2016/09/24

طبقه ذهنی

Posted in :: نویسندگان و کتابها ::, استیو دویت, طبقه ذهنی در 8:18 ب.ظ. توسط ::: ابدیت در اوست :::

.

طبقه ی ذهنی اغلب به عنوان طبقه ی مافوق علِّی شناخته می شود، اما در واقع هر دوی آنها زوایایی از منطقه ی یکسانی از ذهن هستند. آنچه طبقه ی ذهنی می نامیم وجه برتر ذهن است – ناحیه ی فکر ناب – و بدین طریق از ذهن تحتانی که با تجربیات گذشته و آینده ی ما مرتبط است، متمایز می شود. چون طبقه ی ذهنی، بالاترین سطح هستی قابل تصور برای ذهن انسان است اغلب به عنوان منطقه ی معنوی غایی و منزلگاه حقیقی خداوند به شمار می آید.

من به عنوان یک مسیحی در کلیسای لوتران آموخته بودم که خدایی آن بالا هست، جایی در بهشت همه چیز را تماشا می کند، اعمال خوب را پاداش می دهد و اعمال بد را تنبیه می کند. مانند بسیاری از مذاهب اصلی باور به خیر و شر، گناه و رستگاری، خدا و شیطان، و… مبتنی بر مفاهیم ذهنی است. بنابراین باورهای مذهبی از جمله غلبه ی خیر بر شر، بهشت مذهبی را در طبقه ی ذهنی قرار می دهد. (نیاز به گفتن نیست که پیروان مذاهب اصلی از این اعتقادات فراتر نرفته و به وضعیت های بالاتر دست نیافته اند.)

من سرخورده از آموزه های مسیحی در سن 16 سالگی کلیسا را ترک کرده و بی دین شدم. سعی کردم پیروی دیدگاه مادی گرا شوم که در آن هیچ چیز واقعی یا قابل پذیرش نیست تا زمانی که با روش های علمی قابل اندازه گیری و اثبات باشد. من همچنان طبقه ی ذهنی را منطقه ی نهایی می دیدم چون چیز بیشتری نمی دانستم و همینطور این باور به من احساس خوبی می داد. چون حس می کردم می توانم واقعیت را درک کنم و به لحاظ منطقی آن را بفهمم، با این اطمینان که مکانیزم های خلقت را می شناسم و معیاری برای کنترل آن دارم.

اما زمانی که به آموزه های نور و صوت برخوردم متوجه شدم که طبقه ی ذهنی، منشأ غایی خلقت نیست. آموختم که آنجا بالاترین سطح از جهان های تحتانی است — رأس منطقه ی دوگانگی. در مطالعات بعدی دریافتم که طبقه ی ذهنی با رنگ آبی مرتبط و حوزه ی فکر محض است. اما آنجا چه شکلی است؟ جهانی مه آلود و آبی است که افکار به طور اسرارآمیزی از اتر چرخان در هم ادغام می شوند تا شکل و معنایی به خود بگیرند؟

در ابتدا اینطور فکر می کردم، اما در یک تمرین معنوی خودم را بالای سرم منعکس کرده و به افکارم نگاه کردم. آنها را دیدم که مانند رودخانه ای وسیع و باشکوه در ذهنم جریان دارند. متوجه شدم که این "جریان" افکار، کانالی از جریان روح الهی است که از جهان های بالا به جهان های پایین جاری است. طبقه ی ذهنی با مفاهیمش، قوانینش، تضادهایش و غیره مکانیزمی ایجاد می کند که به واسطه ی آن، روح بزرگ به دوگانگی تقسیم می شود و درون جهان های پایین جریان می یابد. با فرض مسلم مجاورت طبقه ی ذهنی با عمل آفرینش، جای تعجبی ندارد که از ابتدا فکر می کردم آنجا بهشت غایی است.

مطالعات بیشتر آشکار کرد که سازوکار خلقت در کیهان شخصی خود ما به این صورت است که ما به عنوان روح با میدان های انرژی یا ماتریکس ها در طبقه ی ذهنی ارتباط برقرار می کنیم، از طریق عطف توجه مان به آنها یعنی "فکر کردن" به آنها. جریان روح بزرگ که به واسطه ی توجه روح جریان می یابد، با نسبت مستقیمی از مدت و شدتی که بر آنها متمرکز می شویم، ماتریکس ها را از انرژی مضاعف شارژ می کند، صرف نظر از اینکه این افکار مثبت یا منفی باشند. هر فکر یا باوری که قویاً حفظ شود تبدیل به یک میدان انرژی متراکم می شود که انرژی بیشتری را جذب می کند مانند نیروی جاذبه یا مغناطیس.

این انرژی مضاعف عمدتاً از طریق ما و دیگران از راه تصور و احساس تأمین می شود. ما آنچه در فکر داریم را "تصویرسازی" کرده و احساسات را به افکار و باورهایمان متصل می کنیم. در آن نقطه است که این میدان انرژی به اندازه ای متراکم می شود که در طبقه ی اثیری قابل مشاهده شده یا "ظاهر شود". اگر به اندازه ی کافی و/ یا با شدت کافی ادامه دهیم و با افکار و احساساتمان به این ماتریکس انرژی اضافه کنیم، افزایش تراکم این میدان انرژی موجب ظهور آن در زندگی مان در طبقه ی فیزیکی به صورت ماده یا عمل می شود. با توجه به وضعیت متراکم طبقه ی فیزیکی به نسبت ماده به روح، معمولاً نسبتاً میزان انرژی عظیمی نیاز است تا یک فکر یا تصویر به شکل واقعیت فیزیکی ظاهر شود. علت وجود زمانی طولانی بین آغاز یک فکر و ظهور آن به صورت فیزیکی اگر اصلاً این اتفاق رخ دهد، همین رخوت یا تراکم است.

علاوه بر رخوت، دلایل دیگری وجود دارند که چرا شاید افکار و تصوراتمان هرگز واقعیت پیدا نکنند. نبرد بین خواسته های متضاد دیگرانی که در فضای زندگیمان شریک هستند یکی از آنهاست. ما درون مجموعه ای از قراردادهایی حضور داریم که خانواده، جامعه، کشور، سیاره و طبقه ی هستی می نامیم، و اگر لازمه ی  آنچه آرزو داریم، تغییر در یک یا تعداد بیشتری از این قرارداها باشد، ظهور خواسته هایمان ممکن است به انرژی بیشتری نسبت به آنچه ما به تنهایی قادر به تأمین آن باشیم نیاز داشته باشد. دلیل دیگر این است که ما اغلب متناقض با خودمان عمل می کنیم. ما به صورت آگاهانه یک چیز را می خواهیم و ناهوشیارانه چیز دیگری را خلق می کنیم به خاطر ترس یا احساساتی از سر خودکم بینی و غیره. تنها زمانی که تمامی انرژی مان را در یک راستا قرار دهیم می توانیم آرزوها را بدون زحمت به ظهور برسانیم.

تلاش جهت به ظهور رساندن ایده ها یا خواسته هایمان از سوی آگاهی انسانی می تواند بی نتیجه نیز باشد چون از عواقب نمود آرزوهایمان همیشه آگاه نیستیم. ممکن است پیامدهایی بسیار منفی به وجود آید که در موردشان فکر نکرده بودیم. به باور من به علت همین دلایل است که پیشرفت در طریق معنوی فراتر از طبقه ی ذهنی همیشه مستلزم دست کشیدن از آرزوها برای متجلی کردن چیزهایی از جایگاه انسانی است. در عوض ما می آموزیم که ظرفیت خلاق مان را به مقامی برتر بسپاریم که از تمامی عواقب آن آگاه است، صرف نظر از اینکه این مقام بالاتر را خود برترمان، استاد درون، روح بزرگ، راهنمای الهی و غیره بنامیم.

بعد از آموختن همه ی اینها هنوز پرسشی در ذهنم بود : پس آن فعل و انفعالات الکتروشیمیایی مغز چه می شود؟ اگر این جریان نیرو (یا تجمع انرژی) از وضعیت روح به وضعیت جسمانی، عمل خلق کردن در زندگیمان را تسهیل می کند، برعکس آن چه می شود؟ آیا شرایط بدن فیزیکی ما اغلب احساساتمان را تحت تأثیر قرار نمی دهد و احساساتمان افکارمان را و افکارمان تعیین می کند ما به عنوان روح، توجه مان را در کدام جهت قرار دهیم؟

.

.

این پرسش را به مراقبه گذاشتم و استاد در پاسخ یک مارپیچ دوتایی بسیار بزرگ نورانی را نشانم داد. یک رشته ی مارپیچ نمایانگر جریان روح از جهان های بالا به پایین بود و رشته ی دیگر، جریان انرژی معکوس از جهان پایین به جهان بالاتر. این جریان ها در تمامی نقاط، در هم تابیده و متصل بودند. برداشت من از این نماد این بود که ما در معرض یک جریان انرژی معکوس هستیم که در آن، هر طبقه یا بدن تحتانی، مافوق خود را تحت تأثیر قرار می دهد. شکل جفت مارپیچ دی ان ای موجودات زنده، تصادفی نیست. ما مخلوقات و معرّف این جریان دوگانه هستیم، تا جایی که هسته ی تک تک سلول های ما این نماد جفت مارپیچ را نمایش می دهند.

اهمیت مفهوم "جریان" در خلقت قابل شرح نیست. همه چیز مبتنی بر جریان است. در بدن، خون در رگ ها، آب و غذا و اکسیژن به داخل جریان دارد در حالیکه مواد زائد و عرق و نیتروژن به بیرون جریان دارد. به عبارت دیگر، انرژی به یک شکل داخل بدن جریان پیدا می کند و به شکل دیگر خارج می شود. اگر هر یک از این جریان ها برای مدت زمان زیادی دچار اختلال شوند، جسم می میرد. اگر هر کدام از این جریان ها به میزان زیادی از تعادل خارج شوند یا کیفیت خود را از دست دهند، سلامتی ما با مشکل مواجه می شود.

در سطح اثیری، انرژی به شکل احساسات و تصاویر در ما جریان دارد. به همین شکل اگر این جریان از تعادل خارج شود، مشکلات احساسی پیدا خواهیم کرد که در نهایت وضعیت جسمانی ما را نیز تحت تأثیر قرار می دهد. "عدم تعادل" در سطح اثیری هم به معنای احساسات منفی زیاد و هم احساسات مثبت بیش از حد می باشد. ما معمولاً یک استاد معنوی را با وضعیتی از آرامش، یک راه میانه می شناسیم که در آن احساسات تجربه می شوند اما نه به صورت مفرط.

در سطح ذهنی این جریان را به شکل جریانی از افکار تجربه می کنیم. ما می دانیم زمانی که افراد از نظر ذهنی تعادل ندارند نشانه های آن از توهمات خفیف تا اسکیزوفرنی کامل تغییر می کند. اما ما می توانیم با امتناع از پذیرفتن هر فکر جدید یا متفاوت یا با چسبندگی زیاد به یک باور یا نظام افکار نیز ذهنی نامتعادل داشته باشیم. با مشاهده ی افرادی که بحث های داغ سیاسی یا مذهبی می کنند می توان وابستگی به نظامی از باورها را درک کرد. چسبندگی، جریان را مختل می کند. باید اجازه داد یک نظام فکری برود تا نظام دیگری وارد شود. نه به این معنی که فرد دیدگاه های مشخصی نداشته باشد، عدم وابستگی به این معناست که به باورها نچسبیم تا مانع ورود دیدگاه های دیگر نشویم. افکار، اعتقادات، دیدگاه ها و غیره، به خودی خود حقیقت نیستند، آنها فقط راه های متفاوت مشاهده ی چیزها هستند.

جریان های روح بزرگ بی وقفه از منشأ الهی جریان دارند تا تمامی آفرینش جهان های پایین و بالا را برپا نگه دارند. من تجربیات زیادی در طبقه ی ذهنی نداشتم اما پال توئیچل در کتابش به نام "دندان ببر" از مر کیلاش به عنوان شهر اصلی و معبد خرد زرین آن به نام نامایاتان صحبت می کند.

ادامه دارد…

.

>> قسمت های پیشین

.

2016/09/12

طبقه علّی

Posted in :: نویسندگان و کتابها ::, استیو دویت, طبقه علّی در 12:16 ب.ظ. توسط ::: ابدیت در اوست :::

.

:: طبقه عِلّی

طبقه ی عِلّی بعد از طبقه ی اثیری قرار گرفته و دربرگیرنده ی چیزی است که خط زمان نامیده می شود. در این منطقه میدان های انرژی ای وجود دارند که نشاندهنده ی تجارب گذشته و آینده ما در جهان های پایین هستند.

هرگاه آگاهانه یک تجربه ی گذشته را به یاد می آوریم، به میدان انرژی آن تجربه دست پیدا می کنیم. برخی تجارب، میدان های انرژی قوی تری تولید می کنند و به همین خاطر است که بعضی چیزها را بهتر به یاد می آوریم. تمامی میدان های انرژی که دیگر قادر نیستیم آگاهانه به یادشان آوریم هنوز هم در طبقه ی علّی وجود دارند، آنها را نیمه-خودآگاه می نامیم. غریزه نام دیگری است برای تجربیات گذشته، مهارت ها یا رفتارهایی که با یادآوری ناهشیارانه به دست می آوریم.

تجربیات آینده ی ما نیز در طبقه ی علّی وجود دارند. اما این تجارب تنها احتمالات هستند نه قطعیت. این میدان های انرژی در صورتی که سطح آگاهی ما در آینده بدون تغییر بماند یا روند یکسانی را طی کند، تجربه خواهند شد. اگر سطح آگاهی یا مسیر رشدمان را تغییر دهیم، تجارب آینده ی ما نیز تغییر خواهند کرد. به همین خاطر است که "قرائت آینده"، یعنی آگاهی از میدان انرژی آینده ی احتمالی توسط فردی روشن بین یا طرق دیگر، می تواند گمراه کننده باشد. هر زمان ما، خالق میدان های انرژی زندگی مان، تغییر می کنیم، آینده ی ما نیز تغییر خواهد کرد.

اگر قرائت آینده بر اساس وضعیت آگاهی کنونی ما باشد ممکن است واقعیت پیدا کند. اگر تغییر زیادی کرده باشیم، شاید مأیوس شده و قرائت گر را شیاد بدانیم، به این دلیل ساده که او آینده ای را پیشگویی کرده که دیگر برای ما کاربرد ندارد.

من تصمیم گرفته ام زیاد در فکر اطلاع از آینده ام نباشم. در عوض، آینده ام را در دستان استاد درون به عنوان نماینده ی روح الهی قرار دهم، چرا که تنها روح بزرگ می داند چه تجاربی برای شکوفایی معنوی من و همینطور منفعت همه، بهترین است.

تلاش برای فهمیدن عملکرد واقعی خط زمان برای ذهن انسان گیج کننده است. بنابراین احساس من این است که زمانی که طی یک تجربه ی معنوی با خط زمان مواجه می شویم، معمولاً به شکلی نمادین است تا برای ما قابل درک باشد.

.

.

یک طریق نمادین که خط زمان بر من ظاهر شد به شکل یک جعبه ی چوبی طویل با حدود نیم متر ارتفاع بود که از این سر تا آن سر افق در سطحی به رنگ مس و در زیر آسمانی نارنجی رنگ گسترده شده بود. (نارنجی یا مسی، رنگ غالب طبقه ی علّی است). این جعبه دارای هزاران کشوی قاب چوبی بود، هر یک از آنها نشان رویداد مهمی در یکی از زندگی های گذشته یا آینده ام بود. به کمک استاد درون توانستم بارها در مسیر گذشته حرکت کنم و کشوی مرتبطی که نشاندهنده ی زندگی مورد علاقه ی من بود را بیرون بکشم.

.

.

با نگاه کردن به هر کشو، به تصویر آن داخل شده و رویداد اصلی را دوباره تجربه می کردم. اغلب همراه تجارب مقداری اطلاعات تاریخی به شکل انتقال تله پاتیکی می آید. به این شیوه توانستم بفهمم که احساسات نیرومند من نسبت به مصر از یک زندگی به عنوان یک معمار در آنجا حدود 3000 سال پیش نشأت گرفته است. خودم را دیدم که از مقابل یک ساختمان دولتی در اسکندریه می گذشتم و به یاد آوردم که من آن را طراحی و ساخته بودم.

طریق دیگری که خط زمان بر من ظاهر شد، یک راهروی طولانی بود که تصاویری در آن آویخته شده بودند مانند گالری عکس. هر تصویر پلاکی در زیر داشت با توضیحی درباره ی زندگی مربوط به آن. پرش با بدن روحی داخل هر تصویر همان اثر داخل شدن به کشوها را داشت – آن صحنه واقعی می شد. به این طریق توانستم یک زندگی در یونان را ببینم، در خانه ای روی صخره با همسرم و خدمتکارانی زندگی می کردم.

.

.

سال 1972 یک اتفاق نسبتاً خنده دار رخ داد. دالایی لاما برای ملاقات با گروه کوچک تبتی در شهری که بودم آمد، تصمیم گرفتم به دیدنش بروم. در آن زمان دالایی داما به اندازه ی حالا شهرت نداشت. فقط حدود 50 یا 60 نفر آنجا بودند. پس از سخنرانی و یک مدیتیشن کوتاه، اجازه یافتیم تا در صفی بگذریم و با او دست دهیم. همه افراد جلو و پشت من با او دست دادند و چند کلمه یا لبخندی برکت آمیز دریافت کردند. اما وقتی نوبت من شد، دالایی لاما با من دست داد و شروع به خندیدن کرد. خندید و خندید و نمی توانست جلوی خودش را بگیرد. کمی بعد همه ی راهب های همراهش نیز شروع به خندیدن به من کردند. آنقدر بهت زده و شرمگین بودم که نتوانستم بپرسم چرا آن مرد مقدس به من می خندید، و رفتم.

.

.

تا سالها بعد در مورد آن برخورد فکر می کردم. آیا واقعاً آنقدر ظاهر خنده داری داشتم؟ درست است که موی بلند، ریش و یونیفرم هیپی ها را داشتم، اما در آن روزها همه ی جوان ها همین شکلی بودند. اگر به این علت بود می بایست به بسیاری دیگر هم می خندید.

سی سال بعد این داستان را به دوستم گفتم، او پیشنهاد کرد دالایی لاما را در خط زمان ملاقات کنم و در این مورد بپرسم. چرا به فکر خودم نرسیده بود؟ در هر حال، یک قرار ملاقات تله پاتیکی با دالایی لاما گذاشتم و در تمرین معنوی در جعبه ی کشویی با او دیدار کردم. او حدود 20 قدم در گذشته حرکت کرد و یک کشو را بیرون کشید. داخل آن رفتم و خودم را در تبت در سال 1775 یافتم. من یک راهب ردا-قرمز بودم به نام ادلان ته (یا شبیه آن)، بسیار بلندقد با موی مشکی کوتاه که زیرنظر دالایی لامای آن زمان در پوتالا آموزش می دیدم. زمانی که برگشتم و از دالایی لامای کنونی در مورد آن برخورد خنده دار پرسیدم، خنده ای کرد و گفت "چرا، چون تو ظاهر بسیار متفاوتی داشتی." خوب این قطعاً حقیقت داشت.

آیا در این طبقه طبیعت و خانه ای وجود دارد؟ آیا مانند طبقه ی فیزیکی و اثیری، افرادی آنجا زندگی می کنند؟

به اعتقاد من همینطور است. یک بار تجربه ی صعود در یک ستون طلایی از نور از درون تمامی طبقات تا طبقه ی روح را داشتم. از داخل نور که به بیرون نگاه می کردم، خانه ها و چشم اندازها و شهرهایی را در تمامی طبقات از جمله طبقات علّی و ذهنی می دیدم. ساکنان طبقات علّی و ذهنی ظاهری تقریباً مبهم و ناپایدار داشتند و به وضوح ساکنان طبقه ی اثیری نبودند. این امر من را به این فکر انداخت که همانطور که جهان اثیری لطیف تر بوده و تراکم کمتری نسبت به جهان فیزیکی دارد، جهان های علّی و ذهنی هم لطیف تر و کم تراکم تر از طبقه ی اثیری هستند. این می تواند علت ظاهر مه آلود آنجا باشد.

.

.

با این حال، حضور معابد خرد زرین در طبقات علّی و ذهنی، برای من گواهی بر این است که خانه ها و چشم اندازهای آن طبقات برای ارواحی که انطباق کاملی با ارتعاشات لطیف آن پیدا کرده اند، به قدر کافی ظاهری جامد و متراکم دارد.

ادامه دارد…

.

>> قسمت های پیشین

.

2016/09/01

طبقه اثیری

Posted in :: نویسندگان و کتابها ::, استیو دویت, طبقه اثیری در 9:57 ب.ظ. توسط ::: ابدیت در اوست :::

.

:: طبقـات هستـی

پال توئیچل در نوشته هایش دو بخش طبقات هستی را توصیف می کند. این بخش ها عموماً جهان های پایین و جهان های بالا نامیده می شوند. جهان های پایین قلمروی نمود و نمایش هستند. ویژگی آنها وجود ماده و دوگانگی است، در آنها همه چیز به همراه متضاد خود وجود دارد.

در مقابل در جهان های برتر، همه چیز به عنوان یک امکان معنوی وجود دارد که قادر به ظهور است اما ظاهر نشده است. به عبارت دیگر، همه چیز فقط هست. آنها در پیوند با چیز دیگری یا به علتی دیگر وجود ندارند- فقط هستند. آنها انرژی خالص روح هستند. توصیف جهان های بالا با کلمات بسیار دشوار است.

جهان های پایین از چهار طبقه ی فیزیکی، اثیری، علی و ذهنی تشکیل شده اند. ما به عنوان فرد، همزمان در همه این طبقات وجود داریم. درست همانطور که بدن فیزیکی داریم، یک بدن اثیری (احساسی)، یک بدن علی (حافظه)، و یک بدن ذهنی (فکر) داریم.

جهان های برتر با طبقه ی روح آغاز شده و در وضعیت های مختلف روح تا طبقه ی الهی که اقیانوس عشق و رحمت نیز نامیده می شود، ادامه پیدا می کند.

در وضعیت هوشیاری انسانی عمدتاً از طبقات دیگر آگاه نیستیم چون به شدت با بدن فیزیکی و جهان آن همانندسای کرده ایم، تا آنجا که باور داریم این تنها واقعیت موجود است.

با این حال از آنجایی که ما در تمامی طبقات در بدن های مربوطه هستی داریم، تنها کاری که باید انجام دهیم این است که حس هایمان را در آنجا بیدار کنیم تا آنها را تجربه کنیم.

چطور این کار را انجام دهیم؟ ما می توانیم سایر بدن هایمان را از بدن فیزیکی جدا کرده و با آنها سفر کنیم، مانند انعکاس اثیری. اما این کار می تواند کمی خطرناک باشد چون ممکن است اثرات مضر غیرقابل پیش بینی بر بدن فیزیکی داشته باشد. خوشبختانه ما مجبور به این کار نیستیم. به عنوان روح تا زمانی که حواس معنوی مان بیدار باشند، قادریم هر طبقه را بدون واسطه ادراک کنیم.

.

تمرینات زیادی در نوشته های معنوی برای توسعه ی حواس معنوی وجود دارند. یک روش این است که در وضعیت راحتی بنشینید. نیازی نیست چهارزانو باشید، می توانید روی یک صندلی بشینید. نکته ی اصلی این است که در آرامش باشید و محیط بیصدا باشد. سپس چشمانمان را می بندیم و توجه مان را روی چشم معنوی، تصویر درونی بین دو چشم معطوف می کنیم. برای اتصال به روح الهی و بالا بردن هوشیاری تا طبقه ی روح، می توانیم کلمه ی هیو یا کلمه ی باردار دیگری را به مدت چند دقیقه تکرار کنیم، سپس سکوت کنیم.

.

.ممکن است شروع به دیدن نوری در صفحه ی درونی  .کنیم. یا صدایی بشنویم، یا هر دو. سفری معنوی یا ملاقات با یک استاد ممکن است اتفاق بیفتد. اما در اکثر مواقع، من نیاز به تمرین بیشتری دارم. به ویژه نیاز دارم تصور خلاقم را بکار بگیرم. اگر مکانی که می خواهم بروم را به وضوح تصور کنم و روی آن متمرکز شوم، ممکن است خودم را در بدن روحی در آنجا ببینم. سپس ترفند آن این است که تصور کردن را متوقف کرده و اجازه دهیم تجربه ادامه پیدا کند. من می دانم چه زمانی تجربه ی واقعی در حال رخ دادن است چون چیزهایی را تجربه میکنم که جدید هستند، چیزهایی که هرگز قبلاً ندیده ام یا نمی شناختم.

اغلب در تمرین معنوی، تغییر هوشیاری از یک طبقه به سطحی دیگر، نمادی از یک تونل را شامل می شود. تصویر زیر نمایی بسیار دقیق از تجربه ای است که یک بار داشتم. آبی که از پله ها سرازیر است نماد روح است که از جهان های بالا به سمت پایین جریان دارد. این جریان صدایی پرشتاب و با غرش داشت، بقدری بلند که تقریباً ترسناک بود. با این حال من ترسی نداشتم و بسیار خوشحال بودم، چون به راهنمایی و حفاظت استاد معنوی ام اعتماد کامل داشتم. بعد از صعودی طولانی، جهانی برتر نمایان شد، نور فراگیر آنجا بسیار روشن بود و مثل این بود که آب در گردابی عظیم در حال تخلیه باشد.

.

.

گرداب نماد دیگری است که چندین بار در سایر طبقات با آن مواجه شدم. من دریافتم هر چیزی که در جهان فیزیکی می بینیم حقیقتاً بازنمود چیزی است که در جهان های بالاتر وجود دارد، همانطور که گفته شده "صورتی در زیر دارد آنچه در بالاست". به همین خاطر است که چیزهای جهان های بالا اغلب آشنا یا بسیار شبیه جهان ما به نظر می رسند، با اینکه قوانین حاکم بر آن جهان ها متفاوت با جهان ماست.

.

::……….:::::::……….::

.

:: طبقـه اثیـری

طبقه اثیری نخستین طبقه ی مافوق دنیای فیزیکی و مکانی است که پس از مرگ به آنجا می رویم. گاهی بهشت را سرزمین ابرها توصیف می کنند، اما در واقع این منطقه که از جنس ماده ای نرم و کرک دار می باشد، بخشی از طبقه ی اثیری است که بین جهان فیزیکی و اثیری قرار دارد. ارواح بسیاری در ضمن اینکه اقامتگاه آنها در طبقه ی اثیری در حال آماده سازی است از این ناحیه عبور می کنند. یک بار استادم من را به این ناحیه برد، ارواحی را دیدم که پس از مرگ بدن های فیزیکی شان به سرعت از جهان فیزیکی به بالا می آمدند.

این ارواح بدون شکل و کم رنگ بودند مثل شبح و هیچ نشانی از حیات یا هوشیاری نداشتند. حدس من این بود که آنها به طور ناگهانی یا با ترسی شدید مرده اند و طی مرحله ی انتقال در اثر شوک دریافتی، ناهوشیار بودند. آنها یکی پس از دیگری در صفی طولانی قرار داشتند، زمانی که نوبتشان می شد توسط مأموران اثیری روند ورود به جهان دیگر را طی می کردند، شبیه مهاجرانی در اداره ی مهاجرت.

.

.

ممکن است به نظر باورنکردنی بیاید اما در همان زمان .ارواح دیگری را دیدم که از درون یک تونل یا راه پله ای مارپیچی به این ناحیه ی ابری بالا می آمدند. برخلاف ارواح ناهشیار، آنها رنگی بودند با بدن های نورانی کامل شکل گرفته. آنها توسط بستگان فوت شده یا یک راهنمای معنوی ملاقات می شدند، با خوشحالی استقبال شده و پس از انتظار کوتاهی به اقامتگاه جدیدشان راهنمایی می شدند بدون طی کردن پروسه ی اداری که ارواح ناهشیار می گذراندند. فکر میکنم احتمالاً تجربه ی اولیه ی جهان بعدی برای ارواح مختلف متفاوت است. بستگی زیادی به چگونگی مرگ فرد، ایمانش، حمایت عشقی دوستان یا بستگان قبل از مرگ و سطح تکامل معنوی آن روح دارد.

پیش از فوت پدرم چند سال قبل، در یک تمرین معنوی مکانی که قرار بود در طبقه ی اثیری در آنجا زندگی کند را به من نشان دادند. کاخی سفید در فضایی پارک مانند بود.

.

.

شب بعد تصمیم گرفتم در وضعیت رؤیا به ملاقاتش بروم و او را به آنجا ببرم تا پیش نمایشی از آن را ببیند. اما او در رؤیایش می ترسید با من بیاید و قبول نکرد. مدت کوتاهی پس از فوتش، او را در آن مکان ملاقات کردم، اما او نمی خواست من را ببیند. سختی های زندگی او را از یک پدر آرام و شوخ به پیرمردی عبوس تبدیل کرده بود، و از حدود 14 سال قبل از فوتش همدیگر را ندیده بودیم. شخصیت و ظاهرش بلافاصله پس از مرگش حقیقتاً تغییری نکرد. با این حال شش ماه بعد دوباره به ملاقاتش رفتم، این بار ظاهرش مانند مردی جوان و بشاش بود. مکالمه ای دوستانه داشتیم و همه ی اختلافات قدیمی برطرف شده بودند. برای هر دوی ما پایانی بسیار عالی برای سوءتفاهمات و احساسات بدی بود که در زندگی داشتیم. بعد از آن حس بسیار بهتری داشتم.

من افراد پیر دیگری را نیز پس از مرگ دیدم که جوان شده بودند. برداشت من این است که زمانی که ما می میریم، تصویری از شخصیت یا خودانگاره ای را با خود داریم که مشخص می کند در جهان اثیری چه شکلی خواهیم داشت. مدت زمانی پس از بدن فیزیکی پیشین و شرایط زندگی فیزیکی مان، این تصویر محو شده و ظاهر ما آنچه را که پس از مرگ احساس می کنیم را منعکس می کند که معمولاً شادتر و جوان تر است. در سطح اثیری، تصور بسیار سریع تر از جهان فیزیکی واقعیت پیدا می کند، به علت رخوت کمتری که در ارتعاشات بالا و لطیف این جهان وجود دارد.

زمانی که در بدن روحی به طبقه ی اثیری سفر می کنیم، ورودی دیگری وجود دارد که منطقه ای است شبیه گروهی از ستارگان و سیارات که در زمینه ای نورانی در کنار هم فشره شده اند. پال توئیچل آن را جهان های خورشید، ماه و آذرخش می نامد. در سفرهایم بسیار آن را دیده ام، در واقع این ناحیه، تجربه ی مشترکی از گذر به طبقه ی اثیری است، چون معنای لفظی "اثیری" یعنی "پرستاره". شاید مکانی باشد برای مسافران تا پیش از ورود به مکان اصلی، با شدت نور آنجا سازگار شوند.

طبقه ی اثیری در ظاهر شباهت بسیاری به طبقه ی فیزیکی دارد، چرا که طبیعتاً طبقه ی فیزیکی انعکاسی از طبقه ی مافوق می باشد. بیشتر ما رؤیاهایی از پرواز بر روی جنگل ها یا دشت ها، دریاچه ها و رودخانه ها، دره ها و کوه ها، دهکده ها و شهرها و غیره داشته ایم. سفر در بدن روحی هم شباهت زیادی به اینها دارد، به جز اینکه در سفر روح فرد کنترل بیشتری دارد. جوّ آنجا درخشش چشمک زنی دارد و اغلب تجاربم در این طبقه همراه با صدایی شبیه غرش امواج یا صدای تعداد زیادی زنگ های کلیسا است.

.

.

طبقه ی اثیری شگفتی های بسیاری دارد، از جمله مرکزی که محل نگهداشت دانش و آموخته هایی است که طی اعصار توسط استادان معنوی گردآوری شده اند. معابد خرد زرین در تمامی طبقات وجود دارند، و مسافران معنوی می توانند در بدن روحی به آنجا رفته و در کلاس هایی با هر موضوع قابل تصور شرکت کنند، یا در کتابخانه هایی عظیم به مطالعه بپردازند. بسیاری از متفکران و مخترعان بزرگ تاریخ زمین به این معبد اثیری آمده اند، چون هر چیزی که در طبقه ی فیزیکی اختراع شده ابتدا در طبقه ی اثیری وجود داشته است.

داخل معابد خرد را تا حدودی قدیمی یافتم، با قفسه های فراوانی از کتاب ها و طومارهای قدیمی. آنها تکنولوژی مدرن نیز دارند اما بسیاری از معلومات پیش از اختراع کامپپیوتر جمع آوری شده بودند و ظاهراً نیازی نیست همه چیز را دیجیتالی کرد. دانشجویان معمولاً آنچه نیاز دارند را به سهولت پیدا می کنند.

.

.

درست مانند طبقه ی فیزیکی، مناطقی با ارتعاش بسیار پایین در طبقه ی اثیری وجود دارند. توئیچل درباره ی منطقه ای می نویسد که ارواحی که در تناسخات فیزیکی خود مرتکب اعمال شنیع شده بودند به آنجا می روند. آنها به آنجا می روند تا با زجر کشیدن در سختی های بسیار، از انرژی منفی پاک شوند. برخلاف باور برخی مذاهب، توئیچل می گوید ارواح برای همیشه در آنجا نمی مانند. هر زمان پاک شوند اجازه پیدا می کنند به مناطق بالاتر طبقه ی اثیری برگردند تا برای تناسخ بعدی شان آماده شوند.

.

.

طبقات هستی سطوح انرژی متفاوتی دارند. علاوه بر این، هر طبقه سطوح انرژی متفاوتی درون خود دارد. ما طی زندگی و کسب تجربه در جهان های پایین در بدن های فیزیکی، اثیری، علی و ذهنی مان، در حقیقت با میدان چندگانه ی انرژی سروکار داریم. برای مثال، احساسات عشق و اندوه هر دو میدان انرژی هستند. افکار نسبت به احساسات یا اشیای فیزیکی، میدان های انرژی بالاتر و لطیف تری هستند، در عین حال افکار منفی و افکار مثبت وجود دارند که هر کدام سطح انرژی خودشان را دارند.

.

 

در طبقه ی اثیری، میدان های انرژی ای که متصل به آن هستیم در رنگ های هاله مان قابل رؤیت هستند. یک هاله ی قدرتمند و سالم به عنوان یک میدان انرژی عمل می کند که ما را از تأثیرات منفی منطقه ی اثیری حفظ می کند. اگر هاله ی ما ضعیف یا دارای بار منفی باشد، فرم های انرژی یا "انتیتی" هایی را جذب می کنیم که افکار و احساسات ما را در جهت منفی تحت تأثیر قرار می دهند تا از انرژی ما تغذیه کنند. یک هاله ی ضعیف همچنین ما را در دسترس حملات روانی از جانب دیگران قرار می دهد.

به همین خاطر حائز اهمیت است که با تفکر و احساسات مثبت و انجام تمارین معنوی مانند زمزمه ی هیو یا سایر اذکار باردار به طور روزانه، هاله ی سالمی داشته باشیم.

ادامه دارد…

.

>> قسمت های پیشین

.

2016/08/18

سفر به خورشید

Posted in :: نویسندگان و کتابها ::, استیو دویت, سفر به خورشید در 10:57 ق.ظ. توسط ::: ابدیت در اوست :::

.

:: سفر به خورشید

رسیدن به خورشید سخت ترین سفرم از نظر مسافت بود. شش ماه تمام به تلاش بی وقفه گذشت تا اجازه پیدا کنم به آنجا روم. اغلب از مدار زمین به سمت خورشید پرواز می کردم اما جایی در میانه ی راه متوقف می شدم. حدود دو یا سه میلیون مایل دور از آنجا معلق می شدم، با حسرت به هدفم زل می زدم، مانعی نامرئی من را از حرکت باز می داشت. بالاخره پاداش ایستادگی ام را گرفتم و استادم از درون به من گفت یک فرد "تنظیم کننده" به نام ایوُین (Evoyne) را طلب کنم، او باید من را راهنمایی می کرد.

دفعه ی بعد که به طرف ستاره ی منظومه ی شمسی که مانند مشعلی در چاه تاریک بود بالا رفتم، نام ایوُین را تکرار کردم.

زمانی که به مرز بیرونی تاج آن رسیدم، نجیب زاده ای قدبلند با موهایی نقره ای به دیدنم آمد که هاله ای از قدرتی ضربان دار او را دربر گرفته بود. راهنمایم ایوُین با مهربانی سر تکان داد، احساسی مقدسانه من را در خود غرق کرد. او گفت :"با من بیا".

به طرف صفحه های نور تابناک ستاره ی سفید و داغ جلو رفتیم. مانند زحل فقط شدیدتر ناچار بودم مدام فیلترهای روحم را بالا ببرم تا آن نور متراکم من را کور نکند یا نسوزاند. سرانجام به سطح ستاره نزدیک شدیم، مانند دریایی شعله ور و بی پایان در زیر پای ما گسترده شده بود. با طوفان های آتشین در غلیان بود و پیوسته از انفجارهای دماهسته ای فوران می کرد که ماده ای سفید و داغ را صدها هزاران مایل در فضا پرتاب می کرد.

از آنچه می دیدم به طور مبهمی ناامید شده بودم. در خیالاتم تصور می کردم که در سطحی با ارتعاش تصورنکردنی بالای سطح وسیع خورشید، بیلیون ها روح پیشرفته ساکن هستند که در شکوهی مجلل زندگی می کنند – چیزی شبیه زحل فقط بسیار عظیم تر. اما هیچ چیز در آتش متلاطم آن زیر زندگی نمی کرد؛ احتمالاً هیچ چیز قادر نبود آنجا بقا داشته باشد.

"تنظیم کننده" که حال من را احساس کرده بود، دست پرنوری برایم تکان داد. "ما تنظیم کننده ها روی خورشید زندگی نمی کنیم – داخل آن هستیم. تعداد ما بسیار کمتر از آن چیزی است که احتمالاً تصور می کنی – نه بیشتر از هزار نفر در هر زمان مشخص."

هزار تا؟ سایز بسیار عظیم خورشید را مجسم کردم – 99.8% منظومه ی شمسی – و میزان انرژی باورنکردنی که هر ثانیه از آن به بیرون جاری بود. باور کردنش مشکل بود که همه اینها تحت نظارت تنها هزار روح بود. با حیرت راهنمایم را دنبال کردم، به زیر سطح کره و به سمت هسته ی خورشید حرکت می کردیم.

با فیلترهای حفاظتی، تلاطم درون تنور منظومه ی شمسی در نظر من چیزی بیش از یک توده ی زرد- نارنجی نبود که با جریاناتی قدرتمند اما بی ضرر در اطراف من جاری بود. با دریافتی از آگاهی ام، حضور تنظیم کننده های دیگر را حس کردم که در مراکزی که در سراسر پهنه ی آن ستاره قرار گرفته، کار می کردند. چیزی که کمی تکان دهنده بود – اما نباید می بود – بزرگی محض آنها بود. با توجه به عظمت مسئولیت هایی که این موجودات متعالی برعهده داشتند، تک تک آنها غولی معنوی بودند، نسبت بلندی آنها بالاسر من مانند این بود که بالاسر حشره ای در حال خزیدن روی زمین باشم.

ایوُین مکث کرده و رو به من کرد. "کاری که ما در اینجا انجام می دهیم، تنظیم گردش و انتقال روح الهی از سطوح بالاتر به جهان فیزیکی است. خورشید به عنوان تبدیل کننده ی انرژی روحانی عمل می کند، این انرژی را تا آن سطح ارتعاشی پایین می آورد که قادر به حفظ حیات در مرتبه ی فیزیکی باشد. همچنین به عنوان فیلتری است در مقابل انرژی ناخالصی که از جهان های پایین تر بازمی گردد، این انرژی را هنگامی که به قلمروی روحانی برمی گردد تمیز می کند. این چرخه پیوسته در جریان است – چرخه ای وسیع و مواج که بسته به نیازهای روح بزرگ و ارواحی که در حیطه ی نفوذ خورشید زندگی می کنند، تغییر می کند. ما تنظیم کننده ها به عنوان نمایندگان روح الهی، اطمینان حاصل می کنیم که این جریان متعادل بوده و در محدوده ی شاخص هایی که امکان بقا در سطح فیزیکی را می دهند، بماند."

.

به ایوُین خیره شدم، حالا فهمیدم که تنظیم کننده به خاطر من ظاهر پدربزرگی به خود گرفته بود. پرسیدم، " آن فوران ها به همین خاطر است؟ لکه های خورشیدی، طوفان های خورشیدی و همه ی اینا؟ برای متعادل کردن جریان است؟"

ایوُین جواب داد :" تا اندازه ای بله. اما دلیل دیگری هم دارد. همانطور که می دانی، در جهان های پایین دوگانگی، روح الهی به دو نیرو تقسیم می شود – مثبت و منفی، سازنده و ویران کننده، نور و تاریکی، زندگی و مرگ. هر دوی اینها برای تجربه ی زندگی در جهان های پایین لازم است، و هر دو باید در ترکیبی درست وجود داشته باشند تا شرایط واقعیت را همانطور که توسط خالق برای هر جهانی مقرر شده است، فراهم کنند. چون در جهان فیزیکی نیروی منفی سلطه دارد، یکی از مسئولیت های ما حفظ تعادل نیروی تاریکی و مانع شدن از احاطه ی آن بر روح و نابودی تمام حیات اینجا است."

در نتیجه ی دریافتی ناگهانی پرسیدم، "آیا این امر با سیاهچاله ها هم ارتباطی دارد؟" تنظیم کننده با لبخندی تأیید کرد. "برخلاف باوری که در سیاره ی شما وجود دارد، سیاهچاله ها در اثر کشش جاذبه ی ستاره ای فروپاشیده، در مرکز خود نور را نمی بلعند. سیاهچاله ها گذرگاه های نیروی منفی هستند، منابع تاریکی همانطور که ستاره ها منشأ نور هستند. تاریکی صرفاً غیاب نور نیست – بخودی خود یک نیرو است، نیرویی که مخالف نور است و با دور شدن، آن را تضعیف می کند، درست مانند سرما در مقابل گرما. این نیروی ملازم نور و زندگی در جهان های پایین تر است که در سطوح ماتریکسی ارتعاش پایین تر، قوی تر می شود، به نسبت معکوسی که قدرت نور تضعیف می شود. به علت چیرگی آن در سطح فیزیکی، تاریکی به طور خودکار هر فضایی که نور را مانع می شود، پر می کند. در جهان های بالاتر دوگانگی، این روند به طور معکوس صادق است، مانند طبقه ی ذهنی که نور، تمامی افکاری که تاریکی را مانع می شوند، پر می کند."

"و نیروی تاریکی هم چرخه ی خودش را دارد؟"

"درست است. نیروی منفی نیز به منشأ خود بازمی گردد، به جایی که روح الهی به دو بخش تقسیم می شود. سیاهچاله ها، تنظیم کننده های خود را دارند که به عنوان نمایندگان کَل (kal) یا نیروی منفی عمل می کنند. مسئولیت آنها به ما شباهت دارد، اما با تأثیری متضاد."

ایوُین مکث کرد تا به من فرصت دهد مفاهیم مطرح شده را هضم کنم. مسحور این اطلاعات شده بودم، منتظر بودم و امیدوار بودم بیشتر بشنوم. بعد از مدتی، آن وجود در هیبت پیرمردی با موی نقره ای دوباره سخن آغاز کرد. "هر دو نیروی تاریکی و نور، مرگ و زندگی، سرما و گرما، مبتنی بر صوت هستند. بدون صوت هیچ چیز نمی تواند وجود داشته باشد. تنها تفاوت بین این نیروها در درجه فرکانس صوتی است که آنها را برپا نگه می دارد. سیاهچاله ها صوتی از پایین ترین انتهای طیف فرکانسی را منتشر می کنند، در حالیکه ستاره ها بالاترین صوت ممکن در سطح فیزیکی را ساطع می کنند. ترکیب اینها پیوستاری از هستی را درون هر طبقه تولید می کند. به همین خاطر سیارات و طبقات در سطوح ارتعاشی متفاوتی مسکونی شده اند. ارتعاش واقعیت دارد- و واقعیت، درک روح در یک سطح ارتعاشی خاص است. آزادی، از توانایی حرکت بین سطوح ارتعاشی می آید- توانایی رها شدن از مرز محدود یک حیطه ی ادراکی واحد. بهترین شیوه ی حصول این توانایی، تسلیم شدن به روح الهی می باشد، نیرویی که به جهان های خالص خداوند بازمی گردد. تمرینات معنوی طریق نور و صوت و گوش سپردن به صوت الهی را انجام بده. این کار تو را به خانه نزد خداوند می برد!"

صورت تنظیم کننده با لبخندی مهربانانه درخشید. "همین و بس. برکت باشد!"

.

::……….:::::::……….::

.

:: مـاه

در وداها در مورد تمدنی گفته شده که روی ماه زندگی می کند و اینکه بالاترین در منظومه شمسی است. من چند بار در بدن روحی به ماه رفتم و هیچ نشانی از حیات پیدا نکردم. آنجا برای من به همان اندازه فاقد هوا و بایر بود که برای فضانوردان آپولو بود زمانی که به طور فیزیکی روی آن قدم گذاشتند.

به یاد دارم پال توئیچل جایی اشاره کرده بود که ماه، زمانی مسکونی بوده و مدت بسیار قبل طی یک جنگ بین سیاره ای، ساکنان و آتمسفر آن از بین رفته بود. به باور من ماه های دیگر منظومه ی شمسی مسکونی هستند، به ویژه قمرهای بزرگتر زحل و مشتری.

.

قسمت بعد >> طبقات هستی

>> قسمت های پیشین

.

2016/08/12

دیدار از سیاره نپتون و پلوتو

Posted in :: نویسندگان و کتابها ::, استیو دویت, دیدار از نپتون و پلوتو در 11:33 ق.ظ. توسط ::: ابدیت در اوست :::

.

:: دیدار از سیاره نپتون

پس از هیجانی که سفر به سیارات دیگر برای من داشت، نپتون چیزی نبود که انتظار داشتم. در همان تلاش نخست به آنجا رفتم بدون اینکه با نگهبانی روبرو شوم یا گذرنامه ای نیاز باشد. سیاره ی هشتم از همان ابتدا به من احساسی از خنثی بودن از نظر انرژی می داد، مکانی راکد بدون داشتن چیزی که برای کسی جالب باشد.

از فضا ظاهری نقره ای – خاکستری داشت و در غباری همیشگی پوشیده شده بود. بدون ترس داخل آن لایه ی مه شیرجه رفتم، کمی به پایین حرکت کردم تا به سطح رسیدم.

چیزی که دیدم، منظره ای شبیه سرزمینی قطبی بود. هیچ اثری از انسان یا سکونتگاه انسانی ندیدم، اما حیوانات زیادی وجود داشتند. جانورانی شبیه گوزن آمریکای شمالی، خرس قطبی و فک که در دسته های بزرگ حرکت می کردند. صحنه ای شبیه حیات وحش آلاسکا بود به جز آنکه جانورانش به قدر کافی متفاوت بودند تا نشاندهنده ی سیاره ای بیگانه باشند.

از آنجایی که باور نمی کردم نپتون کاملاً خالی از انسان یا سایر اشکال حیاتی هوشمند باشد، به پرواز دور سیاره ادامه دادم تا کل سیاره را دیدم. به این نتیجه رسیدم که نپتون واقعاً چیزی جز طبیعت وحش نداشت.

تفاوت گسترده ی تکامل زیستی و معنوی سیارات مختلف، من را به این فکر انداخت که سیارات، چرخه های رشد و تجدد را از سر می گذرانند و جهان های مختلف منظومه ی ما، همگی در مراحل متفاوت چرخه ی خود هستند.

.

::……….:::::::……….::

.

:: دیدار از سیاره پلوتو

پلوتو آن مکان ناخوشایند و غیرقابل سکونت مورد انتظارم نبود. در حقیقت دیدن سیاره ی نهم سابق، جالب بود. بدون مشکل یا مانعی به آنجا سفر کردم. همانطور که در بدن روحی به آن نزدیک می شدم دیدم پلوتو، ته رنگ مسی – مایل به قرمز داشت.

پلوتو سیارک بسیار کوچکی است، تقریباً یک سوم اندازه ی ماه ماست. به همین خاطر تعجبی ندارد که به تازگی به عنوان سیاره ی کوتوله طبقه بندی شده است. کارن، بزرگترین قمر از بین سه قمر پلوتو، تقریباً به اندازه ی خود پلوتو است.

یک بار از مدار دیدم نور خورشیدی که به سطح پلوتو می رسید نسبتاً بی رمق بود، اما نور بقدر کافی وجود داشت تا روز و شب را از هم جدا کند.

زمانی که روی سطح فرود آمدم متوجه شدم که پلوتو آتمسفر قابل مشاهده ای نداشت و با شکلی از حیات کریستالی، مسکونی شده بود. کریستال ها سبز می درخشیدند و شبیه درختان کاج در جنگل رشد می کردند. در حین اینکه بین آنها قدم میزدم، به صورت تله پاتیکی صدای دینگ دینگی شبیه چنگ یا زنگ های کوچک منتشر می کردند. ظاهراً از این طریق ارتباط برقرار می کردند. آنها از دیدن من بسیار خوشحال بودند و حسی دوستانه داشتند. مدتی نزد آنها ماندم و با اصواتی بی زبان و احساساتی مثل صحبت با حیوانات خانگی باهوش یا دلفین ها، با آنها گفتگو کردم.

زمانی که پرواز کردم تا به زمین برگردم، آنها عشق شان را برای من ارسال کردند و از من خواستند باز هم به آنجا بروم. برداشت من این بود که آنها تنها بودند. به عنوان حیاتی کریستالی در منظومه ای که سکنه ای خونگرم و تنفس کننده ی اکسیژن دارد، آنها به نظر در مکان مناسبی نبودند. شاید این نظریه که پلوتو، سیاره ای بی خانمان بود که توسط میدان جاذبه ی خورشید به دام افتاده، بی دلیل نباشد.

من چندین بار به دیدن آن موجودات کریستالی رفتم و هر بار بودن در کنار آن مخلوقات لطیف، لذتبخش بود.

ادامه دارد…

قسمت بعد >> سفر به خورشید

.

>> قسمت های پیشین

.

2016/08/06

دیدار از سیاره زحل و اورانوس

Posted in :: نویسندگان و کتابها ::, استیو دویت, دیداراز زحل و اورانوس در 10:31 ب.ظ. توسط ::: ابدیت در اوست :::

.

:: دیدار از سیاره زحل

برای دیدن زحل، چندین هفته به تمرینات معنوی بدون وقفه گذشت. گاهی تا نزدیکای حلقه ها می رسیدم اما دوباره برگردانده می شدم. بالاخره این اطلاعات به من داده شد که سیاره ی زحل، دنیای بسیار منحصربفردی است که در سطح ارتعاشی فوق العاده بالایی هستی دارد. با اینکه عجیب به نظر می رسد، تا زمانی که کسی گذرنامه ی اختصاصی نداشته باشد پذیرفته نمی شود حتی به عنوان یک مسافر فاقد جسم. تمرین معنوی بعدی من طبیعتاً شامل ارسال درخواست ذهنی برای گذرنامه ی سیاحتی بود.

.

مدت کوتاهی بعد از اینکه به مدار دور سیاره رسیدم، نگهبانان زحلی در قالب روح، من را اسکورت کردند تا از درون حلقه ها گذشتیم و به سیاره کوچکی رسیدیم که یک ساختمان "گمرکی" خاکستری داشت. در حین اینکه از زمین های صخره ای و یخ زده ی حلقه ها می گذشتیم، اطلاعاتی دریافت کردم که برخی از اینها، آوار قمرهایی بود که در جنگ های فضایی گذشته متلاشی شده بودند.

پس از اینکه مدت زیادی در گمرک سیاره معطل شدم، راهنمایی از سطح سیاره آمد تا خبر دهد که گذرنامه ام تصدیق شد. با همدیگر از سقف ساختمان گذشتیم و به طرف قوس وسیع آن سیاره ی حلقه دار راهی شدیم.

همانطور که به جو نزدیکتر می شدیم، اولین چیزی که توجه ام را جلب کرد شدت نور زحل بود. درخشش سفید آن من را کور کرده بود و مجبور بودم مدام "فیلترهای" روحم را بالا ببرم تا بتوانم از درون آن نور خیره کننده ببینم. به سطح که نزدیکتر شدیم بالاخره توانستم کاملاً سازگاری پیدا کنم و آسمان را دیدم که آبی تیره و خورشید بسیار بزرگتر از حد انتظارم بود. بعدها از خودم پرسیدم چطور در مداری که بسیار دورتر از زمین است، اینگونه بود. فرضیه ی من این است که در سطوح ماتریکسی فرکانس بالاتر، نور نه تنها سریع تر حرکت می کند بلکه با شدت بیشتری می درخشد. علاوه بر این، خود نور خورشید نیز به علت سطح فرکانسی که از زمین آن را می بینیم، کم نورتر می شود، در حالیکه به خاطر سطح ارتعاشی بسیار بالاتر زحل، به طور چشمگیری پرنور تر بود.

زحل هم مانند مشتری در سطح فرکانسی که حامل زندگی است، یک غول گازی نیست بلکه سیاره ای بزرگ و جامد است. جوّی باطراوت و تمیز دارد و علیرغم اندازه ی سیاره، نیروی جاذبه ی آن برای ساکنانش تفاوتی با زمین ما ندارد. در دیدارهایم از تمامی سیارات متوجه شدم حس نیروی جاذبه در سطح مسکونی هر سیاره و شکل بدن مردم به نظر به میزان زیادی یکسان بود، گویی با سازگار شدن با فرکانس ارتعاشی سیاره، بدن انسان توانایی این را پیدا می کند که در جاذبه ی آن به طور طبیعی به فعالیت بپردازد.

سیاره ی زحل نفس من را بند آورده بود. بخش اعظم مشاهدات من، طبیعتی بکر با شکوهی خارق العاده بود. سلسله کوه هایی حیرت انگیز، رود دره هایی سرسبز، آبشارهایی زیبا و جنگل هایی پهناور، زمین را پوشانده بودند. اقیانوس ها آبی و وسیع بودند. شهرهایی که من دیدم از برج هایی مدور و طلایی ساخته شده بودند، جامد و بلند، گویی برای آنکه در حد امکان جای کمتری بگیرند.

راهنمایم من را مطلع کرد که آن برج های طلایی در واقع ارگانیسم های زنده از نوع زیست مهندسی بودند و هُیجار (hoijar) نام داشتند. آنها به این خاطر طراحی شده بودند که شادی و بهزیستی را به سوی همه ی افراد داخل و اطرافشان ساطع کنند. وقتی متوجه شدم روی سطح زمین زیر پایم هیچ جاده یا وسایل قابل مشاهده ی دیگری برای حمل و نقل وجود نداشت، این اطلاعات را دریافت کردم که آن شهرها، تمامی احتیاجات ساکنین را تأمین کرده و نیاز به حمل و نقل بار حذف شده است.

.

اهالی زحل با استفاده از بسته های ضد جاذبه ای که به پشتشان می بستند به هر کجا که می خواستند پرواز می کردند. همانطور که به یکی از شهرها نزدیک می شدیم می توانستم آنها را ببینم که در لباس هایی مخصوص در مدل ها و رنگ های مختلف با خوشحالی سُر می خوردند. افرادی که بعداً در شهر طلایی هُیجار ملاقات کردم، اکثراً پوست روشن و موهای حنایی داشتند. در مورد آنها چیزی که بیش از هر چیز من را تحت تأثیر قرار داد، سادگی و رفتار دوستانه ی آنها بود و اینکه چقدر سخت تلاش می کردند تا سیاره شان را در همان وضعیت درست حفظ کنند. می توانم بگویم آنها واقعاً دنیای شان را دوست داشتند.

از طریق راهنمایم فهمیدم که نام رسمی سیاره، "اینتیلار" (Intilare) بود، و اینکه ساکنین آنجا از تکونولوژی ای برخوردار بودند که بسیار فراتر از درک من بود – به ویژه در مهندسی زیست شناختی و ابزار انرژی ذهنی/اثیری. علاوه بر این، اهالی زحل مانند مردم مشتری، از زمان های دور بر تکنولوژی تغییر و تعدیل فرکانس که برای سفرهای موفق فضایی نیاز است، تسلط پیدا کرده اند. این دو گروه با کشمکشی درازمدت جهت چیرگی، تنها سیاراتی در منظومه ی ما بودند که در آن زمان امکانات سفر فضایی فیزیکی را دارا بودند. تاریخ روابط این دو تیتان از جنگ های بین سیاره ای پر بود و این امر انفجار چندین قمر در اطراف زحل و همینطور میزان بالای بیابان های سمی در مشتری را توضیح می داد.

برداشت من این بود که به طور کلی سیاره ی زحل نسبت به مشتری از سطح آگاهی بالاتر و هوشیاری معنوی بیشتری برخوردار بود. برای من جای تردیدی نبود که این سیاره، بالاترین ارتعاش و پیشرفته ترین مردم را بین سیاراتی که دیدم داشت.

.

::……….:::::::……….::

.

:: دیدار از سیاره اورانوس

در نخستین تلاشم برای رفتن به اورانوس، برگردانده شدم. نگهبانان یا موجوداتی که من را برگرداندند برای من نامرئی بودند اما پیام واضحی دریافت کردم که حضور من در آنجا پذیرفته نبود.

در حالی که در مدار بودم، پیام آنها با حس غریبی از هراس و سوءظن تقویت می شد. چند هفته بعد دوباره تلاش کردم، از خواسته ام برای دیدار از همه سیارات منظومه شمسی مان منصرف نشده بودم. این بار اما به یاد داشتم که از قبل مجوز سفر به اورانوس را درخواست کنم. دریافت تأییدیه ی گذرنامه موجب خوشحالی من شد. دوباره به سیاره نزدیک شدم، به شکل عجیبی احساس هراس و اخطار بر من مستولی شد و هرچه نزدیکتر می شدم شدت می گرفت.

.

از ابرهای خاکستری به طرف سطح سیاره که می گذشتم، سطح سیاره را می دیدم که پوشیده از برف بود. آسمان تماماً پوشیده از ابر، گرگ و میشی را درست کرده بود که در آن، خورشید بی رمق و رنگ پریده بود. بسیار ساکت و سرد بود. در دوردست می توانستم نورهای دهکده ی کوچکی را ببینم که در هوای نیمه تاریک سوسو می زدند. تصمیم گرفتم به طرف آن حرکت کنم. همانطور که در بدن روحی پرواز می کردم متوجه شدم حیوانات زیادی در جنگل ها پرسه می زدند، بیشتر درندگانی شبیه گرگ و بزرگتر و جانورانی خزدار بودند که هرگز پیش از آن ندیده بودم. حمله های تیز به دنبال طعمه و خرخر درنده ی آنها به حس فراگیر تهدیدی که همه جا را مانند پوششی تیره دربرگرفته بود می افزود.

.

آن دهکده کلبه هایی ابتدایی داشت که در کنار دامنه ی تپه ای جمع شده بودند. آنها به شکلی ابتدایی از الوار درخت ساخته شده و سقف ها پوشیده از برف بودند. احساسی باعث شد به اولین کلبه نزدیک شوم، سعی کردم با ساکنین تماس برقرار کنم. شخصی که جلوی در آمد قادر بود من را ببیند که در آن لحظه به نظرم عجیب نیامد، اما نسبت به من محتاط بود و زیاد ارتباطی نبود. پس از اینکه چند لحظه در سکوت به من زل زد، با اشاره به من گفت بروم و در را بست.

از برقرار ارتباط صرفنظر کردم و به سمت جنوب پیرامون قوس سیاره پرواز کردم، کنجکاو بودم ببینم آیا اورانوس تماماً پوشیده از برف بود. بعد از مدتی، زمین های یخ زده تبدیل شدند به باتلاق هایی مسطح و بی پایان.

.

بیشتر که به طرف جنوب رفتم، باتلاق ها تبدیل به مرداب هایی متروکه شدند. هیچ کجا مزارع زیرکشت یا حتی منظره ی جذابی ندیدم. تعداد معدودی خانه و در فواصل زیاد وجود داشت. هر سکنه ای که دیدم در شرایطی ابتدایی و در زمین های بایر زندگی می کرد. آسمان همه جا خاکستری بود.

به نظرم رسید که آن سیاره در نوعی عصر یخبندان گرفتار شده و از هر تمدنی که زمانی داشته، به مرحله ی ماقبل تاریخ رجعت کرده بود. شاید این اتفاق به طور دوره ای برای سیارات رخ می دهد- تکنولوژی یا قدرت های روانی از کنترل خارج شده، تمدن ویران شده و امکان شروع دوباره را به ساکنین می دهد. شاید آن احساسات هراس و سوءظن ناشی از بقایای یک میدان انرژی روانی قدرتمند بود که طی فاجعه ای عظیم، گرداگرد اورانوس ایجاد شده بود. من نمی دانم، فقط حدس میزنم چون اطلاعاتی به من داده نشد.

ادامه دارد…

.

>> قسمت های پیشین

.

2016/07/31

دیدار از سیاره عطارد و مشتری

Posted in :: نویسندگان و کتابها ::, استیو دویت, دیدار از عطارد و مشتری در 10:53 ق.ظ. توسط ::: ابدیت در اوست :::

.

:: سیاره ی عطارد

سفرهای من به عطارد در ابتدا آزاردهنده و بیفایده بود. رسیدن به مدار بالای نزدیک ترین سیاره به خورشید به اندازه کافی آسان بود اما از فضا شبیه یک توپ سفید صیقلی به نظر می رسید، تقریباً مثل این بود که با ماده ای شبیه صدف پوشیده شده است. هرگونه تلاشی برای شکستن یا دیدن داخل آن پوسته ی سفید بی نتیجه بود.

بالاخره یک روز درسی که از ونوس آموخته بودم و درخواست کمک از استاد معنوی ام را به یاد آوردم. او فوراً پذیرفت و من را به سمت اولین سیاره همراهی کرد. به مدار که رسیدیم استاد به طرف آن ماده ی سفید پیش رفت و شروع کرد به کشیدن مستطیلی به اندازه ی یک در روی آن. نزدیکتر که رفتم متوجه شدم آن مستطیل واقعاً یک در بود – سوراخی از نور آبی روی پوسته ای سفید درخشان. از آن ورودی روی سطح سیاره پایین رفتیم. به بالا که نگاه می کردم می توانستم زیر پوسته را ببینم- با رنگ های سفید و صورتی در گردش و جریان بود مثل داخل صدف دریایی. متوجه شدم که یک میدان انرژی بسیار متراکم است.

منظره ی سطح سیاره تا اندازه ای تکان دهنده بود. همانطور که بر فرازش پرواز می کردیم نمایی متروکه و آلوده داشت. هیچ درخت، چمنزار یا دشتی ندیدم، فقط باتلاق، زمین بایر با زندگی نباتی تُنک. همچنین هیچ صدای پرنده یا حیوانی نشنیدم.

اثری از خانه یا سکونت انسانی نبود، به غیر از چیزی که شبیه یک گذرگاه حفاظت شده رومی بود که از کوهستانی در دوردست به سمت پایین ادامه داشت. به نظر می رسید یک سیستم رهاسازی آب باشد.

برگشتیم تا خط طاق نماها را دنبال کنیم. بعد از مدتی به یک قلعه ی شهری رسیدیم که با دیوارهای نگهدارنده از سنگی قهوه ای احاطه شده بود و دارای پل های متحرک و برج های دیدبانی عظیمی بود. آن مکان تماماً حسی از زوال را نشان می داد – زوال تمدنی که شاید به دوره ی قرون وسطا رجعت کرده.

وقتی از استاد پرسیدم که آیا تمامی زمین و شهرها همین شکلی هستند توضیح داد زمانی در گذشته، سیاره جنگ اتمی را تجربه کرده و همه جا ویران شده است. به همین خاطر یک میدان محافظ پیرامون سیاره ایجاد شده تا آن را قرنطینه کند تا زمانی که از ذرات رادیواکتیو پاک شود و شاید دوباره افرادی از آن دیدن کنند.

من نپرسیدم که چه کسی آن میدان محافظ را ایجاد کرده، با این فرض که این وظیفه ی سازمان کیهانی است. از آنجایی که تجربیات اندکی در مورد زندگی و مسئولان خارج منظومه شمسی مان داشتم، به عنوان فرضی دیرباور، چندان توجهی به آن نکردم.

.

::……….:::::::……….::

.

:: سیاره ی مشتری

برای رفتن به مشتری هیچ مانعی وجود نداشت به جز آنکه لازم بود روزانه به مدت چند هفته تمرین کنم تا به آنجا برسم. اغلب در مراقبه هایم، نمایی اجمالی یا تأثیراتی از آن سیاره را دریافت میکنم. دیدم که بخش عمده ی آن پوشیده از ابرهایی چندرنگ، قاره ها و شهرهایی در اندازه ای غیرقابل تصور بود. برخلاف تمامی سیارات خارجی، تجربه ی من از مشتری، سیاره ای از نوع غول گازی نبود بلکه در سطح فرکانسی قابل سکونت آن، سیاره ای غول پیکر و جامد بود که اقیانوس ها و قاره های پهناوری داشت. به باور من، مشتری برای مایی که روی زمین هستیم شبیه گازی ناجامد و خیالی به نظر می رسد، چون مولکول های آن تراکم کمتری نسبت به سیاره ی ما دارند. با این حال برای مردمی که آنجا وجود دارند و در سطح فرکانسی خودش، جامد است.

یک روز موفق شدم از جوّ سنگین مشتری داخل شوم. دیدم بر فراز یک کلان شهر بسیار پر نور هستم که تا جایی که چشمم کار می کرد در عرض تپه هایی کوتاه گسترده شده بود. این شهر در کنار دریایی پهناور که آب بسیار تیره ای داشت و تقریباً سیاه به نظر می رسید، قرار گرفته بود. بخشی از آن به علت سایه هایی بود که پوشش ابرها ایجاد می کردند، اما به چشم من مثل این بود که امواج، متراکم از روغن و گل و لای بودند. در این فکر بودم که آیا چیزی زیر آنها زندگی می کند؟

خط ساحلی آن کلان شهر که یاد گرفتم اسمش زایا (Zaiya) در قاره ی کُش (Kohs) بود، چندین دماغه را شکل داده بود که مانند انگشتان دستی بزرگ داخل آب های تیره پیش رفته بودند. دورتر در منظره ی داخلی، ساختمان های زیادی با بلندای سه یا چهار برابر آن قد کشیده بودند، در اندازه ای که حتی تپه هایی که آن شهر عظیم روی آن قرار گرفته، در مقابل آنها مانند کوتوله هایی بودند. صحنه ای شبیه یک کندوی عظیم و درخشان بود. یک کمان بسیار بزرگ از ماده ای شبیه صدف مروارید مانند حلقه ای غول پیکر که نیمی از آن پنهان شده، مرکز شهر را دربرگرفته بود. بنای دیگری شبیه عرشه ی یک کشتی جنگی اما 100 برابر بزرگتر نیز وجود داشت. یک سوم عرشه شامل استوانه های عظیم بلورینی می شد که مارپیچ در هم تنیده ای را شکل داده بودند و همه ی آنها ساکنینی داشتند. نیم چهره ای که خط ساختمان ها ایجاد کرده بود این فکر را در سرم انداخت که آنجا جامعه ای است که علم و تکنولوژی را می پرستند.

نزدیکتر که شدم این اطلاعات به من داده شد که در مرکز آن ساختمان ها کابل های ضخیمی از نوع تبدیل ماده تا سطح زمین سیم کشی شده اند. در آنجا با شبکه های نقل و انتقال اصلی زایا و مابقی سیاره مرتبط می شوند. مردم مثل زمانی که با راه دور یا محلی تماس تلفنی برقرار می کنند، مقصدشان را شماره گیری می کنند؛ یک صفحه ی لمسی مربعی با رنگ های کدگذاری شده و دکمه های بافت دار به عنوان ترمینال ورودی عمل می کند.

در کنار ایستگاه های تبدیل ماده ی هر طبقه، ترمینال هایی نصب شده بود. داخل ایستگاه، مسافرها روی سکوی تبدیل کننده قدم می گذارند، در آنجا جسمشان تجزیه شده و به سیستم حمل و نقل وارد می شود. در مقصد، جسم دوباره شکل می گیرد و روی چیزی شبیه یک نوار بزرگ رسانگر خارج می شوند. همچنین یاد گرفتم که تنها افراد و کالاهای خاص و با ارزش از طریق انتقال ماده جابجا می شوند– یک تکنولوژی پرهزینه که تنها در سیاره ی مشتری توسعه پیدا کرده. کالاهای معمولی و اجناس عمده اغلب در کشتی های هوایی بزرگ ارسال می شدند. این کشتی ها را می دیدم که در مدل های ترافیک چند لایه از درون جوّ ضخیم شهر پرواز می کردند.

تراکم جمعیت آنجا گیج کننده بود. به احتمال زیاد، تعداد افرادی که در شهر زایا سکونت داشتند از جمعیت اکثر کشورهای روی زمین، بیشتر بود. به من گفته شد که ساکنان آنجا برای زندگی از مواد غذایی استفاده می کردند که از طریق تبدیل کننده های ماده که متکی به مخازن عظیم نفت و گاز طبیعی اعماق زیر زمین بودند، تولید می شد.

فهمیدم که آنجا، کشاورزی به آن شکلی که ما می شناسیم و همینطور دامداری، منسوخ شده است. عملاً در سراسر مشتری، مزارع، جنگل یا طبیعت بکر بسیار معدودی دیدم که ناشی از تراکم جمعیتی بالا، بیابان های وسیع و تأسیسات صنعتی و نظامی گسترده بود. شاید برای جبران فقدان طبیعت وحش، شهروندان آنجا از پارک های بسیار بزرگی که در بسیاری از کلان شهرها وجود داشت بهره می بردند. حدس زدم به علت تبدیل ماده، اکثر مردمی که از شهری به شهر دیگر سفر می کردند، زمین های مابین را نمی دیدند.

در ایرِم (Eirrem)، نام رسمی مشتری، نواحی وسیعی دیدم بزرگتر از قاره های روی زمین که خالی و غیرمسکونی بود. علاوه بر مصیبت جنگ زدگی و خاک آلوده، گازهایی سمی از زمین نشت می کرد. می دانستم که این بیابان ها، سندی بجامانده از وقوع جنگ هایی با تکنولوژی پیشرفته بود که در گذشته بین کشورهای خود سیاره یا با سیارات دیگر رخ داده بود.

به نظر می رسید گاز طبیعی، بیشتر انرژی سیاره را تأمین می کرد. در مرزهای بیابان ها نیروگاه هایی دیدم که از گاز و متان استفاده می کردند، از آنجا خط لوله هایی به سمت میدان های غنی گاز در داخل مرزهای دوردست کشیده شده بود. کارخانه های کشتی سازی فوق العاده عظیم و پرجنب و جوش گواهی بر این بود که سیاره ی مشتری، مرکز سفر فضایی به داخل و خارج منظومه ی شمسی ماست. مشتری نقش مرکز تکنولوژی و تجاری منظومه ی ما را بازی می کند، باید یاد می گرفتم چون سیاره ی زحل که از نظر پیشرفت تکنولوژی با مشتری برابری می کند، از نظر اینکه به چه کسانی اجازه ی ورود به سیاره شان را بدهند، بسیار منزوی تر و محافظه گرتر هستند.

ساکنین مشتری یا آنطور که آنها خودشان را می نامند ایر (Eirr)، کوتاه و عضلانی بودند و پوستی تیره با صورتی چهارگوش و موهایی صاف مشکی داشتند– دست کم افرادی که من دیدم این شکلی بودند. از نگاه من افرادی که دیدم در برخوردشان کمی تهاجمی، پرانرژی و مبتکر بودند، در عین حال کمی خشن و بی ملاحظه. با این همه، با توجه به وسعت سیاره ی آنها تعجب نمی کردم اگر نژادهایی با ویژگی ها و خلق و خویی متفاوت در سایر مناطقی که نمی توانستم با جزئیات ببینم، وجود داشته باشند.

سیاره مشتری از نظر سیاسی، میزان بالایی از بدگمانی پلیس حکومتی را نشان می داد. حدس زدم دولت جهانی آنجا احتمالاً توسط نیروهای امنیتی نافذ، از پشتوانه ی فناوری های نوین برخوردار بود. این چیزی است که من احساس کردم.

ادامه دارد…

.

>> قسمت های پیشین

.

2016/07/23

دیدار از سیاره مریخ و زهره

Posted in استیو دویت, دیدار از مریخ و زهره در 1:24 ب.ظ. توسط ::: ابدیت در اوست :::

.

:: سیاره مریخ

سفر من به سیارات دیگر سالها پیش شروع شد. از آن زمان که شبی در بدن روحی بیدار شدم و دیدم راهبی با ردای قهوه ای، سبزه رو و چهره ای آسیایی در اتاقم ایستاده است. از من خواست با او بروم و بعد در گودالی در سقف ناپدید شد. در حالیکه بدن فیزیکی ام سرجای خود بود به دنبال او رفتم و دیدم از چیزی که شبیه لامپ مهتابی یا تونل بود به بالا پرواز می کند. میانه راه تونل، انگار جاذبه معکوس شد و روی سطح نورانی یک سیاره ی بیگانه فرود آمدیم. وقتی شگفتی خود را از درخشش زیاد ستاره ها به زبان آوردم، راهنمایم توضیح داد که اینجا سیاره ی مریخ است و این درخشش ناشی از جوّ بسیار لطیف آن بود.

ما در منظره ای بیابانی ایستاده بودیم با زمینی لم یزرع و سلسله جبالی تیره در دوردست. راهب به سمت زمینی پوشیده از پاره سنگ اشاره کرد، افرادی سرپوش دار با رداهای قهوه ای تیره یا روشن، توسط سربازانی در ماشین هایی شبیه جیپ، تحت تعقیب بودند. راهب های رداپوش ظاهراً تعدادشان بسیار زیاد بود و تسلیحات جنگی بیشتری داشتند. بسیاری هدف گلوله ی تعقیب کنندگان قرار گرفته و کشته شدند، در حالیکه تنها تعداد اندکی توانستند در کوه ها پناه بگیرند. راهنمایم به من گفت که آن راهب ها، مبارزان آزادی بودند که در برابر استبداد طبقه ی حاکم می جنگیدند.

این نخستین تجربه ی من از سیارات دیگر بود. پس از آن تشویق شدم روش های برون فکنی را توسعه دهم. می خواستم درباره ی فرهنگ آنجا و اینکه بین سربازان و راهبان مبارز آزادی چه اتفاقی افتاد، بیشتر بدانم. بعد از مدتی آزمایش و خطا، سرانجام روشی پیدا کردم که برای من جواب می داد. با بکارگیری آن چند بار به مریخ سفر کردم. اولین برداشت من در بدو ورود این بود که سطح فرکانس ارتعاشی زندگی روی مریخ به نظر می رسید نسبتاً پایین تر از زمین باشد. از فضا شبیه کره ای قرمز و برنزه رنگ و بایر بود با آتمسفری آلوده.

در کاوش های نزدیک تر دیدم که صفحه های یخ، بزرگ تر از زمین بودند و هر دوی آنها را کمربندی از گیاهان آبی – سبز دربرگرفته بود. این گیاهان به تدریج تبدیل به ساوانا شده و در نهایت حدود یک سوم راه به طرف خط استوا فقط بیابان بود. مابقی پهنه ی وسیع قسمت میانی سیاره عمدتاً فاقد حیات و بیابان های کوهستانی با آسمانی مایل به زرد بود. بیشتر اوقات باد می وزید و ریزه شن ها را در هوا پخش می کرد که به جو نمایی پر از شن می داد. مدتی که آنجا بودم هیچ بارندگی یا ابری ندیدم اما این به معنی این نیست که هیچ برف و بارانی نبارد. منبع اصلی آب ظاهراً از هرزآب های یخ برگ ها بود.

طی یکی از ملاقات هایم روی سطح وسیعی از بیابانی مسطح و دره هایی سنگلاخی پرواز می کردم که به شهری واقع در لبه ی بیابان رسیدم. اگرچه خورشید می تابید اما هوا تیره بود، مثل تصویر زیر، و این به خاطر ریزه شن های موجود در هوا بود.

.

.

باد، شن های سرخ را مقابل باغ های محصور ثروتمندان و همینطور املاک خرابه ی فقیران تلنبار می کرد. دیدن این اختلاف سرد و ناخوشایند شرایط زندگی، این حس را به من داد که شاید مریخ، جامعه ی خشن و سختگیری دارد که در آن، جایگاه افراد را تولد و شغل آنها تعیین می کند، جایی که رها شدن از قید و بندهای از پیش تعیین شده بسیار مشکل است.

در یکی از سفرهایم، یکی از راهبان مبارز آزادی (مؤنث) را ملاقات کردم که در مدار بالای مریخ، در بدن روحی اش منتظرم بود. به من گفت که نامش لایالونگ (Laialong) است، من را به قلعه ای کوهی در وسط بیابان برد. تقریباً شبیه تصویر زیر به جز اینکه صخره مایل به قرمز و علفزار بیشتر زرد بود تا سبز. بجای درختان، درختچه های کوچکی بودند به نام نانتاروک (nontaruk) که برگ هایی نوک تیز و ارغوانی داشتند. به گفته ی لایالونگ، راهبان درون غار بزرگی در امتداد صخره های پرشیب زندگی می کردند، حیوانات گوشتی و از چشمه هایی پنهان، محصولات کشاورزی پرورش می دادند.

.

.

لایالونگ شبیه انسان معمولی بود به استثنای اینکه ته رنگ پوستش نسبت به آنچه روی زمین می بینیم، زیتونی تر بود. او توضیح داد که ارتش آنجا سلطه ی سختی بر مردم داشت و مبارزان آزادی در تلاششان برای براندازی آنها بقدر کافی خوب نبودند. اما حداقل، پناهگاه دور از دسترس آنان هنوز کشف نشده بود و قادر بودند در آزادی و صلح نسبی آنجا زندگی کنند.

در دیدارهای بعدی، اکثر سربازانی که دیدم سیاهپوست بودند، از این رو به این نتیجه رسیدم که نژاد غالب مریخ، سیاه ها هستند. آنها هم مثل نژاد پوست زیتونی شبیه انسان روی زمین بودند. یونیفرم پوشیده و مجهز به اسلحه در ماشین های زره پوشی که بعضی از آنها هاورکرفت مغناطیسی بودند در خیابان ها نگهبانی می دادند. یک بار اتفاقی زمانی که جنگی در حال وقوع بود آنجا بودم، در وسط شهر درگیری شده بود. تانک های هاورکرفت در طول خیابان ها یورش برده، توپ های آتش زای لیزرمانند، ماشین ها را منفجر کرده و زمانی که تیر به خطا می رفت، تکه ها را از خانه ها جمع می کرد.

اینطور به نظر می رسید که در مریخ مکرراً جنگ هایی به وقوع می پیوست، همانطور که از یک جامعه ی نظامی انتظار می رود. این امر من را به فکر انداخت که جمعیت نسبتاً پایینی که شاهد بودم ناشی از جنگ های پی در پی طی قرن ها و هزاره های پیشین است که باعث فروپاشی تمدن های بسیار و بیابانزایی زیاد آن سیاره شده است.

.

.

:: سیاره زهره

سفر به زهره برای من مشکل تر از مریخ بود. بارها و بارها تلاش کردم و موفق نشدم تا آنکه از درون به من گفته شد لازم است یک استاد معنوی مرا به آنجا همراهی کند. به سرعت از راهنمای معنوی ام درخواست کردم مرا به زهره ببرد، اما مشخص شد که باید برای چند هفته صبر داشته باشم تا زمان مناسب از راه برسد. بعد آن، پاداش صبوری و پشتکارم را گرفتم، چرا که اولین سفرم شرکت در سخنرانی شگفت انگیزی بود که در معبد خرد زرین سیاره زهره برگزار شد که شرح آن قبلاً آمده است.

پس از اولین دیدارم به همراهی استاد، این سعادت را داشتم که در موقعیت های دیگری به زهره بروم.

پال توئیچل در یکی از کتابهایش ذکر کرده بود که سیاره ی زهره در فرکانس ارتعاشی بالاتری نسبت به زمین هستی دارد. او اشاره کرد که در سطح بالاتر ونوس، ماده به ذرات ریز غباری که اینجا روی زمین می بینیم، تجزیه نمی شود. در واقع یکی از نخستین چیزهایی که در مورد ونوس متوجه شدم این بود که به نظر می رسید در سطحی که حامل زندگی بود مکانی پاک و درخشان بود.

طی سفرهای بعدی متوجه شدم که بخش بزرگی از سطح سیاره، پوششی متراکم از درختانی شبیه درخت موز با برگ هایی پهن و نواری داشت. چندین بار از درون جوّ ضخیم ونوس پایین رفتم و بر فراز مناطق وسیعی که جنگل هایی از این دست داشت پرواز کردم، در حالیکه به سرعت می گذشتم، برگ های سبز شمشیری در نسیمی که ایجاد می کردم به حرکت درمی آمدند. یک بار حتی از درون سایبانی به سمت چیزی که معلوم شد آب دریاست شیرجه رفتم. به بالا نگاه کردم و دیدم آن گیاهان ساختار ریشه ای بهم پیوسته داشتند، اطلاعاتی دریافت کردم که این درختان در اقیانوس ها و همینطور زمین های نشست کرده رشد می کنند. آنها یکی از بخش های حیاتی سیستم کنترل آب و هوای ونوس بودند – سیاره ای که تنها یک بار در سال می چرخد. طی شش ماه روز و شش ماه شب، برگ های بزرگ این درختان می چرخند تا گرما و رطوبت را به میزان موردنیاز نگه دارند یا رها کنند.

همانطور که در آن آب کدر می چرخیدم متوجه شدم رنگ سبز آب ناشی از رشد فراوان جلبک هایی بود که غذای هزاران ماهی گوناگون و سایر موجودات را تشکیل می دادند. بسیار متعجب شدم وقتی فهمیدم آب، شور نبود.

در یکی دیگر از سفرهایم به زهره، سطح تکنولوژی آنها را مورد توجه قرار دادم. با چند تن از اهالی آنجا ملاقات کردم، آنها به شکل روح بودند. اطلاعاتی به من دادند از این قرار که سیستمی تک ریلی داشتند که از اتاقک هایی مجزا تشکیل شده بود و در سفرهای دوردست، این اتاقک ها قابلیت اتصال به یکدیگر را دارند تا تبدیل به قطار شوند. تک ریل های هوایی از نوعی ماده ی ابر رسانا ساخته شده اند که اتاقک های روی آن با سرعت بسیار بالا حرکت می کند. این سیستم ریلی، تمامی قاره ها و جزایر را از طریق جنگل هایی از درختان به هم پیوسته در پهنه ی اقیانوس ها، به هم مرتبط می کند.

.

.

گاهی اوقات آتش سوزی های جنگل، خطوط ریلی را از بین می برد که لازم می شود اطراف مناطق تازه تولدیافته ی آب های آزاد، مسیر دیگری ایجاد گردد. طرف صحبت های من به من گفتند که طراحی این سیستم حمل و نقل، هدیه ای از سیاره ی مشتری بود که به صدها سال پیش برمی گردد – تکنولوژی ای پیشرفته که ونوس را قادر ساخت از موتورهایی با سوخت قابل احتراق و آلودگی های آن رها شود. موتورهای اتمی و انرژی خورشیدی، بیشتر انرژی مورد نیاز سیاره را تأمین می کنند. به خاطر آب و هوای معتدلی که بر بخش اعظم سطح سیاره حاکم است، انرژی اندکی برای تولید گرما و سرما نیاز است.

نام مشتری که به میان آمد کنجکاو شده بودم، از مخاطبانم درباره ی تکنولوژی فضایی ونوس پرسیدم. به من گفته شد که ونوس مانند زمین، هنوز از خودش امکانات فیزیکی سفرهای فضایی را ندارد، اما در یک سطح بالاتر از سطح فیزیکی، یک مرکز فضایی بزرگ نزدیک شهر رتز پایتخت سیاره وجود دارد. سفینه های فضایی سیارات دیگر در فرکانس ارتعاشی اندکی بالاتر از آنچه برای ساکنان قابل رؤیت است، از آنجا آمد و رفت می کنند. ملاقات کنندگانی که از این سطح ارتعاشی بالاتر هستند به معبد خرد زرین در مرکز شهر منتقل می شوند و با اهالی آنجا اطلاعاتی که در آن سطح قابلیت اجرایی داشته باشد را رد و بدل می کنند.

در سفر دیگری متوجه شدم که همه ی ساکنین ونوس مشتاق تکنولوژی نبودند. دهکده های بسیاری در دشت های اطراف رتز و سایر مناطق سیاره از پیوستن به سیستم حمل و نقل و خطوط انرژی امتناع کرده و بجای آن، آسودگی زندگی روستایی هزاران سال پیش را ترجیح می دادند. اغلب اوقات دسترسی به روستاها تنها از طریق رودخانه ها و نهرها و به وسیله ی قایق امکانپذیر است.

آسمان سیاره ی زهره، سبز روشن به نظر می رسید، مثل یشم شیری رنگ، و هوایش بسیار مرطوب بود. یکی دو بار که آنجا بودم باران می بارید.

رتز، پایتخت سیاره، در دشتی حاصلخیز در مرکز بزرگترین قاره قرار گرفته است. همانطور که بر فراز مزارع و کشتزارهایی که وسیعاً پراکنده شده بودند به سمت رتز پرواز می کردم، شبیه شهری دوردست در داستان های پریان به نظر می رسید، شهری با برج های سر به فلک کشیده و سرطاق هایی ساخته شده از سنگی سفید و کرم رنگ با تزئینی از طلا. نزدیکتر که شدم مشخص شد معماری شهر ترکیبی از بناهایی به سبک قدیم با سه گوشه ها و مناره ها، با تزئینی از برج ها و آسمانخراش های مدرن بود.

.

.

معبد خرد زرین، محلی به نام خانه ی موکشا، در یکی از اضلاع میدان مرکزی قرار گرفته است. آنجا تا حدودی شبیه یک کلیسای بزرگ سنگی و قدیمی است و یک برج تک دارد. ونوسی هایی که با آنها برخورد داشتم عموماً سفیدپوست با موی روشن بودند. ونوسی ها هم مانند مریخی ها بسیار شبیه انسان های روی زمین هستند. در واقع در سفرهایم متوجه شدم ساکنین همه ی سیارت به جز پلوتو شبیه انسان بودند با تفاوت هایی جزئی از نظر استانداردهای زمینی ما.

در مجموع، برداشت من از سیاره ی زهره، جهانی لذتبخش و متمدن است که به ندرت جنگی وجود دارد و درگیری بیشتر در عرصه ی سیاست صورت می گیرد. تراکم جمعیت به نظر نسبتاً پایین است که فکر میکنم ناشی از خشونت نیست بلکه به خاطر کنترل تولد خودخواسته است. گفته می شود بیشتر افراد به موسیقی و هنر می پردازند و مطالعه ی اصول معنوی نور و صوت رواج دارد.

.

ادامه دارد…

.

>> قسمت های پیشین

.

2016/07/13

عشق الهی

Posted in :: نویسندگان و کتابها ::, استیو دویت, عشق الهی در 8:29 ب.ظ. توسط ::: ابدیت در اوست :::

.

:: هدف عشق الهی

.

در جهان های پایین، عشق الهی و عشق احساسی انسان اغلب در هم آمیخته می شوند که ابتدای امر تمایز این دو برای من مشکل بود. خوشبختانه استادانی در جهان های درون هستند که با دانشجویان معنوی کار می کنند و در رؤیا و طی تجربیات سفر روح به آنها آموزش می دهند. چند تجربه ای که با استادان معنوی درباره ی عشق الهی داشتم را در زیر می خوانید.

یک روز در مراقبه بدنم را ترک کردم و به معبد خرد زرین طبقه ی اثیری رفتم. از دروازه گذشته و از میان راهروهایی که جمعیت زیادی در آن حضور داشتند حرکت کردم. از کلاس های درس دو طرف که ظرفیتشان پر بود گذشتم، بالاخره به سالن سخنرانی رسیدم که بی شباهت به تصویر زیر نیست.

.

.

شنوندگان زیادی آنجا بودند، روی کف زمین رو به سکویی در جلوی سالن نشسته بودند. چند پله ی سفید تا سکو وجود داشت.

تقریباً بلافاصله بعد از رسیدن من، استاد معنوی که نگهبان معبد طبقه ی اثیری است وارد شد و از پله ها بالا رفت. او ملبس به ردایی زعفرانی و گشاد بود، موهایی بلوند تا روی شانه، چشمانی آبی و صورتی تمیز و اصلاح شده داشت.

.

گوپال داس

.

بدون مقدمه آغاز کرد :

"عشق خداوند چیست؟ عشق خداوند، تمامی موجودات در قید حیات را زنده نگه می دارد. این عشق، تمامی حیات موجود در جهان های معنوی و تمامی حیات جهان های پایین تر را برقرار نگه می دارد. اما حیات را در جهان های بالاتر نسبت به جهان های پایین تر، به صورتی متفاوت حفظ می کند. در جهان های روح، عشق خداوند خالص بوده و روح را بی واسطه به شکل برکتی الهی لمس می کند. آن،صدای فلوت، هزار ویولن یا نی دارد."

استاد در اینجا مکث کرد، هر ابزاری که نام می برد، صدای آنها بطور کوتاه در اتاق پخش می شد. سپس ادامه داد :" در جهان های پایین، عشق الهی با نیروهای ذهن، احساسات و ماده آمیخته شده است – مانند دو مارپیچ که دور هم تنیده اند."

در این لحظه دستم را بالا بردم و پرسیدم، " استاد، چطور می توانیم نیروی معنوی را از نیروهای ذهن و احساسات تشخیص دهیم؟"

نگهبان پاسخ داد، "باید گوش دهی. می بایست صدای خالص و لطیف روح را از صداهای زمخت و پرهیاهوی جهان های پایین جدا کنی."

دوباره پرسیدم :" چطور می توانیم با حواس روح بشنویم؟"

استاد با تأکید گفت :" به درون برو! به معبد درون برو و در هستی آن مقیم شو. به یاد آر کی هستی! همیشه مانند یک استاد معنوی در حال آموزش عمل کن، چرا که این چیزی است که همه ی شما هستید. بدان که همیشه توسط عشق الهی حفظ می شوی!"

بعد از آن، تصویر شروع به محو شدن کرد، استاد برای چند ثانیه در دید معنوی ام باقی ماند، به شکل یک شمایل تابان که نوری طلایی او را دربرگرفته بود. برداشت من این بود که چون تمام چیزی که در آن زمان می توانستم هضم کنم همین بود، تجربه ام به طور ناگهانی پایان یافته بود.

در طول پیشرفت معنوی ام اغلب بدین شکل در جلسات سخنرانی بودم : به اتاقی پر از شنونده می رسم، بلافاصله استاد ظاهر می شود و سخنش را آغاز می کند — انگار آنها منتظر من بوده یا تمام آن صحنه فقط برای من ترتیب داده شده باشد. فکر می کنم روح بزرگ با این شیوه های ظریف و پیچیده عمل می کند، به طوری که سایر ارواح حاضر در اتاق نیز احساس می کنند کلاس فقط برای آنهاست.

.

::::……..::::::::::::……..::::

.

چند ماه پس از سخنرانی بالا، خودم را همراه یک استاد معنوی دیدم که من را در یک قایق بادبانی کوچک به دریا برد. مدتی بعد متوجه یک دیر سنگی با چند قلعه در ساحل دوردست شدم. مطمئن بودم که آنجا دیر است چون می دانستم استاد ردا سپید همراهم، سرپرست دیر کاتسوپاری در تبت بود. همانطور که در اسکله توقف می کردیم و استاد قایق را می بست، پایین به آب نگاه کردم و دیدم یک کوهپایه ی شیب دار به سمت دره ای دور در پایین قرار داشت.

.

.

آب مثل شیشه شفاف بود. این من را شگفت زده کرده بود. آیا این اقیانوس توهمی بود که استاد خلق کرده؟ یا من در سطحی ماورای فیزیکی بودم جایی که دیر کاتسوپاری در ساحل یک اقیانوس قرار گرفته بود، بجای مکان آن در طبقه ی فیزیکی که روی کوهی در تبت بود؟

رو به استاد کردم و پرسیدم چرا با قایقی کندرو به آنجا آمدیم، در حالیکه می توانستیم در هوا حرکت کنیم. استاد با چشمان مهربان بالای ریشی بلند و سفید به من نگاه کرد و به آرامی گفت :"گاهی اوقات یک سفر، سفر نیست. تو… نیاز به تطهیر داری."

.

فوبی کؤانتز

.

در آن زمان، مفهوم سفر معنوی نه به عنوان سفر از مکانی به مکانی دیگر بلکه به عنوان پروسه ی تطهیر برای من تازگی داشت. بعدها اینطور نتیجه گرفتم که اقیانوس در واقع نماد پاکسازی بود تا آنکه یک مکان واقعی باشد. با این حال در آن هنگام فرصت زیادی برای فکر کردن در این باره نداشتم چون نگهبان دیر، جلوتر از من به سمت یک در چوبی تیره در دیوار بیرونی حرکت کرد و داخل شد.

داخل آنجا راه پله ای سنگی وجود داشت که به یکی از برج های آن بنا می رسید. در بالای پله ها وارد اتاقی مربع شکل شدیم با پنجره هایی باز در هر طرف. نزدیک یکی از پنجره ها ایستادیم و به دریای بی پایان نگاه می کردیم.

.

.

ناخودآگاه از روح بزرگی که همراهم بود پرسیدم :"عشق چیست، استاد؟"

مرشد موسفید به دوردست چشم دوخت و جواب داد :" عشق گردابی است که زمان و مکان را کنار هم نگه می دارد."

به آرامی ادامه داد :" عشق بادی است که موجب تغییر می شود و بارانی است که رشد را ترغیب می کند. عشق آینه ای است که نشانت می دهد کی هستی. عشق، آن سوخت معنوی است که در رگ های تو جریان دارد. عشق، تو را در سفرت به سوی خدا به پیش میراند."

با مکث او فرصت کردم بپرسم :" خدا چیست؟"

"خدا، منشأ و سرچشمه ی عشق است. آن در مرکز وجود است و عشقش را به سوی تمامی خلقت ساطع می کند."

در جواب پرسیدم :"پس من چه هستم؟"

استاد معنوی نگاه خیره ی زلالش را رو به من کرد و لبخند زد :" تو جلوه ای از عشق خداوند هستی. به همین ترتیب، تو عشق را از طریق افکار، احساسات و اعمالت بیان می کنی. تا آنجایی که افکار، احساسات و اعمالت با ویژگی های عشق خداوند نسبت به تو، منطبق شود، به نزدیکتر شدن به آن ادامه خواهی داد."

صحنه محو شد و من را با کلمات استاد و خاطره ی فراموش نشدنی عشقی که چشمانش را پر کرده بود باقی گذاشت. فهمیدم که منظور از سفرهای روحی صرفاً برای خاطر ماجراجویی نبود، بلکه برای کمک به من بودند تا در نهایت آگاهی ام را تا مرحله ی خداشناسی ارتقا دهم.

.

::::……..::::::::::::……..::::

.

هنوز نیاموخته بودم که چطور عشق الهی را به زندگی روزمره ام بیاورم. پیشرفت در این زمینه مدتی بعد طی یکی از دیدارهایم از سیاره ی زهره اتفاق افتاد.

در بدو ورود به این سیاره ی خرّم، بر فراز جنگل ها و دشت هایش پرواز کردم تا به شهر اصلی آن به نام رتز رسیدم. در مرکز شهر بنایی وجود دارد که ورودی خانه ی موکشا، یکی از معابد خرد زرین طبقه ی فیزیکی می باشد. جمعیتی با لباس های رنگارنگ اطراف در ورودی در رفت و آمد بودند، شبیه به تصویر زیر با این تفاوت که به اندازه ی آن مجلل نیست. لحظه ای بعد ورودی ها باز شدند تا پذیرای ما باشند.

.

.

داخل آنجا هال بزرگی را دیدم با سقفی بلند که توسط ستون هایی شبیه شبستان کلیسا حمایت می شد. خودم را به سرعت به راهروی مرکزی کنار جمعیت رساندم و یک جای خالی در ردیف جلو پیدا کردم. در مقابل من یک سکو تا بلندای سینه وجود داشت، با یک صندلی راحتی ساده در وسط. به یکباره نگهبان معبد خرد زرین روی صندلی ظاهر شد. ردایی آلبالویی به تن داشت، موها و ریشش کوتاه و خاکستری و پوستش کاملاً برنزه بود. او یک کلمه گفت.

.

رامی نوری

.

"گوش دهید."

صدایش لطیف و پرطنین بود و به دورترین قسمت های سالن به راحتی نفوذ می کرد. حضار به تدریج ساکت شدند و استاد معنوی آغاز کرد.

" هفت اصل عشق اینها هستند :

1- از خودگذشتگی : از خودگذشتگی تنها زمانی حاصل می شود که عاشق، تنها به دنبال دادن است بدون انتظار برگشت.

2- زهد : این زمانی است که فرد پارسا بدون پس و پیش رفتن، حواسش را بر هدف و آرمانی متمرکز می کند که عشقش معطوف بدان است.

3- فروتنی : فروتنی زمانی حضور دارد که فرد درمی یابد عشقی که به وی اهدا شده، هدیه ای بی واسطه از طرف خداوند است.

4- ایثار : ایثار زمانی رخ می دهد که فرد عاشق در هر زمانی، نیازها و خواسته های معشوقش را بالاتر از نیازهای خودش قرار میدهد.

5- قابلیت اعتماد : زمانی که فرد تک تک لحظات را حقیقتاً با حداکثر صداقت و پاک نیتی زندگی می کند و سهیم می شود، شایستگی بدست می آید.

6- صداقت : فرد برای مواجهه با ضعف هایش به صداقت نیاز دارد، تا تصویری خلاف آنچه هستید را به افرادی که دوستشان دارید نشان ندهید.

7- احترام : احترامی که با عشق حقیقی جور باشد از درک این نکته حاصل می شود که تک تک موجودات زنده، ذات الهی یکسانی دارند.

استاد در اینجا مکث کرد، متوجه شدم داشت به حضار فرصتی می داد تا سؤالاتشان را بپرسند. بدون شرمندگی از استفاده از این فرصت پرسیدم :" استاد، هدف و آرمانی که از آن سخن گفتید که عشق باید معطوف بدان باشد، چیست؟"

نگهبان با سر تکان دادن از این سؤال تشکر کرد و پاسخ داد :" هدف بالاتری برای عشق تو وجود دارد، فراتر از تعاملات انسانی و فردی با عزیزانت. عشق تو به عنوان ابزاری برای عشق الهی و همگانی خدمت می کند که در پی آن است که قلب افراد بسیاری که آماده ی پذیرش آن هستند را لمس کند."

خیلی زود پس از آن، تجربه پایان یافت و به بدنم بازگشتم تا آنچه شنیده بودم را یادداشت کنم. پیروی همیشگی از هفت اصل عشق، مشکل خواهد بود. اما هیچکس به من وعده نداده که راه معنوی، سهل و ساده باشد.

برون فکنی روح زمانی که تحت راهنمایی یک استاد معنوی انجام گیرد می تواند منجر به هوشیاری بیشتر از خود الهی مان و خداوند گردد. این هوشیاری بالاتر به موازاتی که سعی می کنیم در زندگی روزمره مان عشق الهی را نسبت به تمامی مخلوقات خداوند به عمل درآوریم، به ما درک، ژرف نگری، بردباری و تحمل می بخشند.

.

>> قسمت بعد : دیدار از سیارات منظومه شمسی

.

2016/07/10

بر مرکب جریان صوت

Posted in :: نویسندگان و کتابها ::, استیو دویت, جریان صوت در 10:36 ب.ظ. توسط ::: ابدیت در اوست :::

.

 

.”استیو دِویت”

 

:: تجربه خروج از بدن

زمانی که یک جوینده ی معنوی بودم و طریق نور و صوت را یافتم، شیفته ی ایده ی خروج از بدن شدم. به نظرم بسیار هیجان انگیز بود که بتوانم خودم را به مکان های دیگری روی زمین منعکس کنم، از سیارات و ستاره های دیگر دیدن کنم و به طبقات بالاتر هستی اوج بگیرم. بسیار مشتاق تجربه ی آن بودم.

به سرعت غرق در آزمایش تکنیک های مختلفی که در کتاب ها و دیسکورس ها آمده بود شدم. اما متوجه شدم پیش از اینکه قادر شوم با سفر معنوی به جایی برسم می بایست چیزهایی را می آموختم. اول از همه باید درباره ی روح یاد می گرفتم.

فراتر از دانش کتابی باید واقعاً درک می کردم که روح، خود حقیقی من است – نه ذهن من، یا بدن من یا شخصیت انسانی من. باید این حقیقت را درک می کردم که من روح هستم، یک بخش مجزای هوشیاری که ذاتی الهی دارد. باید درک می کردم که به عنوان روح، من نه مردم و نه زن، که جاودانه ام، که چیزی قادر نیست به من آسیب برساند، و اینکه من ورای مرزهای فضا، زمان و دوگانگی، وجود دارم.

درک اینها برای من لازم بود چون سفری که من برایش تلاش می کردم متفاوت از انعکاس اثیری است. انعکاس اثیری جابجایی در بدن اثیری در طبقه ی اثیری است. در انعکاس اثیری، فرد به واسطه ی بند نقره ای به بدنش متصل است.

در مقابل، برون فکنی روح، توانایی گسترش آگاهی به ماورای محدودیت های بدن فیزیکی و همینطور بدن های اثیری، علی و ذهنی است توسط جریان صوت.

به مرور که تجربیاتی در سفر معنوی بدست آوردم متوجه شدم برون فکنی روح اصلاً سفر کردن نیست چون روح، که با ذات الهی یکی است، همه جا هست، در همه ی مکان ها و زمان ها. روح از این حضور همه جایی خود آگاه نیست چون با خود انسانی اش همانندسازی کرده است. برای برون فکنی روح می بایست در وضعیت حقیقی وجودم مستقر می شدم و آگاهی ام را در مکان دیگری که به عنوان روح قبلاً آنجا بودم، بیدار می کردم.

چیز دیگری که برای سفر معنوی باید می آموختم، انضباط، بردباری و خلوص نیت بود. در مورد خلوص نیت، آموزه ها درباره ی عدم سوءاستفاده از برون فکنی روح جهت امور خودخواهانه مثل فضولی در کار مردم یا آگاهی از قیمت سهام فردا، کاملاً شفاف و قاطع بودند.

هفته ها و ماه های بسیاری گذشت و من تکنیک ها را امتحان می کردم بدون اینکه اتفاق زیادی بیفتد. چیزی که من را به ادامه کار وامی داشت، نورهایی که می دیدم و صداهایی که می شنیدم بود. سرانجام توانستم بر ترسم غلبه کنم و از طریق چیزی که شبیه تونلی در بالای سرم بود، بدنم را ترک کنم.

بعد از سالها تمرین تکنیک ها و تلاش جهت ارتقای آگاهی ام از طریق مراقبه، عاقبت به آرزویم که دیدار از سیارات منظومه شمسی بود رسیدم. زمان زیادی گذشته بود و من واقعاً فراموش کرده بودم که این خواسته ی اولیه ی من بود.

یک نکته ی جالب که در مورد برون فکنی روح متوجه شدم این است که گاهی طی سفر احساس میکنم نقطه ای کوچک از هوشیاری هستم مثل لنز دوربین، و آنچه در جریان هست را نظاره میکنم، در مواقع دیگر احساس بودن در بدن را دارم. به نظر من احساس بودن در یک بدن، نمادی جهت کمک به ذهن من است تا این تجربه را به طریقی که برایم قابل درک باشد، پردازش کند.

این بدن نام های مختلفی دارد، بدن روحی، بدن نورانی، آتماساروپ یا نوری ساروپ. هنگام سفر در جهان های پایین، این بدن ممکن است بسیار شبیه بدن فیزیکی مان باشد، فقط بسیار پرنور و بسیار زیباتر. در مورد خودم اغلب به نظر می رسد در لباسی سفید هستم. در جهان های بالاتر، بدن روحی بیشتر شبیه ردایی چرخان از نور است.

یکی از مشکلاتی که در سفر به جهان های بالاتر داشتم، درگیری با ظرافت ادراک و دریافت ها بود. ما در جهان های بالاتر، هیچ احساسی مشابه آنچه در جهان های پایین بکار می گیریم را نداریم. همه چیز به طور بی واسطه درک می شود.

.

:: جریان صوت

از زمانی که به یاد می آورم این صدا را در سرم می شنیدم. شبیه صدای تیزی که سیم های الکتریکی ولتاژ بالا تولید می کنند یا صدایی که تلویزیون های قدیمی موقع خاموش شدن دارند. می دانستم که این صدا ناشی از جریان خون در گوش میانی نیست چون با نبض یا سایر عملکردهای بدنم تغییری نمی کرد. هر زمان توجه ام را روی آن متمرکز می کردم می توانستم آن را بلند و واضح بشنوم. بقدری طبیعی بود که به عنوان یک کودک فکر می کردم همه آن را می شنوند.

زمانی که طریق نور و صوت را شروع کردم، آموختم که این صدا بخشی از جریان صوت، نیرو یا روح الهی زندگی است. این نیرو نشأت گرفته از خالق است که تمامی حیات موجود در کائنات را برپا نگه می دارد و به شکل نور دیده و در قالب صوت شنیده می شود.

چیزی که برای من تازگی داشت این بود که اصوات بسیار دیگری نیز وجود دارند. به این خاطر که انرژی روحانی در فرکانس های متفاوتی در طبقات مختلف هستی در ارتعاش است. پال توئیچل این اصوات را در کتابش به نام "دفترچه ی معنوی" توصیف می کند.

تجربه ی من از دیگر اصوات در مدت کوتاهی بعد از پیوستنم به این طریق رخ داد. در حال مراقبه در اتاقم بودم که صدای ممتد غرش رعد را شنیدم، انگار یک هواپیمای جت بر فراز خانه ام در چرخش بود. چند دقیقه طول کشید. زیاد نگران نشدم چون از کتاب توئیچل می دانستم که این صدا مربوط به آگاهی طبقه ی فیزیکی است.

چند وقت بعد از آن، نیمه خواب دراز کشیده بودم، ناگهان یک بی حسی و لرزه تمام بدنم را فراگرفت. سپس صدایی در سرم بالا گرفت و بلند و بلندتر شد تا آنکه غرید، زوزه کشید، سوت کشید و طبل زد، انگار در یک تندباد دریایی بودم. هر بار بلندتر می شد تا آنجا که فکر کردم دیگر نمی توانم تحمل کنم، از شدتش کاسته شد اما یکی دو دقیقه بعد دوباره با اوج دیگری فوران کرد.

چند ماه بعد از تجربه ی این طوفان، دوباره در حال تمرین معنوی بودم که صدای تعداد زیادی ناقوس کلیسا را شنیدم. این اصوات ترکیبی به سمت جایی که نشسته بودم حرکت کردند و این باعث شد بدنم با ارتعاش مشابهی به نوسان درآید. مدت کمی بعد یک نور سفید درخشان بالای سرم ظاهر شد، به سرعت پایین آمد و کاملاً مرا در برگرفت.

صدای ناقوس یا صدای فیش امواج اقیانوس نشاندهنده ی سطوح درون طبقه ی اثیری هستند. اگرچه حقیقتاً هیچ تصویری از طبقه ی اثیری ندیدم، می دانستم این صوت، آگاهی من را به آن طبقه تغییر داده است. ممکن است بپرسید اگر جایی که بودم را ندیدم پس منظور از آن چیست؟ من باور دارم که شنیدن صوت به تنهایی هم بر رشد آگاهی معنوی ام تأثیر دارد. بعلاوه، هر صدای ویژه ای که می شنوم به من می گوید که از نظر هوشیاری معنوی کجا هستم و در چه طبقه ای. اغلب بعد از یک یا تعداد بیشتر تجربه ی قوی صوت، برون فکنی روح فوق العاده ای روی طبقه ی مربوط به آن صوت دارم.

در یک زمان دیگر شنیدم یک ارکستر بزرگ آهنگی را می نوازند که شبیه یک سمفونی Anton ruckner یا Gustav Mahler بود. این نوع موسیقی فکر میکنم مربوط به مناطق بالاتر طبقه ی اثیری باشد. حدود 15 دقیقه به آن گوش سپردم، تا زمانی که تمرکزم پایین آمد و صدا قطع شد. آرزو داشتم می توانستم برگردم و بیشتر به آن گوش کنم، اما هرگز نتوانستم.

در بین اصوات دیگر جهان های پایین که توسط پال توئیچل ذکر شده، "وزوز زنبورها" است. این صدا مربوط به طبقه ی اتری است. یک بار این صوت را به صورت صدای هواپیماهای اسباب بازی که مدام بالای سرم شیرجه می رفتند شنیدم؛ در تمرین دیگری احساس کردم مگسی در سرم چرخ می زند. هر بار اذیت می شدم و قبل از اینکه متوجه شوم صدای فیزیکی نیستند می خواستم آنها را بگیرم.

اصوات دیگر جهان های پایین تر، صدای زنگوله های کوچک (طبقه ی علّی) و شرشر آب (طبقه ی ذهنی) هستند. در جهان های بالاتر، اصوات، ظریف تر و بسیار ملایم تر هستند تا اندازه ای که ذهن آنها را با تصور واقعی نبودن به راحتی نادیده می گیرد.

صوت طبقه ی روح عموماً به صورت نت تک فلوت شنیده می شود، صدای نی انبان نیز مربوط به این طبقه است. (لازم به توضیح نیست که اصواتی که فلوت و نی انبان زمینی ما تولید می کنند، تقلید ضعیفی از اصوات اصلی است که با حرکت روح الهی در طبقات به وجود می آیند). اصوات طبقات بالاتر شامل صدای باد، همهمه، هزار ویولن، بادهای چوبی و هیو می شود.

نخستین بار صدای باد را شنیدم. مثل این بود که از دور صدای تندبادی قطبی با وزش بادهایی شدید که بر فراز قله های پوشیده از برف به سرعت در حرکت بودند را می شنیدم. سپس صدای همهمه ی شدید و ضربان دار آمد. بعد آن، صدایی که به صورت هزار ویولن توصیف شده است ظاهر شد. نوای زهی عمیق و موزون که تقریباً شبیه هزاران چلویی بود که پشت سلسله آبشاری در حال نواختن باشند. بسیار قدرتمند و تعالی بخش بود و در عین حال بسیار لطیف.

همانطور که به رفتن ادامه می دادیم، صوت به صدای بادهای چوبی تغییر یافت. یک موسیقی کاملاً بی ساختار، تقریباً گوشخراش، مثل صدای کوک کردن یک ارکستر. در آخر، صوت هیوووو مداوم شنیده می شد، انگار یک گروه کُر میلیونی آن را می خواندند. این صوت آنامی لوک، بالاترین جهان معنوی است.

ادامه دارد…

.

>> قسمت بعد : آموزش هایی در سیاره زهره

.

صفحهٔ پسین