2016/08/18

سفر به خورشید

Posted in :: نویسندگان و کتابها ::, استیو دویت, سفر به خورشید در 10:57 ق.ظ. توسط ::: ابدیت در اوست :::

.

:: سفر به خورشید

رسیدن به خورشید سخت ترین سفرم از نظر مسافت بود. شش ماه تمام به تلاش بی وقفه گذشت تا اجازه پیدا کنم به آنجا روم. اغلب از مدار زمین به سمت خورشید پرواز می کردم اما جایی در میانه ی راه متوقف می شدم. حدود دو یا سه میلیون مایل دور از آنجا معلق می شدم، با حسرت به هدفم زل می زدم، مانعی نامرئی من را از حرکت باز می داشت. بالاخره پاداش ایستادگی ام را گرفتم و استادم از درون به من گفت یک فرد "تنظیم کننده" به نام ایوُین (Evoyne) را طلب کنم، او باید من را راهنمایی می کرد.

دفعه ی بعد که به طرف ستاره ی منظومه ی شمسی که مانند مشعلی در چاه تاریک بود بالا رفتم، نام ایوُین را تکرار کردم.

زمانی که به مرز بیرونی تاج آن رسیدم، نجیب زاده ای قدبلند با موهایی نقره ای به دیدنم آمد که هاله ای از قدرتی ضربان دار او را دربر گرفته بود. راهنمایم ایوُین با مهربانی سر تکان داد، احساسی مقدسانه من را در خود غرق کرد. او گفت :"با من بیا".

به طرف صفحه های نور تابناک ستاره ی سفید و داغ جلو رفتیم. مانند زحل فقط شدیدتر ناچار بودم مدام فیلترهای روحم را بالا ببرم تا آن نور متراکم من را کور نکند یا نسوزاند. سرانجام به سطح ستاره نزدیک شدیم، مانند دریایی شعله ور و بی پایان در زیر پای ما گسترده شده بود. با طوفان های آتشین در غلیان بود و پیوسته از انفجارهای دماهسته ای فوران می کرد که ماده ای سفید و داغ را صدها هزاران مایل در فضا پرتاب می کرد.

از آنچه می دیدم به طور مبهمی ناامید شده بودم. در خیالاتم تصور می کردم که در سطحی با ارتعاش تصورنکردنی بالای سطح وسیع خورشید، بیلیون ها روح پیشرفته ساکن هستند که در شکوهی مجلل زندگی می کنند – چیزی شبیه زحل فقط بسیار عظیم تر. اما هیچ چیز در آتش متلاطم آن زیر زندگی نمی کرد؛ احتمالاً هیچ چیز قادر نبود آنجا بقا داشته باشد.

"تنظیم کننده" که حال من را احساس کرده بود، دست پرنوری برایم تکان داد. "ما تنظیم کننده ها روی خورشید زندگی نمی کنیم – داخل آن هستیم. تعداد ما بسیار کمتر از آن چیزی است که احتمالاً تصور می کنی – نه بیشتر از هزار نفر در هر زمان مشخص."

هزار تا؟ سایز بسیار عظیم خورشید را مجسم کردم – 99.8% منظومه ی شمسی – و میزان انرژی باورنکردنی که هر ثانیه از آن به بیرون جاری بود. باور کردنش مشکل بود که همه اینها تحت نظارت تنها هزار روح بود. با حیرت راهنمایم را دنبال کردم، به زیر سطح کره و به سمت هسته ی خورشید حرکت می کردیم.

با فیلترهای حفاظتی، تلاطم درون تنور منظومه ی شمسی در نظر من چیزی بیش از یک توده ی زرد- نارنجی نبود که با جریاناتی قدرتمند اما بی ضرر در اطراف من جاری بود. با دریافتی از آگاهی ام، حضور تنظیم کننده های دیگر را حس کردم که در مراکزی که در سراسر پهنه ی آن ستاره قرار گرفته، کار می کردند. چیزی که کمی تکان دهنده بود – اما نباید می بود – بزرگی محض آنها بود. با توجه به عظمت مسئولیت هایی که این موجودات متعالی برعهده داشتند، تک تک آنها غولی معنوی بودند، نسبت بلندی آنها بالاسر من مانند این بود که بالاسر حشره ای در حال خزیدن روی زمین باشم.

ایوُین مکث کرده و رو به من کرد. "کاری که ما در اینجا انجام می دهیم، تنظیم گردش و انتقال روح الهی از سطوح بالاتر به جهان فیزیکی است. خورشید به عنوان تبدیل کننده ی انرژی روحانی عمل می کند، این انرژی را تا آن سطح ارتعاشی پایین می آورد که قادر به حفظ حیات در مرتبه ی فیزیکی باشد. همچنین به عنوان فیلتری است در مقابل انرژی ناخالصی که از جهان های پایین تر بازمی گردد، این انرژی را هنگامی که به قلمروی روحانی برمی گردد تمیز می کند. این چرخه پیوسته در جریان است – چرخه ای وسیع و مواج که بسته به نیازهای روح بزرگ و ارواحی که در حیطه ی نفوذ خورشید زندگی می کنند، تغییر می کند. ما تنظیم کننده ها به عنوان نمایندگان روح الهی، اطمینان حاصل می کنیم که این جریان متعادل بوده و در محدوده ی شاخص هایی که امکان بقا در سطح فیزیکی را می دهند، بماند."

.

به ایوُین خیره شدم، حالا فهمیدم که تنظیم کننده به خاطر من ظاهر پدربزرگی به خود گرفته بود. پرسیدم، " آن فوران ها به همین خاطر است؟ لکه های خورشیدی، طوفان های خورشیدی و همه ی اینا؟ برای متعادل کردن جریان است؟"

ایوُین جواب داد :" تا اندازه ای بله. اما دلیل دیگری هم دارد. همانطور که می دانی، در جهان های پایین دوگانگی، روح الهی به دو نیرو تقسیم می شود – مثبت و منفی، سازنده و ویران کننده، نور و تاریکی، زندگی و مرگ. هر دوی اینها برای تجربه ی زندگی در جهان های پایین لازم است، و هر دو باید در ترکیبی درست وجود داشته باشند تا شرایط واقعیت را همانطور که توسط خالق برای هر جهانی مقرر شده است، فراهم کنند. چون در جهان فیزیکی نیروی منفی سلطه دارد، یکی از مسئولیت های ما حفظ تعادل نیروی تاریکی و مانع شدن از احاطه ی آن بر روح و نابودی تمام حیات اینجا است."

در نتیجه ی دریافتی ناگهانی پرسیدم، "آیا این امر با سیاهچاله ها هم ارتباطی دارد؟" تنظیم کننده با لبخندی تأیید کرد. "برخلاف باوری که در سیاره ی شما وجود دارد، سیاهچاله ها در اثر کشش جاذبه ی ستاره ای فروپاشیده، در مرکز خود نور را نمی بلعند. سیاهچاله ها گذرگاه های نیروی منفی هستند، منابع تاریکی همانطور که ستاره ها منشأ نور هستند. تاریکی صرفاً غیاب نور نیست – بخودی خود یک نیرو است، نیرویی که مخالف نور است و با دور شدن، آن را تضعیف می کند، درست مانند سرما در مقابل گرما. این نیروی ملازم نور و زندگی در جهان های پایین تر است که در سطوح ماتریکسی ارتعاش پایین تر، قوی تر می شود، به نسبت معکوسی که قدرت نور تضعیف می شود. به علت چیرگی آن در سطح فیزیکی، تاریکی به طور خودکار هر فضایی که نور را مانع می شود، پر می کند. در جهان های بالاتر دوگانگی، این روند به طور معکوس صادق است، مانند طبقه ی ذهنی که نور، تمامی افکاری که تاریکی را مانع می شوند، پر می کند."

"و نیروی تاریکی هم چرخه ی خودش را دارد؟"

"درست است. نیروی منفی نیز به منشأ خود بازمی گردد، به جایی که روح الهی به دو بخش تقسیم می شود. سیاهچاله ها، تنظیم کننده های خود را دارند که به عنوان نمایندگان کَل (kal) یا نیروی منفی عمل می کنند. مسئولیت آنها به ما شباهت دارد، اما با تأثیری متضاد."

ایوُین مکث کرد تا به من فرصت دهد مفاهیم مطرح شده را هضم کنم. مسحور این اطلاعات شده بودم، منتظر بودم و امیدوار بودم بیشتر بشنوم. بعد از مدتی، آن وجود در هیبت پیرمردی با موی نقره ای دوباره سخن آغاز کرد. "هر دو نیروی تاریکی و نور، مرگ و زندگی، سرما و گرما، مبتنی بر صوت هستند. بدون صوت هیچ چیز نمی تواند وجود داشته باشد. تنها تفاوت بین این نیروها در درجه فرکانس صوتی است که آنها را برپا نگه می دارد. سیاهچاله ها صوتی از پایین ترین انتهای طیف فرکانسی را منتشر می کنند، در حالیکه ستاره ها بالاترین صوت ممکن در سطح فیزیکی را ساطع می کنند. ترکیب اینها پیوستاری از هستی را درون هر طبقه تولید می کند. به همین خاطر سیارات و طبقات در سطوح ارتعاشی متفاوتی مسکونی شده اند. ارتعاش واقعیت دارد- و واقعیت، درک روح در یک سطح ارتعاشی خاص است. آزادی، از توانایی حرکت بین سطوح ارتعاشی می آید- توانایی رها شدن از مرز محدود یک حیطه ی ادراکی واحد. بهترین شیوه ی حصول این توانایی، تسلیم شدن به روح الهی می باشد، نیرویی که به جهان های خالص خداوند بازمی گردد. تمرینات معنوی طریق نور و صوت و گوش سپردن به صوت الهی را انجام بده. این کار تو را به خانه نزد خداوند می برد!"

صورت تنظیم کننده با لبخندی مهربانانه درخشید. "همین و بس. برکت باشد!"

.

::……….:::::::……….::

.

:: مـاه

در وداها در مورد تمدنی گفته شده که روی ماه زندگی می کند و اینکه بالاترین در منظومه شمسی است. من چند بار در بدن روحی به ماه رفتم و هیچ نشانی از حیات پیدا نکردم. آنجا برای من به همان اندازه فاقد هوا و بایر بود که برای فضانوردان آپولو بود زمانی که به طور فیزیکی روی آن قدم گذاشتند.

به یاد دارم پال توئیچل جایی اشاره کرده بود که ماه، زمانی مسکونی بوده و مدت بسیار قبل طی یک جنگ بین سیاره ای، ساکنان و آتمسفر آن از بین رفته بود. به باور من ماه های دیگر منظومه ی شمسی مسکونی هستند، به ویژه قمرهای بزرگتر زحل و مشتری.

.

قسمت بعد >> طبقات هستی

>> قسمت های پیشین

.

2016/08/12

دیدار از سیاره نپتون و پلوتو

Posted in :: نویسندگان و کتابها ::, استیو دویت, دیدار از نپتون و پلوتو در 11:33 ق.ظ. توسط ::: ابدیت در اوست :::

.

:: دیدار از سیاره نپتون

پس از هیجانی که سفر به سیارات دیگر برای من داشت، نپتون چیزی نبود که انتظار داشتم. در همان تلاش نخست به آنجا رفتم بدون اینکه با نگهبانی روبرو شوم یا گذرنامه ای نیاز باشد. سیاره ی هشتم از همان ابتدا به من احساسی از خنثی بودن از نظر انرژی می داد، مکانی راکد بدون داشتن چیزی که برای کسی جالب باشد.

از فضا ظاهری نقره ای – خاکستری داشت و در غباری همیشگی پوشیده شده بود. بدون ترس داخل آن لایه ی مه شیرجه رفتم، کمی به پایین حرکت کردم تا به سطح رسیدم.

چیزی که دیدم، منظره ای شبیه سرزمینی قطبی بود. هیچ اثری از انسان یا سکونتگاه انسانی ندیدم، اما حیوانات زیادی وجود داشتند. جانورانی شبیه گوزن آمریکای شمالی، خرس قطبی و فک که در دسته های بزرگ حرکت می کردند. صحنه ای شبیه حیات وحش آلاسکا بود به جز آنکه جانورانش به قدر کافی متفاوت بودند تا نشاندهنده ی سیاره ای بیگانه باشند.

از آنجایی که باور نمی کردم نپتون کاملاً خالی از انسان یا سایر اشکال حیاتی هوشمند باشد، به پرواز دور سیاره ادامه دادم تا کل سیاره را دیدم. به این نتیجه رسیدم که نپتون واقعاً چیزی جز طبیعت وحش نداشت.

تفاوت گسترده ی تکامل زیستی و معنوی سیارات مختلف، من را به این فکر انداخت که سیارات، چرخه های رشد و تجدد را از سر می گذرانند و جهان های مختلف منظومه ی ما، همگی در مراحل متفاوت چرخه ی خود هستند.

.

::……….:::::::……….::

.

:: دیدار از سیاره پلوتو

پلوتو آن مکان ناخوشایند و غیرقابل سکونت مورد انتظارم نبود. در حقیقت دیدن سیاره ی نهم سابق، جالب بود. بدون مشکل یا مانعی به آنجا سفر کردم. همانطور که در بدن روحی به آن نزدیک می شدم دیدم پلوتو، ته رنگ مسی – مایل به قرمز داشت.

پلوتو سیارک بسیار کوچکی است، تقریباً یک سوم اندازه ی ماه ماست. به همین خاطر تعجبی ندارد که به تازگی به عنوان سیاره ی کوتوله طبقه بندی شده است. کارن، بزرگترین قمر از بین سه قمر پلوتو، تقریباً به اندازه ی خود پلوتو است.

یک بار از مدار دیدم نور خورشیدی که به سطح پلوتو می رسید نسبتاً بی رمق بود، اما نور بقدر کافی وجود داشت تا روز و شب را از هم جدا کند.

زمانی که روی سطح فرود آمدم متوجه شدم که پلوتو آتمسفر قابل مشاهده ای نداشت و با شکلی از حیات کریستالی، مسکونی شده بود. کریستال ها سبز می درخشیدند و شبیه درختان کاج در جنگل رشد می کردند. در حین اینکه بین آنها قدم میزدم، به صورت تله پاتیکی صدای دینگ دینگی شبیه چنگ یا زنگ های کوچک منتشر می کردند. ظاهراً از این طریق ارتباط برقرار می کردند. آنها از دیدن من بسیار خوشحال بودند و حسی دوستانه داشتند. مدتی نزد آنها ماندم و با اصواتی بی زبان و احساساتی مثل صحبت با حیوانات خانگی باهوش یا دلفین ها، با آنها گفتگو کردم.

زمانی که پرواز کردم تا به زمین برگردم، آنها عشق شان را برای من ارسال کردند و از من خواستند باز هم به آنجا بروم. برداشت من این بود که آنها تنها بودند. به عنوان حیاتی کریستالی در منظومه ای که سکنه ای خونگرم و تنفس کننده ی اکسیژن دارد، آنها به نظر در مکان مناسبی نبودند. شاید این نظریه که پلوتو، سیاره ای بی خانمان بود که توسط میدان جاذبه ی خورشید به دام افتاده، بی دلیل نباشد.

من چندین بار به دیدن آن موجودات کریستالی رفتم و هر بار بودن در کنار آن مخلوقات لطیف، لذتبخش بود.

ادامه دارد…

قسمت بعد >> سفر به خورشید

.

>> قسمت های پیشین

.

2016/08/06

دیدار از سیاره زحل و اورانوس

Posted in :: نویسندگان و کتابها ::, استیو دویت, دیداراز زحل و اورانوس در 10:31 ب.ظ. توسط ::: ابدیت در اوست :::

.

:: دیدار از سیاره زحل

برای دیدن زحل، چندین هفته به تمرینات معنوی بدون وقفه گذشت. گاهی تا نزدیکای حلقه ها می رسیدم اما دوباره برگردانده می شدم. بالاخره این اطلاعات به من داده شد که سیاره ی زحل، دنیای بسیار منحصربفردی است که در سطح ارتعاشی فوق العاده بالایی هستی دارد. با اینکه عجیب به نظر می رسد، تا زمانی که کسی گذرنامه ی اختصاصی نداشته باشد پذیرفته نمی شود حتی به عنوان یک مسافر فاقد جسم. تمرین معنوی بعدی من طبیعتاً شامل ارسال درخواست ذهنی برای گذرنامه ی سیاحتی بود.

.

مدت کوتاهی بعد از اینکه به مدار دور سیاره رسیدم، نگهبانان زحلی در قالب روح، من را اسکورت کردند تا از درون حلقه ها گذشتیم و به سیاره کوچکی رسیدیم که یک ساختمان "گمرکی" خاکستری داشت. در حین اینکه از زمین های صخره ای و یخ زده ی حلقه ها می گذشتیم، اطلاعاتی دریافت کردم که برخی از اینها، آوار قمرهایی بود که در جنگ های فضایی گذشته متلاشی شده بودند.

پس از اینکه مدت زیادی در گمرک سیاره معطل شدم، راهنمایی از سطح سیاره آمد تا خبر دهد که گذرنامه ام تصدیق شد. با همدیگر از سقف ساختمان گذشتیم و به طرف قوس وسیع آن سیاره ی حلقه دار راهی شدیم.

همانطور که به جو نزدیکتر می شدیم، اولین چیزی که توجه ام را جلب کرد شدت نور زحل بود. درخشش سفید آن من را کور کرده بود و مجبور بودم مدام "فیلترهای" روحم را بالا ببرم تا بتوانم از درون آن نور خیره کننده ببینم. به سطح که نزدیکتر شدیم بالاخره توانستم کاملاً سازگاری پیدا کنم و آسمان را دیدم که آبی تیره و خورشید بسیار بزرگتر از حد انتظارم بود. بعدها از خودم پرسیدم چطور در مداری که بسیار دورتر از زمین است، اینگونه بود. فرضیه ی من این است که در سطوح ماتریکسی فرکانس بالاتر، نور نه تنها سریع تر حرکت می کند بلکه با شدت بیشتری می درخشد. علاوه بر این، خود نور خورشید نیز به علت سطح فرکانسی که از زمین آن را می بینیم، کم نورتر می شود، در حالیکه به خاطر سطح ارتعاشی بسیار بالاتر زحل، به طور چشمگیری پرنور تر بود.

زحل هم مانند مشتری در سطح فرکانسی که حامل زندگی است، یک غول گازی نیست بلکه سیاره ای بزرگ و جامد است. جوّی باطراوت و تمیز دارد و علیرغم اندازه ی سیاره، نیروی جاذبه ی آن برای ساکنانش تفاوتی با زمین ما ندارد. در دیدارهایم از تمامی سیارات متوجه شدم حس نیروی جاذبه در سطح مسکونی هر سیاره و شکل بدن مردم به نظر به میزان زیادی یکسان بود، گویی با سازگار شدن با فرکانس ارتعاشی سیاره، بدن انسان توانایی این را پیدا می کند که در جاذبه ی آن به طور طبیعی به فعالیت بپردازد.

سیاره ی زحل نفس من را بند آورده بود. بخش اعظم مشاهدات من، طبیعتی بکر با شکوهی خارق العاده بود. سلسله کوه هایی حیرت انگیز، رود دره هایی سرسبز، آبشارهایی زیبا و جنگل هایی پهناور، زمین را پوشانده بودند. اقیانوس ها آبی و وسیع بودند. شهرهایی که من دیدم از برج هایی مدور و طلایی ساخته شده بودند، جامد و بلند، گویی برای آنکه در حد امکان جای کمتری بگیرند.

راهنمایم من را مطلع کرد که آن برج های طلایی در واقع ارگانیسم های زنده از نوع زیست مهندسی بودند و هُیجار (hoijar) نام داشتند. آنها به این خاطر طراحی شده بودند که شادی و بهزیستی را به سوی همه ی افراد داخل و اطرافشان ساطع کنند. وقتی متوجه شدم روی سطح زمین زیر پایم هیچ جاده یا وسایل قابل مشاهده ی دیگری برای حمل و نقل وجود نداشت، این اطلاعات را دریافت کردم که آن شهرها، تمامی احتیاجات ساکنین را تأمین کرده و نیاز به حمل و نقل بار حذف شده است.

.

اهالی زحل با استفاده از بسته های ضد جاذبه ای که به پشتشان می بستند به هر کجا که می خواستند پرواز می کردند. همانطور که به یکی از شهرها نزدیک می شدیم می توانستم آنها را ببینم که در لباس هایی مخصوص در مدل ها و رنگ های مختلف با خوشحالی سُر می خوردند. افرادی که بعداً در شهر طلایی هُیجار ملاقات کردم، اکثراً پوست روشن و موهای حنایی داشتند. در مورد آنها چیزی که بیش از هر چیز من را تحت تأثیر قرار داد، سادگی و رفتار دوستانه ی آنها بود و اینکه چقدر سخت تلاش می کردند تا سیاره شان را در همان وضعیت درست حفظ کنند. می توانم بگویم آنها واقعاً دنیای شان را دوست داشتند.

از طریق راهنمایم فهمیدم که نام رسمی سیاره، "اینتیلار" (Intilare) بود، و اینکه ساکنین آنجا از تکونولوژی ای برخوردار بودند که بسیار فراتر از درک من بود – به ویژه در مهندسی زیست شناختی و ابزار انرژی ذهنی/اثیری. علاوه بر این، اهالی زحل مانند مردم مشتری، از زمان های دور بر تکنولوژی تغییر و تعدیل فرکانس که برای سفرهای موفق فضایی نیاز است، تسلط پیدا کرده اند. این دو گروه با کشمکشی درازمدت جهت چیرگی، تنها سیاراتی در منظومه ی ما بودند که در آن زمان امکانات سفر فضایی فیزیکی را دارا بودند. تاریخ روابط این دو تیتان از جنگ های بین سیاره ای پر بود و این امر انفجار چندین قمر در اطراف زحل و همینطور میزان بالای بیابان های سمی در مشتری را توضیح می داد.

برداشت من این بود که به طور کلی سیاره ی زحل نسبت به مشتری از سطح آگاهی بالاتر و هوشیاری معنوی بیشتری برخوردار بود. برای من جای تردیدی نبود که این سیاره، بالاترین ارتعاش و پیشرفته ترین مردم را بین سیاراتی که دیدم داشت.

.

::……….:::::::……….::

.

:: دیدار از سیاره اورانوس

در نخستین تلاشم برای رفتن به اورانوس، برگردانده شدم. نگهبانان یا موجوداتی که من را برگرداندند برای من نامرئی بودند اما پیام واضحی دریافت کردم که حضور من در آنجا پذیرفته نبود.

در حالی که در مدار بودم، پیام آنها با حس غریبی از هراس و سوءظن تقویت می شد. چند هفته بعد دوباره تلاش کردم، از خواسته ام برای دیدار از همه سیارات منظومه شمسی مان منصرف نشده بودم. این بار اما به یاد داشتم که از قبل مجوز سفر به اورانوس را درخواست کنم. دریافت تأییدیه ی گذرنامه موجب خوشحالی من شد. دوباره به سیاره نزدیک شدم، به شکل عجیبی احساس هراس و اخطار بر من مستولی شد و هرچه نزدیکتر می شدم شدت می گرفت.

.

از ابرهای خاکستری به طرف سطح سیاره که می گذشتم، سطح سیاره را می دیدم که پوشیده از برف بود. آسمان تماماً پوشیده از ابر، گرگ و میشی را درست کرده بود که در آن، خورشید بی رمق و رنگ پریده بود. بسیار ساکت و سرد بود. در دوردست می توانستم نورهای دهکده ی کوچکی را ببینم که در هوای نیمه تاریک سوسو می زدند. تصمیم گرفتم به طرف آن حرکت کنم. همانطور که در بدن روحی پرواز می کردم متوجه شدم حیوانات زیادی در جنگل ها پرسه می زدند، بیشتر درندگانی شبیه گرگ و بزرگتر و جانورانی خزدار بودند که هرگز پیش از آن ندیده بودم. حمله های تیز به دنبال طعمه و خرخر درنده ی آنها به حس فراگیر تهدیدی که همه جا را مانند پوششی تیره دربرگرفته بود می افزود.

.

آن دهکده کلبه هایی ابتدایی داشت که در کنار دامنه ی تپه ای جمع شده بودند. آنها به شکلی ابتدایی از الوار درخت ساخته شده و سقف ها پوشیده از برف بودند. احساسی باعث شد به اولین کلبه نزدیک شوم، سعی کردم با ساکنین تماس برقرار کنم. شخصی که جلوی در آمد قادر بود من را ببیند که در آن لحظه به نظرم عجیب نیامد، اما نسبت به من محتاط بود و زیاد ارتباطی نبود. پس از اینکه چند لحظه در سکوت به من زل زد، با اشاره به من گفت بروم و در را بست.

از برقرار ارتباط صرفنظر کردم و به سمت جنوب پیرامون قوس سیاره پرواز کردم، کنجکاو بودم ببینم آیا اورانوس تماماً پوشیده از برف بود. بعد از مدتی، زمین های یخ زده تبدیل شدند به باتلاق هایی مسطح و بی پایان.

.

بیشتر که به طرف جنوب رفتم، باتلاق ها تبدیل به مرداب هایی متروکه شدند. هیچ کجا مزارع زیرکشت یا حتی منظره ی جذابی ندیدم. تعداد معدودی خانه و در فواصل زیاد وجود داشت. هر سکنه ای که دیدم در شرایطی ابتدایی و در زمین های بایر زندگی می کرد. آسمان همه جا خاکستری بود.

به نظرم رسید که آن سیاره در نوعی عصر یخبندان گرفتار شده و از هر تمدنی که زمانی داشته، به مرحله ی ماقبل تاریخ رجعت کرده بود. شاید این اتفاق به طور دوره ای برای سیارات رخ می دهد- تکنولوژی یا قدرت های روانی از کنترل خارج شده، تمدن ویران شده و امکان شروع دوباره را به ساکنین می دهد. شاید آن احساسات هراس و سوءظن ناشی از بقایای یک میدان انرژی روانی قدرتمند بود که طی فاجعه ای عظیم، گرداگرد اورانوس ایجاد شده بود. من نمی دانم، فقط حدس میزنم چون اطلاعاتی به من داده نشد.

ادامه دارد…

.

>> قسمت های پیشین

.

2016/07/31

دیدار از سیاره عطارد و مشتری

Posted in :: نویسندگان و کتابها ::, استیو دویت, دیدار از عطارد و مشتری در 10:53 ق.ظ. توسط ::: ابدیت در اوست :::

.

:: سیاره ی عطارد

سفرهای من به عطارد در ابتدا آزاردهنده و بیفایده بود. رسیدن به مدار بالای نزدیک ترین سیاره به خورشید به اندازه کافی آسان بود اما از فضا شبیه یک توپ سفید صیقلی به نظر می رسید، تقریباً مثل این بود که با ماده ای شبیه صدف پوشیده شده است. هرگونه تلاشی برای شکستن یا دیدن داخل آن پوسته ی سفید بی نتیجه بود.

بالاخره یک روز درسی که از ونوس آموخته بودم و درخواست کمک از استاد معنوی ام را به یاد آوردم. او فوراً پذیرفت و من را به سمت اولین سیاره همراهی کرد. به مدار که رسیدیم استاد به طرف آن ماده ی سفید پیش رفت و شروع کرد به کشیدن مستطیلی به اندازه ی یک در روی آن. نزدیکتر که رفتم متوجه شدم آن مستطیل واقعاً یک در بود – سوراخی از نور آبی روی پوسته ای سفید درخشان. از آن ورودی روی سطح سیاره پایین رفتیم. به بالا که نگاه می کردم می توانستم زیر پوسته را ببینم- با رنگ های سفید و صورتی در گردش و جریان بود مثل داخل صدف دریایی. متوجه شدم که یک میدان انرژی بسیار متراکم است.

منظره ی سطح سیاره تا اندازه ای تکان دهنده بود. همانطور که بر فرازش پرواز می کردیم نمایی متروکه و آلوده داشت. هیچ درخت، چمنزار یا دشتی ندیدم، فقط باتلاق، زمین بایر با زندگی نباتی تُنک. همچنین هیچ صدای پرنده یا حیوانی نشنیدم.

اثری از خانه یا سکونت انسانی نبود، به غیر از چیزی که شبیه یک گذرگاه حفاظت شده رومی بود که از کوهستانی در دوردست به سمت پایین ادامه داشت. به نظر می رسید یک سیستم رهاسازی آب باشد.

برگشتیم تا خط طاق نماها را دنبال کنیم. بعد از مدتی به یک قلعه ی شهری رسیدیم که با دیوارهای نگهدارنده از سنگی قهوه ای احاطه شده بود و دارای پل های متحرک و برج های دیدبانی عظیمی بود. آن مکان تماماً حسی از زوال را نشان می داد – زوال تمدنی که شاید به دوره ی قرون وسطا رجعت کرده.

وقتی از استاد پرسیدم که آیا تمامی زمین و شهرها همین شکلی هستند توضیح داد زمانی در گذشته، سیاره جنگ اتمی را تجربه کرده و همه جا ویران شده است. به همین خاطر یک میدان محافظ پیرامون سیاره ایجاد شده تا آن را قرنطینه کند تا زمانی که از ذرات رادیواکتیو پاک شود و شاید دوباره افرادی از آن دیدن کنند.

من نپرسیدم که چه کسی آن میدان محافظ را ایجاد کرده، با این فرض که این وظیفه ی سازمان کیهانی است. از آنجایی که تجربیات اندکی در مورد زندگی و مسئولان خارج منظومه شمسی مان داشتم، به عنوان فرضی دیرباور، چندان توجهی به آن نکردم.

.

::……….:::::::……….::

.

:: سیاره ی مشتری

برای رفتن به مشتری هیچ مانعی وجود نداشت به جز آنکه لازم بود روزانه به مدت چند هفته تمرین کنم تا به آنجا برسم. اغلب در مراقبه هایم، نمایی اجمالی یا تأثیراتی از آن سیاره را دریافت میکنم. دیدم که بخش عمده ی آن پوشیده از ابرهایی چندرنگ، قاره ها و شهرهایی در اندازه ای غیرقابل تصور بود. برخلاف تمامی سیارات خارجی، تجربه ی من از مشتری، سیاره ای از نوع غول گازی نبود بلکه در سطح فرکانسی قابل سکونت آن، سیاره ای غول پیکر و جامد بود که اقیانوس ها و قاره های پهناوری داشت. به باور من، مشتری برای مایی که روی زمین هستیم شبیه گازی ناجامد و خیالی به نظر می رسد، چون مولکول های آن تراکم کمتری نسبت به سیاره ی ما دارند. با این حال برای مردمی که آنجا وجود دارند و در سطح فرکانسی خودش، جامد است.

یک روز موفق شدم از جوّ سنگین مشتری داخل شوم. دیدم بر فراز یک کلان شهر بسیار پر نور هستم که تا جایی که چشمم کار می کرد در عرض تپه هایی کوتاه گسترده شده بود. این شهر در کنار دریایی پهناور که آب بسیار تیره ای داشت و تقریباً سیاه به نظر می رسید، قرار گرفته بود. بخشی از آن به علت سایه هایی بود که پوشش ابرها ایجاد می کردند، اما به چشم من مثل این بود که امواج، متراکم از روغن و گل و لای بودند. در این فکر بودم که آیا چیزی زیر آنها زندگی می کند؟

خط ساحلی آن کلان شهر که یاد گرفتم اسمش زایا (Zaiya) در قاره ی کُش (Kohs) بود، چندین دماغه را شکل داده بود که مانند انگشتان دستی بزرگ داخل آب های تیره پیش رفته بودند. دورتر در منظره ی داخلی، ساختمان های زیادی با بلندای سه یا چهار برابر آن قد کشیده بودند، در اندازه ای که حتی تپه هایی که آن شهر عظیم روی آن قرار گرفته، در مقابل آنها مانند کوتوله هایی بودند. صحنه ای شبیه یک کندوی عظیم و درخشان بود. یک کمان بسیار بزرگ از ماده ای شبیه صدف مروارید مانند حلقه ای غول پیکر که نیمی از آن پنهان شده، مرکز شهر را دربرگرفته بود. بنای دیگری شبیه عرشه ی یک کشتی جنگی اما 100 برابر بزرگتر نیز وجود داشت. یک سوم عرشه شامل استوانه های عظیم بلورینی می شد که مارپیچ در هم تنیده ای را شکل داده بودند و همه ی آنها ساکنینی داشتند. نیم چهره ای که خط ساختمان ها ایجاد کرده بود این فکر را در سرم انداخت که آنجا جامعه ای است که علم و تکنولوژی را می پرستند.

نزدیکتر که شدم این اطلاعات به من داده شد که در مرکز آن ساختمان ها کابل های ضخیمی از نوع تبدیل ماده تا سطح زمین سیم کشی شده اند. در آنجا با شبکه های نقل و انتقال اصلی زایا و مابقی سیاره مرتبط می شوند. مردم مثل زمانی که با راه دور یا محلی تماس تلفنی برقرار می کنند، مقصدشان را شماره گیری می کنند؛ یک صفحه ی لمسی مربعی با رنگ های کدگذاری شده و دکمه های بافت دار به عنوان ترمینال ورودی عمل می کند.

در کنار ایستگاه های تبدیل ماده ی هر طبقه، ترمینال هایی نصب شده بود. داخل ایستگاه، مسافرها روی سکوی تبدیل کننده قدم می گذارند، در آنجا جسمشان تجزیه شده و به سیستم حمل و نقل وارد می شود. در مقصد، جسم دوباره شکل می گیرد و روی چیزی شبیه یک نوار بزرگ رسانگر خارج می شوند. همچنین یاد گرفتم که تنها افراد و کالاهای خاص و با ارزش از طریق انتقال ماده جابجا می شوند– یک تکنولوژی پرهزینه که تنها در سیاره ی مشتری توسعه پیدا کرده. کالاهای معمولی و اجناس عمده اغلب در کشتی های هوایی بزرگ ارسال می شدند. این کشتی ها را می دیدم که در مدل های ترافیک چند لایه از درون جوّ ضخیم شهر پرواز می کردند.

تراکم جمعیت آنجا گیج کننده بود. به احتمال زیاد، تعداد افرادی که در شهر زایا سکونت داشتند از جمعیت اکثر کشورهای روی زمین، بیشتر بود. به من گفته شد که ساکنان آنجا برای زندگی از مواد غذایی استفاده می کردند که از طریق تبدیل کننده های ماده که متکی به مخازن عظیم نفت و گاز طبیعی اعماق زیر زمین بودند، تولید می شد.

فهمیدم که آنجا، کشاورزی به آن شکلی که ما می شناسیم و همینطور دامداری، منسوخ شده است. عملاً در سراسر مشتری، مزارع، جنگل یا طبیعت بکر بسیار معدودی دیدم که ناشی از تراکم جمعیتی بالا، بیابان های وسیع و تأسیسات صنعتی و نظامی گسترده بود. شاید برای جبران فقدان طبیعت وحش، شهروندان آنجا از پارک های بسیار بزرگی که در بسیاری از کلان شهرها وجود داشت بهره می بردند. حدس زدم به علت تبدیل ماده، اکثر مردمی که از شهری به شهر دیگر سفر می کردند، زمین های مابین را نمی دیدند.

در ایرِم (Eirrem)، نام رسمی مشتری، نواحی وسیعی دیدم بزرگتر از قاره های روی زمین که خالی و غیرمسکونی بود. علاوه بر مصیبت جنگ زدگی و خاک آلوده، گازهایی سمی از زمین نشت می کرد. می دانستم که این بیابان ها، سندی بجامانده از وقوع جنگ هایی با تکنولوژی پیشرفته بود که در گذشته بین کشورهای خود سیاره یا با سیارات دیگر رخ داده بود.

به نظر می رسید گاز طبیعی، بیشتر انرژی سیاره را تأمین می کرد. در مرزهای بیابان ها نیروگاه هایی دیدم که از گاز و متان استفاده می کردند، از آنجا خط لوله هایی به سمت میدان های غنی گاز در داخل مرزهای دوردست کشیده شده بود. کارخانه های کشتی سازی فوق العاده عظیم و پرجنب و جوش گواهی بر این بود که سیاره ی مشتری، مرکز سفر فضایی به داخل و خارج منظومه ی شمسی ماست. مشتری نقش مرکز تکنولوژی و تجاری منظومه ی ما را بازی می کند، باید یاد می گرفتم چون سیاره ی زحل که از نظر پیشرفت تکنولوژی با مشتری برابری می کند، از نظر اینکه به چه کسانی اجازه ی ورود به سیاره شان را بدهند، بسیار منزوی تر و محافظه گرتر هستند.

ساکنین مشتری یا آنطور که آنها خودشان را می نامند ایر (Eirr)، کوتاه و عضلانی بودند و پوستی تیره با صورتی چهارگوش و موهایی صاف مشکی داشتند– دست کم افرادی که من دیدم این شکلی بودند. از نگاه من افرادی که دیدم در برخوردشان کمی تهاجمی، پرانرژی و مبتکر بودند، در عین حال کمی خشن و بی ملاحظه. با این همه، با توجه به وسعت سیاره ی آنها تعجب نمی کردم اگر نژادهایی با ویژگی ها و خلق و خویی متفاوت در سایر مناطقی که نمی توانستم با جزئیات ببینم، وجود داشته باشند.

سیاره مشتری از نظر سیاسی، میزان بالایی از بدگمانی پلیس حکومتی را نشان می داد. حدس زدم دولت جهانی آنجا احتمالاً توسط نیروهای امنیتی نافذ، از پشتوانه ی فناوری های نوین برخوردار بود. این چیزی است که من احساس کردم.

ادامه دارد…

.

>> قسمت های پیشین

.

2016/07/23

دیدار از سیاره مریخ و زهره

Posted in استیو دویت, دیدار از مریخ و زهره در 1:24 ب.ظ. توسط ::: ابدیت در اوست :::

.

:: سیاره مریخ

سفر من به سیارات دیگر سالها پیش شروع شد. از آن زمان که شبی در بدن روحی بیدار شدم و دیدم راهبی با ردای قهوه ای، سبزه رو و چهره ای آسیایی در اتاقم ایستاده است. از من خواست با او بروم و بعد در گودالی در سقف ناپدید شد. در حالیکه بدن فیزیکی ام سرجای خود بود به دنبال او رفتم و دیدم از چیزی که شبیه لامپ مهتابی یا تونل بود به بالا پرواز می کند. میانه راه تونل، انگار جاذبه معکوس شد و روی سطح نورانی یک سیاره ی بیگانه فرود آمدیم. وقتی شگفتی خود را از درخشش زیاد ستاره ها به زبان آوردم، راهنمایم توضیح داد که اینجا سیاره ی مریخ است و این درخشش ناشی از جوّ بسیار لطیف آن بود.

ما در منظره ای بیابانی ایستاده بودیم با زمینی لم یزرع و سلسله جبالی تیره در دوردست. راهب به سمت زمینی پوشیده از پاره سنگ اشاره کرد، افرادی سرپوش دار با رداهای قهوه ای تیره یا روشن، توسط سربازانی در ماشین هایی شبیه جیپ، تحت تعقیب بودند. راهب های رداپوش ظاهراً تعدادشان بسیار زیاد بود و تسلیحات جنگی بیشتری داشتند. بسیاری هدف گلوله ی تعقیب کنندگان قرار گرفته و کشته شدند، در حالیکه تنها تعداد اندکی توانستند در کوه ها پناه بگیرند. راهنمایم به من گفت که آن راهب ها، مبارزان آزادی بودند که در برابر استبداد طبقه ی حاکم می جنگیدند.

این نخستین تجربه ی من از سیارات دیگر بود. پس از آن تشویق شدم روش های برون فکنی را توسعه دهم. می خواستم درباره ی فرهنگ آنجا و اینکه بین سربازان و راهبان مبارز آزادی چه اتفاقی افتاد، بیشتر بدانم. بعد از مدتی آزمایش و خطا، سرانجام روشی پیدا کردم که برای من جواب می داد. با بکارگیری آن چند بار به مریخ سفر کردم. اولین برداشت من در بدو ورود این بود که سطح فرکانس ارتعاشی زندگی روی مریخ به نظر می رسید نسبتاً پایین تر از زمین باشد. از فضا شبیه کره ای قرمز و برنزه رنگ و بایر بود با آتمسفری آلوده.

در کاوش های نزدیک تر دیدم که صفحه های یخ، بزرگ تر از زمین بودند و هر دوی آنها را کمربندی از گیاهان آبی – سبز دربرگرفته بود. این گیاهان به تدریج تبدیل به ساوانا شده و در نهایت حدود یک سوم راه به طرف خط استوا فقط بیابان بود. مابقی پهنه ی وسیع قسمت میانی سیاره عمدتاً فاقد حیات و بیابان های کوهستانی با آسمانی مایل به زرد بود. بیشتر اوقات باد می وزید و ریزه شن ها را در هوا پخش می کرد که به جو نمایی پر از شن می داد. مدتی که آنجا بودم هیچ بارندگی یا ابری ندیدم اما این به معنی این نیست که هیچ برف و بارانی نبارد. منبع اصلی آب ظاهراً از هرزآب های یخ برگ ها بود.

طی یکی از ملاقات هایم روی سطح وسیعی از بیابانی مسطح و دره هایی سنگلاخی پرواز می کردم که به شهری واقع در لبه ی بیابان رسیدم. اگرچه خورشید می تابید اما هوا تیره بود، مثل تصویر زیر، و این به خاطر ریزه شن های موجود در هوا بود.

.

.

باد، شن های سرخ را مقابل باغ های محصور ثروتمندان و همینطور املاک خرابه ی فقیران تلنبار می کرد. دیدن این اختلاف سرد و ناخوشایند شرایط زندگی، این حس را به من داد که شاید مریخ، جامعه ی خشن و سختگیری دارد که در آن، جایگاه افراد را تولد و شغل آنها تعیین می کند، جایی که رها شدن از قید و بندهای از پیش تعیین شده بسیار مشکل است.

در یکی از سفرهایم، یکی از راهبان مبارز آزادی (مؤنث) را ملاقات کردم که در مدار بالای مریخ، در بدن روحی اش منتظرم بود. به من گفت که نامش لایالونگ (Laialong) است، من را به قلعه ای کوهی در وسط بیابان برد. تقریباً شبیه تصویر زیر به جز اینکه صخره مایل به قرمز و علفزار بیشتر زرد بود تا سبز. بجای درختان، درختچه های کوچکی بودند به نام نانتاروک (nontaruk) که برگ هایی نوک تیز و ارغوانی داشتند. به گفته ی لایالونگ، راهبان درون غار بزرگی در امتداد صخره های پرشیب زندگی می کردند، حیوانات گوشتی و از چشمه هایی پنهان، محصولات کشاورزی پرورش می دادند.

.

.

لایالونگ شبیه انسان معمولی بود به استثنای اینکه ته رنگ پوستش نسبت به آنچه روی زمین می بینیم، زیتونی تر بود. او توضیح داد که ارتش آنجا سلطه ی سختی بر مردم داشت و مبارزان آزادی در تلاششان برای براندازی آنها بقدر کافی خوب نبودند. اما حداقل، پناهگاه دور از دسترس آنان هنوز کشف نشده بود و قادر بودند در آزادی و صلح نسبی آنجا زندگی کنند.

در دیدارهای بعدی، اکثر سربازانی که دیدم سیاهپوست بودند، از این رو به این نتیجه رسیدم که نژاد غالب مریخ، سیاه ها هستند. آنها هم مثل نژاد پوست زیتونی شبیه انسان روی زمین بودند. یونیفرم پوشیده و مجهز به اسلحه در ماشین های زره پوشی که بعضی از آنها هاورکرفت مغناطیسی بودند در خیابان ها نگهبانی می دادند. یک بار اتفاقی زمانی که جنگی در حال وقوع بود آنجا بودم، در وسط شهر درگیری شده بود. تانک های هاورکرفت در طول خیابان ها یورش برده، توپ های آتش زای لیزرمانند، ماشین ها را منفجر کرده و زمانی که تیر به خطا می رفت، تکه ها را از خانه ها جمع می کرد.

اینطور به نظر می رسید که در مریخ مکرراً جنگ هایی به وقوع می پیوست، همانطور که از یک جامعه ی نظامی انتظار می رود. این امر من را به فکر انداخت که جمعیت نسبتاً پایینی که شاهد بودم ناشی از جنگ های پی در پی طی قرن ها و هزاره های پیشین است که باعث فروپاشی تمدن های بسیار و بیابانزایی زیاد آن سیاره شده است.

.

.

:: سیاره زهره

سفر به زهره برای من مشکل تر از مریخ بود. بارها و بارها تلاش کردم و موفق نشدم تا آنکه از درون به من گفته شد لازم است یک استاد معنوی مرا به آنجا همراهی کند. به سرعت از راهنمای معنوی ام درخواست کردم مرا به زهره ببرد، اما مشخص شد که باید برای چند هفته صبر داشته باشم تا زمان مناسب از راه برسد. بعد آن، پاداش صبوری و پشتکارم را گرفتم، چرا که اولین سفرم شرکت در سخنرانی شگفت انگیزی بود که در معبد خرد زرین سیاره زهره برگزار شد که شرح آن قبلاً آمده است.

پس از اولین دیدارم به همراهی استاد، این سعادت را داشتم که در موقعیت های دیگری به زهره بروم.

پال توئیچل در یکی از کتابهایش ذکر کرده بود که سیاره ی زهره در فرکانس ارتعاشی بالاتری نسبت به زمین هستی دارد. او اشاره کرد که در سطح بالاتر ونوس، ماده به ذرات ریز غباری که اینجا روی زمین می بینیم، تجزیه نمی شود. در واقع یکی از نخستین چیزهایی که در مورد ونوس متوجه شدم این بود که به نظر می رسید در سطحی که حامل زندگی بود مکانی پاک و درخشان بود.

طی سفرهای بعدی متوجه شدم که بخش بزرگی از سطح سیاره، پوششی متراکم از درختانی شبیه درخت موز با برگ هایی پهن و نواری داشت. چندین بار از درون جوّ ضخیم ونوس پایین رفتم و بر فراز مناطق وسیعی که جنگل هایی از این دست داشت پرواز کردم، در حالیکه به سرعت می گذشتم، برگ های سبز شمشیری در نسیمی که ایجاد می کردم به حرکت درمی آمدند. یک بار حتی از درون سایبانی به سمت چیزی که معلوم شد آب دریاست شیرجه رفتم. به بالا نگاه کردم و دیدم آن گیاهان ساختار ریشه ای بهم پیوسته داشتند، اطلاعاتی دریافت کردم که این درختان در اقیانوس ها و همینطور زمین های نشست کرده رشد می کنند. آنها یکی از بخش های حیاتی سیستم کنترل آب و هوای ونوس بودند – سیاره ای که تنها یک بار در سال می چرخد. طی شش ماه روز و شش ماه شب، برگ های بزرگ این درختان می چرخند تا گرما و رطوبت را به میزان موردنیاز نگه دارند یا رها کنند.

همانطور که در آن آب کدر می چرخیدم متوجه شدم رنگ سبز آب ناشی از رشد فراوان جلبک هایی بود که غذای هزاران ماهی گوناگون و سایر موجودات را تشکیل می دادند. بسیار متعجب شدم وقتی فهمیدم آب، شور نبود.

در یکی دیگر از سفرهایم به زهره، سطح تکنولوژی آنها را مورد توجه قرار دادم. با چند تن از اهالی آنجا ملاقات کردم، آنها به شکل روح بودند. اطلاعاتی به من دادند از این قرار که سیستمی تک ریلی داشتند که از اتاقک هایی مجزا تشکیل شده بود و در سفرهای دوردست، این اتاقک ها قابلیت اتصال به یکدیگر را دارند تا تبدیل به قطار شوند. تک ریل های هوایی از نوعی ماده ی ابر رسانا ساخته شده اند که اتاقک های روی آن با سرعت بسیار بالا حرکت می کند. این سیستم ریلی، تمامی قاره ها و جزایر را از طریق جنگل هایی از درختان به هم پیوسته در پهنه ی اقیانوس ها، به هم مرتبط می کند.

.

.

گاهی اوقات آتش سوزی های جنگل، خطوط ریلی را از بین می برد که لازم می شود اطراف مناطق تازه تولدیافته ی آب های آزاد، مسیر دیگری ایجاد گردد. طرف صحبت های من به من گفتند که طراحی این سیستم حمل و نقل، هدیه ای از سیاره ی مشتری بود که به صدها سال پیش برمی گردد – تکنولوژی ای پیشرفته که ونوس را قادر ساخت از موتورهایی با سوخت قابل احتراق و آلودگی های آن رها شود. موتورهای اتمی و انرژی خورشیدی، بیشتر انرژی مورد نیاز سیاره را تأمین می کنند. به خاطر آب و هوای معتدلی که بر بخش اعظم سطح سیاره حاکم است، انرژی اندکی برای تولید گرما و سرما نیاز است.

نام مشتری که به میان آمد کنجکاو شده بودم، از مخاطبانم درباره ی تکنولوژی فضایی ونوس پرسیدم. به من گفته شد که ونوس مانند زمین، هنوز از خودش امکانات فیزیکی سفرهای فضایی را ندارد، اما در یک سطح بالاتر از سطح فیزیکی، یک مرکز فضایی بزرگ نزدیک شهر رتز پایتخت سیاره وجود دارد. سفینه های فضایی سیارات دیگر در فرکانس ارتعاشی اندکی بالاتر از آنچه برای ساکنان قابل رؤیت است، از آنجا آمد و رفت می کنند. ملاقات کنندگانی که از این سطح ارتعاشی بالاتر هستند به معبد خرد زرین در مرکز شهر منتقل می شوند و با اهالی آنجا اطلاعاتی که در آن سطح قابلیت اجرایی داشته باشد را رد و بدل می کنند.

در سفر دیگری متوجه شدم که همه ی ساکنین ونوس مشتاق تکنولوژی نبودند. دهکده های بسیاری در دشت های اطراف رتز و سایر مناطق سیاره از پیوستن به سیستم حمل و نقل و خطوط انرژی امتناع کرده و بجای آن، آسودگی زندگی روستایی هزاران سال پیش را ترجیح می دادند. اغلب اوقات دسترسی به روستاها تنها از طریق رودخانه ها و نهرها و به وسیله ی قایق امکانپذیر است.

آسمان سیاره ی زهره، سبز روشن به نظر می رسید، مثل یشم شیری رنگ، و هوایش بسیار مرطوب بود. یکی دو بار که آنجا بودم باران می بارید.

رتز، پایتخت سیاره، در دشتی حاصلخیز در مرکز بزرگترین قاره قرار گرفته است. همانطور که بر فراز مزارع و کشتزارهایی که وسیعاً پراکنده شده بودند به سمت رتز پرواز می کردم، شبیه شهری دوردست در داستان های پریان به نظر می رسید، شهری با برج های سر به فلک کشیده و سرطاق هایی ساخته شده از سنگی سفید و کرم رنگ با تزئینی از طلا. نزدیکتر که شدم مشخص شد معماری شهر ترکیبی از بناهایی به سبک قدیم با سه گوشه ها و مناره ها، با تزئینی از برج ها و آسمانخراش های مدرن بود.

.

.

معبد خرد زرین، محلی به نام خانه ی موکشا، در یکی از اضلاع میدان مرکزی قرار گرفته است. آنجا تا حدودی شبیه یک کلیسای بزرگ سنگی و قدیمی است و یک برج تک دارد. ونوسی هایی که با آنها برخورد داشتم عموماً سفیدپوست با موی روشن بودند. ونوسی ها هم مانند مریخی ها بسیار شبیه انسان های روی زمین هستند. در واقع در سفرهایم متوجه شدم ساکنین همه ی سیارت به جز پلوتو شبیه انسان بودند با تفاوت هایی جزئی از نظر استانداردهای زمینی ما.

در مجموع، برداشت من از سیاره ی زهره، جهانی لذتبخش و متمدن است که به ندرت جنگی وجود دارد و درگیری بیشتر در عرصه ی سیاست صورت می گیرد. تراکم جمعیت به نظر نسبتاً پایین است که فکر میکنم ناشی از خشونت نیست بلکه به خاطر کنترل تولد خودخواسته است. گفته می شود بیشتر افراد به موسیقی و هنر می پردازند و مطالعه ی اصول معنوی نور و صوت رواج دارد.

.

ادامه دارد…

.

>> قسمت های پیشین

.

2016/07/13

عشق الهی

Posted in :: نویسندگان و کتابها ::, استیو دویت, عشق الهی در 8:29 ب.ظ. توسط ::: ابدیت در اوست :::

.

:: هدف عشق الهی

.

در جهان های پایین، عشق الهی و عشق احساسی انسان اغلب در هم آمیخته می شوند که ابتدای امر تمایز این دو برای من مشکل بود. خوشبختانه استادانی در جهان های درون هستند که با دانشجویان معنوی کار می کنند و در رؤیا و طی تجربیات سفر روح به آنها آموزش می دهند. چند تجربه ای که با استادان معنوی درباره ی عشق الهی داشتم را در زیر می خوانید.

یک روز در مراقبه بدنم را ترک کردم و به معبد خرد زرین طبقه ی اثیری رفتم. از دروازه گذشته و از میان راهروهایی که جمعیت زیادی در آن حضور داشتند حرکت کردم. از کلاس های درس دو طرف که ظرفیتشان پر بود گذشتم، بالاخره به سالن سخنرانی رسیدم که بی شباهت به تصویر زیر نیست.

.

.

شنوندگان زیادی آنجا بودند، روی کف زمین رو به سکویی در جلوی سالن نشسته بودند. چند پله ی سفید تا سکو وجود داشت.

تقریباً بلافاصله بعد از رسیدن من، استاد معنوی که نگهبان معبد طبقه ی اثیری است وارد شد و از پله ها بالا رفت. او ملبس به ردایی زعفرانی و گشاد بود، موهایی بلوند تا روی شانه، چشمانی آبی و صورتی تمیز و اصلاح شده داشت.

.

گوپال داس

.

بدون مقدمه آغاز کرد :

"عشق خداوند چیست؟ عشق خداوند، تمامی موجودات در قید حیات را زنده نگه می دارد. این عشق، تمامی حیات موجود در جهان های معنوی و تمامی حیات جهان های پایین تر را برقرار نگه می دارد. اما حیات را در جهان های بالاتر نسبت به جهان های پایین تر، به صورتی متفاوت حفظ می کند. در جهان های روح، عشق خداوند خالص بوده و روح را بی واسطه به شکل برکتی الهی لمس می کند. آن،صدای فلوت، هزار ویولن یا نی دارد."

استاد در اینجا مکث کرد، هر ابزاری که نام می برد، صدای آنها بطور کوتاه در اتاق پخش می شد. سپس ادامه داد :" در جهان های پایین، عشق الهی با نیروهای ذهن، احساسات و ماده آمیخته شده است – مانند دو مارپیچ که دور هم تنیده اند."

در این لحظه دستم را بالا بردم و پرسیدم، " استاد، چطور می توانیم نیروی معنوی را از نیروهای ذهن و احساسات تشخیص دهیم؟"

نگهبان پاسخ داد، "باید گوش دهی. می بایست صدای خالص و لطیف روح را از صداهای زمخت و پرهیاهوی جهان های پایین جدا کنی."

دوباره پرسیدم :" چطور می توانیم با حواس روح بشنویم؟"

استاد با تأکید گفت :" به درون برو! به معبد درون برو و در هستی آن مقیم شو. به یاد آر کی هستی! همیشه مانند یک استاد معنوی در حال آموزش عمل کن، چرا که این چیزی است که همه ی شما هستید. بدان که همیشه توسط عشق الهی حفظ می شوی!"

بعد از آن، تصویر شروع به محو شدن کرد، استاد برای چند ثانیه در دید معنوی ام باقی ماند، به شکل یک شمایل تابان که نوری طلایی او را دربرگرفته بود. برداشت من این بود که چون تمام چیزی که در آن زمان می توانستم هضم کنم همین بود، تجربه ام به طور ناگهانی پایان یافته بود.

در طول پیشرفت معنوی ام اغلب بدین شکل در جلسات سخنرانی بودم : به اتاقی پر از شنونده می رسم، بلافاصله استاد ظاهر می شود و سخنش را آغاز می کند — انگار آنها منتظر من بوده یا تمام آن صحنه فقط برای من ترتیب داده شده باشد. فکر می کنم روح بزرگ با این شیوه های ظریف و پیچیده عمل می کند، به طوری که سایر ارواح حاضر در اتاق نیز احساس می کنند کلاس فقط برای آنهاست.

.

::::……..::::::::::::……..::::

.

چند ماه پس از سخنرانی بالا، خودم را همراه یک استاد معنوی دیدم که من را در یک قایق بادبانی کوچک به دریا برد. مدتی بعد متوجه یک دیر سنگی با چند قلعه در ساحل دوردست شدم. مطمئن بودم که آنجا دیر است چون می دانستم استاد ردا سپید همراهم، سرپرست دیر کاتسوپاری در تبت بود. همانطور که در اسکله توقف می کردیم و استاد قایق را می بست، پایین به آب نگاه کردم و دیدم یک کوهپایه ی شیب دار به سمت دره ای دور در پایین قرار داشت.

.

.

آب مثل شیشه شفاف بود. این من را شگفت زده کرده بود. آیا این اقیانوس توهمی بود که استاد خلق کرده؟ یا من در سطحی ماورای فیزیکی بودم جایی که دیر کاتسوپاری در ساحل یک اقیانوس قرار گرفته بود، بجای مکان آن در طبقه ی فیزیکی که روی کوهی در تبت بود؟

رو به استاد کردم و پرسیدم چرا با قایقی کندرو به آنجا آمدیم، در حالیکه می توانستیم در هوا حرکت کنیم. استاد با چشمان مهربان بالای ریشی بلند و سفید به من نگاه کرد و به آرامی گفت :"گاهی اوقات یک سفر، سفر نیست. تو… نیاز به تطهیر داری."

.

فوبی کؤانتز

.

در آن زمان، مفهوم سفر معنوی نه به عنوان سفر از مکانی به مکانی دیگر بلکه به عنوان پروسه ی تطهیر برای من تازگی داشت. بعدها اینطور نتیجه گرفتم که اقیانوس در واقع نماد پاکسازی بود تا آنکه یک مکان واقعی باشد. با این حال در آن هنگام فرصت زیادی برای فکر کردن در این باره نداشتم چون نگهبان دیر، جلوتر از من به سمت یک در چوبی تیره در دیوار بیرونی حرکت کرد و داخل شد.

داخل آنجا راه پله ای سنگی وجود داشت که به یکی از برج های آن بنا می رسید. در بالای پله ها وارد اتاقی مربع شکل شدیم با پنجره هایی باز در هر طرف. نزدیک یکی از پنجره ها ایستادیم و به دریای بی پایان نگاه می کردیم.

.

.

ناخودآگاه از روح بزرگی که همراهم بود پرسیدم :"عشق چیست، استاد؟"

مرشد موسفید به دوردست چشم دوخت و جواب داد :" عشق گردابی است که زمان و مکان را کنار هم نگه می دارد."

به آرامی ادامه داد :" عشق بادی است که موجب تغییر می شود و بارانی است که رشد را ترغیب می کند. عشق آینه ای است که نشانت می دهد کی هستی. عشق، آن سوخت معنوی است که در رگ های تو جریان دارد. عشق، تو را در سفرت به سوی خدا به پیش میراند."

با مکث او فرصت کردم بپرسم :" خدا چیست؟"

"خدا، منشأ و سرچشمه ی عشق است. آن در مرکز وجود است و عشقش را به سوی تمامی خلقت ساطع می کند."

در جواب پرسیدم :"پس من چه هستم؟"

استاد معنوی نگاه خیره ی زلالش را رو به من کرد و لبخند زد :" تو جلوه ای از عشق خداوند هستی. به همین ترتیب، تو عشق را از طریق افکار، احساسات و اعمالت بیان می کنی. تا آنجایی که افکار، احساسات و اعمالت با ویژگی های عشق خداوند نسبت به تو، منطبق شود، به نزدیکتر شدن به آن ادامه خواهی داد."

صحنه محو شد و من را با کلمات استاد و خاطره ی فراموش نشدنی عشقی که چشمانش را پر کرده بود باقی گذاشت. فهمیدم که منظور از سفرهای روحی صرفاً برای خاطر ماجراجویی نبود، بلکه برای کمک به من بودند تا در نهایت آگاهی ام را تا مرحله ی خداشناسی ارتقا دهم.

.

::::……..::::::::::::……..::::

.

هنوز نیاموخته بودم که چطور عشق الهی را به زندگی روزمره ام بیاورم. پیشرفت در این زمینه مدتی بعد طی یکی از دیدارهایم از سیاره ی زهره اتفاق افتاد.

در بدو ورود به این سیاره ی خرّم، بر فراز جنگل ها و دشت هایش پرواز کردم تا به شهر اصلی آن به نام رتز رسیدم. در مرکز شهر بنایی وجود دارد که ورودی خانه ی موکشا، یکی از معابد خرد زرین طبقه ی فیزیکی می باشد. جمعیتی با لباس های رنگارنگ اطراف در ورودی در رفت و آمد بودند، شبیه به تصویر زیر با این تفاوت که به اندازه ی آن مجلل نیست. لحظه ای بعد ورودی ها باز شدند تا پذیرای ما باشند.

.

.

داخل آنجا هال بزرگی را دیدم با سقفی بلند که توسط ستون هایی شبیه شبستان کلیسا حمایت می شد. خودم را به سرعت به راهروی مرکزی کنار جمعیت رساندم و یک جای خالی در ردیف جلو پیدا کردم. در مقابل من یک سکو تا بلندای سینه وجود داشت، با یک صندلی راحتی ساده در وسط. به یکباره نگهبان معبد خرد زرین روی صندلی ظاهر شد. ردایی آلبالویی به تن داشت، موها و ریشش کوتاه و خاکستری و پوستش کاملاً برنزه بود. او یک کلمه گفت.

.

رامی نوری

.

"گوش دهید."

صدایش لطیف و پرطنین بود و به دورترین قسمت های سالن به راحتی نفوذ می کرد. حضار به تدریج ساکت شدند و استاد معنوی آغاز کرد.

" هفت اصل عشق اینها هستند :

1- از خودگذشتگی : از خودگذشتگی تنها زمانی حاصل می شود که عاشق، تنها به دنبال دادن است بدون انتظار برگشت.

2- زهد : این زمانی است که فرد پارسا بدون پس و پیش رفتن، حواسش را بر هدف و آرمانی متمرکز می کند که عشقش معطوف بدان است.

3- فروتنی : فروتنی زمانی حضور دارد که فرد درمی یابد عشقی که به وی اهدا شده، هدیه ای بی واسطه از طرف خداوند است.

4- ایثار : ایثار زمانی رخ می دهد که فرد عاشق در هر زمانی، نیازها و خواسته های معشوقش را بالاتر از نیازهای خودش قرار میدهد.

5- قابلیت اعتماد : زمانی که فرد تک تک لحظات را حقیقتاً با حداکثر صداقت و پاک نیتی زندگی می کند و سهیم می شود، شایستگی بدست می آید.

6- صداقت : فرد برای مواجهه با ضعف هایش به صداقت نیاز دارد، تا تصویری خلاف آنچه هستید را به افرادی که دوستشان دارید نشان ندهید.

7- احترام : احترامی که با عشق حقیقی جور باشد از درک این نکته حاصل می شود که تک تک موجودات زنده، ذات الهی یکسانی دارند.

استاد در اینجا مکث کرد، متوجه شدم داشت به حضار فرصتی می داد تا سؤالاتشان را بپرسند. بدون شرمندگی از استفاده از این فرصت پرسیدم :" استاد، هدف و آرمانی که از آن سخن گفتید که عشق باید معطوف بدان باشد، چیست؟"

نگهبان با سر تکان دادن از این سؤال تشکر کرد و پاسخ داد :" هدف بالاتری برای عشق تو وجود دارد، فراتر از تعاملات انسانی و فردی با عزیزانت. عشق تو به عنوان ابزاری برای عشق الهی و همگانی خدمت می کند که در پی آن است که قلب افراد بسیاری که آماده ی پذیرش آن هستند را لمس کند."

خیلی زود پس از آن، تجربه پایان یافت و به بدنم بازگشتم تا آنچه شنیده بودم را یادداشت کنم. پیروی همیشگی از هفت اصل عشق، مشکل خواهد بود. اما هیچکس به من وعده نداده که راه معنوی، سهل و ساده باشد.

برون فکنی روح زمانی که تحت راهنمایی یک استاد معنوی انجام گیرد می تواند منجر به هوشیاری بیشتر از خود الهی مان و خداوند گردد. این هوشیاری بالاتر به موازاتی که سعی می کنیم در زندگی روزمره مان عشق الهی را نسبت به تمامی مخلوقات خداوند به عمل درآوریم، به ما درک، ژرف نگری، بردباری و تحمل می بخشند.

.

>> قسمت بعد : دیدار از سیارات منظومه شمسی

.

2016/07/10

بر مرکب جریان صوت

Posted in :: نویسندگان و کتابها ::, استیو دویت, جریان صوت در 10:36 ب.ظ. توسط ::: ابدیت در اوست :::

.

 

.”استیو دِویت”

 

:: تجربه خروج از بدن

زمانی که یک جوینده ی معنوی بودم و طریق نور و صوت را یافتم، شیفته ی ایده ی خروج از بدن شدم. به نظرم بسیار هیجان انگیز بود که بتوانم خودم را به مکان های دیگری روی زمین منعکس کنم، از سیارات و ستاره های دیگر دیدن کنم و به طبقات بالاتر هستی اوج بگیرم. بسیار مشتاق تجربه ی آن بودم.

به سرعت غرق در آزمایش تکنیک های مختلفی که در کتاب ها و دیسکورس ها آمده بود شدم. اما متوجه شدم پیش از اینکه قادر شوم با سفر معنوی به جایی برسم می بایست چیزهایی را می آموختم. اول از همه باید درباره ی روح یاد می گرفتم.

فراتر از دانش کتابی باید واقعاً درک می کردم که روح، خود حقیقی من است – نه ذهن من، یا بدن من یا شخصیت انسانی من. باید این حقیقت را درک می کردم که من روح هستم، یک بخش مجزای هوشیاری که ذاتی الهی دارد. باید درک می کردم که به عنوان روح، من نه مردم و نه زن، که جاودانه ام، که چیزی قادر نیست به من آسیب برساند، و اینکه من ورای مرزهای فضا، زمان و دوگانگی، وجود دارم.

درک اینها برای من لازم بود چون سفری که من برایش تلاش می کردم متفاوت از انعکاس اثیری است. انعکاس اثیری جابجایی در بدن اثیری در طبقه ی اثیری است. در انعکاس اثیری، فرد به واسطه ی بند نقره ای به بدنش متصل است.

در مقابل، برون فکنی روح، توانایی گسترش آگاهی به ماورای محدودیت های بدن فیزیکی و همینطور بدن های اثیری، علی و ذهنی است توسط جریان صوت.

به مرور که تجربیاتی در سفر معنوی بدست آوردم متوجه شدم برون فکنی روح اصلاً سفر کردن نیست چون روح، که با ذات الهی یکی است، همه جا هست، در همه ی مکان ها و زمان ها. روح از این حضور همه جایی خود آگاه نیست چون با خود انسانی اش همانندسازی کرده است. برای برون فکنی روح می بایست در وضعیت حقیقی وجودم مستقر می شدم و آگاهی ام را در مکان دیگری که به عنوان روح قبلاً آنجا بودم، بیدار می کردم.

چیز دیگری که برای سفر معنوی باید می آموختم، انضباط، بردباری و خلوص نیت بود. در مورد خلوص نیت، آموزه ها درباره ی عدم سوءاستفاده از برون فکنی روح جهت امور خودخواهانه مثل فضولی در کار مردم یا آگاهی از قیمت سهام فردا، کاملاً شفاف و قاطع بودند.

هفته ها و ماه های بسیاری گذشت و من تکنیک ها را امتحان می کردم بدون اینکه اتفاق زیادی بیفتد. چیزی که من را به ادامه کار وامی داشت، نورهایی که می دیدم و صداهایی که می شنیدم بود. سرانجام توانستم بر ترسم غلبه کنم و از طریق چیزی که شبیه تونلی در بالای سرم بود، بدنم را ترک کنم.

بعد از سالها تمرین تکنیک ها و تلاش جهت ارتقای آگاهی ام از طریق مراقبه، عاقبت به آرزویم که دیدار از سیارات منظومه شمسی بود رسیدم. زمان زیادی گذشته بود و من واقعاً فراموش کرده بودم که این خواسته ی اولیه ی من بود.

یک نکته ی جالب که در مورد برون فکنی روح متوجه شدم این است که گاهی طی سفر احساس میکنم نقطه ای کوچک از هوشیاری هستم مثل لنز دوربین، و آنچه در جریان هست را نظاره میکنم، در مواقع دیگر احساس بودن در بدن را دارم. به نظر من احساس بودن در یک بدن، نمادی جهت کمک به ذهن من است تا این تجربه را به طریقی که برایم قابل درک باشد، پردازش کند.

این بدن نام های مختلفی دارد، بدن روحی، بدن نورانی، آتماساروپ یا نوری ساروپ. هنگام سفر در جهان های پایین، این بدن ممکن است بسیار شبیه بدن فیزیکی مان باشد، فقط بسیار پرنور و بسیار زیباتر. در مورد خودم اغلب به نظر می رسد در لباسی سفید هستم. در جهان های بالاتر، بدن روحی بیشتر شبیه ردایی چرخان از نور است.

یکی از مشکلاتی که در سفر به جهان های بالاتر داشتم، درگیری با ظرافت ادراک و دریافت ها بود. ما در جهان های بالاتر، هیچ احساسی مشابه آنچه در جهان های پایین بکار می گیریم را نداریم. همه چیز به طور بی واسطه درک می شود.

.

:: جریان صوت

از زمانی که به یاد می آورم این صدا را در سرم می شنیدم. شبیه صدای تیزی که سیم های الکتریکی ولتاژ بالا تولید می کنند یا صدایی که تلویزیون های قدیمی موقع خاموش شدن دارند. می دانستم که این صدا ناشی از جریان خون در گوش میانی نیست چون با نبض یا سایر عملکردهای بدنم تغییری نمی کرد. هر زمان توجه ام را روی آن متمرکز می کردم می توانستم آن را بلند و واضح بشنوم. بقدری طبیعی بود که به عنوان یک کودک فکر می کردم همه آن را می شنوند.

زمانی که طریق نور و صوت را شروع کردم، آموختم که این صدا بخشی از جریان صوت، نیرو یا روح الهی زندگی است. این نیرو نشأت گرفته از خالق است که تمامی حیات موجود در کائنات را برپا نگه می دارد و به شکل نور دیده و در قالب صوت شنیده می شود.

چیزی که برای من تازگی داشت این بود که اصوات بسیار دیگری نیز وجود دارند. به این خاطر که انرژی روحانی در فرکانس های متفاوتی در طبقات مختلف هستی در ارتعاش است. پال توئیچل این اصوات را در کتابش به نام "دفترچه ی معنوی" توصیف می کند.

تجربه ی من از دیگر اصوات در مدت کوتاهی بعد از پیوستنم به این طریق رخ داد. در حال مراقبه در اتاقم بودم که صدای ممتد غرش رعد را شنیدم، انگار یک هواپیمای جت بر فراز خانه ام در چرخش بود. چند دقیقه طول کشید. زیاد نگران نشدم چون از کتاب توئیچل می دانستم که این صدا مربوط به آگاهی طبقه ی فیزیکی است.

چند وقت بعد از آن، نیمه خواب دراز کشیده بودم، ناگهان یک بی حسی و لرزه تمام بدنم را فراگرفت. سپس صدایی در سرم بالا گرفت و بلند و بلندتر شد تا آنکه غرید، زوزه کشید، سوت کشید و طبل زد، انگار در یک تندباد دریایی بودم. هر بار بلندتر می شد تا آنجا که فکر کردم دیگر نمی توانم تحمل کنم، از شدتش کاسته شد اما یکی دو دقیقه بعد دوباره با اوج دیگری فوران کرد.

چند ماه بعد از تجربه ی این طوفان، دوباره در حال تمرین معنوی بودم که صدای تعداد زیادی ناقوس کلیسا را شنیدم. این اصوات ترکیبی به سمت جایی که نشسته بودم حرکت کردند و این باعث شد بدنم با ارتعاش مشابهی به نوسان درآید. مدت کمی بعد یک نور سفید درخشان بالای سرم ظاهر شد، به سرعت پایین آمد و کاملاً مرا در برگرفت.

صدای ناقوس یا صدای فیش امواج اقیانوس نشاندهنده ی سطوح درون طبقه ی اثیری هستند. اگرچه حقیقتاً هیچ تصویری از طبقه ی اثیری ندیدم، می دانستم این صوت، آگاهی من را به آن طبقه تغییر داده است. ممکن است بپرسید اگر جایی که بودم را ندیدم پس منظور از آن چیست؟ من باور دارم که شنیدن صوت به تنهایی هم بر رشد آگاهی معنوی ام تأثیر دارد. بعلاوه، هر صدای ویژه ای که می شنوم به من می گوید که از نظر هوشیاری معنوی کجا هستم و در چه طبقه ای. اغلب بعد از یک یا تعداد بیشتر تجربه ی قوی صوت، برون فکنی روح فوق العاده ای روی طبقه ی مربوط به آن صوت دارم.

در یک زمان دیگر شنیدم یک ارکستر بزرگ آهنگی را می نوازند که شبیه یک سمفونی Anton ruckner یا Gustav Mahler بود. این نوع موسیقی فکر میکنم مربوط به مناطق بالاتر طبقه ی اثیری باشد. حدود 15 دقیقه به آن گوش سپردم، تا زمانی که تمرکزم پایین آمد و صدا قطع شد. آرزو داشتم می توانستم برگردم و بیشتر به آن گوش کنم، اما هرگز نتوانستم.

در بین اصوات دیگر جهان های پایین که توسط پال توئیچل ذکر شده، "وزوز زنبورها" است. این صدا مربوط به طبقه ی اتری است. یک بار این صوت را به صورت صدای هواپیماهای اسباب بازی که مدام بالای سرم شیرجه می رفتند شنیدم؛ در تمرین دیگری احساس کردم مگسی در سرم چرخ می زند. هر بار اذیت می شدم و قبل از اینکه متوجه شوم صدای فیزیکی نیستند می خواستم آنها را بگیرم.

اصوات دیگر جهان های پایین تر، صدای زنگوله های کوچک (طبقه ی علّی) و شرشر آب (طبقه ی ذهنی) هستند. در جهان های بالاتر، اصوات، ظریف تر و بسیار ملایم تر هستند تا اندازه ای که ذهن آنها را با تصور واقعی نبودن به راحتی نادیده می گیرد.

صوت طبقه ی روح عموماً به صورت نت تک فلوت شنیده می شود، صدای نی انبان نیز مربوط به این طبقه است. (لازم به توضیح نیست که اصواتی که فلوت و نی انبان زمینی ما تولید می کنند، تقلید ضعیفی از اصوات اصلی است که با حرکت روح الهی در طبقات به وجود می آیند). اصوات طبقات بالاتر شامل صدای باد، همهمه، هزار ویولن، بادهای چوبی و هیو می شود.

نخستین بار صدای باد را شنیدم. مثل این بود که از دور صدای تندبادی قطبی با وزش بادهایی شدید که بر فراز قله های پوشیده از برف به سرعت در حرکت بودند را می شنیدم. سپس صدای همهمه ی شدید و ضربان دار آمد. بعد آن، صدایی که به صورت هزار ویولن توصیف شده است ظاهر شد. نوای زهی عمیق و موزون که تقریباً شبیه هزاران چلویی بود که پشت سلسله آبشاری در حال نواختن باشند. بسیار قدرتمند و تعالی بخش بود و در عین حال بسیار لطیف.

همانطور که به رفتن ادامه می دادیم، صوت به صدای بادهای چوبی تغییر یافت. یک موسیقی کاملاً بی ساختار، تقریباً گوشخراش، مثل صدای کوک کردن یک ارکستر. در آخر، صوت هیوووو مداوم شنیده می شد، انگار یک گروه کُر میلیونی آن را می خواندند. این صوت آنامی لوک، بالاترین جهان معنوی است.

ادامه دارد…

.

>> قسمت بعد : آموزش هایی در سیاره زهره

.

2016/04/19

اورا-سُما (Aura-Soma)

Posted in :: مقالات ::, اورا-سما در 9:36 ب.ظ. توسط ::: ابدیت در اوست :::

.

"شما رنگ های انتخابی تان هستید و این رنگ ها نشاندهنده ی نیازهای وجودی شما هستند."

ویکی وال

واژه ی اورا (Aura) گرفته شده از لاتین به معنای نور و سُما (Soma) گرفته شده از یونان باستان به معنای بدن است.

ویکی وال (Vicky Wall) زنی استثنایی و خالق اورا-سُما است. او در دهه ی 1920 در انگلستان به دنیا آمد. ویکی هفتمین و آخرین بچه بود و در فضای سنت رازآلود کابالا بزرگ شد. پدرش عطّاری کاربلد بود که خواص شفابخش گیاهان زنده را از دوران خردسالی به وی آموزش داد. ویکی مانند پدرش از موهبت "دید دوم" بهره مند بود، به عبارت دیگر او قادر بود هاله ی اطراف انسان را ببیند. پدرش عضو گروه یهودی عمیقاً مذهبی به نام Hassidin بود و به جنبه های رازورزانه ی انجیل علاقه ی زیادی داشت. او استاد کابالا و زوهر بود و دانش درمانگری و کاربردهای درمانی گیاهان دارویی و سایر گیاهان را از این سنت ها آموخت.

ویکی درمانگر اعصاب دست و پا (کایروپرکتیک)، داروساز و عطّار شد. او اوایل دهه ی 1980 کاملاً نابینا شد. از دست دادن بینایی موجب شده بود از کار همیشگی ش به عنوان کایروپاد کناره بگیرد. پس از حمله قلبی شدیدی که طی آن با یک وجود فرشته گونه دیدار کرده بود، "زمان عاریه ای" به وی داده شد تا کاری که بخاطرش آمده بود را کامل کند. ویکی 66 ساله، نابینا و با تنها 40% کارکرد قلب، خود را وقف تمرینات معنوی اش، مراقبه و دعا کرد تا دریابد چه کاری از او خواسته شده بود.

طی مراقبه ی شبانه اش در اوایل سال 1983، خود را در زیباترین آبشاری از رنگ ها یافت که مانند جزر و مد، پس و پیش می رفتند، او به آرامی نگاه می کرد. ناگهان صدای ملایمی که همیشه از آن پیروی می کرد گفت، "برو و آب ها را جدا کن فرزندم!" ویکی گیج شده بود. "این چه معنایی دارد؟"

شب بعد نیز در مراقبه همان رنگ ها دوباره با شفافیت بیشتری دیده شدند و دوباره پیام "آب ها را جدا کن فرزندم" را دریافت کرد. ویکی پاسخ داد "کدام آب ها". هنوز نمی دانست چکاری باید انجام دهد. شب سوم رنگ ها با شدت بیشتری پدیدار شدند. احساس کرد به طرف آزمایشگاه کوچکش رانده می شود، اتاقی که هنوز محلول های گیاهی اش را در آن درست می کرد. خود را تسلیم دستانی نامرئی کرد و بعدها اینطور گفت "دست های دیگری دست هایش را هدایت می کردند". به گفته ی ویکی همانطور که رنگ های بطری ها در ذهنش شکل می گرفتند، "خاطراتی کهن" زنده می شدند.

او قادر نبود جواهرات زیبایی که خودانگیخته و الهام گرفته خلق کرده بود را ببیند. با آمدن روز، مارگارت، دوست و شریک ویکی در شفاگری از او درباره ی بطری های مایع زیبایی که از دو لایه ی متمایز رنگی درخشان درست شده و زیر نور خورشید می درخشیدند پرسید. ویکی جواب داد " نمی دانم. این ها را شب درست کردم." بعد از صبحانه ویکی به اتاقی که بطری ها را در آن درست کرده بود رفت. همانطور که به رنگ های درخشان آنها چشم دوخته بود، آرامش و قدرتی که ساطع می کردند را احساس کرد. در یک آن شروع کرد به دریافت هیجاناتی غیرمعمول و طنینی در درونش که در زندگینامه اش اینگونه شرح می دهد :

"ناگهان احساس پرانرژی بودن و شادی کردم، خستگی جسمی ای که داشتم از بین رفت، در همان حین مفهوم تعادل به ذهنم آمد، مثل اینکه نجوایی آمده باشد- وضعیتی از تعادل که ماورای سکون است و هم ایستایی و آرامش خوانده می شود. اینها را به هیچ اسم دیگری نمی شد نامید. تعادل و آرامش متولد شد و این زیبا بود."

Equilibrium_Bottles

این سرآغاز ساخت بطری های تعادلی است که امروزه استفاده می کنیم. ویکی این بطری ها را به نمایشگاه کل گرا برد. آنها را برای نگه داشتن طبقه های شیشه ای استفاده کرد که کرم ها ها و محلول های گیاهی اش را به نمایش می گذاشتند و همراه دوستانش می فروختند. او متوجه شد مردم به سمت این بطری های رنگی جدید کشیده می شوند. با وجود نابینا بودن، دید درونی ویکی بیدار و نیرومند بود، او دید مردمی که نزد وی می روند همان رنگ هاله ای را دارند که بطری انتخابی شان دارد و آنها درخواست می کردند آن را برای خود داشته باشند. ابتدا نمی دانست در مقابل اصرار آنها برای بردن بطری ها و مالیدن روغن ها روی بدنشان چه بگوید اما این اجازه را به آنها داد و در عوض از آنها خواست او را از اثر آن بطری ها مطلع کنند. گزارشات دریافتی او را شگفت زده کرد. تعدادی گفتند که افسردگی شان درمان شده، یک نفر در مورد احساس دوباره ی "با ارزش بودن" صحبت کرد. درگیری های درازمدت حل شدند و شفاهای معجزه آسایی اتفاق افتادند.

ترکیب این بطری ها شامل یک دهم فشرده ی روغن زیتون ارگانیک، روغن عصاره ی عطر گل های سراسر دنیا، گیاهان ارگانیک و بیوداینامیک و عصاره های کریستالی است که در سوئیس از کریستال هایی که به طریقی خاص بدست می آیند، تولید می شوند. اورا-سُما به لحاظ تعهدی که به حفظ محیط زیست دارد یک مزرعه ی بیوداینامیک 200 هکتاری در لینکن شیر انگلیس برای تولید گیاهان مورد استفاده ش دارد.

در ماه های بعدی گردبادی از توجه حول بطری ها شکل گرفت و ویکی برای ساخت رنگ های بیشتری از ارتعاشات متفاوت، الهام می گرفت. ویکی احساس کرد به کمک نیاز دارد تا درباره ی این بطری ها و کاری که برای ما انجام می دهند بیشتر بداند. به همین خاطر دانشمندان و متخصصان رنگ را به کار خود دعوت کرد. سرانجام نظام آموزشی اورا-سُما شکل گرفت.

ویکی-کلودیا-مایک

مایک بوث سال 1984 ویکی و مارگارت را ملاقات کرد. مایک در حال آموزش مدیریتی و در عین حال یک هنرمند، سفالگر و درمانگر بود. همسر مایک، ویکی و مارگارت را دعوت کرد در منزل آنها کارگاهی برگزار کنند. بعد از آن ویکی از مایک دعوت کرد با وی کار کند. او دوست و نزدیک ترین همراه ویکی شد. بخشی از این حس متقابل آنها بر اساس تجربیات معنوی خاص و مشابه بود. از بطری شماره 44، ویکی مسئولیت ساخت ترکیبات بطری ها را به مایک سپرد. سال 1991 که ویکی از دنیا رفت، مایک مسئول نظام اورا-سُما شد.

نظام آموزشی اورا-سُما توسط انجمن بین المللی درمان شناسی رنگ (ASIACT) واقع در شهر تتفورد بریتانیا اداره می شود که هنوز هم این بطری ها را تولید می کند. این انجمن، مشاوران و آموزگاران جدید اورا-سُما را آموزش می دهد. اورا-سُما در ژاپن محبوبیت زیادی دارد. آموزگاران بسیاری در استرالیا و تمامی کشورهای اروپایی وجود دارند.

.

:: شیوه ی کار

Aura-Soma bottles

در جلسه ی مشاوره ی اورا-سُما فرد بر اساس خرد درونی از 111 بطری تعادل، 4 بطری که بیشتر به سمت آن کشیده می شود را انتخاب می کند. هر رنگ و بطری های ترکیبی معنای خاصی دارند. با این انتخاب می توانیم شخصیت، مأموریت و هدف اصلی، موهبت ها و نقاط قوت خود را کشف کنیم و دریابیم در این لحظه چه چیزی ما را به چالش می کشد و برای رفع این مشکلات راهنمایی دریافت کنیم.

استفاده ی مستقیم آنها روی بدن می تواند موجب رفع مشکلات، تغییر و بازیابی تعادل و هماهنگی و تقویت توانایی های بالقوه ی شما گردد.

درمان کل گرا رابطه ی تنگاتنگی با مفهوم رنگ دارد. پیشینه ی کاربرد درمانی رنگ ها به زمان های دور برمی گردد. هر رنگ طول موجی از نور است که خاصیت انرژی مختص آن می تواند از طریق چاکراها بر روی تمامی هیجانات انسانی تأثیر بگذارد. ما نیز در حقیقت از نور ساخته شده ایم. ارتعاش اصلی ما در فرکانس های متفاوت رنگ ها منعکس می شود. به این علت رنگ های متفاوتی را از بین بطری های تعادل انتخاب می کنیم که آن رنگ های خاص با ما "سخن می گویند" و ما به دنبال درک این هستیم که آنها می خواهند به ما چه بگویند. با وارد کردن رنگ هایی که از بطری ها انتخاب کرده ایم به بدن اثیری مان، هاله را به رنگ طبیعی خود درآورده و آن را بازسازی می کنیم. با این کار تعادل را در هاله و همینطور بدن های نورانی مان به وجود می آوریم.

برخلاف اکثر روش های درمانی که در آن ماده ی شفابخش توسط درمانگر انتخاب می شود، در اورا-سُما خود فرد رنگ های درمانگرش را انتخاب می کند. اهمیت این امر از آنجاست که با این کار، پیوند ما با "شفاگر بزرگ" درونمان، نیرومندتر می شود. زمانی که گفتگوی ذهن آگاه را متوقف کرده و به سکوت می رویم، این شفاگر درون یا خود برتر، می داند چه چیز برای ما بهترین است و هوشمندانه انتخاب می کند.

Aura-Soma-bottles-110 “111 بطری تعادل”

.

:: معنای رنگ های اورا-سُما :

قرمز : انرژی، مرتبط با زمین، مسائل بقا و بُعد مادی زندگی.
سرخ مایل به زرد : عشق بلاعوض.
نارنجی : عدم وابستگی/ وابستگی. شُک جسمی و روانی. درون بینی ژرف و شعف.
طلایی : خرد و ترس شدید.
زرد : دانش اکتسابی.
زیتونی : خلق فضایی برای شفافیت و خرد.
سبز : فضا. جستجوی حقیقت. هوشیاری تمام نما.
فیروزه ای : رسانه جمعی/ ارتباطات گروهی. ارتباط خلاق (هنر).
آبی : آرامش و ارتباط.
آبی مایل به ارغوانی : آگاهی فرد از اینکه چرا اینجا هست.
بنفش : معنویت. شفاگری. خدمت به دیگران.
سرخابی : عشق به چیزهای کوچک در زندگی روزمره.
صورتی : عشق بدون قید و شرط. مراقبت.
شفاف (سفید) : رنج بردن و ادراک رنج کشیدن.

.

:: منـابــــع :

1- aura-soma.net
2- spiritofmaat.com
3- aurasoma-works.com

.

2016/02/08

طرحی از دنیاهای درون

Posted in :: مقالات ::, طرحی از دنیای درون در 10:20 ب.ظ. توسط ::: ابدیت در اوست :::

.

جنیفر ترز “جنیفر ترز (Jennifer Therese)”

.

من در سیدنی استرالیا بزرگ شدم. بسیار خوش شانس بودم که آزادی و گشایشی که این سرزمین شگفت انگیز دارا بود را تجربه کنم. اطراف محل زندگی ما بیشه زاری وحشی بود. به عنوان یک رؤیابین همیشه عاشق این بودم که در این بیشه زار بگردم و بازی کنم. من سفرهای معنوی بسیاری با راهنمایان معنوی ام داشتم که بخش ارزشمندی از دنیاهای درونی و نهان من بوده و هستند.

پس از به پایان رساندن مدرسه به دانشکده ی هنر رفتم و در نیوزیلند معلم هنر دبیرستان شدم. هنرهای زیادی را آموختم، همیشه از پروژه های خلاقانه و یادگیری تکنیک ها و ابزارهای مختلفی که راهی برای بیان چیزهای غیرقابل شرح با کلمات هستند، لذت می بردم.

آموزش و کار در کارگاه سفالگری، زمانی برای شفا و یادگیری بود. سپس مثل همیشه به دیگران آموزش دادم. از آن زمان به بعد برای من یک جریان طبیعی ادامه پیدا کرد، به مطالعه و آموزش پرداختم، مشاور شدم و از هنر، تجسمات خلاقانه و مدیتیشن استفاده کردم.

آغاز بیداری بیشتر و آگاهانه تر نسبت به راهنمایان معنوی ام و اینکه واقعاً که هستم- روح خالق جهان خودم، نقطه ی عطف دیگری در سفرم بود.

. .

پس از آموزش هایی در زمینه ی رنگ ها و ارتعاشات آنها، به نقاشی روی ابریشم پرداختم که نوعی نقاشی آبرنگی است. سپس با استفاده از آکریلیک روی پارچه توانستم رؤیت های درونی ام را با سهولت بیشتری کاوش کنم.

طی مدتی که راه معنوی بیرونی اصلی ام که دنیای درونم را تأیید کرده و با آن همخوانی داشت را پیدا کردم، برون ریزی های خلاقانه ی عظیمی شکل گرفت. با نمایش و فروش کارهایم در نیوزیلند به نمایشگاه های هنر بینشی در استرالیا، آمریکا و اروپا سفر کردم.

.

.

با برگشت به استرالیا مرحله ی بعدی، آموزش چیزهایی که آموخته بودم به دیگران بود. با مراجعانی در سنین مختلف و پیشینه های متفاوت کار کردم. ضمن کار با مراجعینم، با وضعیت روح هماهنگ می شوم تا هدایتی درونی دریافت کنم، در این حین دستم به یک کار هنری یا تصدیق شعرگونه می پردازد که در هر جلسه و برای هر مراجع فرق می کند.

من عاشق یادگیری، عمل کردن و سپس آموزش هستم. به همین خاطر پیوسته به ارتقای مهارت هایم ادامه می دهم.

راهنمای معنوی ام در رؤیتی که سال 1985 داشتم بر من ظاهر شد. آن زمان فکر می کردم اینها فقط تصورات من است. مدتی بعد پی بردم که او واقعاً وجود دارد و نامش فوبی کؤانتز است. بسیاری دیگر نیز او را در سفر روح ملاقات کرده اند.

.

فوبی کؤانتز “اولین چهره پردازی از راهنمای معنوی فوبی کؤانتز “

.

اکنون سال هاست دفترچه ای دارم که در آن این تجربیات و سفرهای خودم و دیگران را می نویسم و همچنین گاهی با پاستل طرحی می کشم تا اینها را به من یادآوری کند چون احتمال دارد فراموش کنم. گاهی اوقات این راهنمای معنوی به من کمک می کند دیگران را طی سفر روح برای ملاقات نزد وی ببرم.

زمانی که اینها را در دفترم نوشتم و به تصویر کشیدم فکر نمی کردم روزی آنها را با دیگران به اشتراک بگذارم. گاهی اوقات که حتی چرایی برخی کارها را نمی دانیم، تلنگرهایی برای انجام یکسری کارها را دنبال می کنیم، بعدها هدف اصلی آنها آشکار می شود. این هدف برای من آموزش و تصدیق سفرهای روحی دیگران بود، به همان صورتی که راهنمایان معنوی ام من را هدایت می کنند.

تصاویر زیر تعدادی از طرح هایی هستند که از رؤیت های سفر روح کشیده ام. نقاشی ها داستان این سفرها را می گویند، اینکه چطور استاد راهنمای درون در کار و زندگی من را هدایت می کند. این تجربیات همیشه شادکننده و تعالی بخش هستند.

.

“ از دریچه ی طبیعت، رهایی هست”

.

در طبیعت قدم می زنم، من را به ژرفای خود فرامی خواند، پنجره ای باز می شود
در رؤیتی هستم
از رؤیاهایم و آزادی.

.

“باغ استاد درون”

.

من استاد درون هستم
مراقب شکوفایی تمامی رزهایم.
تک تک روح ها با مهری لطیف، دوست
داشته می شوند.
من همیشه درون تو هستم
هر زمان که ناامیدی هست.
فقط با سفر روح، عشق، تو را به خانه نزد من می آورد.

.

“معبد درون”

.

من عقابی هستم که همه را می بیند؟
سپس آن کوه بسیار تنومند.

ستاره به سمت دریاچه ای از نور هدایت می کند
مرکز منزلگاه عشق من.

.

“تمرکز و آرامش”

.

“با راهنمای معنوی راستینم همیشه سرشار از عشقم”

.

“معبد کاتسوپاری”

.

داخل معبد”

.

 “راهنمای معنوی”

.

Spirit is Always With Me, I am Self Worth“روح بزرگ همیشه با من است، من ارزشمندم”

.

:: منبــع

– innerworldswithspiritguides.com

.

2016/01/28

ملاقات با کوتوله ی جنگلی

Posted in ملاقات با کوتوله در 3:57 ب.ظ. توسط ::: ابدیت در اوست :::

.

Gnome

.

یکی از خوانندگان کتابم از من (آمنِک آنِک) خواست کارگاهی در محل سکونتش در آلمان برگزار کنم. او در یک خانه ی مدرسه ای قدیمی با یک باغ بزرگ و سحرآمیز زندگی می کند. این باغ بسیار خاص است و برای عموم باز نیست. او گذاشته است باغ به طور طبیعی رشد کند و فقط به یک سری افراد خاص و همینطور گروه هایی از سمینارها برای انجام مدیتیشن اجازه ی ورود داده است.

بعد از برگزاری کارگاه همگی به باغ رفتیم. درست وسط آنجا آتشدانی قرار گرفته که 12 تنه ی درخت دورتادور آن را گرفته اند. زمانی که به آنجا رسیدیم باران گرفت. همه عود در دست داشتند و قبل از برگشتن به خانه آنها را داخل زمین فرو کردند. من عودم را نزدیک یکی از تنه ها گذاشتم.

صبح روز بعد همراه تورستن به باغ رفتیم. از باغ گذشتیم و آن نزدیکی ها نهری پیدا کردیم. از روی سنگ های داخل نهر گذشتیم. آنجا منطقه ی بسیار زیبایی است. زمانی که داشتیم از تپه ای در آن اطراف که پوشیده از گیاهان بوته ای و درختان بود بالا می رفتیم، پای یکی از درختان متوجه ی چیزی شدم. در حالیکه به حفره ی کوچکی بین ریشه ها اشاره می کردم به تورستن گفتم :" نگاه کن، اینجا یک خانه ی جنگلی کوتوله هاست". او ابتدا بسیار شک داشت و باور نداشت که کوتوله ها واقعاً وجود دارند. آنها خود را از مردم مخفی می کنند چون در گذشته مورد بدرفتاری قرار گرفتند. آنها اسیر می شدند و در ازای دریافت پول برای نمایش گذاشته شده یا شکنجه می شدند تا مکان جواهرات پنهان شده را نشان دهند.

Gnome

همراهم فکر می کرد آنجا چاله ی موش است. گفتم :" اما به این خانه ی کوچک نگاه کن. درست داخل تنه ی درخت ساخته شده. یک در کوچک و یه پله به طرفش وجود دارد. یک برگ روی پله افتاده تا جای پایشان باقی نماند. یک موش این کارها را نمی کند، می کند؟" حتی یک پنجره از زمین به داخل درخت وجود داشت. بالای آن چند تکه چوب با برگ هایی پوشیده شده بودند تا سقفی درست کنند. قسمتی از آن را باران کنار زده بود. درخواست کردم :" بیا سقف را تعمیر کنیم. این کار برای آدم کوتوله ها زمان زیادی می برد اما برای ما فقط چند دقیقه طول می کشد." همراهم طوری به من نگاه می کرد که انگار واقعاً دیوانه ام، اما کمک کرد مقداری شاخه و برگ جمع کنیم. لبخند زدم :" این کار او را بسیار خوشحال می کند."

.

Gnome

.

وقتی برگشتیم یادم افتاد قول داده بودم مدیتیشن ویژه ای در باغ انجام دهم. راهنمایان معنوی Sigrid به او گفته بودند که من باید تنها به باغ بروم چون یکسری اطلاعات خاص آنجا در انتظارم بود. به همین خاطر به طرف آتشدان رفتم، ناگهان از ذهنم گذشت آن همه عود از دیشب تابحال کجا رفته است. فقط عود من هنوز همانجایی بود که گذاشته بودم. آن را برداشتم و روی نیمکت نشستم. وقتی چشمانم را بستم تا مدیتیشن را شروع کنم، یکدفعه بوی عود روشن شده به مشامم رسید. عودی که در دست داشتم در حال سوختن بود. با خودم فکر کردم اینکه عود بخودی خود روشن شده سحرآمیز است. دوباره چشمانم را بستم تا ذکر بگویم که چیزی زنجیر چکمه ام را تکان داد. فقط لبخندی زدم، چیز گرمی را روی پایم احساس کردم، دوباره فکر کردم بچه گربه است.

.

Gnome

.

چشمانم را باز کردم، انتظار دیدن گربه را داشتم اما یک مرد کوچک روی کفشم نشسته بود. تقریباً سکته زدم! دوباره چشمانم را بستم و گفتم شاید او واقعاً آنجا نباشد، اما هنوز آنجا بود. نشسته بود، پاهایش را روی هم انداخته و یک پیپ کوچک می کشید. بوی دودش را حس می کردم. ناگهان عطسه ام گرفت و سعی کردم سرکوبش کنم که او از صدایش فرار نکند. به همین خاطر به آرامی دستم را جلوی بینی ام گرفتم و او هم همین کار را کرد! شروع به خندیدن کردم او هم خندید. صدایش بسیار بم بود. می توانستم دندان های کوچک سفیدش را ببینم. گونه های بسیار گلگون و ریش سفید داشت. شلوار چرم جیر، جلیقه و یک کلاه نوک تیز به تن داشت. بسیار کوچک بود، بیشتر از 20 سانت نبود، مثل یک عروسک کوچک. در حالیکه لبخند می زدیم به هم نگاه می کردیم. بعد متوجه شدم دستش را از پشتش حرکت داد و چیزی را برای من بالا گرفت. خم شدم و دستم را باز کردم. او چیزی آنجا گذاشت. دستش بسیار کوچک و گرم بود مثل یک دست واقعی. بعد بالا پرید و بین بوته ها ناپدید شد.

قلبم هنوز به تندی میزد. می ترسیدم ببینم چه چیزی در دستم هست، از این می ترسیدم که هیچی آنجا نباشد. با خودم فکر کردم هیچکس این را باور نمی کند. می توانم این داستان را با کسی در میان بگذارم؟

به خانه برگشتم و به Sigrid گفتم که در باغش چه اتفاقی افتاد. بالاخره جرأت پیدا کردم و دستم را باز کردم. از بیان کردن این داستان ترس داشتم اما این هدیه از آن مرد کوچک مدرکی است برای حقیقی بودن داستانم. یک کریستال کوچک بود، به اندازه ی ناخن انگشت کوچکم با پایه ای شبیه کلاه یک آدم کوتوله که با علائم عجیبی پوشیده شده بود. بالای آن یک حلقه ی چلیپای مصری بود. آن حلقه برای زنجیر کردن بود. کریستال تراش های نامنظم زیادی داشت، یک طرف تراش های ریز و طرف دیگر درشت. این طرفش با طلا پوشیده شده بود. درخشش غیرمعمولی داشت به رنگ آبی- ارغوانی. به گفته ی یک جواهرشناس، این کریستال به زمان آتلانتیس برمی گردد. در آن زمان کریستال را برای مراسم خاص، طلا اندود می کردند.

.

crystal

.

Sigrid از این ماجرا بسیار خوشحال شد. چون بار اولی که به آنجا نقل مکان کرده و مشغول پاکسازی باغ بود، شب صدای آوازی شنیده بود و مردهای کوچکی را دیده بود که دور آتش می رقصیدند. حالا خوشحال بود که آنها هنوز آنجا بودند و حس می کرد سرپرست آنهاست.

کوتوله ها من را انتخاب کرده بودند تا داستانشان را بگویند و این فرصت را به مردم بدهند که باورهایشان را تغییر دهند و ارتباط دوباره با آنها برقرار کنند. داستان کوتوله ها بخشی از کارگاه های من شده است. این باعث شد افراد بسیاری که از ترس مسخره شدن در این باره صحبت نمی کردند، از تجربیاتشان با کوتوله ها یا ارواح طبیعت برایم بگویند.

.

:: منـبع

– omnec-onec.com

.

صفحهٔ پسین

دنبال‌کردن

هر نوشتهٔ تازه‌ای را در نامه‌دان خود دریافت نمایید.

به 138 مشترک دیگر بپیوندید