2010/09/29

هزاران سیاره تکامل یافته و کمتر تکامل یافته

Posted in تجربه نزدیک مرگ در 9:36 ب.ظ. توسط ::: ابدیت در اوست :::

.

“Roger.C”

تجربه ی من بسیار استثنایی است، نمی دانم از کجا شروع کنم! صدها صفحه می شود، اما سعی میکنم بسیار بسیار خلاصه بگویم.

همه چیز چند ماه قبل از تصادف آغاز شد. دیدن افراد فوت شده، شنیدن صداهایی زمانیکه تازه به رختخواب رفته بودم اما به خواب نرفته بودم… سوم سپتامبر 1990 ساعت 3:15 دقیقه بود. داشتیم از شهر برمی گشتیم، دوستم ماشین من را می راند و در یک نقطه کنترل از دستش خارج شد و از جلو به ماشین دیگری برخورد کردیم. در آن لحظه من بلافاصله از بدنم به بیرون پرت شدم و به دوستم و بدنم داخل ماشین نگاه می کردم. هر دوی ما بی حرکت بودیم و به نظر می رسید مرده ایم. دوستم(روحش) در آن اطراف نبود.

یادم افتاد که می خواهم به والدین و دوستانم در مورد حادثه بگویم و خداحافظی کنم. فوراً در مقابل آنها بودم. هنگام روز بود و بعد یک روز دیگر! متوجه شدم که می توانم در زمان سفر کنم. دوستان و والدینم نه می توانستند من را ببینند و نه بشنوند.

آنجا بود که فکر کردم چیز دیگری در انتظار من بود به جای آنکه به ملاقات زنده ها بروم. فقط به خودم اجازه دادم بروم و در مورد من، هیچ تونلی نبود آنطور که قبلاً در تجارب نزدیک مرگ خوانده بودم… حتی منتظر تونل هم شدم ولی اتفاقی نیفتاد…

داخل مکانی تاریک شدم و هیچ چیز اطرافم نبود. اما نترسیده بودم. آنجا واقعاً آرام و آسوده بود. سپس در مقابلم شروع به دیدن تمامی زندگیم کردم مثل فیلمی که روی صفحه انداخته می شود، از نوزادی تا بزرگسالی. بسیار واقعی بود! می توانستم احساسات افرادی را که سالها با آنها در ارتباط بودم را حس کنم. می توانستم احساسات خوب و بدی را که من در آنها موجب شده بودم را دریافت کنم. قادر بودم آنها را بهتر از آنچه خودشان تجربه کرده بودند، احساس کنم. آنجا حساب کارمای من بود.

بعد از پایان نمایش، همه چیز برای مدتی سیاه شد. سپس با دانشی که به دست آورده بودم فهمیدم که من لایق مکانی هستم که بهشت نام دارد بدون آنکه بدانم بهشت چه شکلی دارد یا چی هست! احساس شگفتی از آرامش داشتم که قوی تر و قوی تر می شد.

در تاریکی، شروع به دیدن نوری در فاصله ای دور کردم. به سمت آن جذب می شدم. نزدیکتر و نزدیکتر شدم. سپس داخل آن مدار (بهترین واژه ای که می توانم توصیفش کنم) اطراف نور شدم. شبیه مخروطی از نور و بسیار عظیم بود. زمانیکه آنجا بودم کلماتی (آرامش، شادی، خوشبختی، عشق، جاودانگی) شنیدم. به یاد دارم که آن 5 کلمه (همگی به صورت یک واحد) برای من تنها چیز حائز اهمیت در جهان شده بودند و به منظور ورود به نور باید از تمامی چیزهای دیگر خلاص می شدم. چیزی مانع از ورود من به نور می شد، بعد از آنکه بررسی کردم متوجه شدم علت، احساسی از دلخوری بود که نسبت به چند نفر داشتم. باید آنها را می بخشیدم. اجازه ی ورود پیدا کردم. به یاد دارم که در کف مخروط نور بودم. وقتی وارد می شدم مثل یک انفجار ناگهانی عشق بود. فکر کردم خواهم مرد چون این احساسات ناشی از عشقی بسیار قدرتمند بودند. خنده ام گرفت، چطور وقتی قبلاً مرده ام می توانم دوباره بمیرم!

در آن لحظه متوجه شدم که دانش کاملی از هستی در اختیارم بود و به سادگی فقط باید می پرسیدم تا بدانم!

پرسش اولم : آیا در جاهای دیگر هم زندگی وجود دارد؟ بله

پرسش 2: آیا سیارات بسیاری هستند که نسبت به ما روی زمین، شکل برتری از زندگی دارند؟ هزاران سیاره سطح تکامل بالاتری نسبت به شما در زمین دارند.

پرسش 3 : آیا سیارات بسیاری با تکاملی پایین تر از زمین وجود دارند؟ بله، هزاران سیاره

پرسش 4: می توانم ببینم یک سیاره ی تکامل یافته تر چه شکلی است ؟ بله

در یک آن، آنجا روی یک سیاره ی دیگر بودم! می توانستم بدنم را آنجا ببینم. در حضور مردم هستم و می توانم با آنها صحبت کنم. آنها از دیدن من تعجب کرده بودند. من در یک نوع شهر با زمینی مسطح بودم، ساختمانهایی بدون در و پنجره آنجا بودند، مثل جعبه هایی بزرگ. آنها راه ویژه ای برای ورود به آن ساختمانها داشتند اما دانستنش خیلی برای من اهمیت نداشت! ما با صدا اما از طریق ذهن (تله پاتیکی) رابطه برقرار کردیم، می توانستم تک تک کلمات را بفهمم (برای من به فرانسوی) و زمانیکه من صحبت می کردم می دانم که از یک زبان دیگر استفاده می کردم. همه ی اینها به طور خودکار انجام می شدند.

آنها از من پرسیدند که از کجا می آیم… می خواستند ستاره ها را در ذهن من، آنطور که من می توانستم از سیاره ی خودم ببینم، ببینند! آنها همچنین پرسیدند که من در کدام منطقه ی زمین به دنیا آمده ام و چه کاری را در زمین دوست داشتم. به آنها گفتم در روستایی به نام Caplan به دنیا آمده ام… غواصی با اسکوبا در Port Daniel و New Port Quebec را دوست دارم. می خواستند در ذهن من ببینند چه شکلی است و همینطور نقشه ای از آن مناطق را! از من خواستند نشانشان دهم… اگر می خواهم. من قادر بودم ذهناً نقشه را به آنها نشان دهم.

آنها پرسیدند انرژی لازم برای حیات را از کجا تأمین میکنم. در مورد گیاهانی که می خوریم به آنها گفتم و بعد پرسیدند : آیا چیزهای جاندار را هم می خورید؟ گفتم بله.

آنها گفتند : می دانستیم تمدن هایی ابتدایی وجود دارند اما نه به این بدی! آنها واقعاً تعجب کرده بودند فردی که از دنیایی اینچنین بدوی می آید چطور می تواند در سیاره شان با آنها ملاقات کند!

از یکی از آنها پرسیدم (به نوعی ارشد یا نماینده ی آنها بود) شما انرژی حیاتی تان را از کجا تأمین می کنید؟

گفتند : ما انرژی مان را از نیروی کیهانی دریافت می کنیم مانند شما، اما مستقیماً دریافت می کنیم به جای آنکه همچون شما وارد حوزه های طبیعی شویم.

پرسیدم : آیا به جهانهای دیگر سفر می کنید؟

همان نفر قبلی گفت : بله، و یک سفینه ی فضایی را نشانم داد… تقریباً شبیه یک هواپیما بود ولی بال نداشت.

پرسیدم : برای سفر به مسافت های دور، از چه انرژی ای استفاده می کنید؟

گفت : ما از یک مولد نیروی جاذبه استفاده می کنیم تا به سرعتی تقریباً نامحدود دست یابیم.

من در مورد مسائلمان روی زمین ناشی از نیروی جاذبه گفتم.

او گفت : ژنراتور جاذبه ی ما بر تمامی سفینه ی فضایی اثر می کند منجمله افراد سرنشین. در نتیجه هیچ نیروی جاذبه ای برای مسافران وجود ندارد.

ضمناً به یاد دارم که آنها از ما کوتاه تر بوده و نسبت به ما آهسته تر راه می رفتند. همچنین هیچ مویی نداشتند. یونیفورم عجیبی داشتند به طوریکه تمامی اندام آنها را قالب گرفته بود گویی بخشی از بدنشان بود. به سختی می شود گفت سر و ته ش کجا بود! به من گفتند شاید یک زمانی در آینده ی نزدیک از سیاره ی شما دیدن کنیم اما خیلی از اینجا فاصله دارد. من گفتم، "مسئله ای نیست اما مراقب باشید"! خداحافظی کردم و برای اطلاعاتی که دادند تشکر کردم. از آنها دور شدم و مدتی به تماشای ستارگان پرداختم… اصلاً شبیه زمین نبود و هیچ ماهی وجود نداشت، اما آسمان زیبا بود با ستاره هایی بسیار زیاد.

چند سال بعد، چند تن از افراد محلی منجمله چند پلیس، یک یوفو در Capla، Port Daniel،New Port دیدند، هر سه منطقه در یک شب. دهکده های مختلف در یک شب با یک توصیف. در روزنامه ی محلی هم گزارش شد. اینطور توصیفش کردند، تا اندازه ای شبیه هواپیمای کنکورد بدون بال که هیچ صدایی تولید نمی کرد و در چند فوتی زمین برای مدتی بی حرکت ایستاده بود. در آن زمان، من در مونترال، بیش از 500 مایل دورتر از آنجا زندگی می کردم.

سپس تصمیم گرفتم به نور برگردم. پرسیدم : می توانم سیارات کمتر تکامل یافته را ببینم؟

یک سری انسانهای بدوی غارنشین (پر از مو) در تعقیب حیواناتی عجیب (بزرگ اندام) بودند. من سعی کردم با آنها ارتباط برقرار کنم اما فایده ای نداشت، آنها نمی توانستند من را ببینند یا بشنوند! آنجا خیلی جالب نبود، به همین خاطر تصمیم گرفتم به نور برگردم.

زمانیکه برگشتم، آموختم که ما نمی توانستیم در جهانهای نخستین مداخله ای کنیم و این علت اصلی آن است که فواصل زیادی بین سیارات وجود دارد تا حایلی باشد که مانع از دسترسی ما به جهان آنها شود، چون این کار برای تکامل آنها بسیار خطرناک خواهد بود، چرا که آنها همچون ما، باید خودشان مسیر تکاملشان را طی کنند. در زندگی بعدی، ما انسانها در سیاره ی دیگر و تکامل یافته تر تناسخ خواهیم یافت، چون یک حد مینیمم و ماکزیمم تکامل بر روی سیاره ی زمین مجاز است، و پس از آن نقطه، فرد تکامل یافته تر و باهوش تر زمین، فردی کمتر تکامل یافته و بدوی در جهانی پیشرفته تر می شود…

به این فکر افتادم که در مورد زمین چیزهایی بپرسم : طبق سالهای انسانی، تا چه زمانی زندگی ادامه خواهد یافت؟

پاسخ : 3587

بعد چه اتفاقی می افتد؟ خودت بببین.

من دیدم که چیزی بسیار بزرگ در حال آمدن است (مانند یک ستاره ی دنباله دار یا شهاب سنگ). در آن زمان، هنوز انسانها روی زمین بودند… (باید بگویم خواهند بود). سراسر زمین دچار هول و هراس شده بود، چرا که دانشمندان خواهند فهمید که این پایان زندگی بر روی این سیاره خواهد بود… مدتی را به تماشای آینده ی نزدیکتر سر کردم.

من نمی توانستم سالهای دقیق را به یاد آورم چون این کار بر آنچه که باید برای تکامل خودمان روی دهد تأثیر می گذارد. من همانطور که بعد از سال 1990 داستانم را برای چند نفر گفتم، می دانستم که جنگ و اختلافاتی ایالات متحده را درگیر خواهد کرد و به یاد می آوردم که چند سال بعد از 1990 در نیویورک آغاز خواهد شد. هیچ اطلاعی نداشتم که مرکز تجاری دنیاست و دقیقاً چه سالی خواهد بود اما مطمئن بودم در نیویورک است و اینکه همه ی مردم دنیا باخبر می شوند. پس از آن، عمدتاً ساحل شرقی متأثر خواهد شد. شهر بزرگی در یک ایالت مرکز شمالی تحت تأثیر قرار می گرفت. تقریباً هیچ اثری بر ساحل غربی نخواهد داشت. به همین خاطر، من هرگز به شهری بزرگ در ساحل شرقی نقل مکان نخواهم کرد حتی اگر شرکتی حقوقی شش رقمی برای شروع پیشنهاد کند…

به خود گفتم حالا که من مرده ام نمی توانم چیزی را تغییر دهم پس به پایان درگیری ها رفتم… ترسناک تر از قبل بود! چون به خاطر کشمکشهای کشورهای مختلف و کاهش سرمایه گذاری در تحقیقات فضایی و ناسا، هیچکس نمی تواند بفهمد دارد اتفاقی می افتد و چیزی در حال نزدیک شدن به زمین است… چند ستاره ی کوچک اما به اندازه ی کافی بزرگ برای ایجاد ویرانی های عظیم و واقعی.

تنها خبر خوب این است که به خاطر این حادثه، تمامی ملتها دست از درگیریهایشان برخواهند داشت و به جای جنگ، برای همکاری با هم تلاش می کنند، اما دیگر برای احتراز از آنچه که می توانست متوقف شود، دیر است. از این زمان، ملل مختلف به احمقانه بودن جنگ پی برده و طی سالهای پیش رو، به همکاری با هم خواهند پرداخت، سرانجام بر روی زمین صلح برقرار خواهد شد اما می شد از مرگ میلیونها نفر جلوگیری کرد!

برگردیم به یک سری چیزهای مثبت تر…

به سطوح بالاتر نور رفتم، شگفت انگیز و سرشار از عشق بود. آنجا مرحله ای بالاتر از دانش بود، مرحله ی خلق کردن. همه چیز ممکن می شود… خلق چیزهای فیزیکی و سهیم شدن با خداوند در خلقت! می دانم، باورش مشکل است!

نمی خواستم برگردم، با این حال آرزو کردم به زمین بازگردم تا این اطلاعات را با هر چند نفر که امکان دارد در میان بگذارم. چیزی که نمی دانستم این بود که در آن سطح از نور، هر آرزویی تبدیل به واقعیت می شد. به دنبال این درخواست، خودم را دیدم که به کف مخروط کشیده می شوم و به آرامی از آن خارج شدم. ناگهان متوجه شدم می توانم دوباره بدنم را ببینم. آن موقع بود که دوستم را دیدم. او داشت به طرف من و نور پشت سر من می آمد. سراپا سفیدپوش بود، راه نمی رفت بلکه شناور بود. نزدیک بود به هم برخورد کنیم و به طور غریزی دستهایمان را بلند کردیم. وقتی نزدیکتر شدیم، دستهایمان همدیگر را لمس کردند و من از دیدن جرقه های نور که چشمک می زدند حیرتزده شدم. همانطور اعضای بدنمان در هم می آمیختند، وقتی مغزهایمان به هم پیوند خوردند توانستیم کاملاً از افکار هم باخبر شویم بدون احتمال هیچگونه خطایی علیرغم سرعتی که این جریان داشت. ارتباط تله پاتیکی بود و سعی کردم آزمایشی انجام دهم. می خواستم ببینم می توانم در آن وضعیت هم به گونه ی معمول صحبت کنم.

شروع به صحبت کردم و متوجه شدم که دارم از بیان و لغات او استفاده می کنم، اما خیلی زمان می برد و دوباره به شیوه ی جدید مکالمه مان برگشتیم… بسیار سریعتر و همچینین همراه با احساسات! او داشت برایم توضیح می داد که در نور خواهد ماند و اینکه زمانش روی زمین به پایان رسیده بود…

احساس عشق ضعیفتر و ضعیفتر می شد و می توانستم… جنگها، حرص و طمع، خشم، تبعیض نژادی و غیره را حس کنم… به ماشین برگشتم… پیش از آنکه شعله ها به من برسند، نور فرصت کافی برای خروج از ماشین را به من داد.

روند بهبودی من مثل معجزه بود با وجود آنکه استخوانهای شکسته ی زیادی داشتم، پزشک مراقب از پیشرفت بهبودی من گیج شده بود. من با چند استعداد فراطبیعی و موهبتهایی دیگر بازگشته ام.

آیا باورها / مراسم مذهبی شما در نتیجه ی ت.ن.م ( تجربه ی نزدیک مرگ ) تغییرکرده است؟

عضو هیچ یک از گروه های مذهبی نیستم چون آنها بسیار دورتر از واقعیت من بعد از این تجربه هستند، که برای من بیشتر شبیه تجربه ی مرگ بود تا تجربه ی نزدیک مرگ.

.

2010/09/25

تجربه ی یک سرباز

Posted in تجربه نزدیک مرگ در 11:09 ب.ظ. توسط ::: ابدیت در اوست :::

.

سال 1969 در ویتنام مشغول انجام وظیفه ی میهن دوستانه ام بودم و به دیگران هم انجان کارها را آموزش می دادم. من از تعلیم دهندگان کلاه سبز ( کماندوهای ارتش آمریکا ) در جنگ تن به تن چریکی بودم. هیچ وقت فکر نمی کردم دشمنان هم در واقع شخصیت، اسم، پدر و مادر و زن و بچه دارند. اینکه آنها هم ترسها، اهداف، امیدها و رؤیاهای خودشان را دارند. به هیچ چیز فکر نمی کردم. آنها برای من فقط عدد بودند. تعداد کشته های بالا خوب بود، بیشتر هم بهتر. در ارتش در مقابل تعداد کشتار به شما حقوق می دهند نه وجدان.

من بدجنس و خشن بودم و جنس مذکر را برتر می دانستم. می توانستم از هر قسمت بدنم برای کشتن استفاده بکنم و همین را به افراد آموزش می دادم. یک روز بهای از خود راضی بودنم را پرداختم. در حال نگهبانی بودم که خمپاره ای به من اصابت کرد و از بدنم جدا شدم. در بالای بدنم شناور بودم و هیچ دردی احساس نمی کردم. باورم نمی شد که هنوز می توانستم فکر کنم، ببینم، بشنوم و حتی بو را حس کنم. سعی کردم نبض بدنم را که در زیرم بود بگیرم اما در کمال تعجب انگشتهایم از بدنم می گذشتند. می دانستم که سخت زخمی شده ام. یک عضو گروه که فقط می دانستم یک سرگروه است آمد و خیالم راحت شد. اسم من را صدا زد و سؤال هایی از من پرسید تا ببیند آیا صدای او را می شنوم یا نه. من سریع مقابلش رفتم و به سؤال هایش جواب دادم اما او صدایم را نمی شنید. در همان موقع بود که متوجه ی چیزی شدم که من را بهت زده کرد، بیشتر بدنی که درونش بودم در زمین بود و تنها سینه، شانه ها، گردن و سرم بالای زمین بودند.

فکر کردم کمی غیر عادی است و وضع بدتر شد وقتیکه احساس کردم به پایین کشیده می شوم. ناگهان وارد یک گودال شدم. گودال پر از خون، احشاء و قسمت های مختلف بدن بود. بدتر از آن، مردان، زنان و بچه های کوچکی که آسیایی بودند را دیدم لب گودال ایستاده اند. آنها فریاد زنان به من اشاره می کردند. همانطور که تقلا می کردم راهم را از لا به لای لجن ها و بوی تنفرانگیزشان به سوی یک نقطه ی نور در دوردست باز کنم، به طرف من چنگ می زدند. آن افراد قسمت هایی از صورت، بدن، دست و پایشان را از دست داده بودند. یک مادر و بچه ی کوچکش (زیر 7 سال) که در بغلش بود، جای گلوله در صورتشان داشتند. با آنکه ویتنامی صحبت می کردند، می توانم بگویم داشتند فریاد می زدند که من، به نحوی مسئول این وضع و مرگ آنها بودم. آنها به قدری ترسناک بودند که من فقط سعی می کردم توجه ام را به سوی آن نور متمرکز کنم. حس کردم که اگر به نور برسم، می توانم در امان باشم. هیچ یک از آن افراد به من دست نزدند، اما احساس می کردم در میانشان گرفتار شده ام.

یکی از این خاطراتی که به طور مداوم از این سفر زجرآور در فکرم است، یک دختر لاغر 6 ساله است که اسمش را دوشیزه خوک گذاشته بودم. (به این خاطر که همیشه گدایی آب و غذا را می کرد و خیلی کثیف بود.)

او یک روز به اردوگاه ما آمد و چیزی را در کیفی که روی دوشش انداخته بود پنهان کرده بود. طوری نگاه می کرد انگار می خواست کاری را انجام دهد که می دانست نباید بکند. من به آرامی از 50 فوتی به او نزدیک شدم. دیدم دست  برد در کیفش و چیزی شبیه نارنجک بیرون آورد. با خودم گفتم :" او در کیفش یک نارنجک دارد و فرستاده شده تا نفرات من را منفجر کند." در همان لحظه گلوله ای در بالای سرش خالی کردم.

برادر او بعداً به چند سرباز گفت که او دنبال یک آمریکایی می گشت تا سگی که بسیار بهش وابسته بود را پنهان کند و او را از اینکه بخشی از شام آن شب خانواده را تشکیل دهد، حفظ کند. چند سرباز من را از اینکه در شلیک کردن عجله کرده بودم سرزنش کردند. در حالیکه فقط سر سگ کوچک سیاه را از فاصله ی دور دیده بودم و فکر کرده بودم نارنجک است. با بی اعتنایی و حالتی معمولی گفتم :" او یک قربانی بدشانس جنگ بود."

یکی از افراد سر گودال، آن دختر ویتنامی بود. او با آن بخش از صورتش که باقی مانده بود سر من فریاد می زد. من غرق در وحشت بودم و احساس گناه می کردم.

بعد از آنکه از آن گودال به نظر طولانی گذشتم، صدای بهترین دوست دوران دبیرستانم را که مرده بود شنیدم. به من می گفت که می توانم این کار را بکنم، موفق می شوم. می دانستم که دارد من را تشویق می کند. تشویقی که برای وارد شدن به نور نیاز داشتم.

دوستم اد، یک سال و نیم پیش در یک حادثه ی شکار مرده بود. اما حالا داشت در بیرون آمدن از گودال به من کمک می کرد و من را به گرمی در آغوش می گرفت. احساس آسودگی زیاد، عشق و پذیرش می کردم. اشک شوق از چهره ی هر دویمان سرازیر شد. او گفت :"هی پسر، می دانم که خیلی سخت بود. اما به آن احتیاج داشتی، تنها ذره ای از بی عاطفگی و سنگدلی را دیدی و اینها اصلاً تو نبودی. این اصلاً آن کیتی نبود که من می شناختم وقتی در دبیرستان فوتبال بازی می کردیم و گپ می زدیم." دقیق به اطراف نگاه کردم و از زیبایی مکانی که درش بودیم حیرت کرده بودم. آنجا شبیه چمنزاری بود که نهر درخشنده ای از آن می گذشت. رنگ ها بسیار زنده تر و درخشان تر از رنگ های زمینی بودند. برای اولین بار متوجه شدم که اد می درخشید، به دست هایم نگاه کردم، آنها هم کمی می درخشیدند. او به من گفت :" تو کار درستی نمی کنی، نباید این کشتار را انجام دهی، مأموریت تو کمک و حمایت از مردم است. هر چه بیشتر بگذرد بیشتر در مورد مأموریتت می آموزی. ولی الآن باید برگردی. اینجا خانه ی تو است و تو بازخواهی گشت. اما حالا باید برگردی و مأموریتت را کاملاً کشف کنی." همینکه او این را گفت صدای بامبی شنیدم و فوراً درد را احساس کردم در حالیکه روی تخت بیمارستان خوابیده بودم.

بعد از آن روز، آن فرد سپاهی به من سر زد تا من را ببیند. من از او به خاطر اینکه زندگیم را نجات داد تشکر کردم. او تعجب کرد که چطور می دانم او من را نجات داده است. اما دیگر نگفتم که او اسم من را صدا زد، نبض من را گرفت و مراقبم بود تا کمک رسید. تنها شانه بالا انداختم و تصمیم گرفتم باقی داستان را نگفته بگذارم. چند هفته بعد از آن به خانه برده شدم و برای معلمی آموزش دیدم. از تجربه ی ویتنامم به بعد، احساسی داشته ام که من را به سوی محافظت از زنان و بچه ها سوق می داد. داوطلبانه در ساخت پناهگاهی برای زنان تجاوز دیده و بی خانمان و فرزندانشان کمک کردم. من تجربیاتی فوق الطبیعی هم بعد از این تجربه داشته ام که آنها را برای زمانی دیگر می گذارم.  

.

2010/09/18

اُرب (Orb)

Posted in :: مقالات ::, اُرب (Orb), تجربه نزدیک مرگ در 11:14 ق.ظ. توسط ::: ابدیت در اوست :::

Orb

اُرب در دیکشنری به عنوان یک جسم کروی شکل و گوی مانند تعریف شده است. با آمدن دوربینهای دیجیتالی به بازار، افراد بسیاری متوجه دوایری نورانی در عکسهایشان شدند. تفاوت عمده ی دوربین دیجیتالی با یک دوربین معمولی این است که دوربین دیجیتالی، فیلم ندارد و در عوض سنسوری دارد که نور را تبدیل به بارهای الکتریکی می کند. افراد شکاک معتقدند این اوربهای درخشان ناشی از ذرات گرد و غبار، آب و یا نقصی در دوربین هستند. در مقابل، آنهایی که شخصاً اوربها را تجربه کرده و مورد تحقیق قرار داده اند، اعتقاد دیگری دارند.

اوربها، شکل و اندازه و رنگهای متفاوتی دارند. اما در بیشتر تصاویر، به رنگ سفید درخشان ظاهر می شوند. آنها در همه جا قابل مشاهده و عکسبرداری هستند. اوربها همچنین، نسبت به احساسات افراد واکنش نشان می دهند و زمانیکه شخصی در حال تجربه ی سطح هشیاری از عشق، شادی و خلسه است، شمار بسیار زیادی از آنها ظاهر می شوند.

اُرب (برای دیدن اندازه ی واقعی عکس، روی آن کلیک کنید)

اوربها ممکن است برای ما تازگی داشته باشند اما مردمان بومی دنیا همیشه آنها را به عنوان ارواح طبیعت، نیاکان، استادان بلندمرتبه و موجودات نورانی فرابعدی در واقعیت سه بعدی ما می دانسته اند.
هیچ پاسخ مسلمی به این پرسش که اوربها چه هستند وجود ندارد. برخی بر این باورند که آنها موجوداتی فرابعدی یا شکلی از انرژی روحانی بوده که در بعدهای مختلف سفر می کنند و عمدتاً توسط چشمهای غیرمسلح غیرقابل رؤیت اند اما برخی افراد مستعد و همچنین دوربین های دیجیتالی در سراسر این سیاره، حاکی از وجود آنها هستند.

یک باور رایج این است که اوربها، ارواح، فرشته ها، روح افراد فوت شده یا پری هایی هستند که مراقب ما بوده و به طرقی نامحسوس که در آگاهی هشیار و نیمه هشیار ما دریافت می شوند، ما را راهنمایی می کنند. استادان چی کونگ اوربها را گویهای انرژی ای می دانند که قادر به برقراری ارتباط و شفادهی هستند.

 

:: ارب ها و فرشته ها

بریونی دختر کوچکی که با فرشته ی نگهبانش در ارتباط است می گوید:" فرشته ی نگهبان من ردی، در مورد فرشتگان حباب  شکل به من گفته است. فرشتگان حباب شکل، گوی های کوچکی هستند که درون آنها تصاویری از فرشتگان وجود دارد. آنها به افرادی که نیاز به انرژی دارند کمک می کنند. من می گویم "انرژی گوی فرشته"، دو بار دست هایم را به هم می زنم و بعد حباب هایی در رنگهای مختلف ظاهر می شوند. فرشته ها می دانند که حباب های چه رنگی را بفرستند. فرشته ها حباب ها را در الماسی نامرئی در سرم می گذارند و بعد آن الماس می گوید که حباب های فرشته را برای چه کسانی بفرستم، یا بعضی اوقات مادرم از من می خواهد که آنها را برای کسی بفرستم. وقتی حبابها را برای شخصی می فرستم، ابتدا در اطراف شکم می نشینند و بعد در سراسر بدن آنها پراکنده می شوند."

داینا کوپر یک درمانگر، شفادهنده و نویسنده ی چندین کتاب و سی دی های مدیتیشن و … می باشد. طی بحرانی که چندین سال پیش در زندگیش به وجود آمد، توسط یک موجود آسمانی به سفر درونی شگفت انگیزی برده شد. از آن زمان به بعد، این راهنمایان روحانی به آموزش او پرداختند تا مدتی بعد که قادر شد آنها را ببیند. او می گوید :"من و دوستم پیامی دریافت کردیم مبنی بر این که باید کتابی در مورد اوربها بنویسیم. ما چیزی در مورد آنها نمی دانستیم و راهنمایان گفتند که آموزشهای لازم را به ما خواهند داد. فرشته ها گفتند از مدتها پیش آنها گفته بودند که نشان و مدرکی فیزیکی دال بر وجودشان به ما خواهند داد و حالا این کار را به شکل اربها انجام داده اند. آنها اندیشه ی خلق دوربینهای دیجیتالی در فرکانسی که قادر به دیدن قلمروی فرشته ها باشد را در چند متخصص تکنولوژی به وجود آوردند. فرشته ها می توانند ارتعاشات خود را پایین آورده و کالبد نورانی خود را به شکل دوایری در عکسها درآورند. آنها پس از آنکه عکسبرداری شدند حامل نور و پیامهایی هستند. فرشته ها به من آموخته اند در عکسهایی که افراد بسیاری برای من می فرستند، آنها و پیامشان را تفسیر کنم. آنها در رشد و توسعه ی چاکراهای دوازده گانه ی عروج به ما کمک می کنند. تماشای اوربها می تواند زندگی شما را متحول کرده و شما را به روی روشن ضمیری و صعود بگشاید."

 

:: روح در قالب اورب

Robert Grant در کتابش، داستان زنی به نام Jan Manette را نقل می کند که تجربه ی اسرارآمیزی در رابطه با واقعه ی 11،سپتامبر داشته است :

"جین دو هفته بود که شغل جدیدی به عنوان مشاور پنتاگون گرفته بود و صبح آن روز سرنوشت ساز، به دلیلی غیرعادی و عجیب، صدای زنگ ساعتش را نشنید و باعث شد دیرش شود. او دلهره گرفته بود چون این شغل را تازه به دست آورده بود. سر وقت نبودن بزرگترین عاملی بود که او را از کوره به در می برد چون همیشه به خودش به عنوان فردی وقت شناس افتخار می کرد. اما این اتفاق او را گیج کرده بود چون همیشه پیش از به صدا درآمدن زنگ از خواب بیدار می شد.

همانطور که در تلاش برای عبور از ترافیک بود، وقتی بالاخره ساختمان پنتاگون را دید آسوده شد. اما بلافاصله از دیدن یک توده ی ابرمانند عظیم، سیاه رنگ و بیضی شکل بر بالای ساختمان دچار ترس و دلهره شد. او می دانست که آن چیز به خاطر شکلش، ابر یا دود نیست. بیضی شکل، متقارن و کاملاً بی حرکت بود و تماشای آن باعث می شد احساس ترس و هراس کند، بیش از هرچیز، به نظر می رسید چیزی شوم و شیطانی بود. عجیب تر آنکه، در بالای این توده ی سیاه، یک توده ی سفید درخشان بود که تصویری شبیه نماد چینی یین- یانگ به وجود آورده بود. چیزی که جین قبل از برخورد هواپیما به پنتاگون دید، عجیب ترین و غیرقابل وصف ترین چیزی بود تا به حال دیده ام.
طی 1 دقیقه ای که این توده ی سیاه را مشاهده کرد، دید که هواپیمایی پر از افرادی بی گناه مستقیم به طرف پنتاگون می رود. پیش از برخورد هواپیما، او احساس کرد که گویی همه چیز حرکتی آهسته پیدا کرده است، انگار در حال تماشای فیلمی با حرکت آهسته بود. هواپیما هنوز از ساختمان دور بود که ناگهان اوربهای نورانی کروی شکلی را دید که از هواپیما به بالا می رفتند. تعداد بسیاری از آنها از هواپیما بیرون آمدند، و سپس صدها عدد از آنها از سقف ساختمان بالا آمدند. همه چیز با حرکت آهسته بود به غیر از این نورهای کروی. بعد آنها به شکلی مارپیچی به سمت بالا حرکت کردند- همه ی آنها با هم- از آن توده ی تاریک و تیره بالا رفتند و داخل توده ی سفید رنگ محو شدند.
طی یک آگاهی آنی، او مطمئن شد که آن اوربهای نور، ارواح کسانی بودند که قرار بود در این حمله ی ترو ریستی بمیرند. او گفت که می دانست ارواح آنها پیش از برخورد هواپیما، از بدنشان خارج شده بودند.
جین با سایر مشاهده کنندگان این حمله صحبت کرد و به نظر می رسد هیچ فرد دیگری این تجربه را نداشته است. او معتقد است که دلیلی روحانی برای این تجربه وجود دارد و آن روز، آغاز زندگی معنوی او بود…"

 

:: ارب ها و تجربه مرگ تقریبی

بسیاری از روایتهای مرگ تقریبی، نوعی مواجه با اربها را شرح داده اند. این نوع اربها اغلب یک نمود کروی شکل از ارواح هستند. توصیف اوربها در تجربه های مرگ تقریبی :
قرمز و زرد؛ به اندازه ی یک توپ بزرگ با نور ارغوانی؛ گویهای کوچک نور؛  پنج گوی نور با رنگهای مختلف مثل سایه روشنهای گلبرگهای رز، آبی، صورتی و فامهای تیره تر قرمز و نارنجی؛ میلیونها اورب که به مخلوقات روی سیارات ملحق شده مانند زنبورهایی از یک گل به گل دیگر پرواز می کنند؛ یک کره ی تابان، چشمک زن و شفاف؛ پرواز میلیونها گوی نور در اطراف و ورود و خروج از یک موجود بزرگتر در مرکز؛ یک گوی عظیم نور که مسیح و فرشتگان به آن تبدیل شدند؛ کره ای با بعدهایی بی شمار با مرکزی سرشار از نور، منزه ترین مخلوقات خداوند.

 

:: ارب ها و یوفو

اوربها در پدیده های مرتبط با یوفو نیز دیده می شوند. موارد زیر، چندی از این روایات هستند :

Brian Krebs : "بدنم را زیر پایم می دیدم. به یاد دارم که یک ارب درخشان، مهربان و دوست داشتنی را بالای سرم می دیدم… آن ارب عشق و درکی تابان بود. برای من بیگانه نبود. پهناور و کامل و نیرویی که ساطع می کرد عشق بود… سپس در مقابل دوازده موجودی بودم که دانش بالایی داشتند. در یک ردیف ایستاده بودند. هیچ نشانی از قضاوت یا احساس قدرت در آنها نبود اما درونشان نیرومند و قوی بود. آنها بلندتر از من به نظر می رسیدند و رداهایی نقره ای سفید پوشیده بودند. پوستی سفید، سرها و چشمهای بزرگی داشتند. به یاد ندارم که دهان داشته باشند. بالای آنها روحی بود. شبیه یک ستاره آنطور که ما از روی زمین می بینیم اما اندازه اش همانند اندازه ی سر آن موجودات بود."

Betty Andreasson : "سه ارشد دیگر در یک دایره ایستادند و همگی شروع کردند به ادای موزون و مکرر "اوه (Oh)". سه پرتو نور دیگر ظاهر شدند و تشکیل یک ستاره ی شش پر کامل را دادند. یک حلقه ی بزرگتر نور، دور سر ارشدها شکل گرفت. سپس این حلقه ی نور به سمت بالا حرکت کرد، کوچک شد و به اندازه ی پیشینش مانند حلقه ای در مرکز درآمد، به پایین شناور شد و به آن متصل شد، و تشکیل یک شی کروی چرخان را داد که نهایتاً فشرده و اندازه ی یک ارب بزرگ با نوری ارغوانی شد… ارشدها، نامی است که بتی به این موجودات داده است. در فرصتی پیش از این، که از آنها پرسیده بود آنها که هستند، پاسخ داده بودند " نمایندگان ویژه ی Oh، حاکمان حلقه ها، چرخه ها و ارب ها" هستند. بعد از خلق این ارب سحرآمیز، بتی از یکی از ارشدها پرسید :" Oh چه کسی است؟" پاسخ داد که اوه "حضور درونی، برونی، ابدی" است.

حلقه های کشتزار

گوی های مشابهی اطراف حلقه های کشتزار دیده شده اند، و برخی معتقدند بعضی از اوربها موجوداتی فرازمینی یا دلیلی بر ارتباط با یوفوها (اشیا پرنده ناشناخته) می باشند. جیمز گیلیلند (James Gilliland) فردی است که ارتباطی فرازمینی/یوفو دارد و در شهر کوچکی در Trout Lake واشنگتن واقع در Mt.Adams زندگی می کند که مرکز بیشترین ارتباطات مبهوت کننده ی فرازمینی/اوربها/یوفو است که امروزه در سیاره ی ما رخ می دهند (تصاویر : http://www.eceti.org/Eceti.UFOPhotographs.html). رویدادی بی سابقه در این شهر در حال وقوع است که قادرست سرنوشت نوع بشر و زمین را تغییر دهد. (برای اطلاعات بیشتر : http://www.eceti.org). تعداد بیشماری از اوربهایی که طی کنفرانسهای برگزارشده در عکسها ظاهر می شوند و همچنین فیلمهایی که اوربها، یوفوها و اشیاء پرنده میله شکل را نشان می دهند، شواهدی هستند برای شکاکان تا به فکر فرو روند.

در اواخر دهه ی 1990 چندی از محققان و علاقه مندان پدیده ی حلقه های کشتزار، قطعه فیلمی از روند به وجود آمدن این حلقه ها ضبط کردند. آنچه آنها مشاهده و فیلمبرداری کردند نشان می دهد که دو گوی نورانی در بالای یک زمین کشاورزی عموماً هنگام شب ظاهر شدند، به سرعت به شکلی دایره وار شروع به حرکت کرده و موجب شدند در عرض 6-12 ثانیه، محصولات آن زمین خم شده و یک طرح کامل تشکیل شود. سپس این گویهای نورانی به سرعت در آسمان ناپدید شدند. این اتفاق بارها ضبط شده است. بعضی از این فیلم ها در ایالات متحده و بریتانیا آزمایش و صحت و اعتبار آنها تأیید شد.

برای مشاهده ی این کلیپ، کلیک کنید.

 

:: منابع

psychedelicadventure.blogspot.com

angelscribe.com/children.html

dianacooper.com

near-death.com

 

 :: مرجعی کامل و به روز برای آخرین عکسها، فیلمها و اطلاعات حلقه های کشتزار :

temporarytemples.co.uk

.

2010/09/14

*

Posted in از او در 7:52 ب.ظ. توسط ::: ابدیت در اوست :::

 

In the Sky

« چنان به سرزمین های بیگانه عشق می ورزم
که گویی خود موطنی ندارم
اندیشه هایم در سرزمین های بیگانه
بر صخره ها آرمیده اند

بیگانه ای واژه های شگفتی را بر صفحه ی ناهموار روحم نوشت
و من شبانه روز در اندیشه ی آنچه هستم
که هرگز اتفاق نیفتاد :
سیرابی روح تشنه ام »

 

“ادیت سودرگران“

برگردان : نامدار ناصر

.

2010/09/12

دانلود کتاب “دیدار من از سیاره زهره”

Posted in :: نویسندگان و کتابها ::, لوبسانگ رامپا, دیدار من از سیاره زهره, دانلود کتاب در 10:23 ق.ظ. توسط ::: ابدیت در اوست :::

Venus

نسخه ی دست نویس کتاب دیدار من از سیاره زهره توسط لوبسانگ رامپا نوشته شد اما با انتشار آن موافقت نکرد. این کتاب شرح چگونگی ملاقات رامپا با اساتید چندین سیاره در یک سفینه ی فضایی است.

Gray Barker کتابی را تحت همین عنوان منتشر و از نام و نسخه ی دست نویس رامپا بدون اجازه ی وی استفاده کرد. رامپا در کتاب "جانبخشی به شعله" در این باره می نویسد :” من قطعاً این کتاب را توصیه نمی کنم. این تنها کتابی چند صفحه ای و شامل مقالاتی است که سالها پیش نوشتم …”

در ابتدای این کتاب کوتاه، متنی منسوب به لوبسانگ رامپا خطاب به گری بارکر آورده شده است :”این کتاب نباید انتشار می یافت، اما می توانم باور کنم که شما با نیتی خوب و با این فرض که من در آمریکای جنوبی بودم و در دسترس نبودم، آن را منتشر کردید. پیشنهاد می کنم شما دو تغییری که می خواستم را اعمال کنید و بعد من اجازه ی انتشار و فروش کتاب را خواهم داد…”

.

:: لینک دانلود 1 (حجم 1.4 MB) ::

:: لینک دانلود 2 ::

.

2010/09/02

"کودکان رؤیایی تازه"

Posted in :: مقالات ::, کودکان رؤیایی تازه, درونوالو ملچیزدک در 10:39 ق.ظ. توسط ::: ابدیت در اوست :::

.

"کودکان رؤیایی تازه"

مصاحبه دیان کوپر (Diane Cooper) با درونوالو ملشیزدکمارس  1999

 

در دنیای کنونی، سه نوع متفاوت از کودکان در حال متولد شدن هستند. اولین گروه "کودکان فراسایکیک چین"، دومین گروه "کودکان ایندیگو" و سومین گروه "کودکان ایدز" نامیده می شوند. اولین نوع، در سال 1984 دیده شدند زمانیکه کودکی پیدا شد که در حدی ناباورانه سایکیک (روشن بین) بود. محققان انواع آزمونهای روانی را در مورد او اجرا کردند و او در همه آنها 100% موفق بود. سپس در چین یکی بعد از دیگری کودکانی با این قابلیت پیدا شدند و این تصور پیش آمد که این یک حقه است. به همین خاطر آزمایشاتی انجام دادند، از جمله 100 کودک را در اتاقی جمع کرده، کتابی برداشتند و به طور تصادفی یک صفحه را جدا و مچاله کرده و زیر دست آنها قرار دادند. این کودکان توانستند تک تک کلمات آن صفحه را بخوانند. آزمایشات یکی پس از دیگری انجام شدند و نتیجه بی عیب و نقص بود. این کودکان فقط در چین نیستند بلکه در سراسر دنیا پراکنده شده اند.

من شخصاً با والدین کودکی صحبت کردم که از من می پرسیدند :" ما باید چه کنیم… من بچه ای دارم که همه چیز را می داند؟". در کتابی به نام "کودکان ایندیگو" تحقیق گسترده ای روی این بچه ها صورت گرفته است. این کودکان دقیقاً می دانند شما چه احساسی دارید و دارید به چه فکر می کنید. نمی توانید هیچ چیز را از آنها پنهان کنید.

خود من فکر می کنم که گروه اول و دوم از یک منبع می آیند اما مطمئن نیستم. این گروه سوم است که بسیار توجه من را جلب کرده است- کودکان ایدز. حدود 10 یا 11 سال پیش در ایالات متحده، کودکی با ایدز متولد شد. او در لحظه ی تولد و همینطور در شش ماهگی آزمایش شد و جواب مثبت بود. یک سال بعد نیز جواب آزمایشش مثبت بود و تا 6 سالگی دیگر آزمایش نشد. اما آنچه تعجب برانگیز است این است که در آزمایش 6 سالگی، او کاملاً از ایدز پاک شده بود. در حقیقت، هیچ اثر و ردپایی از اینکه او زمانی ایدز داشته، نبود. او را برای بررسی های بیشتر به UCLA بردند و جواب آزمایشات نشان داد که او دی.ان.ای معمول در انسانها را ندارد. در دی.ان.ای انسان، 4 اسید نوکلئیک وجود دارد که در گروه هایی 3 تایی ترکیب می شوند و 64 الگوی متفاوت را می سازند که codon نامیده می شود. دی.ان.ای انسان در سراسر دنیا همیشه 20 عدد از این codon ها دارد که فعال و مابقی غیرفعالند به استثنای 3 که کدهای توقف و شروع هستند مانند کامپیوتر. دانشمندان همیشه بر این گمان بودند که آنهایی که غیرفعالند، برنامه های قدیمی از گذشته ی ما هستند. این پسربچه، 24 codon فعال داشت- 4 عدد بیشتر از انسانهای دیگر. سپس آنها او را تحت آزمایش قرار دادند تا ببینند سیستم ایمنی بدنش تا چه اندازه توان دارد. آنها میزان دز مرگباری از ایدز را در یک ظرف پتری برداشته و با چندی از سلولهای او ترکیب کردند و سلولهای آن کودک کاملاً سالم باقی ماندند و آلوده نشدند. آنها همینطور میزان ترکیب را بالا بردند و سرانجام به میزان 3000 برابر مقدار لازم برای آلوده کردن یک انسان بالا رفتند اما سلولهای او کاملاً پاک باقی ماندند. سپس شروع به آزمایش خونش با چیزهای دیگری مثل سرطان کردند و متوجه شدند این کودک در مقابل همه چیز ایمن است. بعد از آن، آنها کودکان دیگری را با این codon های فعال یافتند. در حال حاضر UCLA، تخمین زده است که 1% مردم دنیا دارای این دی.ان.ای جدید هستند، که یعنی با در نظر گرفتن معیارهای قدیمی، در حدود 60 میلیون نفر، انسان نیستند.

بیشتر، کودکان دارای این codon فعال هستند اما اکنون بزرگسالانی نیز با این ویژگی پیدا کرده اند، مردمی از گروه های مختلف این ویژگی را دارا می شوند و این روند به سرعت رو به افزایش است. از نقطه نظر علم، افراد بیشماری این دی.ان.ای جدید را دارند و بر این باورند که یک نژاد جدید از انسانها بر روی زمین در حال تولد هستند و ظاهراً آنها بیمار نمی شوند. حالا چیزی که واقعاً باورنکردنی است- آنها معتقدند که این یک واکنش عاطفی، ذهنی بدن است- یک چیز موج مانند که بر بدن عارض شده و موجب می شود دی.ان.ای به طریقی خاص، جهش پیدا کند.

در دیداری با Gregg Braden که یکی از نخستین افرادی بود که درباره ی این موضوع نوشت، به این باور رسیدیم که این پدیده، از 3 قسمت تشکیل شده است. اولین بخش این است که ذهن، وحدت و یگانگی را می بیند. ذهن، گل حیات را می بیند. همه چیز را کاملاً مرتبط به هم می بیند. هیچ چیز را به صورت مجزا نمی بیند. و دومین قسمت در قلب متمرکز شده است- عاشق بودن. و سومین قسمت، دست برداشتن از قطبیدگی است – یعنی دیگر دنیا را قضاوت نکردن. تا هر زمان که ما مشغول قضاوت درباره ی دنیا باشیم چه خوب چه بد، در قطبیدگی قرار داریم و در مرحله ی گمراهی باقی می مانیم.

من معتقدم که این افراد (افراد دارای دی.ان.ای جدید) به نحوی از حیطه ی قضاوت کردن خارج شده اند و در مرحله ای قرار دارند که همه چیز را  یکی می بینند و عشق را احساس می کنند. اما چیزی که محققان نمی دانند این است که شاید آنها ایمن باشند اما آیا چیز دیگری هم وجود دارد؟ ممکن است آنها فناناپذیر باشند، کسی نمی داند. شاید خصیصه های دیگری هم هستند که حتی به فکر ما هم نمی رسند. من اغلب در شگفتی این فکر هستم که آیا همگی آنها، پیوندی با هم دارند؟ آیا شکلی از ارتباط تله پاتی بین آنها در جریان است؟

یک نکته ی جالب این است که این دی.ان.ای جدید، به سختی در کودکان فراسایکیک چین یافت می شود- تقریباً صفر. من همیشه بر این باور بودم که وقتی ارواح به قسمت شرقی این سیاره می آیند- به طور مثال ژاپن، چین و تبت، فرد تناسخ یافته، ویژگی های روان بینی (سایکیک) آن مردم را به خود می گیرد و اگر به قسمت غربی بیایند- قسمت منطق گرا (مثلاً خصیصه ی جسمانی)- در نتیجه، تغییر دی.ان.ای را می بینیم. اما این فقط حدس و گمان من است.

یک اتفاق دیگری که سال گذشته رخ داد این بود که ایدز در حدود 47% کاهش یافت، بزرگترین میزان کاهش یک بیماری در تاریخ این جهان.

.

2010/09/01

کودکان ایندیگو و کریستال-2

Posted in کودکان ایندیگو و کریستال در 12:26 ب.ظ. توسط ::: ابدیت در اوست :::

.

تفاوت های کودکان نیلگون و بلورین

اولین چیزی که در برخورد با کودکان بلورین، توجه بیشتر افراد را به خود جلب می کند، چشمان بزرگ، نافذ و جذاب، و عاقلتر و داناتر از سن آنهاست. چشمان آنها بر روی شما قفل شده و شما را هیپنوتیزم می کند، احساس می کنید روحتان آشکارا در معرض دید آن کودک قرار گرفته است. آنها شاد، دوست داشتنی و بخشنده هستند. این نسل جدید کارگران نور، شبیه هیچ یک از نسلهای پیشین نیستند.

کودکان نیلگون نیز در این ویژگی ها با کودکان بلورین اشتراک دارند. هر دوی این نسلها، بسیار حساس و سایکیک بوده و اهداف مهمی در زندگی دارند.

تفاوت اصلی آنها در خلق و خوست. نیلی ها روحی جنگجو دارند چون هدف جمعی شان، نابود کردن نظام های قدیمی است که دیگر به کار ما نمی آیند. آنها اینجا هستند تا نظام های حکومتی، آموزشی و قانونی که فاقد یکپارچگی و همبستگی هستند را باطل کنند. برای به انجام رساندن این هدف، آنها نیاز به عزمی راسخ و تندخو دارند.

بزرگسالانی که در مقابل تغییر مقاومت می کنند و همرنگ جماعت بودن برایشان یک ارزش است، ممکن است برداشت نادرستی از این کودکان نیلی داشته باشند. آنها اغلب این برچسب اشتباه را از روانپزشکان دریافت می کنند، اختلال کمبود توجه و تمرکز و بیش فعالی (ADHD) یا اختلال کمبود توجه (ADD). متأسفانه زمانیکه آنها تحت درمان دارویی قرار می گیرند، حساسیت زیبا، موهبتهای معنوی و انرژی جنگجویی شان را از دست می دهند. کودکان نیلی می توانند نادرستی و دروغ را حس کنند مانند سگی که ترس را احساس می کند.

در مقابل، کودکان بلورین، شادمان و آرام خو هستند. یقیناً ممکن است گاهی کج خلقی هایی داشته باشند اما بسیار بخشنده و سهل گیرند. موهبتهای روحانی و ذاتی کودکان کریستالی نیز دچار بدفهمی می شوند. به ویژه، توانایی تله پاتی آنها که باعث می شود دیر زبان باز کنند و اگر تا 3 یا 4 سالگی شروع به حرف زدن نکنند نیز غیرمعمول نیست. مشکل زمانی به وجود می آید که بلوری ها مورد قضاوت پزشکان و کارکنان آموزشی قرار می گیرند بدین مضمون که الگوهای سخن گویی "غیرطبیعی" دارند. این تصادفی نیست که هر چه بلوری های بیشتری متولد می شوند، تعداد کودکان تشخیص داده شده با اوتیسم (autism) نیز افزایش می یابد.کودکان بلورین، از جمله افراد خوش سخن، در ارتباط با دیگران و حمایتگر و مراقبت کننده تر از هر نسلی هستند. آنها همچنین دارای موهبتهای حکیمانه و معنویی هستند.

کودکان نیلگون، پرتو نیلی رنگ دارند که نشاندهنده ی موهبتهای روشن بینی و شفادهی است. آنها همچنین به بعدهای چهارم و پنجم آگاهی دسترسی دارند، در حالیکه بیشتر انسانها تنها به بعد سوم و چهارم راه دارند. این دسترسی به بعدهای بالاتر به همراه موهبت پرتو نیلی روح، به این معناست که نیلی ها ذاتاً، باهوش تر، حساس تر و روشن بین ترند. آنها خلاق بوده و اغلب قادرند به راحتی به نیمه ی راست و چپ مغز دست یابند که به آنها ذوق هنری و در عین حال مهارت در زمینه های مرتبط با تکنولوژی و ماجراجویی می بخشد.

از طرف دیگر کودکان بلورین، عمدتاً پرتوی طلایی رنگ تناسخ و تکامل را دارند. آنها در بعد ششم آگاهی تولد یافته اند و قابلیت این را دارند که به سرعت به بعد نهم آگاهی کامل مسیحا راه یابند و بعد، به بعد سیزدهم که نمایانگر آگاهی کائنات است.

موجودات بلورین با این موهبتها و توانایی ها، بسیار قدرتمند و خلاق هستند. بسیاری از آنها پرتوهای طلایی و سرخ رنگ دارند که آنها را استاد خلق کردن به ویژه در زمینه های نور و صوت، می سازد. آنهایی که پرتو نیلی – نقره ای دارند نیز "مادران" و "الهه های" این سیاره هستند و ارتعاشات مؤنث شفادهی و باروری دارند. افراد دارای پرتو قرمز- طلایی، ارتعاشات مذکر تجسم گری دارند و اغلب رهبرانی با درکی پویاتر می باشند.

لی کارول و جین توبر، 10 ویژگی کودکان نیلگون را شناسایی کرده اند :

آنها با احساسی از جلال و شکوه و شاهانه به این دنیا می آیند (و اغلب اینگونه رفتار می کنند)

آنها احساس می کنند "برای بودن در اینجا، سزاوارند" و از اینکه دیگران این احساس را ندارند تعجب میکنند.

ارزش شخصی خود، مسئله ی مهمی نیست، آنها اغلب به والدین می گویند "آنها کی هستند".

آنها با اقتدار محض مشکل دارند (اقتدار و صلاحیت بدون توضیح یا گزینش).

به سادگی، یک سری از کارها را انجام نخواهند داد، به طور مثال، منتظر ماندن در صف برای آنها مشکل است.

نظام های مربوط به تشریفات و رسوم مختلف که محتاج خلاقیت و نوآوری نیستند، آنها را سرخورده می کند.

اغلب هم در خانه و هم مدرسه، روشهای بهتر انجام امور را تشخیص می دهند که موجب می شود، "سنت شکن" به نظر آیند (از هیچ نظامی پیروی نمی کند).

به نظر غیراجتماعی می رسند مگر آنکه با افرادی همانند خود باشند. اگر افراد دیگری با آگاهی مشابه در اطرافشان نباشند، اغلب گوشه گیر و درونگرا می شوند، احساس می کنند سایر انسانها آنها را درک نمی کنند. به خاطر معاشرت و مردم آمیزی، مدرسه اغلب برایشان بسیار دشوار است.

آنها به نظام تربیتی که "گناه و تقصیر" به دنبال دارد واکنش خوبی نشان نمی دهند. ("صبر کن پدرت بیاد و ببینه چه کار کردی")

– از اینکه نیازهایشان را ابراز کنند خجالت نمی کشند.

.

ویژگی های کودکان بلورین :

عموماً سال 1995 به بعد به دنیا آمده اند.

چشمانی بزرگ با نگاهی به شدت خیره کننده دارند.

شخصیتی پرجاذبه و گیرا داشته و بسیار با محبت هستند.

دیر به حرف می آیند (3 یا 4 سالگی) و گرایش زیادی به کلام آهنگین دارند و ممکن است پیش از صحبت کردن، آواز بخوانند.

از تله پاتی و زبان اشاره ای که خود ابداع کرده اند برای برقراری ارتباط استفاده می کنند.

ممکن است مبتلا به اوتیسم و سندرم اسپرجر تشخیص داده شوند.

آرام و متین، دوست داشتنی، مهربان و بخشنده هستند.

بسیار حساس و همدل هستند.

با طبیعت و حیوانات ارتباط نزدیکی دارند.

نشانه هایی از شفادهی بروز می دهند.

به کریستال ها و جواهرات بسیار علاقه مند هستند.

اغلب در مورد فرشته ها، ارواح نگهبان و خاطرات زندگی گذشته صحبت می کنند.

به شدت هنرمند و خلاق هستند.

غذاهای گیاهی و آب میوه ها را به غذاهای معمولی ترجیح می دهند.

ممکن است سیاحان و کوه نوردانی بی باک باشند با احساس شگفت انگیزی از تعادل.

آنها عاشق رنگها هستند. رنگارنگ لباس می پوشند.

به محیط (می تواند غذا و افزودنی ها را هم شامل شود)، فضاهای انرژی، واکسن ها، مواد شیمیایی و آفت کش ها و حشره کش ها، سر و صدا، جریان های الکتریکی (مثلاً ساعت ها از کار می افتند) بسیار حساسند و همچنین به لحاظ احساسی نیز نسبت به آنچه اطرافشان روی می دهد حساسیت نشان می دهند.

احساس آسیب پذیری و بی دفاعی دارند ولی همچنان از درون قوی هستند. اراده و عزمی راسخ دارند زمانیکه بر روی چیزی متمرکز می شوند.

توانایی ذاتی برای پرده برداری از ترس افراد  دارند. به نظر می رسد می توانند بفهمند در سر و قلب کسی چه می گذرد.

اغلب چشمانی بزرگ و شفاف دارند. در عکس ها یا زمانیکه به شما نگاه می کنند، چشم ها برجسته و چشمگیر هستند. گاهی احساس می کنید که انگار به درون شما نفوذ می کنند.

کودکان نیلگون و بلورینی که به این سیاره می آیند تحت عنوان "کودکان ستاره ای" شناخته می شوند. این نام اغلب به این خاطر است که ارواح آنها بیشتر در ستاره های دیگر خانه دارد و پیش از این روی زمین تناسخ نیافته اند. آنها در این زمان، به عنوان یک گروه "مأموریت ویژه" به منظور کمک به زمین و ساکنانش برای انتقال و تولد دوباره به صورت یک "زمین جدید" با بعدی بالاتر، به اینجا می آیند.

در حالیکه این موجودات، شبیه انسانهای معمولی به نظر می رسند، در حقیقت به حیطه ی وسیعتری از قابلیتهای انسانی دسترسی دارند. آنها نسبت به اینکه چه کسی هستند، هوشیارترند، به بازشناسی اصل و منشأ الهی شان نزدیکترند.افراد نیلی و بلوری، این ارتعاشات را به این سیاره می آورند تا با دیگران سهیم شوند. آنها، تنها با حضورشان، به دیگران کمک می کنند به این ارتعاشات جدید منتقل شده و همچنین به روی توانایی های بالقوه شان گشوده شوند.

افراد بسیاری که از بعد سوم آگاهی اصلی شان به مرحله ی نیلگون و بلورین منتقل شده اند، اکنون قادرند پرتو زرین تکامل را در چاکرای هشتم شان حفظ کرده و به ایجاد قالبی برای خلق زمین جدید کمک کنند. روشن بین ها به وضوح می توانند این ارتعاش نور طلایی را در هاله ی آنها ببینند.

کودک بلورین آتی، "بلور رنگارنگ" (Rainbow Crystal) نامیده خواهد شد که یک موجود بشری کاملاً تکامل یافته از بعد سیزدهم هستی است. می تواند تمامی پرتوهای تناسخ و تکامل را درون فضای ارتعاشات شان، حمل و منتقل کنند. در حال حاضر موجودات بلور رنگارنگ روی سیاره ی زمین وجود دارند، اما برای رسیدن به نهایت توانایی هایشان زمان لازم است.

.

:: منابع

starchild.co.za

allaboutindigos.com

mastersinstitute.org/indigo.html

crystalinks.com/indigochildren.html

en.wikipedia.org/wiki/Indigo_children

.