ی اکسیژن دارد، آنها به نظر در مکان مناسبی نبودند. شاید این نظریه که پلوتو، سیاره ای بی خانمان بود که توسط میدان جاذبه ی خورشید به دام افتاده، بی دلیل نباشد.

من چندین بار به دیدن آن موجودات کریستالی رفتم و هر بار بودن در کنار آن مخلوقات لطیف، لذتبخش بود.

ادامه دارد…

قسمت بعد >> سفر به خورشید

.

>> قسمت های پیشین

.

2016/08/06

دیدار از سیاره زحل و اورانوس

Posted in :: نویسندگان و کتابها ::, استیو دویت, دیداراز زحل و اورانوس در 10:31 ب.ظ. توسط ::: ابدیت در اوست :::

.

:: دیدار از سیاره زحل

برای دیدن زحل، چندین هفته به تمرینات معنوی بدون وقفه گذشت. گاهی تا نزدیکای حلقه ها می رسیدم اما دوباره برگردانده می شدم. بالاخره این اطلاعات به من داده شد که سیاره ی زحل، دنیای بسیار منحصربفردی است که در سطح ارتعاشی فوق العاده بالایی هستی دارد. با اینکه عجیب به نظر می رسد، تا زمانی که کسی گذرنامه ی اختصاصی نداشته باشد پذیرفته نمی شود حتی به عنوان یک مسافر فاقد جسم. تمرین معنوی بعدی من طبیعتاً شامل ارسال درخواست ذهنی برای گذرنامه ی سیاحتی بود.

.

مدت کوتاهی بعد از اینکه به مدار دور سیاره رسیدم، نگهبانان زحلی در قالب روح، من را اسکورت کردند تا از درون حلقه ها گذشتیم و به سیاره کوچکی رسیدیم که یک ساختمان "گمرکی" خاکستری داشت. در حین اینکه از زمین های صخره ای و یخ زده ی حلقه ها می گذشتیم، اطلاعاتی دریافت کردم که برخی از اینها، آوار قمرهایی بود که در جنگ های فضایی گذشته متلاشی شده بودند.

پس از اینکه مدت زیادی در گمرک سیاره معطل شدم، راهنمایی از سطح سیاره آمد تا خبر دهد که گذرنامه ام تصدیق شد. با همدیگر از سقف ساختمان گذشتیم و به طرف قوس وسیع آن سیاره ی حلقه دار راهی شدیم.

همانطور که به جو نزدیکتر می شدیم، اولین چیزی که توجه ام را جلب کرد شدت نور زحل بود. درخشش سفید آن من را کور کرده بود و مجبور بودم مدام "فیلترهای" روحم را بالا ببرم تا بتوانم از درون آن نور خیره کننده ببینم. به سطح که نزدیکتر شدیم بالاخره توانستم کاملاً سازگاری پیدا کنم و آسمان را دیدم که آبی تیره و خورشید بسیار بزرگتر از حد انتظارم بود. بعدها از خودم پرسیدم چطور در مداری که بسیار دورتر از زمین است، اینگونه بود. فرضیه ی من این است که در سطوح ماتریکسی فرکانس بالاتر، نور نه تنها سریع تر حرکت می کند بلکه با شدت بیشتری می درخشد. علاوه بر این، خود نور خورشید نیز به علت سطح فرکانسی که از زمین آن را می بینیم، کم نورتر می شود، در حالیکه به خاطر سطح ارتعاشی بسیار بالاتر زحل، به طور چشمگیری پرنور تر بود.

زحل هم مانند مشتری در سطح فرکانسی که حامل زندگی است، یک غول گازی نیست بلکه سیاره ای بزرگ و جامد است. جوّی باطراوت و تمیز دارد و علیرغم اندازه ی سیاره، نیروی جاذبه ی آن برای ساکنانش تفاوتی با زمین ما ندارد. در دیدارهایم از تمامی سیارات متوجه شدم حس نیروی جاذبه در سطح مسکونی هر سیاره و شکل بدن مردم به نظر به میزان زیادی یکسان بود، گویی با سازگار شدن با فرکانس ارتعاشی سیاره، بدن انسان توانایی این را پیدا می کند که در جاذبه ی آن به طور طبیعی به فعالیت بپردازد.

سیاره ی زحل نفس من را بند آورده بود. بخش اعظم مشاهدات من، طبیعتی بکر با شکوهی خارق العاده بود. سلسله کوه هایی حیرت انگیز، رود دره هایی سرسبز، آبشارهایی زیبا و جنگل هایی پهناور، زمین را پوشانده بودند. اقیانوس ها آبی و وسیع بودند. شهرهایی که من دیدم از برج هایی مدور و طلایی ساخته شده بودند، جامد و بلند، گویی برای آنکه در حد امکان جای کمتری بگیرند.

راهنمایم من را مطلع کرد که آن برج های طلایی در واقع ارگانیسم های زنده از نوع زیست مهندسی بودند و هُیجار (hoijar) نام داشتند. آنها به این خاطر طراحی شده بودند که شادی و بهزیستی را به سوی همه ی افراد داخل و اطرافشان ساطع کنند. وقتی متوجه شدم روی سطح زمین زیر پایم هیچ جاده یا وسایل قابل مشاهده ی دیگری برای حمل و نقل وجود نداشت، این اطلاعات را دریافت کردم که آن شهرها، تمامی احتیاجات ساکنین را تأمین کرده و نیاز به حمل و نقل بار حذف شده است.

.

اهالی زحل با استفاده از بسته های ضد جاذبه ای که به پشتشان می بستند به هر کجا که می خواستند پرواز می کردند. همانطور که به یکی از شهرها نزدیک می شدیم می توانستم آنها را ببینم که در لباس هایی مخصوص در مدل ها و رنگ های مختلف با خوشحالی سُر می خوردند. افرادی که بعداً در شهر طلایی هُیجار ملاقات کردم، اکثراً پوست روشن و موهای حنایی داشتند. در مورد آنها چیزی که بیش از هر چیز من را تحت تأثیر قرار داد، سادگی و رفتار دوستانه ی آنها بود و اینکه چقدر سخت تلاش می کردند تا سیاره شان را در همان وضعیت درست حفظ کنند. می توانم بگویم آنها واقعاً دنیای شان را دوست داشتند.

از طریق راهنمایم فهمیدم که نام رسمی سیاره، "اینتیلار" (Intilare) بود، و اینکه ساکنین آنجا از تکونولوژی ای برخوردار بودند که بسیار فراتر از درک من بود – به ویژه در مهندسی زیست شناختی و ابزار انرژی ذهنی/اثیری. علاوه بر این، اهالی زحل مانند مردم مشتری، از زمان های دور بر تکنولوژی تغییر و تعدیل فرکانس که برای سفرهای موفق فضایی نیاز است، تسلط پیدا کرده اند. این دو گروه با کشمکشی درازمدت جهت چیرگی، تنها سیاراتی در منظومه ی ما بودند که در آن زمان امکانات سفر فضایی فیزیکی را دارا بودند. تاریخ روابط این دو تیتان از جنگ های بین سیاره ای پر بود و این امر انفجار چندین قمر در اطراف زحل و همینطور میزان بالای بیابان های سمی در مشتری را توضیح می داد.

برداشت من این بود که به طور کلی سیاره ی زحل نسبت به مشتری از سطح آگاهی بالاتر و هوشیاری معنوی بیشتری برخوردار بود. برای من جای تردیدی نبود که این سیاره، بالاترین ارتعاش و پیشرفته ترین مردم را بین سیاراتی که دیدم داشت.

.

::……….:::::::……….::

.

:: دیدار از سیاره اورانوس

در نخستین تلاشم برای رفتن به اورانوس، برگردانده شدم. نگهبانان یا موجوداتی که من را برگرداندند برای من نامرئی بودند اما پیام واضحی دریافت کردم که حضور من در آنجا پذیرفته نبود.

در حالی که در مدار بودم، پیام آنها با حس غریبی از هراس و سوءظن تقویت می شد. چند هفته بعد دوباره تلاش کردم، از خواسته ام برای دیدار از همه سیارات منظومه شمسی مان منصرف نشده بودم. این بار اما به یاد داشتم که از قبل مجوز سفر به اورانوس را درخواست کنم. دریافت تأییدیه ی گذرنامه موجب خوشحالی من شد. دوباره به سیاره نزدیک شدم، به شکل عجیبی احساس هراس و اخطار بر من مستولی شد و هرچه نزدیکتر می شدم شدت می گرفت.

.

از ابرهای خاکستری به طرف سطح سیاره که می گذشتم، سطح سیاره را می دیدم که پوشیده از برف بود. آسمان تماماً پوشیده از ابر، گرگ و میشی را درست کرده بود که در آن، خورشید بی رمق و رنگ پریده بود. بسیار ساکت و سرد بود. در دوردست می توانستم نورهای دهکده ی کوچکی را ببینم که در هوای نیمه تاریک سوسو می زدند. تصمیم گرفتم به طرف آن حرکت کنم. همانطور که در بدن روحی پرواز می کردم متوجه شدم حیوانات زیادی در جنگل ها پرسه می زدند، بیشتر درندگانی شبیه گرگ و بزرگتر و جانورانی خزدار بودند که هرگز پیش از آن ندیده بودم. حمله های تیز به دنبال طعمه و خرخر درنده ی آنها به حس فراگیر تهدیدی که همه جا را مانند پوششی تیره دربرگرفته بود می افزود.

.

آن دهکده کلبه هایی ابتدایی داشت که در کنار دامنه ی تپه ای جمع شده بودند. آنها به شکلی ابتدایی از الوار درخت ساخته شده و سقف ها پوشیده از برف بودند. احساسی باعث شد به اولین کلبه نزدیک شوم، سعی کردم با ساکنین تماس برقرار کنم. شخصی که جلوی در آمد قادر بود من را ببیند که در آن لحظه به نظرم عجیب نیامد، اما نسبت به من محتاط بود و زیاد ارتباطی نبود. پس از اینکه چند لحظه در سکوت به من زل زد، با اشاره به من گفت بروم و در را بست.

از برقرار ارتباط صرفنظر کردم و به سمت جنوب پیرامون قوس سیاره پرواز کردم، کنجکاو بودم ببینم آیا اورانوس تماماً پوشیده از برف بود. بعد از مدتی، زمین های یخ زده تبدیل شدند به باتلاق هایی مسطح و بی پایان.

.

بیشتر که به طرف جنوب رفتم، باتلاق ها تبدیل به مرداب هایی متروکه شدند. هیچ کجا مزارع زیرکشت یا حتی منظره ی جذابی ندیدم. تعداد معدودی خانه و در فواصل زیاد وجود داشت. هر سکنه ای که دیدم در شرایطی ابتدایی و در زمین های بایر زندگی می کرد. آسمان همه جا خاکستری بود.

به نظرم رسید که آن سیاره در نوعی عصر یخبندان گرفتار شده و از هر تمدنی که زمانی داشته، به مرحله ی ماقبل تاریخ رجعت کرده بود. شاید این اتفاق به طور دوره ای برای سیارات رخ می دهد- تکنولوژی یا قدرت های روانی از کنترل خارج شده، تمدن ویران شده و امکان شروع دوباره را به ساکنین می دهد. شاید آن احساسات هراس و سوءظن ناشی از بقایای یک میدان انرژی روانی قدرتمند بود که طی فاجعه ای عظیم، گرداگرد اورانوس ایجاد شده بود. من نمی دانم، فقط حدس میزنم چون اطلاعاتی به من داده نشد.

ادامه دارد…

.

>> قسمت های پیشین

.

صفحهٔ پسین