2010/07/26

پیشگویی سرخپوستان هوپی-2

Posted in خرد سرخپوستان tagged در 11:59 ق.ظ. توسط ::: ابدیت در اوست :::

. 

نشانه های سومین لرزه

1- درختان خواهند مرد. (در برخی نواحی، باران های اسیدی خسارات سنگینی به درختان وارد کرده اند، اما این می تواند دلالت داشته باشد به باران های جنگل های استوایی)
2- انسان خانه ای در آسمان خواهد ساخت. (ایستگاه فضایی میر، یا ایستگاه فضایی بین المللی که تصمیم به ساخت آن گرفته شده است.)
3- نواحی سرد، گرم و نواحی گرم، سرد خواهند شد.
4- خشکی هایی به زیر آب رفته و زمین هایی از اقیانوس سردر خواهند آورد.
5- ستاره آبی کاچینا ظهور خواهد کرد.

 

نشانه های ویرانی عظیم

دنیا به پیش و پس خواهد لرزید. مردان سفید با مردمان سرزمین های دیگر وارد جنگ خواهند شد – آنهایی که صاحب نخستین درخشش خرد بودند. ستون های دود و آتش فراوانی خواهد بود، مانند آنهایی که مردان سفید در بیابان های نه چندان دور از اینجا ساخته اند. آنهایی که در مکان های هوپی می مانند و زندگی می کنند، در امان خواهند بود. سپس چیزهای بسیاری باید بازسازی شوند. و زود، خیلی زود پس از آن، پاهانا بازخواهد گشت. او با خودش شروع دنیای پنجم را خواهد آورد. او بذرهای خردش را در قلب هایمان خواهد کاشت. هم اکنون نیز این بذرها در حال کاشته شدن هستند. اینها، راه ظهور جهان پنجم را هموار خواهند کرد.

 

یک پیشگویی هوپی اخطار می دهد که هیچ چیزی نباید از کره ماه به زمین  آورده شود. در غیر این صورت، تعادل قوانین و نیروهای طبیعت و هستی برهم خواهد خورد، که نتیجه ی آن زلزله ها، تغییرات شدید در الگوهای آب و هوایی و اغتشاشات اجتماعی خواهد بود.

نیاکان ما گفته اند، زمانیکه گیاهان در اواسط زمستان شکوفه دهند، ما باید به سانتا فی (Santa Fe) برویم تا همگان را از رنج و نابودی در راه باخبر کنیم مگر آنکه آنها راهشان را تغییر دهند. در سال گذشته، در وسط زمستان گیاهان شروع به شکوفه دادن کردند.

تمامی مصیبت هایی که در این کشور به شکل گردباد، سیل و زمین لرزه در جریان است، بر روی نفس زمین مادر حمل می شود چون او در رنج است. زغال سنگ و اورانیوم اندام های داخلی زمین مادر هستند. زغال سنگ مثل کبد و اورانیوم قلب و شش های زمین مادر است.

" زمانی خواهد رسید که از زمین مه ای اسرارآمیز برمی خیزد که اذهان و قلبهای همه مردم را تضعیف می کند. رهنمودهای خرد و دانش آنها سست خواهد شد، قوانین الهی خالقمان از یاد مردم محو می شود. کودکان غیرقابل کنترل خواهند شد و دیگر از بزرگترها اطاعت نمی کنند، فساد اخلاقی و جنگ رقابتی برای حرص و طمع به اوج خود می رسد.

نزدیک به پایان، هاله ای مه آلود اطراف کالبدهای سماوی خواهیم دید. چهار مرتبه این هاله دور خورشید ظاهر خواهد شد به عنوان هشداری برای اینکه ما باید اصلاح شویم و به ما می گوید که تمامی مردم با هر رنگی باید متحد شوند و برای نجات به پا خیزند و اینکه ما باید از علل این وضع دشوارمان پرده برداریم.

زمانی خواهد آمد که بهارهای دیرهنگام و یخبندان های زودرس را تجربه می کنیم، این امر نشانه ی بازگشت عصر یخبندان است.

"هوپی، نقش مهمی در نجات نسل انسان دارد از طریق ارتباطی حیاتی با نیروهای نادیدنی که تعادل طبیعت را برقرار می سازند. الگویی ساده است : تمامی دنیا خواهد لرزید و قرمز شده و مقابل آنهایی قرار خواهد گرفت که مانع راه هوپی شدند.

 

منبع : crystalinks.com

.

2010/07/25

پیشگویی سرخپوستان هوپی-1

Posted in خرد سرخپوستان tagged در 1:44 ب.ظ. توسط ::: ابدیت در اوست :::

.

“ظهور دنیای پنجم”

" پایان تمامی آیین های هوپی زمانی خواهد بود که کاچینا (Kachina) طی رقصی در میدان، در مقابل کودکانی که راه را آغاز نکرده اند، نقاب از چهره برمی دارد. مدتی بعد، دیگر آیین و ایمانی نخواهد بود. سپس اورایبی (قدیمی ترین روستای هوپی در آریزونا) با ایمان و آیین هایش نیروی تازه ای خواهد گرفت و آغازگر چرخه ی جدیدی از زندگی هوپی خواهد بود.
" جنگ جهانی سوم توسط مردمانی که اولین بار نور (خرد یا روح الهی) را در سایر کشورهای قدیمی (هند، چین، ملل اسلامی، آفریقا) آشکار کردند، آغاز خواهد شد. ایالات متحده ویران خواهد شد، زمین و مردم در نتیجه ی بمب های اتمی و رادیواکتیویته. تنها هوپی ها و زادگاه آنها به عنوان پناهگاهی که پناه جویان به آن می گریزند در امان خواهند بود. پناهگاه های بمباران کاری اشتباه هستند. "فقط افراد ماتریالیست هستند که به دنبال ساخت پناهگاه می روند. آنهایی که در قلب هایشان صلح و آرامش هست، در مأمن بزرگ زندگی هستند. هیج جای فراری برای بدی نیست. افرادی که در جداسازی دنیا با مکتب و ایدئولوژی نقشی ندارند، برای ادامه ی بقاء در جهانی دیگر آماده اند، از نژاد سیاه باشند یا سفید یا سرخ و یا زرد. همه یکی هستند، برادرند.
" جنگ، یک درگیری معنوی با مادیات خواهد بود. مادیات توسط موجودات معنوی نابود خواهند شد و آنها باقی می مانند تا یک دنیا و یک ملت تحت قدرتی که از آن خالق است را به وجود آورند.
" آن زمان دور نیست. زمانی است که ساکواسهوه (Saquasohuh) (ستاره آبی) کاچینا در میدان می رقصد و نقابش را برمی دارد. او ستاره ای آبی را نمایش می دهد، دور و ناپیدا، که به زودی خود را آشکار خواهد کرد. { بعضی سخنگویان هوپی حدس می زنند که Hale-Bopp ستاره ی آبی است.}
آن زمان توسط آهنگی که طی مراسم Wuwuchim خوانده شد، پیشگویی شده است. این آهنگ در 1914 قبل از جنگ جهانی اول و دوباره در 1940 پیش از جنگ جهانی دوم خوانده شد که آشفتگی و تباهی و عامل آلوده کننده ی خصومت و تنفر آیین و رسوم هوپی را توصیف می کند و توسط همان اشرار در سراسر دنیا منتشر شد. این آهنگ در 1961 طی مراسم Wuwuchim خوانده شد.
" تکوین دنیای پنجم آغاز شده است. این امر توسط مردم فروتن و بی آلایش ملل و قبایل کوچک و اقلیت های نژادی، امکان یافته است. شما می توانید این را از خود زمین بفهمید. گونه های گیاهی از دنیاهای پیشین به صورت بذرهایی شروع به پدیدار شدن کرده اند. این امر می تواند آغازگر گیاه شناسی جدیدی باشد اگر مردم آنقدر هوشیار و خردمند باشند که آنها را مطالعه و درک کنند. بذرهای دیگری از این نوع به عنوان ستاره، در آسمان در حال کاشته شدن هستند. بذرهای دیگری از این نوع در قلب های ما پنهان می شوند. همه ی اینا یکی هستند، بسته به اینکه چطور به آن نگاه کنید. این چیزی است که ظهور دنیای بعدی، دنیای پنجم را ممکن می سازد.
" اینها شامل نه تا از مهم ترین پیشگویی های هوپی ها است در رابطه با خلقت نه جهان : سه دنیای قبلی که ما در آن زندگی کردیم، دنیای چهارم کنونی، سه دنیای آینده که هنوز تجربه نکرده ایم، و دنیای تایوا (Taiowa)، خالق، و نوه اش، Sotuknang."

 

پیشگویی ستاره ی آبی یا کاچینا آبی

پر سفید از قبیله ی خرس :

" دنیای چهارم به زودی پایان خواهد یافت، و دنیای پنجم آغاز خواهد شد. طی سالهای زیادی نشانه ها انجام گرفته اند و تعداد بسیار کمی از آنها باقی مانده است.

نشانه اول : به ما درباره آمدن مردان سفیدپوستی گفته شده است که مانند پاهانا هستند اما همچون پاهانا زندگی نمی کنند. مردانی که سرزمینی را که برای آنها نبوده را می گیرند و دشمنانشان را با تندر نابود می کنند. (توپ و تفنگ)
نشانه دوم : سرزمین های ما چرخ های گردان پر سر و صدایی را خواهند دید. (ارابه های سرپوشیده)
نشانه سوم : تعداد زیادی جانور عجیب شبیه بوفالو اما با شاخ های بلند بزرگ، زمین را مورد تاخت و تاز قرار می دهند. (گاو شاخ بلند)
نشانه چهارم : روی زمین مارهایی آهنی کشیده می شود. (خطوط راه آهن)
نشانه پنجم : زمین با یک تار عنکبوت بزرگ متقاطع پیوند می خورد. (خطوط برق و تلفن)
نشانه ششم : زمین با رودخانه هایی سنگی که تصاویری را در خورشید ایجاد می کنند، پوشیده می شود. (جاده های بتونی و تأثیر آنها در تولید سراب) 
نشانه هفتم : شما خواهید شنید که دریا سیاه شده و بسیاری موجودات زنده به خاطر آن می میرند. (لبریز شده نفت)
نشانه هشتم : جوانان بسیاری را خواهید دید که موهایشان را مانند مردم ما بلند می کنند، می آیند و به مردم قبایل ما می پیوندند تا راه و روش و حکمت ما را بیاموزند. ( هیپی ها)
نهمین و آخرین نشانه : در مورد اقامتگاهی در آسمان ها، بالای زمین خواهید شنید که با ضربه و صدای مهیبی سقوط می کند. آن به نظر ستاره ای آبی خواهد رسید. خیلی زود پس از آن، آیین و رسوم مردم هوپی متوقف خواهد شد.

.

2010/07/22

دانلود کتاب “جوینده” “The Seeker”

Posted in :: نویسندگان و کتابها ::, دانلود کتاب در 11:25 ق.ظ. توسط ::: ابدیت در اوست :::

.

The Seeker

این کتاب بر اساس خاطره ی یک زندگی در گذشته های بسیار دور، در حدود سال 1600 در تبت نوشته شده است. در آن زندگی، من راهبی بودم که به دنبال همان چیزی که در این زندگی نیز در جستجویش هستم، می گشتم. اگر چه در آن دوران نیز مانند این زندگیم، یک استاد راهنما داشتم ولی به دلیل لجاجت در حفظ اندیشه ها و نقطه نظرات شخصی ام، قادر نبودم به طور مداوم و واضح از تعالیم او پیروی کنم. هنگام انجام تحقیقات در زمینه نوشتن این کتاب و قرار گرفتن در سرزمینی بسیار خطرناک که می توانست منجر به حوادثی بسیار دردناک و مخرب شود، یادآوری های مهم و دردناکی از زندگی گذشته ام تجربه کرده ام. تمامی این تجربیات، گفته ای از حکمت سانتایانا را به من یادآوری کرد و آن اینکه :”کسانی که گذشته خود را به یاد نمی آورند محکوم به تکرار آن می باشند.”

 

:: لینک دانلود 1 (حجم MB 12) ::

:: لینک دانلود 2 ::

.

2010/07/16

عشق همه جا بود

Posted in تجربه نزدیک مرگ tagged در 12:44 ب.ظ. توسط ::: ابدیت در اوست :::

.

«Arthur»

زمانیکه این تجربه را از سر گذراندم، مطلقاً چیزی در مورد تجربه ی نزدیک مرگ نمی دانستم. چند سال پیش بود که در مورد این چیزها آموختم و هر چیز مرتبط با آنها را خواندم. به شدت بیمار بودم یک هفته تب 106 داشتم.
تجربه ام زنده بود. همه ی کسانی که دوستشان داشتم و دوستان خوبم که فوت شده بودند آنجا بودند تا خوش آمد بگویند و من را راهنمایی کنند. یک دشت پر از فرشته دیدم. موسیقی دلپذیری که شنیدم قابل مقایسه با هیچ موزیکی در زمین نیست. حوادث آینده را در صورتی که آنجا می ماندم، نشانم دادند.
به من گفته شد با زن مشخصی ازدواج می کنم و دو بچه، یک دختر و یک پسر خواهیم داشت. ما ازدواج کرده ایم و دو فرزند داریم. وقتی به این وقایع فکر می کنم، اشک در چشم هایم حلقه می زند و حس احترامی غیرقابل وصف من را تکان می دهد. به من حق انتخاب داده شد، بحثی طولانی صورت گرفت. آنها به صورت فیلم به من نشانم دادند که اگر با آنها می ماندم در خانه چه اتفاقی می افتاد و رو به نور کردم.
تلاش کردم برگردم و با صدای فش ناشی از سرعت زیادم از درون یک تونل به جای اولم برگشتم. با چنان صدای تلپی به تخت برخوردم که سه پرستار آنجا متوجه ی من شدند. آنها به طرفم دویدند، فریادی از خوشحالی کشیدند و خدا را شکر کردند که تبم پایین آمده و هنوز زنده ام.
حالا خیلی مهم است که کارهای بهتری با زندگیم انجام دهم، کارهایی که تا قبل از دیدار کوتاه و زود گذرم انجام نداده بودم. عشق همه جا بود، آن احساسات را نمی توان به وضوح بیان کرد و به همین خاطر تنها تصویری از آن احساساتی که این اتفاق موجب شد می تواند وجود داشته باشد.
بعد از بازگشتم، شک داشتم که کجا بودم چرا که غیر از دو دوست زنده ام در آنجا، مایک با یک کت پشمی اسپورت و یک چوب گلف در دستش و دوست دوران بچگیم و بتسی که لبخندزنان مرا در آغوش گرفته بود، سایر افراد مرده بودند. مثل اجدادم که آنها را فقط در عکس ها دیده بودم.
همه ی این اتفاقات در هفته ی اول اکتبر 1998 روی داد که برای بیماری لژیونر( عفونت شدید دستگاه تنفسی ) تحت درمان بودم. در روز شکرگذاری مادرم گفت :» خبر بدی برایت دارم، دوستت بتسی تابستان گذشته فوت کرد.» عرق سردی به تنم نشست.
کریسمس بود. با مایک تماس گرفتم، او نمی توانست تلفن را جواب بدهد چون مرده بود. پرسیدم :» چه طور، کجا، کی؟» جواب دادند:» جولای گذشته در مسابقات قهرمانی سالیانه ی گلف ( LLOYDS GOLF )، بازی تمام شده بود و تازه برای شام لباس پوشیده بود که دچار حمله ی قلبی شد.» قادر به حرف زدن نبودم.
چطور مایک و بتسی به ملاقاتم آمده بودند؟ چطور این ارتباط برقرار شده بود؟ چطور آنها فهمیدند که به بیمارستانی در میامی برده شده ام؟ صدها بار این سؤالات را از خود پرسیده ام.

.

خشم از درد و ترس منشأ می گیرد

Posted in تجربه نزدیک مرگ tagged در 12:10 ب.ظ. توسط ::: ابدیت در اوست :::

.

«Anthony n»

ساعت 9:15 شب تازه به اتاق خواب رفته بودم، ساعتم را برای فردا صبح کوک کردم. وقتی حمله ی شدید آسم به سراغم آمد روی تخت نشسته بودم. عقب روی تخت افتادم و سعی کردم پدرو مادرم را صدا بزنم، اما نفس نداشتم. حمله به سختی افزایش می یافت و من نمی توانستم حرکت کنم. این قسمت کاملاً هشیارانه بود.
وقتی ازهوش رفتم ( حدس می زنم به خاطر فقدان اکسیژن ) صدایی نزدیک گوشم شنیدم. آهنگ و ریتم آن صدا مطلقاً بدون نگرانی و آنقدر آرام بود که با حالت وحشت من از ناتوانی از نفس کشیدن در تضاد کامل بود. آن صدای من نبود و به من گفت نگران نباش، آن صدا قصد حفاظت از من را داشت و من می خواستم آن را دنبال کنم. در این لحظه بدنم را ترک کردم و خودم را که پایین روی تخت با چشم های باز خوابیده بود نگاه می کردم. حالا دیگر کاملاً آرام و خالی از ترس بودم. آن صدا به من گفت که می خواهد چیزی را نشانم بدهد و خودم را احساس می کردم که به سرعت به سوی نوری حرکت می کند، وقتی از نور گذشتم دیدم در جهانی دیگر پرواز می کنم.
همه چیز در آن جهان از ماده ای ساخته شده بود که می توانم تنها آن را نوری روان توصیف کنم. همه چیز زنده بود، زمین، کوه ها، حتی آسمان. آن صدا همچنان با من بود و در طول تجربه هرگز من را ترک نکرد. او گفت جایی که من هستم، جهان «حقیقی» است و باید در مدتی که آنجا بودم کاری را انجام می دادم. من روی یک زمین کوهستانی بایر نشستم، هیچ درخت، سبزه، رودخانه و غیره وجود نداشت. همه جا نور بود ولی خورشیدی نبود. به نظر می رسید نور از درون همه چیز، حتی از هوا می تابید.
در آن کوهستان حدود نیمه راهی به سمت بالا، تخته سنگ بزرگی بود. روی آن یک آجر طلایی درخشان بود آن صدا به من گفت که باید یک باغ روی آن کوه بسازم و اینکه هر سال یک آجر روی تخته سنگ ظاهر می شود و من باید با آنها مسیری بالای کوه از بستر تا تخته سنگ می ساختم. به من گفته شد درخت هایی که به نظر بلوط و غیره می رسیدند در بالای کوه بکارم.
من مدت زیادی آنجا بودم و در تمامی آن لحظات آن صدا حاضر بود، هرگز احساس تنهایی نکردم و هرگز نپرسیدم که چرا آنجا بودم، در آرامش کامل به سرمی بردم و احساس لذتی تمام عیار و عشقی بی قید و شرط در تمامی لحظات درون من بود. می دانستم که آن صدا قابل اعتمادترین شخص / چیز در جهان بود. همانطور که سالها می گذشت، می دیدم که درخت ها، سبزه ها و گل هایی که کاشته بودم رشد می کردند، رنگ گل ها رنگ هایی نبودند که تا به آن موقع دیده باشم، مثل اینکه 20 رنگ متفاوت در رنگین کمان آنجا بود، نمی توانم آنها را توصیف کنم چون هیچ چیز قابل مقایسه با آن در اینجا نیست.
چیزهای زیادی آموختم و می توانستم، چون جمله ی بهتری پیدا نمی کنم، «درون روح افراد را ببینم» و در یک لحظه تمام نتایج اعمالمان را روی دیگران درک کنم، اینکه خشم از درد و ترس منشأ می گیرد و بسیاری آموخته های دیگر در مورد چیزی که اکنون به عنوان وضعیت انسان در نظرم هست. و بعد دیدم که همه ی موجودات روی سیاره روی این خطوط به هم پیوسته اند و احساسی از عشقی خردکننده و حس یگانگی از درونم گذشت حس کردم انگار قلبم در حال انفجار است.
آخرین آجر روی تخنه سنگ 2500 سال بعد از اولین باری که رسیده بودم پدیدارشد. من از تمام آن سالها آگاه بودم و یک رؤیا نبود. «زمانی واقعی» بود اگر قابل درک باشد. حالا مسیری از آن تخته سنگ کشیده شده، اما در طی سالها تخته سنگ تغییر شکل داده بود و حالا شکل یک مربع را داشت. درخت هایی که ابتدا کاشته بودم، رشد کرده بودند و تنه ی آنها به شکلی ستبر شده بودند که فقط می توانم به شکل معبدی بالای کوه توصیفش کنم. آن صدا به من گفت که اولین قسمت کارم تمام شده است و حالا باید به آن راه قدم بگذارم. به پایین کوه رفتم و اولین قدم را برداشتم.
در این لحظه سوزاننده ترین و تحمل ناپذیرترین درد درونم را شکافت اما آن صدا گفت که از مسیر بیرون نروم. علت درد را پرسیدم چون درد فیزیکی نبود ( به نظر عجیب می آید ) اما آن درد غیر مادی بود. آن صدا گفت آن درد کوچکترین گناهی بود که من در مقابل روحم مرتکب شده بودم. اینطور فهمیدم که منظور گناهی که در مذاهب مختلف مطرح بود نیست بلکه آن درد زخمی بود که خودم در طول زندگیم به روحم وارد کرده بودم. من به بالا رفتن از مسیر ادامه دادم و هر قدمی که بر می گذاشتم دردی بدتر از درد قدم قبلی بود تا اینکه به نزدیکی بالای کوه رسیدم و به آن صدا گفتم که می توانم تمامش کنم.
آن صدا مهربان و شکیبا بود و گفت که با من خواهد بود و اینکه تمام خواهم کرد اما باید درسهایی که او می داد را می آموختم. در این لحظه به شدت عصبانی شدم و پرسیدم چرا من این همه مدت اینجا آورده شده ام تا این دردهای وحشتناک را تجربه کنم؟. تا پایان راه را با تشویق و حضور چیزی که حالا می دانستم یک موجود روحانی والا بود، ادامه دادم. به ورودی معبد درخت رسیدم، وارد شدم و تنها موجود دیگر را در تمام مدتی که آنجا بودم دیدم. پشتش به من بود و زانو زده بود گویی در حال نیایش بود.
دوباره عصبانی شده بودم، به طرفش هجوم بردم و گفتم، حالا می دانم که همه چیز واقعی بود و چرا باید همه ی آن دردها را تجربه می کردم. او روی پا ایستاد و چرخید، و غیرقابل توصیف است، موجودی کامل و تنها می توانم بگویم از عشقی ناب ساخته شده بود. می دانستم که او منبع آن صدا بود. مات و مبهوت شده بودم، بعد  از همه ی آن اتفاقات و فقط توانستم بگویم «می توانم تو را ببینم». آن موجود با مهربانی گونه ام را لمس کرد و به سادگی گفت :» حالا تو می دانی. دیگر وقت رفتن است.» همچنین به من گفته شد، باغی که ساخته بودم برای همیشه آنجا خواهد بود و روزی به آنجا برخواهم گشت.
همانطور که با او به بیرون از معبد درخت قدم می گذاشتیم، برای اولین بار افراد دیگری را دیدم که به باغ می آمدند و روی چمن ها می نشستند، گل ها را تماشا می کردند، صحبت می کردند و می خندیدند. او لبخند زد و گفت :» ببین اینجا چه کردی.» به شدت تحت تأثیر قرار گرفته بودم، اما بعد به سرعت به بدنم برگردانده شدم، فوراً احساس سنگینی و بیزاری عجیب و غیرمعمولی کردم. حمله ی آسم کاملاً رفته بود. به ساعت نگاه کردم  9:23 بود. تمام آن تجربه از حمله ی اولیه تا برگشتم حدود 8 دقیقه طول کشیده بود. من تا به حال این تجربه را مطرح نکرده بودم چرا که حدس می زنم اکثر مردم خواهند گفت که یک توهم بوده است. فقط می توانم بگویم که آن «واقعی» تر از تمام چیزهایی بود که در این جهان تجربه کرده ام.

– آیا شما حسی از آگاهی، دانشی خاص و هدف نظام هستی داشتید ؟

همه چیز یکی است. هر آنچه که هست، بخشی از سایر چیزها است. در آنجا هر دانشی که می خواستم را فوراً می دانستم. وقتی برگشتم، بخش زیادی از این دانش با من مانده است، من جواب سؤالات را شهودی بدون نیاز به مطالعه می دانستم، فلسفه را در دانشگاه آکسفورد به پایان رساندم.

– آیا شما بعد ازاین تجربه توانایی فراروانی یا استعداد ویژه ای پیداکرده اید که پیش از آن نداشته باشید؟

من توسط افرادی که در حال مرگ بودند یا مرده بودند، از جمله اعضای خانواده ام و دوستان خانوادگی، ملاقات شده ام. این هم در خواب هایی که متفاوت با رؤیاها هستند، و هم درهشیاری زمان بیداری اتفاق افتاده است. من خودم را آدمی مذهبی یا روحانی نمی دانم. ممکن است این با نوشته های بالا جور درنیاید اما من آدمی منطقی و زمینی و تجربی هستم. من پیغام هایی را برای افراد مختلفی در طول 15 سال یا بیشتر گذاشته ام و هیچ نفع شخصی از آن نمی برم.

– این تجربه چه تأثیری در روابط ، زندگی روزانه ، اعمال مذهبی و انتخاب های شغلی شما گذاشته است ؟

من دیگران را بیشتر درک می کنم. دیگر چندان ماده گرا نیستم با وجود اینکه مدیر بازاریابی صنعتی هستم، پول و «اشیاء» معنای چندانی برای من ندارند. مردم مهمترین چیز موجود هستند.
.

هیچ بهشت و جهنمی وجود ندارد

Posted in تجربه نزدیک مرگ tagged در 11:02 ق.ظ. توسط ::: ابدیت در اوست :::

.

«Anna M»

در اتاق جراحی بودم که مشکلی پیش آمد و بیرون از بدنم پرت شدم. نوری درخشان را ملاقات کردم. آن نور عشقی بی قید و شرط به من داشت و گفت که باید برگردم، چون سه بچه دارم که باید بزرگشان کنم. بدون استفاده از کلمات، رازهای زیادی از جهان به من گفته شد. هیچ بهشت و جهنمی وجود ندارد. همه چیز تنها یک تجربه است. حتی خوب و بد هم وجود ندارد. مذهب چیزهای اشتباهی را به من آموخته بود و من باید برمی گشتم تا حقیقت را بیابم. من هیچ چیز در مورد تناسخ و کارما نمی دانستم و جهان روح می خواست آن را به من بیاموزد.
می خواستم با آن حضور که از خانواده ام بیشتر دوستش داشتم، بمانم. به درون بدنم پرت شدم و درد، دوباره شروع شد. سرنگم را پاره کردم و روزها گریه کردم. بعد شروع به شنیدن صدای زنگی در گوش چپم کردم که من را اهل شهود کرد. در رؤیا ستاره شناسی را یاد گرفتم. حالا خیلی اهل معنویت هستم، و هر روز را طوری زندگی می کنم که انگار آخرین روزم است، چون از مرگ نمی ترسم.

آیا شما مکانی زیبا یا محل، سطح یا بعدی دیگر را دیدید؟
من درون یک معبد درخشان بودم.

آیا شما حسی از آگاهی، دانشی خاص و هدف نظام هستی داشتید؟
من آموختم چنانچه کنترل و مهار خودم را به دست نگیرم ( بر خودم تسلط نداشته باشم ) باید به زمین بازگردم.

آیا شما بعد ازاین تجربه توانایی فراروانی یا استعداد ویژه ای پیداکرده اید که پیش از آن نداشته باشید؟
من رؤیاها را تعبیر می کنم و می توانم بگویم در اتاق کی شاد است و کی غمگین.

این تجربه چه تأثیری در روابط ، زندگی روزانه ، اعمال مذهبی و انتخاب های شغلی شما گذاشته است؟
من مهربان تر، دلسوزتر و با عشقی بیشتر هستم. دیگر متعصب و اهل قضاوت نیستم.

این تجربه تأثیری هم روی باورها و رفتار شما گذاشته است؟
اعتماد و اطمینان بیشتری دارم چون همکار خدا هستم. احساس دلسوزی و ترحم دارم برای میلیون ها انسانی که نمادی از خدا را می پرستند نه خدای واقعی را.

.

2010/07/06

از درون هزاران قوس درخشان گذشتم

Posted in تجربه نزدیک مرگ tagged در 10:52 ب.ظ. توسط ::: ابدیت در اوست :::

.

«Alejandro M «

وقتی 8 ساله بودم، پدر و مادرم تصمیم گرفتند چند تست خون روی من انجام بدهند تا ببینند آیا بیمار هستم یا نه. به کلینیکی در نزدیکی خانه مان رفتیم. بعد از آنکه از من خون گرفتند، طبق گفته ی دکتر مراقبم، به خاطر فشار خون پایین از حال رفتم. اما عالی ترین بخش این بیهوشی، ورودم به هلالی از نور بود. مثل این بود که از درون هزاران قوس درخشان گذشتم، به شدت زیبا بود. به نظر می رسید همانطور که از درونش می گذشتم، به مرور درخشش بیشتری پیدا می کرد.
منظره ای خیالی بود. دیدن آن جهان خیلی من را شاد کرده بود. آنجا، همه جوان بودند. تمامی نژادها حضور داشتند، از جمله گروهی که پوستی نارنجی رنگ داشتند، رنگ برنز. اما دیدن آنها تعجب آورترین بخش نبود. بدن های آنها به نظر می رسید از نوعی چینی ساخته شده بود، نه به خاطر رنگشان، بلکه به این خاطر که پوست آنها بسیار صاف و نرم بود. این هم به این خاطر به یاد من مانده است که مادربزرگم چند مجسمه ی کوچک داشت که از ماده ای مشابه ساخته شده بود. در اطراف آن افراد نوری درخشان و ظریف بود.
زنی با قد متوسط از من پرسید که آنجا چه کار می کنم. جواب دادم، نمی دانم و اینکه ناگهان از میان غلافی عظیم راهی باز شد و من سعی کردم به جایی که صداهایی می شنیدم برسم. او با لحنی خوشایند و دلسوزانه گفت :» تو به این جهان تعلق نداری. هر زمان که بخواهی، مانند سایرین، به اینجا خواهی آمد. ما همراه با آن نجیب زاده هایی که آنجا می بینی، مسئول این کار هستیم.» او به سمت مردانی اشاره کرد که می توانستم صورت هایشان را ببینم. سه مرد بودند. روی کمربند هر سه ی آنها حرف » M » کنده شده بود و نمادهایی روی لباس های سفید مایل به زردشان بود که نمی توانستم بفهمم. از بین آنها زنی با زیبایی تحسین برانگیزی پدیدار شد. او با شکوه بی نظیری می درخشید. متفاوت از سایرین بود. به نظر می رسید با نگاهی کوتاه فهمیده بود که آنجا چه خبر است. او حقیقتاً غیر قابل توصیف است. حتی امروز هم می توانم میزان نوری که از لباس هایش ساطع می شد را به یاد بیاورم. در یک جمع بندی، تفاوت لباس او با دیگران در این بود که سایرین در رنگ هایی ملایم می درخشیدند، در حالیکه لباس های او تشعشع داشت و جرقه می زد. مثل اینکه جرقه ها با نورهایی که از هزاران رنگ اطراف او ناشی شده بودند، در هوا معلق می ماندند. کم کم رو به ما کرد.
او حدود 7 متر دورتر از جایی بود که من و بقیه ایستاده بودیم. لباس سیاه براقی پوشیده بود که در تضاد با پوشش سایرین بود. لباس بلندی بود، مشابه ی لباس هایی که شاهزادگان قرن 14 و 15 می پوشیدند. وقتی نزدیک تر شد، توانستم ببینم که لباسش با نور خاصی می درخشید. شبیه نور سیاه بود. لباس او از پارچه درست نشده بود. به نظر می رسید از انرژی، از چیز به خصوصی درست شده بود. وقتی درست به جایی که ما بودیم رسید، توانستم ببینم که لباسش از هزاران جهان و کهکشان کوچک درست شده بود که در تاریکی لباسش ناپیدا بودند. می دانم که به نظر احمقانه می آید، اما این چیزی بود که من دیدم. هزاران جهان و کهکشان بودند که به دور خودشان می چرخیدند. در همان حال که آنها می چرخیدند، نوری تابناک از سینه ی آن زن ( جایی که قلب جای دارد ) ساطع می شد. موهای او نقره ای بود، چشم هایی بسیار بزرگ به رنگ آبی- کبود و چهره ای بسیار ظریف و لطیف داشت. هیچ نشانی از عصبانیت در او نبود.

ادامهٔ مطلب »

وقتی می میریم عوض نمی شویم

Posted in تجربه نزدیک مرگ tagged در 10:10 ب.ظ. توسط ::: ابدیت در اوست :::

.

» Angela s»

صبح در حالی بیدار شدم که نمی توانستم نفس بکشم مگر آنکه می نشستم. بعد از یک ملاقات سریع با پزشک خانوادگیمان همسرم من را به بیمارستان برد. یک سری آزمایشات خون، اشعه ی ایکس و… از من گرفته شد. سپس من را به اتاقی بردند، یک ماسک اکسیژن روی صورتم گذاشتند و باید همانجا منتظر می ماندم تا جواب آزمایشات بیاید.
همسرم پایین تخت نشسته بود. هر بار که می خوابیدم، نفس کشیدن مشکل تر می شد. اما من خیلی ضعیف بودم و تنها کاری که می توانستم انجام دهم این بود که امیدوار باشم آنها بفهمند چه مشکلی دارم. به همین خاطر بیصدا برای خودم دعا می کردم. دروناً از اینکه چه اتفاقی برایم خواهد افتاد، می ترسیدم. زمانی که آن اتفاق افتاد هیچ دارویی به من نداده بودند، فقط ماسک اکسیژن داشتم.
به یاد دارم که سعی می کردم نفس بکشم اما به نظر می رسید سخت ترین کار ممکن است. احساس سنگینی روی سینه ام می کردم. چشم هایم را بستم و ناگهان رها شدم. احساس بی وزنی و امنیت می کردم. دیگر نمی ترسیدم. دوباره بچه شده بودم. از بین رفتن کامل آن سنگینی من را متعجب کرده بود.
احساس کردم دو دست شانه هایم را لمس کردند. با آنکه پشت سرم را نگاه نمی کردم می دانستم آن دو نفر دوستان من بودند. نباید نگاه می کردم. انگار اجازه نداشتم. اما مهم نبود، چرا که حس می کردم آنها خوب و امن هستند. پرسیدم : آیا مرده ام و وقت رفتن است؟ گفتند : نه و اینکه من باید با آنها بروم. می خواستند چیزی نشانم بدهند. منتظر جواب من نبودند. ( که حتماً بله بود. )
از طریق شانه هایم من را بیرون از بدنم کشیدند. با گذر از سقف و دیوارها، از ساختمان خارج شدیم و به سوی آسمان برده شدم. من پرواز می کردم و این خیلی لذت بخش بود. وقتی فاصله زیادی را طی کردیم، همه چیز سیاه شد. هیچ مکانی پیدا نبود. همه چیز آرام بود و احساسی از دما نداشتم. تنها سکوت و خلاء عمیقی بود.
سؤال کردم : کجا هستم؟ آنها با یک تماس دست هایشان من را در مکانی قرار دادند ( توضیحش مشکل است. چون هیچ چیزی مرتبط با استقرار من وجود نداشت، اما به خاطر تماس دست هایشان می دانستم که دارند من را رو به چیزی قرار می دهند ) گفتند : نگاه کن. در فاصله ای بسیار دور چیزی را در حال بزرگ شدن دیدم. مطمئن نیستم که من به آن نزدیک می شدم یا آن بزرگتر می شد. هیچ چیز دیگری در اطراف نبود تا بشود با آن مقایسه کرد. وقتی » آن» به اندازه کافی نزدیک شد، آن موجودات کوچک را دیدم. ربان هایی از نور اطراف یک شیء مرکزی بودند. هر چه » آن» نزدیکتر می شد می توانستم تمامی انواعی که بخشی از خلقت هستند را ببینم. من گربه ها، کوه ها، درخت ها، رودخانه ها، انسان ها، ستاره ها و … را دیدم. چیزهای بسیار زیادی بودند که مانند حباب به دنبال هم بالا می رفتند. مثل سوپی از همه چیز، اما تک تک آن چیزها به وضوح و سنجیده در حباب هایشان بودند فقط برای آنکه به سرعت به همه ی چیزهای دیگر بپیوندند.
نمی توانم خوشی و شادی که با دیدن این صحنه حس کردم را بیان کنم. آن لحظه شادترین لحظه ای بود که در تمام زندگیم حس کرده بودم. آنها پرسیدند : چه می بینی؟ گفتم ( با حالتی که هیچ شکی نداشتم ) : خلقت. بعد پرسیدند : چه آموختی؟ گفتم ( مثل اینکه همیشه این را می دانستم، هر چند هیچ وقت همچین فلسفه ای نداشتم ) : «همه چیز، همه ی چیزهای دیگر هم هست.» پرسیدند : … و؟ من سرشار از دانشی بودم که هرگز نمی شناختم. جواب دادم : هر آنچه که یک نفر انجام می دهد، برای همه ی چیزها دارای اهمیت است.» ( شنیدن جوابهایی که از  لبهایم خارج می شدند جالب بود در حالیکه نمی دانستم آنها را می دانم ) آنها گفتند : «خوبه». بعد مرا از آن لذت جدا کردند و به سوی مکانی دیگر کشیدند.
در یک لحظه در یک مکان سراسر سفید ایستاده بودیم. آنها هنوز هم پشت سر من بودند ( می دانستم ) اما باز هم نیاز یا تمایلی نداشتم که برگردم و آنها را ببینم. آنجا تماماً سفید بود، نه دیواری، نه سقفی و نه کفی. تنها چیزی که  آنجا بود یک در بود. دری ساده و قرمز رنگ… اما هیچ چیزی آن را نگه نداشته بود. آن در تنها رنگی بود که آنجا وجود داشت.
با خود فکر کردم در مرگ است و دوباره پرسیدم آیا دارم می میرم. با ترس نپرسیدم، با کنجکاوی کودکانه پرسیدم. آنها گفتند نه. گفتند قبل از بازگشتم یک چیز دیگر را باید بیاموزم. از من خواستند از در بگذرم. من مؤدبانه مخالفت کردم ( می دانستم که در مرگ بود) که آنها گفته بودند هنوز زمان مرگم نرسیده است. با یک پرتاب ملایم از در گذشتم. کاملاً به آنها اطمینان داشتم تنها کمی گیج شده بودم اما راضی بودم.
از در گذشتم و هیچ تفاوتی حس نکردم. به آنها گفتم هیچ اتفاقی نیفتاد. گفتند دوباره این کار را بکن، اما این دفعه با کفش. برای اولین بار به پایین نگاه کردم و دیدم که پا دارم و کفش های کتانی قرمز روشن پوشیده ام. به طور عجیبی تا آن لحظه متوجه ی بدنم نشده بودم. تنها هر آنچه بیرون از بدنم بود می دیدم.
برای بار دوم از در گذشتم. باز هم هیچی حس نکردم. گفتند به پاهایت نگاه کن. کفش ها هنوز در طرف دیگر آستانه ی در بودند، آنها با من نیامده بودند. دوباره از من پرسیدند که چه آموختم؟ فوراً پاسخ دادم ما نمی توانیم زمان مرگ اشیاء مادی را با خود داشته باشیم. از جوابم خوشم آمد اگر چه حس کردم چیز بیشتری باید باشد چون آنچه گفتم بسیار بدیهی بود.
آنها با اصرار پرسیدند» … و؟» سپس کلمات از لب هایم بیرون غلتیدند، درست مثل آنکه آنها همیشه آنجا بودند فقط خارج از آگاهی من و بی درنگ به یاد آورده شدند. وقتی از در می گذشتم هیچ احساسی نداشتم چون تغییری نکرده بودم. تنها مکانم عوض شده بود. کتانی هایم هیچ وقت جزئی از من نبودند. گفتم : «وقتی می میریم عوض نمی شویم، ما همیشه پروانه ایم. فقط به آسمانی متفاوت پرواز می کنیم.» اگر اشکی داشتم نمی توانستم احساسش کنم، و با این حال آنچه که گفته بودم درقلب و روح و همه ی وجودم طنین انداخت. می دانستم که یاد گرفته ام.
آنها گفتند : وقت رفتن است. با کمال میل تسلیم شدم و به خارج از مکانی که بودم رفتیم. دوباره احساس تاریکی عمیقی کردم. از سقف و کف گذشتیم تا اینکه دوباره در اتاقم بودم.
افقی خم شدم طوریکه در بدنم قرار بگیرم، اما هنوز در هوا شناور بودم. احساس کردم دست های آنها از شانه هایم برداشته شدند. من نمی خواستم آنها بروند. گفتم من هنوز در بدنم نیستم. آنها گفتند که خودم می توانم آن کار را بکنم و به آنها احتیاج ندارم. خداحافظی نکردند، به سادگی رفتند.
شوهرم را می دیدم که در صندلیش به خواب رفته بود. کمی خودم را آرام کردم و آن کار کرد! چند اینچ بالاتر از جایی که بودم رفتم و مثل بچه ای که اسباب بازی جدیدی گرفته باشد، دوباره بالا رفتم تا ببینم می توانم آن کار را بکنم و توانستم.
می خواستم دوباره این کار را بکنم که او تکان خورد و نگران شدم بترسد. به همین خاطر برگشتم. وقتی داخل بدنم شدم همه چیز برگشت… سنگینی، درد سینه ام و تلاش برای نفس کشیدن. تنها چیز متفاوت حس درونیم بود. اصلاً نمی ترسیدم. احساس دلگرمی و اطمینان زیادی می کردم. برای اولین بار در زندگیم مرگ دیگر چیز ترسناکی نبود. پاسخ ها، نگرش و فلسفه ی جدیدی داشتم. هر آنچه در اینجا انجام داده بودم اهمیت داشت و جایی که رفته بودم جای خوبی بود.
شوهرم دستش را دراز کرد تا دستم را بگیرد. چهره اش پر از نگرانی بود. بهش گفتم نگران نباش. قرار نیست بمیرم.
من فقط به افراد خاصی این تجربه را گفته ام و سعی دارم به کسی نگویم مگر آنکه احساس کنم به آن احتیاج دارد و فکر نکند آن را از خودم می سازم. به این دلیل این را برای شما نوشتم که دخترم سایت شما را به من نشان داد و به من الهام شد آن را با کسانی که به دنبال تضمینی برای زندگی پس از مرگ هستند در میان بگذارم

منبع

.

.

2010/07/04

من به بهشت رفتم

Posted in تجربه نزدیک مرگ tagged در 1:05 ب.ظ. توسط ::: ابدیت در اوست :::

» Alicia G «

من این داستان را از دو منظر می نویسم، یکی تجربه ی خودم و یکی هم تجربه ی آلیسیا. در شانزدهم جولای 2001 همراه آرمی، هم اتاقیم، بیرون از شهر فرستاده شدم. او به خاطر عمل سزارین به انسداد روده ای مبتلا شده بود. شب شانزدهم دچار سکته ی قلبی شد و تقریباً 9 دقیقه هیچ ضربان قلبی نداشت. او را به هوش آوردند و به اورژانس بیمارستان محلی منتقل شد. من توسط صلیب سرخ مطلع شدم و در 18 جولای در حال پرواز به خانه ام بودم. ساعت 8 صبح بود، احساس کردم کسی دارد چیزی را از سرم بیرون می کشد. در همان لحظه چیزی را دیدم که بهترین توصیفی که می توانم بکنم، یک ستاره ی دراز کرک دار بود که از نزدیک سرم آمد و به سمت صندلی رو به رویم پرواز کرد و در سقف هواپیما ناپدید شد.
به محض برگشتن به شهر به بیمارستانی رفتم که دوستم در آی سی یو بدون هیچ شانسی برای نجات در کما بود. آن جمعه وقتی با دکتر صحبت می کردم، من را تشویق کرد برگه ی عدم به هوش آمدنش را امضاء کنم، با این توضیح که او دوباره چهارشنبه ایست قلبی داشته است. من گفتم : 8 صبح؟ او به من نگاه کرد و گفت : بله. هیچ سؤالی نکرد، اما در نگاهش این پرسش بود که من چطور می دانم.
مدتی بعد آلیسیا از کما بیرون آمد. تقریباً همان اول داستان شگفت انگیزی از دیدارش از بهشت تعریف کرد. به من نگاه می کرد و به آسمان اشاره می کرد و گفت :» من به بهشت رفتم. بسیار زیبا بود.» تا جایی که می توانست دستش را باز کرد و گفت :» همه همدیگر را دوست داشتند، هیچ فحش و دعوا و فریادی نبود.» با هر جمله ای که می گفت، دست هایش را برای تأکید استفاده می کرد و در پایان گفت :» من دوست نداشتم برگردم.»
او در عید پاک یکشنبه ی 2003 درگذشت. بخش عظیمی از مغز او آسیب دیده بود و نمی توانست چیزی را به یاد بیاورد، اما خاطره ی بهشت او همچنان زنده بود و هرگز نه فراموش کرد و نه تغییر کرد. روزیکه او درگذشت من هیچ تجربه ای نداشتم. فکر می کنم بار اول ترسیده بود و به همین خاطر پیش من آمده بود. اما بار دوم او هیچ ترسی نداشت، می دانست که به مکانی زیبا و آرام می رود.

منبع

تجربه نزدیک مرگ (Near Death Experience) چیست؟

.

2010/07/01

*

Posted in از او در 1:02 ب.ظ. توسط ::: ابدیت در اوست :::

The Dance

Deviantart.com

« دل و جان و تنم هر سه حجاب راه من بودند

تنم دل شد، دلم جان شد، همه گشتست جانانم »