2010/11/30

نگهبان دروازه 6

Posted in نگهبان دروازه در 8:40 ب.ظ. توسط ::: ابدیت در اوست :::

.

نگهبان دروازه : شما هنوز یاد نگرفته اید که چگونه در دنیایتان کنترل ذهنتان را به دست بگیرید. هر اندازه انضباط و ریاضت ذهنی بیشتر باشد، آزادی وجود کامل شخص بیشتر می گردد… در مدتی که آغاز به انجام دادن ریاضت ذهنی نموده اید، زندگیتان دستخوش تغییراتی خواهد شد. شما بسیاری از تجربیات شخصی تان را از زندگی روزمره تان حذف خواهید کرد. ساعات بیشتری را به تنهایی سپری خواهید کرد و به احتمال بسیار زیاد، یک نوع احساس اعتماد به نفس شدیدتری در وجود خود تجربه خواهید نمود. بسیاری از مردم دنیای شما نمی دانند چگونه تنها بمانند. ذهن شروع به گریز و سیر و سفر می کند و یا با یک سری تصمیمات شروع به مبارزه و جنگ و جدال می کند و یا آن تصمیمات را در ذهن تکرار می کند… ذهن، دستگاه و وسیله ای است که کالبد عاطفی شما را احاطه نموده است. میدان و وسعت ضمیر آگاه موجود در ذهن را همان کالبد ذهنی می نامید.

کالبد ذهنی، کالبد عاطفی شما را دربر می گیرد و با آن تبادل انرژی و نیرو می کند. کالبد عاطفی هم با کالبد فیزیکی تبادل انرژی می کند و آن را احاطه می نماید. یک فکر یا اندیشه ی منفی، باعث تغییر سرعت و میزان ارتعاشی کالبد ذهنی شده، سپس روی کالبد عاطفی اثر می گذارد و آن هم کالبد فیزیکی را تحت تأثیر قرار می دهد. کالبد عاطفی می تواند بدون کمک کالبد ذهنی نیز بی ثبات شود که در آن صورت کالبد فیزیکی سریعتر تحت تأثیر قرار می گیرد. گهگاه با بروز این وضعیت، کالبد ذهنی هم تحت تأثیر قرار می گیرد و سموماتی را درون کالبد فیزیکی پخش می کند. امراض و بیماری ها به ندرت از خود کالبد فیزیکی ناشی می شوند.

هدف کالبد عاطفی دریافتن نیازها و درک خواسته هایش است. احساس امنیت کردن و احساس اینکه شدیداً مورد عشق و علاه هستید. هدف سطح شما (یا بعد سوم) پیدا کردن امنیت و عشق در درون جوانب پیشرفته تر و تکامل یافته تر کل وجودتان می باشد. روح همیشه کالبد عاطفی را تسکین خواهد داد… هدف کالبد ذهنی شما، تجسس و کند و کاو وسعت و میزان آگاهی و ادراک خود و شروع تمریناتی برای بهتر نمودن امکانات خود است.

ماهیت بعدی که هرگز هویت خود را برای من آشکار نساخت :

من در یک مستعمره ی سازمان یافته کار می کنم. من پزشک نیستم اما می توان گفت یک طبیب هستم. من با افراد بی هدف و از مسیر دورشده کار می کنم. به این افراد بی هدف می گویم زیرا نمی دانند در کجا هستند. آنها دنیای شما را ترک گفته اند اما این واقعیت را نپذیرفته اند که اینک در بعد چهارم حضور دارند. این کار بسیار سخت و مشکل است، زیرا آنها کاملاً کالبد عاطفی شان را رها نکرده اند. کالبد عاطفی آنها هنوز با بعد سوم در تماس است. آنها در برابر کمک کنندگان حالتی پذیرا ندارند، تنها روش نفوذ به وجودشان، عشق و محبت است و بس. سپس جلب کردن تدریجی توجه آنها به چیزهایی که بیش از هر چیز دیگر آنها را در اینجا جلب می کند. این کار خیلی به  کندی صورت می گیرد.

من با یک گروه بسیار جالب و خارق العاده کار می کنم. کودکانی که در این مستعمره بوده اند، به سرعت به سطوح دیگری می روند. آنها بسیار مشتاق هستند که با آگاهی از اینکه در بعد چهارم حضور دارند، به بعدهای بالاتر نقل مکان می کنند. راهنماهایی با آنها همراه هستند تا به بزرگ ترین آرزوهایشان برسند، سپس آنها را ترک می کنند. در آن هنگام است که این کودکان آزاد هستند به تنهایی شروع به فراگیری و تعلیم کنند. روح همزمان هم گذشته، حال و آینده محسوب می شود. پیدا کردن اصل و ریشه ی روحتان بی نهایت ارزش دارد. کارهای "رجعت به عقب" که امروزه در دنیای شما انجام می شود، کمک بسیاری به این کار خواهد کرد… هنگامی که به یک سری نتایج بیشتری دسترسی پیدا کنم، کاری را که داریم انجام می دهیم به مستعمرات دیگر معرفی خواهم کرد.

هنگامی که دنییتان را ترک می کنید، کالبد ذهن تان، خاطرات کالبد عاطفی و فیزیکی شما را می پوشاند و دربرمی گیرد. پس از گذشت زمان لازم، خاطره ی فیزیکی شکل و قیافه به تدریج از بین می رود و به وسیله ی کالبد عاطفی پوشانده می شود. در آن هنگام است که کالبد ذهنی نیرومند می گردد و شروع می کند به کار و فعالیت در سطح جدید آگاهی اش. بعد چهارم در وهله ی اولیه برای پرورش و پیشرفت کالبد ذهنی می باشد. کالبد ذهنی پس از تجربه کردن بعد چهارم باز هم به مراجعت به بعد سوم ادامه خواهد داد تا از قابلیت های جدیدش اطلاع دقیقی به دست آورد و آنها را آزمایش نماید. روح تمام خاطرات و تجربیات را در خود جای داده و قادر است این حافظه را به کالبد ذهنی انتقال دهد. روح، همان آگاهی درون شماست و به خوبی واقف است که با "کل" یکی است. روح شما مدام در حال تکامل به لکه های نورانی بزرگتری است اما طی این مسافرت باید درس هایی را نیز بیاموزد.

خیلی چیزها هستند که "کل" را تشکیل می دهند… ما تنها نوری در میان هزاران هزار نور بیشمار در یک تصویر کامل محسوب می شویم… پیشرفت در دنیای شما بی نهایت کند و آهسته است. فشار پدیدآمده بر کالبد فیزیکی از طرف کالبدهای ذهنی و عاطفی به راستی سخت و شدید است. بدن شما آنقدر زنده و سالم نمی ماند تا شما بتوانید تمام کارهای اجباری تان را به انجام برسانید. بنابراین مراجعت هایی متعدد و فراوان ضروری است. در سطح شما، یک سری وقایع با حرکتی کند شده و آهسته نشان داده می شوند. من یاد گرفتم که تقریباً تمامی اندیشه های منهدم کننده ام را حذف و نابود سازم. کار آسانی نبود. من با حالات ترس و وحشت شدیدی در مبارزه بودم. اینک ذهن من می تواند بدون خسته شدن و برای مدت طولانی فعال باقی بماند. من نیازی به تغذیه برای شخص خودم ندارم، مگر گهگاه و به ندرت.

اگر به نقطه روشنایی درخشانی که در مرکز پیشانی تان قرار دارد متمرکز شوید و آن را به 3 فوت (تقریباً 90 سانتی متر) در برابر خود گسترش دهید و کماکان با آن نور مرتبط باقی بمانید، قوه ی روشن بینی و رؤیت عوالم غیب شما افزایش یافته و چنانچه مایل باشید با کالبد ذهنی تان ارتباط برقرار کنید، این کار را حتماً انجام دهید و کم کم شروع به دقت کردن به تصاویری که از برابر دیدگانتان می گذرد کنید تا که بالاخره متوجه پیامی که به شما ارسال می کنند، شوید.

کالبدهای فیزیکی و عاطفی تان را به کالبد ذهنی تان معرفی کنید، این کار را از طریق احساس کردن حالتی پر از عشق و محبت انجام دهید. سپس با ملایمت انگشت سبابه تان را حدود یک فوت دورتر از چاکرای میان دو ابرو نگهدارید. با ملایمت انگشتتان را حرکت دهید تا به سمت آن نور برود تا آنکه احساس تماس و ارتباطی را تجربه کنید. شما این حالت را به شکل یک نوع احساس قلقلک یا خارش در انگشتتان حس خواهید کرد و یک احساس کمال در سرتاسر بدن خواهید داشت. تمام کالبدها در این لحظه با یکدیگر حس خواهند کرد.

نگهبان دروازه : شما یک سیستم پیچیده هستید. یک پوسته ی ساده و تقریباً زمخت که همان بدن شماست. بعد از آن چاکراها یا همان مراکز انرژی شماست که در مرکز بدن به صورت عمودی از استخوان دنبالچه تا بالای مغز واقع شده اند. این مراکز انرژی همان کالبد عاطفی شما هستند که در درون پوسته ی بدن خود را تنظیم می کنند. سپس یک حلقه ی وسیع نور دیده می شود که پایین آن در نقطه ی وسط بدنتان است و حداقل 90 سانتیمتر در اطراف سر شما شعاع دارد. این نیز همان کالبد ذهنی شماست و با کالبد عاطفی شما از طریق این قسمت وسط بدنتان یا سولار پلکسوس در هم آمیخته شده است. روح در ناحیه ی پیشانی به بالای سر حضور دارد. این قسمت جزو بدن نیست، در عین حال درون بدن قرار دارد. و از طریق بدن شعاعی حداقل معادل یک متر و هشتاد سانتی متر از خود دارد. روح در واقع درون کالبد ذهنی قرار دارد و از کالبد ذهنی، پرتو و شعاع بیشتری دارد…

هر روحی دلیل متفاوتی برای حضور در این بعد و دنیا دارد. پذیرش و قبول وجود روحتان، در درک هدف و مأموریتتان اساسی و لازم است. اگر شما هرگز با روحتان در ارتباط نباشید، همیشه یک نوع احساس مبهمی از کمبود خواهید داشت… آن دسته از اشخاصی که در پی شناخت روحشان می باشند، روحشان و مأموریتشان را پیدا خواهند کرد… هنگامیکه جوهر کریستالی، زیبایی را از طریق روح رها می کند، بدن با جریانی از پذیرش و تسلیم، روشن و درخشان می شود. چشم ها این زیبایی را به هر شخصی که قادر به دیدن می باشند، القا می کنند. دهان هم لطیف، پر و آرام است… سعی کنید تمرین کنید و احساس کنید که زیبایی از جوهر کریستالی شما رها شده و به تمامی کالبدهایتان جریان پیدا می کند. به افکار و اندیشه های زیبا بیندیشید تا کالبد ذهنی را به نظم درآورید.

پاتریشیا : من خیلی از نگهبان دروازه خوشم آمده بود. او نه تنها استاد بلکه دوست من نیز شده بود. به طور ناخودآگاه می توانستم حدس بزنم که این برنامه داشت به پایان خود نزدیک می شد…

ادامه دارد…

.

2010/11/17

ماری از جنس نور 2

Posted in ماری از جنس نور, درونوالو ملچیزدک در 9:40 ب.ظ. توسط ::: ابدیت در اوست :::

.

>> فصل اول : سرآغاز

سال 1971 دو گوی نور که به گونه ای چشم نواز می درخشیدند، یکی به رنگ سبز روشن و دیگری با رنگی فرابنفش؛ داخل اتاقی شدند که من در حال مدیتیشن بودم و خود را اینگونه معرفی کردند :"ما متفاوت از تو هستیم. ما خود تو هستیم." از آن لحظه، قلبم به روی امکانات و احتمالات جدیدی از زندگی گشوده شد و هر روز آشکارتر می شد. واضح است که من هم باید با مشکلات زندگی روزمره مانند دیگران رو به رو شوم : همسر و بچه هایم، پرداخت قبض ها و صرف بیشتر انرژیم برای مسئولیت هایی که به عنوان یک پدر دارم. اما این موجودات، که خود را "فرشته" می نامند و به شکل گوی های زیبایی از نور بر من ظاهر شدند، ارتباط من را با نور درون قلبم حفظ کردند. آن نور همیشه در هر شرایطی که به سر می بردم من را راهنمایی می کرد، به طرقی که از دید یک ناظر بیرونی، باورش سخت می آید. اطمینان داشته باشید که درون قلب شما نیز بسیار پرنور است. هیچ کس در نگاه خداوند، خاص نیست. همه ی ما دقیقاً مشابه هم هستیم، چرا که تنها یک روح وجود دارد که در همه چیز و همه کس جریان دارد. این همان حقیقت ساده ای است که توماس در تعالیم عیسی مسیح ذکر می کند :"خداوند، پیرامون و درون شماست." در این دنیای مدرن که تلویزیون و تصاویر اینترنت اذهان ما را پر کرده اند، فراموش کردن حقیقت واقعیتی که در آن به سر می بریم، آسان است. فقط ماه را تماشا کنید (جدی می گویم، به ماه نگاه کنید) و ببینید که به چه راحتی می شود از وجودی که داریم به شگفت آییم. حقیقت همچنان حقیقت باقی می ماند، صرف نظر از هر اندازه تحریفی که انسان در آن انجام داده است.

از سال 1972 تا 1994 با این گوی های نور به آموزش این مسئله پرداختم که جهان، "هندسه ی مقدس" نامیده شده است که بدون شک به من آموخت که تمامی آفرینش از یک الگوی واحد نشأت می گیرد، گل حیات. این امر برای من گواه آن است که ذهن من نیاز به درک این نکته دارد که تنها یک شعور آگاه در این عالم یکتا وجود دارد، و این برهان انکارناپذیر این امکان را به ذهنم می هد که تسلیم قلبم شود. در آخر، زندگی به گونه ای ساده، به شیوه ای که "طریق اصلی و نخستین" نامیده می شود، آغاز می گردد.                                  

من از دانشگاه برکلی کالیفورنیا با مدرکی در هنرهای زیبا و دیپلم فیزیک و ریاضیات فارغ التحصیل شدم. من ذهن و ضمیر انسان را از طریق 70 معلم معنوی در سراسر دنیا و کمابیش تمامی مذاهب و قوانین مذهبی را مورد مطالعه قرار داده ام. نخستین کتابم به نام "راز دیرین گل حیات" جلد 1 * {دانلود در پایان مطلب} در سال 1998 منتشر شد و جلد دوم در سال 2000. این کتابها به زبانهای بسیاری ترجمه شدند و در بیش از 100 کشور در تمامی قاره ها به اجرا درآمدند. سال 1994 طبق دستورالعمل هایی که در جلد دوم (پیش از انتشار کتابها) ارائه شده اند، مدرسه ای به وجود آمد برای آموزش مدیتیشن مرکابا، بدن نورانی، و در کمترین زمان موجب به وجود آمدن مدارس دیگری در بیش از 60 کشور دنیا شد که بالغ بر 100 معلم باتجربه آنها را اداره می کردند. در سال 2004 کتاب جدیدی را تحت عنوان "زندگی در درون قلب" منتشر کردم. این کتاب اطلاعات جدیدی را در مورد ضمیر و آگاهی انسان ارائه می دهد، اطلاعاتی که در گذشته وجود داشتند و باقی خواهند ماند، اطلاعاتی که مردم دنیا خیلی کم در موردش می دانند، چرا که تقریباً از تمامی تعلیمات معنوی و مذهبی دنیا پنهان نگه داشته شده بودند. این کتاب در سراسر دنیا توزیع شده است.

گل حیات

کم کم به درخواست ها و دعوت هایی برای آموزش این مهارت ها در سمینارها، کارگاه های آموزشی، سخنرانی ها، مقالات روزنامه، وب سایت ها و رادیو و تلویزیون پاسخ دادم و تاکنون از بیش از 50 کشور دیدن کرده ام و  آموزشهایی داده ام. دانش این داستان ماری از نور به کندی به ذهن من راه پیدا کرد، در ابتدا تدریجی اما طی 5 سال گذشته بر سرعت آن افزوده شده است. اوایل معنای کامل آنچه ارائه می دادم را درک نمی کردم. تا آنکه این هزاره شروع کرد به درک آنچه که داشت برای ما من و این انرژی که حالا ماری از نور نام دارد، اتفاق می افتاد. زمانیکه این داستان ها را می خوانید، در قلب خود غرق شوید نه در ذهنتان، چرا که در غیر این صورت هرگز قادر به درک این نکته نخواهید بود که چگونه می شود مردم برای هزاران سال هماهنگ با هم عمل کنند یا چگونه رویدادهای پیچیده ی انسانی می توانند بدون هرگونه طرح و نقشه ی انسانی به وقوع بپیوندند. اما قلب شما خواهد دانست. این امر سراپا دانش و خرد است. یقیناً قلب شما به حقیقت پی خواهد برد و خوشبختانه به آن واکنش نشان خواهد داد. من وقایع زندگیم را مطرح می کنم به عنوان راهی برای الهام بخشی به شما تا کمکی باشد برایتان که آن مکانی که در قلب هر دوی ما هست را پیدا کنید. هنگامی که در قلبتان رها شوید نیازی نیست برای ایجاد تغییر کاری انجام دهید، چرا که این امر به خودی خود آکنده از وقار و متانت رخ می دهد. اما برای رسیدن به قلبتان همانطور که از قبایل سرخپوستان گفته ام، ابتدا باید مادر آسمانی تان را به یاد آورید. اگر نخستین مفهوم عمده ی تمامی مردمان بومی کره ی زمین را به یاد آورید، معنای درونی آنچه که به شما می دهد آشکار می شود. مادر شما زنده است و بسیار هوشیار، بسیار آگاه، فراتر از آنچه که ذهن انسان صنعتی شده ی قرن 21 قادر به درک آن باشد. کره ی زمین یک تخته سنگ نیست، اسم و شخصیتی در کائنات دارد. و باورم کنید، نام خودش را می داند. و این روح اوست، روح مادر زمین، چیزی که در پس تک تک این حکایت ها خوابیده است. او همان کسی است که این رویدادها را موجب شد، که با هزاران داستان دیگر از مردان و زنانی از سراسر دنیا در هم آمیخته، یقیناً منجر به یک دگرگونی تمام و کمال بشریت می گردد. زمانیکه به پایان این روایت ها برسید، چطور می توانید انکار کنید که چقدر مادرتان شما را دوست دارد؟ و با سپاس و قدردانی، چطور می توانید از ارائه ی کمکتان برای رفع نیازهای مادرتان امتناع کنید؟

آیین و رسوم و به طور قطع، اهمیت شگرف آیین و رسوم. زمانهای بسیار دور، نوع بشر نه با ذهن که با قلبش زندگی می کرد. رؤیاها بودند که جهان را خلق می کردند، اما در زمان حاضر فکر ماست که مسیر زندگی ما را می سازد. راه گذشتگان قدرت عظیمی دارد که بیشتر ما مدتهاست فراموش کرده ایم و همانطور که در این داستان ها می بینید، امید است آن را به یاد آورید مگر آنکه با عدم تعادلی رو به رو شویم که به خودی خود برطرف نخواهد شد، اما ما باید آنی باشیم که از میان برش می داریم. از روزی که آدم و حوا خلق شدند، هدف آنها و نوادگانشان این بود که از "باغ ها" مراقب کنند. و همانطور که بشر به کندی طی صدها هزار سال تکامل پیدا کرده است، این هدف نخستین و اصلی هرگز تغییر نکرده یا متزلزل نشده است. حفاظت از مادر زمین عاقبت به شکل چیزی که ما امروزه به عنوان یک آیین می شناسیم، متبلور شده است. برای تمامی فرهنگ های نخستین و بومی دنیا، این آیین، جوهره ی مسئولیت های قبیله را برای اجداد آنها حفظ کرده است، با بازگشت به درون قلبشان به نخستین مرد و زن.

در قبیله ی من تائس (Taos)، هر ساله در 30 سپتامبر، روز جرم مقدس (St. Jerome)، مراسمی برگزار می شود. قبیله ی تائس بر این باور است که برگزاری این آیین ضرورت قطعی دارد، در غیر این صورت کره ی زمین، به راستی از مرکز خود خارج شده و تمام مردمی که روی آن زندگی می کنند همه چیز را از دست خواهند داد. مردم معمولاً به گرداگرد جهان می رفتند تا ببینند که چطور سرخپوستان از آن دیرک بسیار بلند به بالا می خزند : درختی با 30 فوت بلندا بدون هیچ شاخه ای که در حدود 8 فوت در عرض زمین فرو رفته تا با رشد بیشتر دوام آورد. چهار سرخپوست به کمک طنابهایی تلاش می کنند به بالای آن بروند و طی این مراسم، فرصت یک ساله ی دیگری به زمین بدهند تا به دور خورشید بچرخد، مراسم زیبایی بود…اما بیشتر مردم معتقدند که آیین های بومی چیزی جز خرافات نیستند، کارهایی بدون هیچ پایه و اصول علمی. با این همه، برای سرخپوستان بومی آمریکا اینها حقایق واقعیت آنها هستند. تک تک سلول های بدن شما اعتقاد راسخ به این امر دارند. بشریت از قلب جهان جدا شده تا به نهایت منطق ذهن برسد، و باورها در محدوده ی شیمیدان، فیزیکدان و ریاضی دان نگه داشته شده اند. علم برای آنها اثبات کرده است که تمامی این باور کهن به آیین و رسوم، چیزی جز جهل نیست. با این وجود، انسان مدرن با علم عظیمش که حقایق محضش را قبولانده است، طی مدت زمانی کمتر از دو هزار سال دنیایی به وجود آورده در مرز نابودی یک سر، در حالیکه گذشته گان با آیین های احمقانه شان، میلیون ها سال توانسته اند بر جا بمانند. شاید اگر در پی آن هستیم که دوام پیدا کنیم، باید این خرد کهن را مورد توجه قرار دهیم یا حداقل درک کنیم، حتی با ذهن منطقی مان که این آیین حقیقتاً قادر است دنیایی متعادل ایجاد کند. همانگونه که یک بومی آمریکایی سفیدپوست از سنت سرخپوستان پیروی کرد، همانطور که راز آفرینش را به من نشان دادند. این ذهن است که هوشمند است، اما در زیر نوری که قلب روشن می کند. خلقت همیشه در قلب آغاز می شود، و از آنجا به ذهن منتقل می گردد. ما سرمنشأ خود را فراموش کرده ایم و اگر خیلی زود آن را به یاد نیاوریم، اذهان بسیار تکنولوژیکی ما، ما را به سوی دنیایی سراسر درد و نابودی همگانی می برد. جهانی عاری از قلب یعنی یک جهان مکانیکی دورافتاده از واقعیت. در اینجا داستان هایی را می آورم که ارتباط درونی ما با خداوند و جریان خلقت را به یاد می آورند، که شما را به تعادل و جریان هستی باز می گردانند. عشق، پاسخ همه ی پرسش هاست… حتی پرسش های ذهن.

* کتاب “راز دیرین گل حیات-ج1” 8 فصل دارد که ترجمه ی فصل اول تا سوم آن را در این سایت می توانید بخوانید.

لینک دانلود فصل چهارم کتاب نیز در وبلاگ این دوست عزیز قرار دارد.

.

2010/11/13

هندسه مقدس (Sacred Geometry)

Posted in :: مقالات ::, هندسه مقدس در 8:45 ب.ظ. توسط ::: ابدیت در اوست :::

.

هندسه مقدس شامل الگوهای جهان گستر مقدسی است که در طراحی هر آنچه در واقعیت ما وجود دارد، به کار رفته است و اغلب در معماری و هنر مذهبی دیده می شود. عقیده ی کلی بر این است که نسبت ها، هارمونی و تناسب هندسی و ریاضی در موسیقی، نور و کیهان شناسی نیز یافت می شوند. معماری بناهای مقدس و مذهبی مانند معابد، مساجد، کلیساهای جامع، بناهای به جامانده ی ما قبل تاریخ در استون هیج، ساختمان های نوسنگی، بناهای یادبود، هرم خوفو در جیزه، فضاهای مقدس مانند محراب ها و کنیسه ها، مکان های گردهمایی مانند بیشه های مقدس، مرغزارهای دهکده و چشمه های مقدس و آفرینش هنر مذهبی، پیکرنگاری و به کارگیری نسبت های "آسمانی"، شالوده ای فکرشده دارند.

رشته های دی.ان.ای ما، قرنیه ی چشمانمان، دانه های برف، میوه های درخت کاج؛ گلبرگ های گل، بلورهای الماس، انشعاب شاخه های درختان، ستاره ای که به دور آن می گردیم، کهکشانی که درونمان در چرخش است، هوایی که تنفس می کنیم و تمامی اشکالی که در زندگی می شناسیم از رمزهای بی پایان هندسی پدید آمده اند.

به قدمت مدارس رازآمیز یونان در 2500 سال پیش، این اصل تعلیم داده شده است که 5 شکل کامل 3 بعدی وجود دارد، چهار وجهی، شش وجهی، هشت وجهی، دوازده وجهی (شکل فلکی) و بیست وجهی که مجموعاً به عنوان اشکال سه بعدی افلاطون شناخته می شوند. این اشکال، بنیان همه چیز در جهان فیزیکی می باشند.

 سه بعدی های افلاطون

محققان و دانشمندان مدرن، این ایده را به استهزا گرفتند تا آنکه در دهه ی 1980 پروفسور رابرت مون (Robert Moon) در دانشگاه شیکاگو اثبات کرد که تمامی جدول تناوبی عناصر- در واقع همه چیز در جهان مادی- به درستی بر پایه ی این 5 شکل هندسی بنا شده است. در حقیقت در زمان حاضر در فیزیک، شیمی و زیست شناسی مدرن، الگوهای هندسی مقدس خلقت دوباره آشکار شده اند.

:: موسیقی

کشف رابطه ی بین هندسه و ریاضیات با موسیقی در دوره ی کلاسیک به فیثاغورث نسبت داده شده است. او دریافت، زمانی که زه در نیمه ی راهش متوقف می شود، یک اکتاو را به وجود می آورد، در حالیکه یک نسبت 3/2، مکث یک پنجم و 4/3، وقفه ی یک چهارم را موجب می شود. فیثاغورثی ها معتقدند که این امر به موسیقی، قدرت شفادهی می بخشد، به گونه ای که قادر است یک بدن نامتعادل را "هماهنگ" سازد و این باور در دوره ی مدرن رواج دوباره پیدا کرده است. هانس جنی (Hans Jenny) پزشکی است که در مطالعه ی اشکال هندسی که در نتیجه ی برهم کنش امواج به وجود آمده اند، پیش قدم بوده است و این مطالعه را cymatics نامید. در زمینه ی این نوع بحث ها اغلب از او نقل قول می شود. با این همه، دکتر جنی ادعای شفابخشی کارش را ندارد.

:: هنر و معماری

نسبت طلایی، نسبت های هندسی و اشکال هندسی اغلب در طراحی بناهای مصری، سرخپوستان باستانی، یونانی و رومی به کار رفته است. هندوها و اقلیت های مذهبی هیمالیایی اغلب، معابد و استحکامات را بر اساس طرحهای ماندالا و یانترا بنا می کردند.

یانترا

نمونه هایی از هندسه ی مقدس در هنر و معماری :

– لابیرنت (ماز)
– ماندالا
– پارتنون (معبد آکروپلیس در آتن)
– درخت زندگی

درخت زندگی 
– نماد یین و یانگ
– هنر سلتیک مثل کتاب Kells
– یانترا
– پنجره ی گلدیس

پنجره گلدیس 
– اهرام سه گانه ی مصر
– نشان صلیب شکسته
– چرخ دارما
– حلقه های کشتزار

حلقه کشتزار 2003  
 

:: نماد گل حیات

  نماد گل حیات دربردارنده ی طرحی نهفته است که میوه ی حیات نامیده می شود و از 13 گوی تشکیل شده است که از طریق آن می توان مهم ترین و مقدس ترین الگوی موجود در هستی را دریافت. این طرح، قوانین ریاضی و هندسی بسیاری را در خود دارد که نماد تمامی هستی به شمار می آیند. گل حیات یکی از قدرتمندترین اشکال مقدس هندسی است. افرادی که از این نماد به عنوان زیور استفاده کردند، تغییراتی فیزیکی و روانی را گزارش داده اند- ضربان قلب بالاتر، رؤیاهای پیشگویانه، وقفه های وهم آلود، دیدن واقعیت همانگونه که هست و رها شدن از ترس های بلندمدت.

گل حیات

گل حیات در تمامی مذاهب اصلی دنیا قابل مشاهده است. این نماد در بسیاری از کشورها یافت شده است از جمله، مصر، هند، ترکیه، اسپانیا، چین، ژاپن، مراکش، لبنان، اسرائیل، آشور، رومانی، اتریش، دنمارک، ایتالیا، آفریقای شمالی، آمریکای جنوبی و شمالی، موزه لوور پاریس و …

 

شکل کوتاه شده ی هندسه ی مقدس به صورت SG است که  بر می گردد به دروازه ی اختری (Stargate)، چرخ زمان یا کارما که ما از طریق آن تجربه کسب می کنیم و تکامل پیدا می کنیم.

 

:: منابع

www.crystalinks.com/sg.html
www.sacred-geometry.com
http://www.world-mysteries.com

.

2010/11/06

موسیقیدانان، مخترعان و شفادهنده گان آینده

Posted in تجربه نزدیک مرگ در 10:13 ب.ظ. توسط ::: ابدیت در اوست :::

" Diane G "

تابستان 1971 بود. من و شوهرم و بچه ها به کوهستان جورجیای شمالی رفته بودیم. همسرم مشغول کار با یک گروه فیلمبرداری بود. بعضی از هنرپیشه ها و گروه و خانواده هایشان تعطیلات آخر هفته با کلک روی رودخانه سفر می کردند. آنها از قسمت چاتاهوچی رودخانه فیلم می گرفتند، از 8 نفر، 4 نفرمان از جمله من قبلاً این راه را رفته بودیم.

اما این بار رودخانه متفاوت بود. به خاطر چند روزی که باران نباریده بود، کم عمق بود. در جاهای پرشیب هم باید از راه های متفاوتی می رفتیم. در آخرین شیب، اشتباهی مرگبار کردیم. کلکی که من سوارش بودم شروع به چرخیدن کرد. کلک تا بلندای 4 فوتی رفت و به پشت افتاد و در اثر یک حرکت زیر و رو کننده ی آب سوراخ شد.

کلک در یک آب سفید و با انرژی عجیب گیر افتاد و مقابل صخره ها نگه داشته شد. من بیرون پرت شدم و بین کلک و صخره ها گیر کردم. نیروی رودخانه بر سرم فشار آورد و حرکت مکشی آب من را به زیر کشید.

مردی در کلک، دست من را گرفت و سعی کرد من را به کلک برگرداند. اما تنها کاری که توانست بکند این بود که وقت این را به من داد که نفسی کوتاه و سریع بگیرم قبل از آنکه آب من را به پایین بمکد. بین یک صخره و مکان سفت و سختی مکیده شدم.

بسیار آرام و هوشیار و بدون هیچ دردی، می دانستم که مرگ در پیش است؛ فقط چگونگی آن مطرح بود. له شدن بین صخره ها درد آور بود، به همین خاطر به این نتیجه رسیدم که غرق شدن انتخاب بهتری است. دفعه ی بعدی که با آخرین نفسم ناگهان بیرون از آب آمدم، از او خواستم که بگذارد بروم و او هم این کار را کرد. احساس کردم آب من را به زیر کشید و من در آن آرام شدم. می دانستم که هیچ جایی برای درگیری به خاطر نفس کشیدن در آب نیست، و همه چیز سیاه شد. برای یک لحظه…

من 100 فوت بالای رودخانه بودم. به پایین، به کلک گیر کرده در صخره ها نگاه کردم. دیدم دو مرد درون آن دنبال من می گشتند. زن دیگری که در کلک ما بود را دیدم که در پایین رود به صخره ای چسبیده بود. همسرم و خواهر نوجوانم را تماشا می کردم که بدون هیچ حادثه ای از ما پیش افتاده بودند و داشتند برمی گشتند تا ببینند چرا خرت و پرت ها پایین رود در حرکت بودند. ما تمامی وسایل را از کلک آنها به کلک خودمان برده بودیم تا نکند آنها به این سو و آن سو بروند. اما آنها به راحتی گذشته بودند و ما ناگهان پریده بودیم.

از بالا نگاه می کردم که شوهرم از صخره ای بالا می رفت. او نمی شنید دو مرد درون کلک در آن غرش آب به او چه می گفتند. نمی دانست من کجا هستم یا چه اتفاقی افتاده است، اما می دانست که من گم شده ام. انگار می خواست بالا بپرد و من را پیدا کند. ناگهان دیدم در کنارش هستم و سعی می کردم مانعش شوم، چون او شناگر چندان خوبی نبود. وقتی دستم را دراز کردم تا متوقفش کنم، دستم از بدنش گذشت. به دستم نگاه کردم و گفتم… اوه، خدای من، من مرده ام!

در آن لحظه، تمامی دانش واقعیت بر من آشکار شد و چند- بُعدیت هستی را دیدم. شعورم تا ماورای سطح جسمانی گسترش یافت. دیگر نه از خودم آگاه بودم و نه از سطح فیزیکی. من بخشی از آن بودم و هیچ تمایزی در بین نبود. آن پرتوی شفافی از نور بود و من اجازه داشتم برای لحظه ی کوتاهی درون آن را ببینم و عشقی عمیق، قدرتمند و پر فشاری که می توانم تنها آن را به شعف و خلسه ای ناب ( اگر چه ذره ای از آن را توصیف نمی کند) توصیف کنم را تجربه کنم.

ناگهان با سرعتی زیاد دور شدم و دیدم به سرعت در یک چرخاب به سوی یک نور زیبای سفید در فاصله ای بسیار دور سفر می کنم. همچنان آن عشق فراگیر را درون و اطرافم حس می کردم. نه ترسی بود، نه نگرانی و نه دلشوره ای. حتی احساس می کردم این کار را قبلاً هم انجام داده ام به یاد می آوردم که در حال بازگشت به خانه هستم. پر از شادی بودم. هیچ احساسی از جسم، محدوده یا مرزی نمی کردم. با این حال، هنوز هم من بودم و آگاه بودم که این من هستم که این تجربه را می کنم.

مدت کمی بعد، متوجه شدم که تنها نیستم. کس دیگری هم بود که فقط می توانم او را موجودی از نور و مهربان توصیف کنم که در کنار من با سرعت نور سفر می کرد. به طور ذهنی با هم ارتباط برقرار می کردیم. او کسی بود که از همان لحظه ی اول که حضورش را حس کردم و همیشه، می شناختمش. با این وجود نمی توانم بگویم او کی بود. اصلاً حس نمی کردم او یکی از بستگان مرده یا شخصیت آشنای مذهبی باشد، بلکه مانند یک دوست خاص بود که همیشه و هر جا باشم با من است. شاید فرشته ی نگهبانم. آن موجود تله پاتیکی به من گفت در بازگشتم حق انتخاب دارم. با خودم فکر کردم، نه، نه، نه، می خواهم تا ابد این روند جریان داشته باشد!

ناگهان، ما به سرعت وارد نور شدیم و واقعیت تماماً جدیدی برایم مکشوف شد، مشابه ی جهان فیزیکی اما در آن ارتعاش، رنگارنگ تر، زیباتر و شگفت انگیزتر. گیاهان، درخت ها، کوه ها، دریاچه ها، حیوانات و ساختمان هایی ساخته شده از ماده ای مشابه کریستال با درخششی سوسو زننده را دیدم. بعضی از آن ساختمان ها بسیار بزرگ و پر زرق و برق بودند. موجوداتی را در حال رفت و آمد دیدم، موجوداتی نورانی که سرگرم زندگی روزانه ی خود بودند. آنها بدن فیزیکی نداشتند بلکه میدان های انرژی متفاوتی داشتند. راه نمی رفتند، در هوا شناور بودند. زندگی ای تقریباً مشابه ما داشتند ولی بدون درگیری ها و غصه های ما. آنها هنرمند، موسیقیدان، رقاص، خواننده، مخترع، معمار، شفادهنده، خالق چیزهای سحرآمیز… هستند، کارهایی که در زندگی بعدی شان در جهان فیزیکی آشکار می کنند.

دوباره آن موجود نورانی گفت که می توانم در ماندن یا رفتن انتخاب کنم. اما هنوز کارهای زیادی بود که باید انجام می دادم و زمان درستی برای رفتنم نبود. هنوز تردید داشتم، به من گفته شد که اگر انتخاب کنم برگردم، دانش واثقی به من داده خواهد شد تا با خود ببرم و با دیگران در میان بگذارم. بعد از بحث های طولانی موافقت کردم برگردم و ناگهان خودم را در مقابل یک ساختمان مخروطی شکل دیدم. بسیار بلند بود، به نظر می رسید تا همیشه ادامه خواهد داشت. به من گفته شد که این تالار اصلی دانش است. وارد شدم و به طور مارپیچی از میان چیزهایی که به نظر می رسید قفسه ی کتاب هستند، به بالا پرواز کردم. مثل یک کتابخانه بود، چندین میلیون کتاب داشت و از میان تمامی آنها گذشتم. وقتی به بالا رسیدم، به سرعت وارد یک زیبانمای رنگی شدم و در همان موقع سرم از آب بیرون پرید. من 10 یارد رودخانه را از کلک شنا کرده بودم.

فوراً متوجه شدم کجا هستم و نزدیک ترین صخره را چنگ زدم. توانستم خودم را بالا بکشم و آب زیادی را بیرون دادم. در حال شک بودم اما نیاز به مراقبت پزشکی نداشتم. نمی دانم چه مدت زیر آب بودم. هیچ کس آن موقع به ساعتش نگاه نمی کند. می توانست 3 یا 4 دقیقه یا 10 دقیقه طول کشیده باشد. آن جایی که من بودم هیچ زمانی حس نمی شد.

نم توانم بگویم از نظر پزشکی مرده بودم، اما هیچ خاطره ای از درگیری زیر آب یا تلاش برای نگهداری نفسم تا زمانیکه به سطح آب آمدم، به یاد ندارم. (من شناگر، اسکی کننده روی آب، غواص با دستگاه دمزنی و موج سوار بودم. به همین خاطر موارد مخاطره آمیز زیادی زیر آب پیش از اینکه فکر کنم ممکن است بمیرم، داشته ام، اما هیچ کدام مثل این دفعه نبود. در آن موارد کاملاً درگیری برای رسیدن به سطح آب را به یاد می آورم، ریه هایم در حال انفجار بودند.) آنچه که از زمانیکه بدنم در آب زیر کلک بود به یاد می آورم، همانی است که در بالا گفتم.

آیا شما هیچ درکی از فضا و گذشت زمان داشتید؟
زمان حضور نداشت. توضیحش سخت است. به نظر می رسید روزها آنجا بودم، ولی فقط چند دقیقه گذشته بود.

آیا شما حسی از آگاهی، دانشی خاص و هدف نظام هستی داشتید؟
من همه چیز را می فهمیدم… اینکه چطور به زمین می آییم، چرا، وقتی می میریم چه اتفاقی می افتد، بعد از مرگ کجا می رویم، سفر معنوی ما در چه مورد است، خدا- هر آنچه که هست، آغاز جهان فیزیکی، زندگی چگونه آغاز شد، مراحل تکامل روح انسانی در بازگشت به مبدأ… من اکثر اینها را در بازگشتم فراموش کردم اما در طی سال ها برگشته است.

آیا شما بعد ازاین تجربه توانایی فراروانی یا استعداد ویژه ای پیداکرده اید که پیش از آن نداشته باشید؟
بسیاری از مراجعانم از من می پرسند که آیا فراروان بین هستم اما من ادعا نمی کنم که هستم. من فقط به نظر می رسد که چیزها را می دانم. من اطلاعات نوشتاری از مجرایی می گیرم که نمی دانم از کجاست. سعی نکرده ام رشد بدهم یا در واقع این موهبت ها را کشف کنم.

این تجربه تأثیری هم روی باورها و رفتار شما گذاشته است؟
قطعاً باورهایم به طرز چشم گیری تغییر کرده اند. عقیده ی کلی من به زندگی هم تغییر کرده است. دو سال بعد از آن طلاق گرفتم. رشد فردی و معنوی برایم با اهمیت تر از یک زندگی عادی شد. به دانشگاه برگشتم و روانشناسی خواندم. تمرکزم بیشتر روی کمک به دیگران است تا روی خودم. من دیگر ماده گرا نیستم. دیگر مشکلات ناچیز زندگی من را آزار نمی دهد. فقط با این جریان می روم.

این تجربه چه تأثیری در روابط ، زندگی روزانه ، اعمال مذهبی و انتخاب های شغلی شما گذاشته است؟
این تجربه برای 30 سال پیش است و اینها تغییراتی هستند که در طول زمان رخ داده اند. پی برده ام که من به شخص دیگری برای احساس کامل شدن نیاز ندارم و از طلاقم به بعد مجرد هستم. در 15 سال گذشته، با آرامش هیچ فعالیت جنسی نداشته ام و نیروی جنسیم را به خلاقیتی تبدیل می کنم که در زندگی روزانه ام همدم برنامه های متنوع همیشگی است. مذهب خاصی ندارم، مدیتیشن می کنم، یوگا می کنم و در طبیعت گردش می کنم. به عنوان شغل، 20 سال بعد از فارق التحصیلی عمدتاً روی مشاوره کار کرده ام، سخنرانی می کنم، در کشورهای مختلف سفر می کنم، دو کتاب و یک فیلمنامه نوشته ام، کارهای زیادی می کنم، نه اساساً کار با اینترنت، من در مورد شغل ها فکر نمی کنم… فقط این کارها را انجام می دهم. الآن نیمه بازنشسته هستم، در کوهستان زندگی می کنم، اکثراً هر کاری بخواهم انجام می دهم. اگر این تجربه را نداشتم، زندگیم خیلی متفاوت بود.

چیز دیگری هم هست که دوست داشته باشید اضافه کنید؟
من کتاب مقدس را پیش از تجربه ام خوانده بودم و نمی توانم بگویم آن را فهمیدم یا قدرش را می دانستم. طی تجربه ام در مورد آن مکاشفه ای داشتم. بعد از تجربه ام دوباره آن را خواندم و کاملاً فهمیدم اما نه از پشت عینکی تیره. این فهم جدید، به هیچ وجه شبیه آنچه که در مطالعات کتاب مقدس آموخته بودم نبود. در واقع کتاب مقدس کمکم کرد تجربه ام را به لغات تبدیل کنم. همه چیز در آن است، تنها لازم است با سطح متفاوتی از آگاهی بخوانید تا ببینید. فهمیدم که بیشتر آن در مورد چیزهایی است که انسان در بازگشت از آن سفر می آموزد. این اتفاق همچنان رخ می دهد و امروزه ما بیشتر در مورد آن می شنویم. در گذشته مردم فکر می کردند کسانی که ادعا می کنند تجربه های عرفانی دارند مقدس هستند، امروزه ما را خل و غیر عادی می دانند یا سعی می کنند آن را از نظر علمی توضیح بدهند و ما هیچ شکی در اشتباه بودن دیدگاه آنها به جهان نداریم.

بعد از این تجربه، واقعه ی دیگری، دارو یا ماده ای، آن تجربه یا بخشی از آن را بازتولید کرده است؟
در مدیتیشن می توانستم دوباره آن تونل را تجربه کنم، اما کاملاً مشابه آن نبود و من از تونل فراتر نرفتم چون هیچ نور روشنی نبود. من در طی مدیتیشن مرور زندگی هم داشتم. چیز دیگری که دوست دارم اضافه کنم و قبلاً در موردش صحبت نکرده ام، مواد توهم زا است. من به امید تجربه ی آن، داروهای مختلف از جمله ال.اس.دی، قارچ های مختلف و اکستازی را امتحان کرده ام. تجاربی شگفت انگیز، جالب و خیره کننده بودند اما تفاوت، زیاد بود. بله، در اثر این مواد هم سطوح دیگر آگاهی را کشف می کنید اما در اینها اغلب احساس عدم کنترل و ترسی است که در ت.ن.م اتفاق نمی افتد. با دارو احساساتی وهم آلود تجربه می شود، اما ت.ن.م حتی واقعی تر از این زندگی است. تجارب ناشی از داروها شما را شاد می کنند. در ت.ن.م، تجربه برای خودتان است، در زمان هوشیاری خودتان. یک چیز خوب در مورد مواد توهم زا این است که به افراد ( آنهایی که ت.ن.م نداشته اند) امکان این را می دهد که نظری اجمالی به سایر سطوح آگاهی بیندازند و آگاه شوند که چیزهای بیشتری برای ما وجود دارند در مقابل آنچه که به ما قبولانده اند.

.

2010/11/01

نگهبان دروازه 5

Posted in نگهبان دروازه در 12:05 ق.ظ. توسط ::: ابدیت در اوست :::

.

پاتریشیا : آیا کاری می توان کرد تا لکه های سیاهی را که در زیر چشم ها پیدا می شوند، از بین برد؟

– نگهبان دروازه : ناحیه ی تاریک زیر چشم ها ترکیبی از چند مشکل مختلف است. یکی از آنها فشار عصبی است. هنگامیکه اوقات زیادی را با افکارتان سپری می کنید (حال هر فکری که می خواهد باشد) تمایل به متمرکز کردن انرژی در ناحیه ی سر پیدا می شود. آنوقت چشم ها نقطه ی تمرکز این انرژی می شوند… شما می توانید چین و چروک صورت و لکه های تیره ی زیر چشم را با کمی سعی و زحمت، برای ابد از بین ببرید. این کار شامل از بین بردن سلولهای حافظه و همینطور حذف فشار عصبی از ناحیه ی سر می باشد. ورزش پاک کردن حافظه از بیماری باید چندین مرتبه در روز انجام شود، آنوقت یک جریان و نیروی جدیدی از جوانی را تجربه خواهید کرد…

شخص مؤنثی به نام "توبیا" اینجاست. او از 300 سال پیش که بعد سوم را ترک کرده، مشغول مطالعه و بررسی سطح چهارم می باشد. توبیا در دنیای شما زنی بوده که در جادوی سیاه دست داشته و به خاطر جادوگری در دوران خود زنده زنده در آتش سوخت. 300 سال فقط برای شما زمانی طولانی به نظر می رسد. مقیاس اندازه گیری ما شباهتی به اندازه گیری وقت در دنیای شما ندارد.

– توبیا : من در سطح سوم از قدرتهای ذهنیم برای آزار رساندن و انهدام استفاده کردم. من آنقدر قدرت داشتم که انرژی های منفی زیادی پدید آورم و آن افکار و اندیشه های شکل گرفته را به سمت افرادی که از آنها نفرت داشتم ارسال می کردم. هنگامیکه به اینجا رسیدم، در یک حالت گم گشتگی کامل به سر می بردم… من پی بردم که می توانم به راحتی از قابلیت هایی که در خود پرورش داده بودم، برای اهداف سازنده و مثبت استفاده کنم. این قدرت نه منفی بود نه مثبت. در آن هنگام بود که پیشرفت من تسریع شد و من با کار شفادهی، دست به یک سری تجربیات زدم.

تفاوت زیادی بین دنیای شما و دنیای من نیست. درصدد این هستم که به زودی، دوباره به دنیای شما بازگردم. خیلی مشتاقم که دانش خودم را در سطح شما مورد استفاده قرار دهم. من به نظامی ملحق شده ام که زندگی اعضای آن، وقف والاتر نمودن ارواح دیگران می شود. هنگامیکه به میزان کافی آموختم چه چیزهایی لازم و اجباری است، به دنیای شما مراجعت خواهم کرد. در نظر دارم والدینم را با هدفی مشخص و با درایت و عقل لازم انتخاب نمایم.

اندیشه و فکر بسیار قدرتمند است. سعی کنید بر فکرتان تمرکز یابید. سعی کنید افکارتان را بر روی مسائل بی اهمیت و جزئی زندگی تان هدر ندهید. آن را به شکل منفی و منهدم کننده هدر ندهید، چون در این صورت، خود شخص نخستین کسی است که به وسیله ی اندیشه های منفی اش نابود می گردد…

– نگهبان دروازه : کالبد ذهنی شما دارای عقل و هوشمندی و دانش گردآوری شده ی زیادی است که به وسیله ی تجربیات قبلی روح شما جمع شده است. کالبد ذهنی نزدیکترین ارتباط را با روحتان دارد…

امشب مایلم یک انرژی را به شما معرفی کنم که افکار و ایده های جالب و کمک کننده ای به شما ارائه خواهد داد. این انرژی مؤنث از یک دنیای موازی و مشابه می آید.

پاتریشیا : دارم کم کم رنگ های ارغوانی و بنفش و یک رنگ سایه روشن آبی متمایل به سبز را که توصیفش دشوار است را احساس می کنم. من یک زن بی نهایت زیبا با گیسوانی تیره که به عقب برده می بینم. پوست صورتش بی نهایت سفید است و پیراهنش عین یک لباس شب بلند می ماند.

– نگهبان دروازه : او به دنیاها و بعدهای زیادی سفر می کند زیرا آموخته است به کمک افکارش مسافرت کند. او مایل است که شما به او ملحق شوید.

بعدها و دنیاهای زیادی وجود دارد. گشت و گذار و دیدار از این بعدها، وظیفه و مأموریت او محسوب می شود. او اطلاعات اندوخته شده در طول سفرهایش را به دنیای خودش می برد. این داده ها را برای مشخص کردن آینده ی کره ی شما مورد استفاده قرار می دهند. این سطح بخصوصی که در موردش بحث می کنیم و شما از آن دیدن خواهید کرد، یک ایستگاه آزمایشگاهی سیار است که فقط برای اهداف مطالعاتی و بررسی اوضاع تأسیس شده است… به نوشتن ادامه دهید. خود را با این انرژی مؤنث یکی ببینید و احساس کنید. این کار را با ارسال انرژی تان به سمت انرژی او انجام دهید. او شما را به دنیای خودش خواهد برد.

پاتریشیا : او را واضح تر می بینم. خیلی زیباست. احساس می کنم انرژی هایمان به سمت هم می شتابند. حس می کنم دارم عقب عقب و با سرعتی خیلی خیلی زیاد به سمت بالا می روم. دارم حس می کنم از درون آب می گذرم.

رنگهای بسیار تند و زنده ای می بینم. گمان می کنم به نقطه ی بسیار دوری می رویم. اینک داریم از درون چیزی عبور می کنیم و احساس می کنم انگار دارند مرا از درون چیزی بیرون می کشند. من درون چیزی یا محلی هستم. زیر آب هستم اما می توانم نفس بکشم. همه جا ساکت و روشن و واضح است. آب اینجا عین هواست. اشخاص زیادی را در یک اتاق گرد مشاهده می کنم. آنها دارند تابلویی را مقابلشان مطالعه و تماشا می کنند. من و دوستم به سرعت نور مسافرت می کنیم. من شکل او را نمی بینم، تنها یک نور براق سبز احساس می کنم. می توانم به خوبی احساس کنم که او می تواند هر زمان که بخواهد شکل فیزیکی پیدا کند و ظاهر شود.

– نگهبان دروازه : درست است. اگر او از شکل نوری خود استفاده کند، تنها افراد معدودی می توانند او را ببینند.

پاتریشیا : من از این حالت تنفس خیلی شگفت زده ام. انگار دارم باطناً نفس می کشم. میزان و سرعت تنفس من به حد قابل توجهی کندتر شده است. من دارم از روی شانه های تعدادی مرد، به یک سری نقشه با علائم و نشانه هایی نگاه می کنم. زن نگاهی به من انداخت و من ناگهان می فهمم این نقشه ها برای ثبت فشارهای هوا و میزان افزایش فشار در یک مدت زمان مشخص می باشد. مرا تشویق می کنند که به دنبال دو شخص سفیدپوش بروم.

مردی در پشت یک میز عظیم بیضی شکل نشسته و یک میکروسکوپ بزرگ روی میز دارد. به من اشاره می کند از درون آن نگاه کنم. تعداد بیشماری ذرات کوچک و تیره و شناور می بینم. ناگهان درک می کنم که این همان هوایی است که در اطراف من است… آنها میل دارند تنفس مرا معاینه کنند (در مدتی که آنجا هستم). مرا درون ماشینی قرار می دهند که دارای همان هوای دنیای خودم است. دستگاه هایی را روی پیشانی، اطراف شقیقه ها، بازوان، سینه و پایم نصب می کنند. نواری هم در بالای سرم در عقب و در نقطه ی شروع ستون فقراتم می گذرانند. من ترس و واهمه ای ندارم. آن ماشین در وضعیتی افقی شروع به حرکت می کند. بالای آن روی سرم قرار می گیرد. اینک یک صدای وزوز می شنوم و افزایشی را در ارتعاشم احساس می کنم یا به گونه ای دیگر سرعت و افزایشی را در انرژی ام درک می کنم، درست مثل آنکه شارژ شده باشم. تنفسم سرعت می گیرد. نفسم کوتاه و مقطع تر می شود. فشاری را در پشت گلویم حس می کنم. یک نوع فشار را در بالای سرم احساس می کنم. دیدم اندکی مبهم می شود، اما هنوز حالتی ناراحت ندارم. قلبم تندتر می زند. اینک آن صدای وزوز پایان می گیرد و همه چیز آهسته می شود. سر آن ماشین را برمی دارند. کمربندهایم را باز می کنند. مرا دوباره به اتاق اصلی بازمی گردانند.

همان خانم موسیاه هنوز منتظرم ایستاده است. احساس می کنم دارم به عقب می افتم. سرم گیج می رود. دوباره به حالت طبیعی برمی گردم. نخستین چیزی که احساس می کنم، همان نوار تنگ دور سرم در قسمت عقب است. میزان تنفسم افزایش می یابد. دقیقاً همان احساسی را دارم که هنگام نشستن درون آن دستگاه داشتم. اتاق خوابم در جلوی دیدگانم ظاهر شد. من هرگز پیش از این تجربه ای به این شکل نداشتم.

قادر بودم احساس کنم که جو کره ی زمین دارد کم کم با ذراتی که تعدادشان مدام رو به افزایش است، آلوده می گردد. آنها دارند مطالعه می کنند ببینند این آلودگی هوا تا چه اندازه و چگونه پیشرفت دارد. به خوبی قادر بودم احساس کنم که سلامتی و تندرستی ما به وسیله ی این آلودگی داشت تحت تأثیر قرار می گرفت و اینکه می توانستیم از مشکلات آتی پیشگیری نماییم، اگر قادر بودیم مصرف هوایمان را به حداقل برسانیم. احساس می کردم فراگیری روش صحیح تنفس برای آینده ی ما مهم محسوب می شد… نگرانی های زیادی برای سیاره ما و بعد سوم در جریان است… من از این مسافرت به راستی لذت بردم. انگار وطن یا خانه ام بود.

– زن : شما قبلاً هم به آنجا آمده بودید. ما شما را در طول خواب به آنجا برده بودیم. شما قبلاً هم درون آن دستگاه قرار گرفته بودید. ما هر نوع خاطره ی این مسافرت را از ذهنتان پاک کردیم تا بعد از آمدن به دنیای خودتان، وحشتزده نشوید. من روش تنفس را به شما می آموزم. اشخاص زیادی در سالهای آینده، این ریتم و آهنگ تنفس را خواهند داشت. این روش برای حفظ و سالم ماندن بدن یا همان وسیله ی نقلیه ی روحتان خیلی مؤثر و دارای جنبه های علمی زیادی می باشد.

“روش تنفس”

می خواهم دقیقاً بنا به گفته های من عمل کنید. می خواهم یک نفس عمیق بکشید و آن را با زور و فشار به سمت عقب حنجره و گلویتان پایین بدهید. این کار را سه بار سریعاً انجام دهید و تا جایی که می توانید بازدم خود را طول دهید. برای چند لحظه براستی خود را در حالت شناور شدن احساس کنید. سپس یک نفس دیگر بکشید و خیلی خیلی آهسته، نفستان را از ستون فقرات تان پایین برانید، انگار نفستان از بین پاهایتان بیرون راندید.

دوباره نفس بکشید اما فقط تا آن حد که نفس جدیدی به دست آورید. مجدداً آن را به زور و فشار و در کمال آهستگی به پایین و تا پاهایتان برانید. یک احساس سبکبالی و سبک وزنی خواهید کرد. به تنفس خود ادامه دهید و به خاطر داشته باشید که باید هوا را کم به درون تو بدهید و بازدمتان طولانی و دراز باشد. همیشه هم باید تنفس تان را به پایین فشار داده و آن را از پاهایتان بیرون برانید. به تدریج قادر خواهید شد استنشاق تان را افزایش دهید. همیشه به خاطر داشته باشید که باید اصل کار در فشار دادن و پایین راندن آن نفس به سمت تحتانی بدن و بیرون کردن از قسمت پاها باشد.

بزودی اینگونه تنفس برایتان عادی می شود و دیگر لازم نخواهد بود توجه زیادی به آن کنید. باید این روش را در آغاز، چندین مرتبه در روز تمرین نمایید. این نوع تنفس برای سلامتی و تندرستی بهترین نوع محسوب می شود. نهایتاً اعضای درونی شما این عملیات تنفس را برای شما انجام خواهند داد. جوانی و شادابی یکی از پاداش های این شیوه ی تنفس است. آیا کیفیت پوست من، درخشندگی و نرمی آن را می بینید؟ ما به  هوای شما برای تنفس نیاز نداریم و هیچ لزومی ندارد که شما هم تا این حد به هوایتان وابسته باشید. به خاطر نگه دارید که نفستان را از طریق پاهایتان بیرون برانید، طوری که نفستان مجبور خواهد شد برگردد و از طریق سرتان مراجعت کرده و به حرکت درآید.

پاتریشیا : من آن شب آن روش تنفس را آزمایش کردم. اول برایم سخت بود اما بالاخره بر آن مسلط شدم. تأثیر آن عجیب و غیرقابل توصیف است. بعد از دقایقی احساس آرامش و راحتی کاملی کردم. به نظرم حس هایم افزایش یافته بودند. صداهایی را می شنیدم که معمولاً نمی شنیدم و بی نهایت قوه ی ادراکم تقویت شده بود. روز بعد از دخترم "کلی" خواستم آن را امتحان کند. دخترم همیشه از رسیدن به حالت بصیرت فوق طبیعی محروم بود، اما بعد از ده دقیقه تمرین این تنفس، با چشمانی باز، اشکال و تصاویری می دید…

– نگهبان دروازه : شما دارید سیکل انرژی موجود در بدنتان را معکوس و تغییر شکل می دهید. این کار به شما اجازه می دهد تنفس کنید بدون آنکه مجبور باشید تا آن حد زیاد هوا استنشاق کنید. این برنامه در دنیایی که شب قبل به دیدن آن رفتید، خیلی مهم است. آنها خیلی مشتاق هستند تعدادی از مردم دنیای شما را با این ورزش تمرین دهند به طوری که در هنگام لزوم بتوان آن را به افراد دیگری آموخت.

شما متوجه شدید قابلیت های مافوق حسی و قوه ی ادراک و بصیرتتان با دقت و ظرافت بیشتری تنظیم شده اند. بدن شما در تمام اوقات،در یک وضعیت راحت تر و آرام تری خواهد بود. این سیکل از انرژی خیلی اهمیت دارد و در دنیاهای دیگر مورد تمرین و استفاده قرار می گیرد. شما بایستی به طور منظم تمرین کنید. برای آغاز، دو جلسه ی 20 تا 30 دقیقه ای، یکی در آغاز روز و دیگری در پایان شب کافی است.

ادامه دارد…

.