2010/12/29

نگهبان دروازه 7

Posted in نگهبان دروازه در 11:43 ب.ظ. توسط ::: ابدیت در اوست :::

.

پاتریشیا : من همین الآن تصویر یک در طلایی رنگ باز را مشاهده نمودم با یک تعداد درهایی که پشت سر همدیگر قرار داشتند، این درها خیلی نزدیک به یکدیگر بودند. معنی آن چیست؟

نگهبان دروازه : مراحل متعددی وجود دارد، به گونه ای دیگر: درهایی وجود دارد که شما در طول رشد و پرورش فکری و تکاملی از میان آنها عبور خواهید کرد. این درها بسته هستند. این بدان معناست که پیشرفت شما مثبت و استوار بوده است. اتاق ها، مراحل مختلف این پیشرفت شما محسوب می شوند. هر مرحله (یا اتاق) فرق دارد و تجارب و دروس و آزمایشات جدیدی به شما ارائه می دهد. هر قدر تجربه و آزمایش را زودتر بفهمید و آن را انجام دهید، زودتر از آن اتاق خارج می شوید و به مرحله ی آموزشی دیگر می رسید. رنگ درها به این جهت طلایی است که آموزش شما در ارتباط با روح است. هنگامی که شما روح را از طریق شناسایی و تثبیت و پذیرش آن، هوشیار و ملتفت می سازید سفر و جویندگی روح آغاز می شود…

– انرژی کالبد فیزیکی خیلی غلیظ است و دارای کمترین شدت و قدرت می باشد. این انرژی به بدن خیلی نزدیک است. انرژی کالبد عاطفی دارای شدتی بیشتر و میزان ارتعاشی سریعتر است. این انرژی از ریشه چاکرا بیرون می زند. از بقیه چاکراها عبور می کند و از سیستم عصبی نیز رد می شود. این انرژی مرتعش شده و تغییر رنگ می دهد. بسیاری از مردم دنیای شما قادرند کالبد عاطفی دیگران را حس کنند و می توانند به راحتی احساسات و حالات روحی شخص را تشخیص دهند. کالبد ذهنی یا سماوی از چاکرای بین دو ابروی شما بیرون می زند، و در یک حرکت دورانی و چرخشی در اطراف سر تشعشع پیدا می کند. هنگامی که کالبد فیزیکی یا عاطفی کم کم دچار ناراحتی می شود، کالبد ذهنی به کالبد عاطفی می چسبد. هنگامی که کالبد فیزیکی و عاطفی در هماهنگی هستند، کالبد ذهنی تغییر جا می دهد و به فواصل بزرگتری در خارج از سر گسترش پیدا می کند. آن وقت است که کالبد ذهنی آزاد می گردد تا بعدهای جدیدی از اندیشه را به سیر و سفر برود…

– افراد دنیای شما در رشد و پرورش خود متفاوت هستند. آن دسته از اشخاصی که دارای تنها یک سطح از آگاهی و ادراک هستند، قادر به دیدن این نیستند که می توانند زندگی خودشان را رهبری و هدایت کنند. آنها قادر نیستند از نفس خود دور شوند و بدین نحو قادر به شناختن و پذیرش روحشان شوند. آن افرادی که دارای دو سطح از آگاهی هستند، سعی دارند قدم به جلو گذاشته و تقاضای کمک کنند، اما نمی توانند شرایط محیطی اطرافشان را درک و احساس کنند. آنهایی که دارای سه سطح از آگاهی و ادراک می باشند، قادرند چیزهای بیشتری را درک کنند زیرا دارای قوه ی روشن بینی و الهام بیشتری هستند. آن افرادی که دارای چهار سطح از آگاهی و قوه ی درک می باشند، می توانند به وضوح هدف زندگی شان را ببینند و از مسیر حرکتشان اطلاع داشته باشند. آنها افرادی صبور و هوشیار بوده و از این مسافرت، لذتی وافر می برند. این افراد آگاهی و ادراک خود را تقویت کرده و پرورش داده و حواس درونی خود را رشد داده اند و به این ترتیب تبدیل به الگو و نمونه هایی برای آن دسته از مردمی محسوب می شوند که هنوز رشد و تکامل کافی نیافته اند… 

– دنیای شما، یک جهان دوگانه است. توازن و اعتدال کاری بسیار سخت و دشوار است، زیرا قطب ها دارای کششی بسیار شدید و مغناطیسی می باشند. شما سوار بر یک الاکلنگ هستید : یعنی پایین ترین سطح آگاهی تان در یک طرف و بالاترین حد آگاهی تان در سمتی دیگر قرار دارد. شما سوار بر یک الاکلنگ هستید و به هیچ کجا هم نمی رسید، البته اگر از بالاترین سطح آگاهی و ادراکتان اطلاع نداشته و آن را مورد شناسایی و پذیرش قرار نداده باشید…

در حال حاضر، پروژه و برنامه ی ما به نقطه ی پایانی خود رسیده است. شما باید این نوشته ها را برای چاپ آماده سازید و بعد من دوباره با یک سری اطلاعات جدیدتر مراجعت خواهم کرد. نبایستی هیچگونه احساس نگرانی در مورد چاپ این کتاب داشته باشید. این کار خودبخود و به جای شما انجام خواهد شد. ما مراقب خواهیم بود این کتاب بزودی منتشر شود. … من شما را ترک نخواهم کرد. من عضوی از مؤسسه ی پدیده های روحی شما هستم و گهگاه می آیم تا ببینم در ارتباط با این کتاب تا چه اندازه پیشرفت کرده اید. اگر نیازی به من داشتید کافی است به من فکر کنید و من بلافاصله حاضر خواهم شد…

پایان

:: منبع

نگهبان دروازه

نویسنده : پاتریشیا هایز

مترجم : فریده مهدوی دامغانی

انتشارات : درسا

.

2010/12/16

وقت آن رسیده که طبق باورهایت زندگی کنی

Posted in تجربه نزدیک مرگ در 11:35 ب.ظ. توسط ::: ابدیت در اوست :::

.

" Rene› Hope Turner "

این مهمترین تجربه ی زندگی من است. 24/2/1982، سیدنی (بندری در جنوب شرق استرالیا)، ساعت 6 بعدازظهر. شرکت تعمیرات وسایل نوری را به قصد خانه ترک کردم. بعد از سه ماه خشکی، باران می بارید. داشتم از بزرگراه صنعتی می گذشتم، سرعتم را کم کردم تا سر چراغ بایستم، جاییکه جاده ی خارج بزرگراه شروع می شد. دیگر چیزی به یاد نمی آورم.

گزارش مایک،( همسر سابقم ) : وقتی به چراغ رسیدیم، چراغ سبز شد. با سرعت 43 در حال گذر از تقاطع بودیم و به یک پل برقی صنعتی برخورد کردیم. استیو، که در پشت وانت خوابیده بود، پشت سر من پرت شد و من را به سمت فرمان کشید.

اطلاعات پزشکی : ستون فقرات استیو در قسمت L4 شکسته بود. من دچار شکستگی هایی در لوب پیشانی، حدقه ی چشم راستم، استخوان گونه ی راستم شده بودم. 6 فرورفتگی در قسمت سخت شامه ( لایه ی محکم و خارجی مغز و مغز تیره ) و همینطور دستگیره های فرمان و اندیکاتور ( فشارسنج ) از گلو وارد سقف دهانم و قسمت فوقانی و زیرین قفسه ی سینه ام شده بود.

گزارش مادرم : بعدازظهر 25/2/82 ، آنها در مطب یک پروفسور جراح مغز و اعصاب بودند و پروفسور گزارش مرگ من را به آنها می داد و می گفت که شما باید سپاسگزار باشید چون اگر نجات پیدا می کردم مانند یک گیاه بودم. در همین موقع یک پرستار جوان در حالیکه ترسیده بود داخل مطب دوید و گفت :" او زنده است، او نشست و حرف زد." پروفسور او را به خاطر آنکه سه بار حرف آنها را قطع کرده و در مورد بدن های مرده ای که حرکت می کنند و صدا ایجاد می کنند سخنرانی کرده سرزنش کرد. پرستار اصرار کرد که او بلند شد نشست و گفت :" دیگر به من دارو ندهید." در این لحظه مادرم با آرنجش پروفسور را گرفت و پدرم هم همینطور، رفتند که ببینند چه خبر است. آنها در راهروی عقبی من را پیدا کردند در حالیکه پرستار در حال انتقال من از سردخانه بود. در کمای عمیق بودم و 10 روز در همان حال ماندم.

تجربه ی نزدیک مرگم : من هیچ چیز از لحظات مردن و خروج از بدنم و اتفاقات بالا به یاد ندارم. ابتدا از درون طوفان تیره ای که به نظر ابرهای سیاه خشمناکی می آمدند، به جلو حرکت می کردم. احساس می کردم که از اطراف به من اشاره می کردند که من را می ترساند. رو به رویم یک نقطه ی نور درخشان بود که هرچه نزدیکتر به آن کشیده می شدم، بزرگتر و درخشان تر می شد. متوجه شدم که مرده ام و نگران پدر و مادر و خواهرم شدم و تا حدودی هم برای خودم، چون فکر می کردم " آنها به زودی فراموش خواهند کرد." فکری زودگذر که در حین حرکت حریصانه ام به سمت نور از ذهنم گذشت.

به هیاهوی نور درخشانی درون اتاقی با دیوارهایی غیر مادی و تخیلی رسیدم، در مقابل مردی ایستاده بودم تقریباً 30 ساله و با قدی حدود 183، موهایی به رنگ قهوه ای مایل به قرمز که تا شانه هایش می رسید و ریش و سبیلی کوتاه و به طرز باورنکردنی تمیز. یک ردای ساده ی سفید پوشیده بود. از او نور می تابید. احساس می کردم سنی زیاد و دانشی عظیم دارد. او با عشقی بسیار، آرامش و صفایی غیرقابل توضیح به من خوشامد گفت. بدون هیچ حرفی، تنها احساس کردم :" می توانم تا ابد روی پاهایت بنشینم و خرسند باشم." ناگهان، فکر کردن/ حرف زدن/ احساس کردن به نظرم چیز عجیبی رسید. پارچه ی ردای او من را شیفته ی خود کرده بود، در این فکر بودم که چطور می شود نور را بافت.

او کنار من ایستاد و گفت که به سمت چپم نگاه کنم، جاییکه لحظات ناکامل زندگیم در حال نمایش بود. من دوباره آن لحظات را زندگی کردم و نه تنها آنچه انجام داده بودم را حس کردم بلکه آسیبی هم که در دیگران موجب شده بودم را درک کردم. چیزهایی که هرگز تصورش را هم نمی کردم، می توانند موجب درد و رنج شوند. حیرت زده شده بودم از اینکه چیزهایی که در من ایجاد دلهره و نگرانی می کردند مثل بلند کردن یک شکلات از مغازه وقتی بچه بودم، هنگام شمارش کارهایی که باعث آزار دیگران شده بودند، به حساب نیامدند. وقتی از بار گناه احساس سنگینی کردم، تصاویری از لحظاتی نمایش داده شد که موجب لذت و شادی در دیگران شده بودم. اگر چه احساس می کردم سزاوار آن نیستم، ولی به نظر می رسید ترازو به نفع من است و عشق عظیمی را حس کردم.

درون آن اتاق به جلو هدایت شدم، وارد یک هال شدیم و آنجا پدربزرگم به سویم آمد. جوانتر از آنچه بود که به یاد می آوردم و همینطور دیگر لب شکری نبود و شکافتگی کام نداشت. اما بدون شک پدربزرگم بود. همدیگر را در آغوش گرفتیم. او با من صحبت کرد و من را خوش آمد گفت. من او را بخشیده بودم، چون وقتی 14 ساله بودم، او فوت کرد و این باعث شد پیمانی را که با او بسته بودم تا یک دکتر شوم و درمانی برای بیماری قلبیش پیدا کنم، بشکنم. تا آن وقت نمی دانستم که از دست او عصبانی هستم.

پدربزرگ گفت که مادربزرگ به زودی به اینجا می آید و او منتظر ورودش بود. پرسیدم چرا او به زودی می آید؟ پدربزرگ گفت که او سرطان روده دارد و به زودی می آید. وقتی اصرار کردم که چه مدت دیگر، به نظر رسید که پدربزرگ درکی از زمان ندارد. (سرطان مادربزرگم سه ماه بعد تشخیص داده شد و او در آگوست فوت کرد. وقتی هوشیاریم را به دست آوردم و این را به مادرم گفتم، بسیار آشفته شد.) مدتی با پدربزرگم صحبت کردم و بعد او من را درون اتاقی راهنمایی کرد. آنجا افرادی ایستاده بودند که کم کم آنها را شناختم.

اولین نفری که به من خوشامد گفت به طرفم آمد، دستش را روی شانه ام گذاشت و من را به طرف خود چرخاند، گفت :" تو باید برگردی، وظیفه ای به عهده داری که باید به انجام برسانی." می خواستم بحث کنم، می خواستم آنجا بمانم. به پدربزرگم نگاهی انداختم و به سرعت به سمت در ورودی کشیده شدم. در آستانه ی در همه چیز سیاه شد و هوشیاریم را از دست دادم.

بعد از تجربه : بعد از چند روز به مرور بیدار شدم. با خاطراتی رؤیا مانند از صورت ها و صداهای آشنا. واضح ترین لحظات زمانی بود که از خواب عمیقی بیدار می شدم تا مانع پرستار سرنگ به دست بشوم که به من دارو بدهد، نمی دانستم چرا. سه نوع جراحی مختلف داشتم، برای ترمیم صورتم، جمجمه و حدقه ی چشم. با درد، دوبینی، از دست دادن حس بویایی، و آسیب وارده به هشتمین عصب مغزی که باعث احساس تهوع و به هم خوردن تعادلم شده بود، بیمارستان را ترک کردم. تا دو سال از دست پدربزرگم عصبانی بودم که من را با آن رنج و عذاب فرستاد، با وظیفه ای که باید انجام بدهم بدون هیچ سرنخ یا راهنمایی. تنها پیام واضحی که دریافت کردم و نمی دانم چطور به دستش آوردم این است، "وقت آن رسیده که طبق باورهایت زندگی کنی، هر آنچه که هستند، تا تو را در مکانی صحیح قرار دهند، چون آخر زمان نزدیک است." این نمی تواند وظیفه ی من باشد، هیچ صدای بلندی نبود یا طریق دیگری که بفهمم این پیام از آنجا آمده است.

من از هویت نگهبان دروازه هم مطمئن نیستم، نه برچسب اسمی بود نه معرفی ای! تا 5 سال مثل یک زامبی بودم، تا اینکه دوباره توانایی هایم را به دست آوردم. من حرفه ی مفیدی دارم. یک انجمن جراحات مغزی تشکیل داده ام و نمونه ای هستم از اینکه چطور می شود از صدمات مغزی بهبودی حاصل کرد. من هنوز هم وظیفه ام را نمی دانم. هنوز هم درد، دوبینی، نابویایی و… دارم.

چیز دیگری که باید بگویم این است که خاطره ی تجربه ام واقعی تر از اتفاقات دیروز است.

.