2011/02/25

جورج ایوانویچ گورجیف George Ivanovich Gurdjieff

Posted in جورج ایوانویچ گورجیف در 12:25 ب.ظ. توسط ::: ابدیت در اوست :::

.

.

جورج ایوانویچ گورجیف George Ivanovich Gurdjieff (ر13 ژانویه 1866؟- 29 اکتبر 1949) یک عارف و معلم روحانی بود. او نظام خود را "کار" ( به معنای ضمنی "کار کردن روی خود") یا در اصل " راه چهارم" می نامید. او در جایی آموزه هایش را "مسیحیت رازگونه" توصیف می کند.

جورج ایوانویچ گورجیف

گورجیف در زمان های متفاوتی از زندگیش مدارس مختلفی را در سراسر جهان تأسیس و متوقف کرد. او مدعی بود آموزه هایش که به غرب آورد و از تجربیات و سفرهایش گرفته شده بودند، حقیقت موجود در مذاهب کهن و تعلیمات خردمندانه ی مرتبط با خودآگاهی در زندگی روزمره ی مردم و جایگاه بشر در هستی را بیان می کنند.

او به انسان ها یاد داد که چطور توجه و انرژی شان را به طرق مختلف افزایش داده و متمرکز کنند و گنگی و غیاب ذهن و خیالپردازی را به حداقل برسانند. بنابر تعلیمات او، این رشد و تکامل درونی در یک فرد، آغاز یک جریان فراتر تغییر ممکن است، که هدف آن تحول انسان ها به چیزی است که گورجیف معتقد بود باید باشند.

گورجیف

گورجیف برای ایجاد شرایطی که بتوان توجه درونی را بسیار بیشتر ورزیده کرد به شاگردانش "رقص ها" یا "حرکات مقدس" را نیز آموزش می داد که بعدها به عنوان حرکات گورجیف شناخته شدند و آنها به صورت گروهی آن را انجام می دادند. گورجیف همچنین تمرین های مختلفی مانند تمرین "ایست" را برای مشاهده ی فوری خود (خویش فردی) در شاگردانش به کار می برد. تکان های دیگری برای کمک به بیداری شاگردانش از خیالپردازی مداوم، همیشه در هر لحظه ای امکان پذیر بودند.

شکل هندسی انیگرام (Enneagram) یا نه وجهی، نخستین بار توسط  گورجیف مطرح شد و بعدها چندی از روانشناسان برای طبقه بندی تیپ های شخصیتی از آن استفاده کردند که امروزه با نام تیپ های شخصیتی نه گانه انیگرام شناخته می شود. گورجیف معتقد بود که “هر کل کامل شده، هر کیهان، هر ارگانیسم، هر گیاهی یک انیگرام است. تمام دانش را می توان در انیگرام جای داد. برای کسی که می تواند از آن استفاده کند، انیگرام کتاب ها و کتابخانه ها را کاملاً غیرضروری می کند.”

انیگرام

گورجیف می گوید، “شناخت انیگرام تا مدت های دراز راز نگه داشته شد و اگر اکنون به اصطلاح در دسترس همه گذاشته شده، تنها در قالبی ناکامل و نظری است که هیچکس نمی تواند بدون راهنمایی انسانی که با آن آشناست، هیچ استفاده ی عملی از آن کند. آدمی می تواند کاملاً تنها در کویر باشد و انیگرام را روی شن بکشد و قوانین ابدی را در آن بخواند و هر بار چیز تازه ای یاد بگیرد، چیزی که قبلاً نمی دانست. انیگرام حرکت ابدی است. همان حرکتی که انسان ها از عهد عتیق در جستجویش بوده اند و نمی توانستند بیابند…”

::::………………::::

کودکی اش در مرز آسیای صغیر در شرایطی بسیار غریب و غیرقابل تصور نظیر آنچه در کتاب مقدس می توان خواند، می گذرد. گله های بزرگ گوسفند، گشت و گذار از جایی به جای دیگر، تماس با اشخاص گوناگون و غریب. از جمله چیزهایی که در کودکی اغلب مشاهده می کرده این بود که پسرهای یزیدی نمی توانستند از دایره ای که دور آنها می کشیدند، بیرون بیایند.

سال های جوانی خود را در فضای داستان های پریان، افسانه ها و سنت ها گذرانده بود. گورجیف وقتی خیلی جوان بود چندین سفر طولانی به شرق کرده است. در جریان این سفرها بارها با پدیده های بسیاری حاکی از معرفت، قدرت و قابلیت های ورای توانایی های معمولی برخورد کرده و آدم های روشن بینی را با قدرت های معجزه آسا از نزدیک دیده بود. به تدریج سفرهایش هدف معینی می یابند. به جستجوی معرفت و کسانی می پردازد که این معرفت را داشتند. به دنبال دشواری های بسیار، به همراه چند تن دیگر که مانند او به دنبال معجزه آسا بودند، منابع این معرفت را پیدا می کند.

درباره ی مکتب هایی که این معرفت را نزد آنها می یابد بسیار کم حرف می زد. به دیرهای تبتی، چیترال، کوه آتوس، مکتب های صوفی گری در ایران، بخارا و شرق ترکستان اشاره می کرد، به درویش های فرقه های مختلف، اما همه به شکلی نامشخص.

 

:: زندگینامه ::

 

گورجیف

پدر گورجیف از پنتوس (Pontic) یونان و مادرش یک ارمنی بود. او در الکساندروپل(Alexandropol) به دنیا آمد. مسلمانان گرجستان، مردم گرجستان را گورجیس (gurdjis) می نامند که ریشه ی اسم گورجیف را تشکیل می دهد.

تاریخ دقیق تولد او نامعلوم است (در حدود 1866 تا 1877). گورجیف در کارس (Kars) بزرگ شد و قبل از بازگشت به روسیه برای مدتی کوتاه در 1912، به بخش های زیادی از دنیا سفر کرد (مانند آسیـای مـرکـزی، مصر و رم). در محدوده زمانی پیش از 1912 گـورجـیـف به سفر مشکوکش که در کتاب "ملاقــات با مــردان بـرجـستــه" به آن اشاره شده است رفت. در آنـجا به نـقـشــــه ی "pre-sand Egyp" برمی خورد که او را به آمـوزش با یـک گـروه سـری، به نام  “بـرادری سـارمـونـگ” (Sarmoung Brotherhood) رهنمون می شود.

در روز اول سال 1912 گورجیف به مسکو رسید و اولین شاگردانش را جذب کرد. در همان سال در سنت پترزبورگ با جولیا اوستروسکا (Julia Ostrowska) ازدواج کرد.

 جولیا اوستروسکا- همسر گورجیف

گورجیف در 1914 گروه رقص باله اش به نام “ستیز جادوگران” را آگهی داد و بر نمایشنامه ی شاگردانش به نام "آن هایی از حقیقت" نظارت کرد. او در 1915 پ.د.اوسپنسکی را به عنوان شاگرد پذیرفت، در حالیکه توماس.د.هارتمن آهنگساز و همسرش الگا را در سال 1916 به شاگردی قبول کرد. در این زمان در حدود 30 شاگرد داشت.

او در سال 1917طی انقلاب روسیه، پتروگراد را ترک کرد و نزد خانواده اش در الکساندروپل بازگشت. در خلال انقلاب بلشویک، گورجیف اقلیت های آموزشی موقتی را در اسنتوکی قفقاز و بعد در تاپس، میکوپ، سوشی و پوتی که همگی در ساحل دریای سیاه بودند برپا کرد. او در آنجا با بسیاری از شاگردان روسی اش به طور فشرده و سخت کار کرد.

در مارس 1918، اوسپنسکی از گورجیف جدا شد و 4 ماه بعد بزرگترین خواهر گورجیف و خانواده اش آواره در اسنتوکی نزد او رسیدند و خبر دادند که پدرش در 15 می در الکساندروپل طی قتل عام ارمنی ها (1915- 1923) توسط ترکها هدف گلوله قرار گرفت. به دلیل آنکه اسنتوکی بیشتر و بیشتر با جنگ داخلی مورد تهدید قرار می گرفت، گورجیف یک داستان دروغین روزنامه ای منتشر کرد که "مأموریت علمی" قریب الوقوع او را به Mount Induc اعلام می کرد. با جا زدن خود به عنوان یک دانشمند، گورجیف با 14 همراه (شامل خانواده اش و اوسپنسکی) اسنتوکی را ترک کرد. در بهار 1919 گورجیف الکساندر سالزمن هنرمند و همسرش جین را ملاقات کرد و آنها را به شاگردی پذیرفت. با همکاری جین سالزمن، گورجیف اولین نمایش عمومی رقص های مقدسش را ارائه کرد.

در پاییز 1919، گورجیف و نزدیک ترین شاگردانش به تفلیس نقل مکان کردند. در آنجا همسر گورجیف، آقا و خانم استجورنوال (Stjoernval)، آقا و خانم هارتمن و آقا و خانم سالزمن بسیاری از آموزه های بنیادین او را گردآوری کردند. خود گورجیف روی باله ی ستیز جادوگران که هنوز روی صحنه نرفته بود متمرکز شده بود. توماس.د.هارتمن (که اولین پیش نمایش او را سالها پیش از تزار تمامی روسیه ساخته بود) روی موسیقی باله کار کرد، و الگا لوونونا لازویچ میلانوف هینزنبرگ (Olga Iovonovna Lazovich Milanoff Hinzenberg) (که سالها بعد با آرشیتکت آمریکایی فرانک لیود رایت Frank Lloyd Wright ازدواج کرد) به تمرین رقص های باله پرداخت. در 1919، او اولین انستیتوی رشد هماهنگ انسان را تأسیس کرد.

گورجیف

اینطور پنداشته می شود که نیکولای مار (Nikolai Marr)، یک باستان شناس و مورخ گرجستانی، بسیار او را تحت تأثیر قرار داده بود. در اواخر می 1920، زمانیکه شرایط سیاسی در گرجستان تغییر کرد و نظام قبلی فروپاشید، آنها پای پیاده به بندر باتوم در ساحل دریای سیاه و بعد به استانبول رفتند. در آنجا گورجیف یک آپارتمان در خیابان Koumbaradji در Péra و بعد در 13 Abdullatif Yemeneci Sokak نزدیک برج گالاتا اجاره کرد. آپارتمان نزدیک tekke (خانقاه) نظام مولوی صوفی ها (که توسط جلال الدین محمد رومی پایه گذاری شد) بود، جایی که گورجیف، اسپنسکی و توماس.د.هارتمن آیین سماع درویشان چرخان را تجربه کردند.

گورجیف همچنین در استانبول، کاپیتان جان ج.بنت، که بعد رئیس اطلاعات جاسوسی ارتش بریتانیا در قسطنطنیه شد را ملاقات کرد. بعدها، بنت پیرو گورجیف و اوسپنسکی شد.

در آگوست 1921 و 1922، گورجیف به گرداگرد اروپای غربی سفر کرد و در شهرهای مختلفی چون برلین و لندن به سخنرانی و ارائه ی کارش پرداخت و وفاداری بسیاری از شاگردان سرشناس اوسپنسکی را جلب کرد.

بعد از آنکه نتوانست مالکیت Hellerau  را به دست آورد، گورجیف در جنوب پاریس در Prieuré des Basses Loges در فونتن‌بلو Fontainebleau-Avon نزدیک Château فونتن‌بلوی معروف، انستیتوی رشد هماهنگ انسان را تأسیس کرد. گورجیف با مرگ کاترین مانسفیلد (Katherine Mansfield) در 9 ژانویه 1923 در اثر ابتلا به سل که در آنجا تحت مراقبت او بود، به عنوان "مردی که کاترین مانسفیلد را کشت" بدنام شد. جیمز مور به گونه ای متقاعدکننده نشان داد که کاترین مانسفیلد به هر حال می دانست که به زودی می میرد، و گورجیف آخرین روزهای او را شاد و کامیاب ساخت؛ به این خاطر او با بهتان و افترای مطبوعات مواجه شد.

از سال 1924 گورجیف دیدارهایی را از آمریکای شمالی صورت داد، جایی که سرانجام شاگردانی که قبلاً توسط آلفرد ریچارد اوراگ (A. R. Orage) آموزش می دیدند را به شاگردی گرفت.

در 1924، در حالیکه گورجیف به تنهایی از پاریس به فونتن‌بلو رانندگی می کرد، تصادفی تقریباً مرگبار کرد. با پرستاری همسر و مادرش بهبودی کند و دردناکی یافت. مدتی که هنوز دوران نقاهت را طی می کرد، رسماً در 26 آگوست انستیتویش را "منحل" ( در حقیقت فقط شاگردان کمتر متعهد خود را پراکنده کرد) و شروع به نوشتن "همه و همه چیز" کرد.

در 1925 همسر گورجیف مبتلا به سرطان شد و در جون 1925 علیرغم پرتودرمانی و درمان های مغناطیسی گورجیف (که به خاطر تصادف مرگبارش در 1924 قادر به انجام کامل آنها نبود) درگذشت. اوسپنسکی به خاکسپاری او رسیدگی کرد.

در سال 1935 گورجیف نوشتن "همه و همه چیز" را پایان داد، در آن زمان دو بخش اول مجموعه ی سه گانه ش را کامل و تازه شروع به نوشتن سری سوم کرده بود (که تحت عنوان "زندگی تنها زمانی واقعی است که من باشم" منتشر شد)

او در پاریس در 6 Rue des Colonels-Rénard زندگی کرد، آنجا در سراسر جنگ جهانی دوم به آموزش ادامه داد.

 گورجیف

گورجیف در 29 اکتبر 1949 در بیمارستان امریکن در Neuilly-sur-Seine، فرانسه درگذشت. خاکسپاری او در کلیسای بزرگ ارتدوکس روسی سنت الکساندر در 12 Rue Daru پاریس انجام شد. او در قبرستان فونتن‌بلو به خاک سپارده شد.

 

:: کتاب ها ::

گورجیف 10 کتاب را در سه مجموعه ارائه کرد و مجموعه ی کامل آنها را “همه و همه چیز” نامید :

– سری اول : سه کتاب تحت عنوان “قصه های بلزباب برای نوه اش” (نقدی عینی و بی غرض از زندگی انسان)
– سری دوم : دو کتاب تحت عنوان “ملاقات با مردان برجسته”
– سری سوم : پنج کتاب تحت عنوان “زندگی تنها زمانی واقعی است که من باشم” (اصل آموزه های او را بیان می کند)

 

:: کتاب های ترجمه شده در ایران ::

 

1- قصه های بلزباب برای نوه اش – مترجم : رؤیا منجم – نشر علم – چاپ اول 1390

2- ملاقات با مردمان برجسته – مترجم : رؤیا منجم – نشر علم – چاپ اول 1390

این کتاب با نام ”در جستجوی آن دیگر” توسط سید داود طبایی عقدایی، نشر گفتار، سال 1378 نیز ترجمه شده است.

(گوشه‌هايی از زندگي و سير و سلوك عرفانی گورجيف به روايت خودش در اين كتاب بازگو مي‌شود .وي درباره كتاب مي‌گويد: "هدف از نگارش اين مجموعه ارائه مصالح لازم براي ايجاد ادراكی تازه بود، اداركی كه نوري متفاوت بر زندگی بتاباند" .گورجيف نخست توصيفی از دوران كودكی خود به دست می‌دهد سپس به گفت و گوهای خود با گروهی اكتشافی اشاره می‌كند كه به اكتشافات بسياری در كشورهای خاورميانه و آسيای ميانه، دست يافته‌اند .در پايان نيز مكتبی را كه با عنوان "برادري جهاني" بنيان نهاده، به تفصيل تشريح می‌كند .گفتنی است، گيورگس ايوانويچ گرجيف ـ فيلسوف روسي ـ به دليل اعتقاداتش سال‌های متمادی از عمر خود را در تبعيد و زندان گذراند.)

3- زندگی واقعی است تنها زمانی که “من هستم” – مترجم : رؤیا منجم – نشر علم – چاپ اول 1391

 

:: کتاب های ترجمه شده مرتبط با آموزه های گورجیف ::

1- در جستجوی معجزه آسا – نویسنده : پیتر دمیانویچ اوسپنسکی – مترجم : رؤیا منجم و سامان سجادی – نشر علم – چاپ اول 1385
( قانون سه اصل یا سه نیرو در آموزه های کهن- چهار کالبد انسان و رابطه شان با دنیاهای متفاوت- هدف هستی- زنجیره ی دنیاها یا پرتو آفرینش- قانون بنیادین عالم : قانون هفت یا اکتاوها- تأثیرات سیاره ای- حالات متفاوت آگاهی- خودآگاهی- چرا انسان خود را به یاد نمی آورد؟- موسیقی-رشد کالبدهای درونی- رهایی از قانون تصادف- رابطه میان کیهان ها- راه به بالا همزمان راه به پایین است- کوندالینی- مهر سلیمان، نمادگرایی اعداد، اشکال هندسی، حروف و کلمات- انیگرام- زبان جهانی- ادیان با سطح بودن انسان همسازند- …)

2- انرژی متعالی: فراروی از قوانین هستی – نویسنده : كاتلين ريوردن اسپيث – مترجم : مجيد آصفي – انتشارات فراروان – چاپ اول 1378
(در اين كتاب، عقايد گيوركس ايوانوويچ گرجيف درباره قوانين هستي و نزديكي انسان به آفريدگار خويش به همراه تمرين‌ها و دستورالعمل‌هاي وي عرضه شده است .او به پيشرفت هماهنگ انسان و توازن دقيق بين ذهن، احساس و جسم معتقد بود .براساس آموزه‌هاي او، پيدا كردن خود واقعي همان حضور احساسات، افكار، شعور و هيجانات شخصي است.)

3- كاركردن = The work نظام تعليماتي گرجيف براي عصر جديد – نویسنده : جیمز وستلی – مترجم : مجید آصفی – انتشارات کلام شیدا – چاپ اول 1388
(نویسنده ی این کتاب یکی از شاگردان و همراهان اساتیدی چون گورجیف و اوسپنسکی می باشد. این کتاب به رمزگشایی اصطلاحات و دایره ی لغات به کار گرفته شده توسط آن بزرگان پرداخته است. در این کتاب سطوح مختلف آگاهی که انسان در حال گذر از آنهاست به زیبایی تشریح شده است.)

4- استادان گرجيف، سراهاي اقتدار – نویسنده : رافائل لفورت– مترجم : ماني صالحي علامه– انتشارات فراروان – چاپ اول 1382
(شرحي است از سفر رافائل لفورت براي يافتن حقيقت و رسيدن به آرامش درونی و نيز جستجو براي يافتن منبع آموزش‌ها و استادان گرجيف. وي در اين سفر از بغداد، حلب، ايران و سرزمين‌هاي ديگر مشرق زمين بازديد مي‌كند و به ديدار افراد مختلفي ـ كه در كتاب از آنان با عنوان اساتيد معنوي شرق ياد شده ـ نائل مي‌آيد. از جمله اين افراد عبارتند از :حكيم عبدالقادر، پيرداود، شيخ عبدالمحي، احمد مصطفي سارموني، و شيخ المشايخ.)

5- صدای همیشگی: آشنایی با طریقت – نویسنده : هنریک آکپیان – انتشارات فراروان – چاپ اول 1388
(اکنون برای اولین بار می توانید چند جریان اصیل به ظاهر جدا از هم تصوف، یوگای پتنجلی، ذن و سیستم آموزشی گرجیف که با صدای همیشگی به سادگی و روشنی شرح و تطبیق داده شده اند را ببینید که چگونه با مصب مشترکی به دریای نیلی بیکران وجود می ریزند و از آن لذت ببرید.)

6- بزرگان روانشناسي و تعليم و تربيت: گرجي‌اف (سرگذشتنامه) – مؤلف : پروین دقیقیان – نشر دانژه – چاپ اول 1389
(گرجي اف نابغه‌اي كنجكاو بود كه از كودكي، رويدادهاي غيرعادي را زير سؤال مي‌برد. او از دوران نوجواني در صدد برآمد تا فلسفه زندگي و مرگ را دريابد. او روان‌شناسي انسان و شناخت كائنات و چگونگي ارتباطشان را در تمام طول عمرش مطالعه كرد و به آزمايش گذاشت. وي معتقد بود روان‌شناسي و متافيزيك با هم ارتباط دارند. او سعي داشت شان و مقام انسان را در عالم آفرينش بفهمد و بداند كه چه رابطه ای با كائنات دارد.  گرجي‌اف يكي از استادان برجسته علوم انساني در قرن بيستم است. نويسنده در كتاب حاضر، پس از ترسيم شرايط اجتماعي و فرهنگي زادگاه گرجي‌اف، دوران كودكي، مراحل تحصيل، علل و اسباب روي‌آوري او به روان‌شناسي را تشريح مي‌كند. در اين اثر با نظريه‌اي آشنا مي‌شويم كه تمرکز اصلي‌اش بر كمال نفساني، خودشناسي و خودنگري است.)

 

:: موسیقی ::

گورجیف یک مجموعه موسیقی به جای گذاشت که الهام گرفته از چیزهایی است که در دیدارهایش از خانقاه های دورافتاده و سایر مکان ها می شنید و با همکاری یکی از شاگردانش، توماس.د.هارتمن برای پیانو نوشته شد.

>> قطعات کوتاهی از آن را بشنوید :

http://www.gurdjieff.org/triangle.cd3-05.mp3
http://www.gurdjieff.org/triangle.cd2-18.mp3
http://www.gurdjieff.org/triangle.cd1-03.mp3

 

:: منابع ::

1- http://en.wikipedia.org/wiki/George_Gurdjieff

2- کتاب “در جستجوی معجزه آسا”

3- توضیحات کتاب ها از سایت : isbn.ir

.

2011/02/21

وقتی به "آن سو" می رویم قضاوت نمی شویم بلکه خودمان،خودمان را قضاوت میکنیم

Posted in تجربه نزدیک مرگ در 8:51 ب.ظ. توسط ::: ابدیت در اوست :::

.

" Benny.G"

من بالای بدنم شناور نبودم یا چیزی شبیه به آن. هر سه دفعه ناگهان متوجه می شدم که "در آن سو" هستم. نمی ترسیدم. اولین چیزی که دیدم یک چهره بود اما نه چهره ی مسیح بود، نه خدا و نه یک شخص روحانی. آن شبیه چهره ی "هستی" بود. به عبارت دیگر آن چهره شبیه تمام صورت هایی بود که در گذشته بوده اند و اکنون هستند، مرد و زن. چشم هایی شبیه تمامی چشم هایی که تا به حال بوده اند از مرد و زن. در واقع اگر چهره نگار پلیس از من می خواست او را توصیف کنم نمی توانستم. آن در فاصله ی کمی از من ایستاده بود، حدود 2 فوت. چنان مبهوت آن چشم ها شده بودم که به یاد نمی آورم آیا مو یا بدن داشت، اهمیتی نداشت.

با آرامش بسیار به من نگاه کرد و پرسید : " چه کرده ای؟" جواب دادم :" نمی فهمم"؟ و دوباره بسیار آرام گفت :" چرا، می فهمی". در آن لحظه، درحالیکه جا خورده بودم گذشته ام را دیدم. لحظات خاصی از زندگیم که بعضی به نظر پیش پاافتاده و بعضی مهم بودند. مثال یک موقعیت بی اهمیت، چند سال پیش گربه ی گرسنه ای در حالیکه میومیو می کرد و غذا می خواست به ایوان جلوی خانه ام آمد و من بیرونش کردم. مواردی مثل این. بسیار واقعی و خیلی دقیق. مواقع مهم را که نخواهم گفت ولی کارهای بدی بودند که در جوانی انجام داده بودم. و می دانستم که وقتی به " آن سو" می رویم قضاوت نمی شویم بلکه خودمان، خودمان را قضاوت می کنیم. همچنین ما نه تنها برای آنچه که انجام داده ایم بلکه برای آنچه نکرده ایم هم قضاوت می شویم. که تصورش هم گیج کننده است چون نمی توانید خودتان را به نادانی بزنید.

اینطور حس می کردم که ذهنم به روی تمام دانش هستی باز شده است و اطلاعاتی در حجم و فشردگی بسیار زیاد وارد ذهنم می شد. همه چیز را می فهمیدم. همه چیز. احساس "شبه خدا" شدن نبود بلکه بیشتر "آگاهی کیهانی" بود. می توانستم " روح بزرگ " را در همه چیز ببینم. همه چیز زنده است یا ترکیبی از تمامی آگاهی ها است. خاک، صخره ها، نفس یک بز کوهی، باکتری ایکولای، باد در مریخ، جلای میز تحریر من، بادهای خورشیدی ستارگان. همه چیز. همه چیز.

من قصد ندارم که بگویم حالا من همه چیز را می دانم و شما نمی دانید، پس من از شما بهترم. الآن که فکر می کنم می بینم که آن یک هشدار دیگر بود. ما از پست ترین میکروب هم بهتر نیستیم، تنها فکر می کنیم که بهتریم. این نفس ماست که به ما آسیب می زند. اما همه چیز را درک می کنم. مثل این بود که درون اقیانوسی از شفقت انداخته شده باشی.

من این را عین حقیقت می دانم چه کسی باور کند و چه نکند. برایم مهم نیست. نه قصد دارم از بالای بام این را فریاد بزنم و نه اینکه به برنامه ی " اپرا" بروم. در حقیقت، من تا اندازه ای تأسف می خورم که نمی شود این را به تمامی انسان ها نشان داد. اما در عین حال می دانم که چرا همه ی انسان ها در طول زندگیشان این اتفاق را تجربه نمی کنند. نمی دانم چطور توضیح بدهم، این اتفاق برای دو ماه پیش بود و هنوز به سختی می توانم همه ی آنچه که دیدم و حس کردم را هضم کنم. تماماً گیج کننده و زیبا و حیرت آور است. گاهی اوقات به خودم می آیم و می بینم که دارم از خوشحالی اشک می ریزم. مثل همین حالا. به همین خاطر برایم مشکل بود که این داستان را بنویسم.

من فقط به دو نفر این تجربه را گفتم. همکارم که در کلاس آموزشی با تنفس مصنوعی من را به زندگی بازگرداند و زنم. سومین نفر هم شما.

این را می دانم… از مرگ نمی ترسم. و نباید برای مرگ کسی عزاداری کنیم. دلتنگ آنها شوید، آنها را به یاد داشته باشید، اما برای آنها سوگواری نکنید. همسرم نمی تواند این بخش را درک کند. اما اشکالی ندارد. از کسی توقع ندارم آنچه می گویم را بفهمد.

– آیا شما هیچ درکی از فضا و گذشت زمان داشتید؟
مثل این بود که یک دقیقه ی اینجا می تواند ساعت ها، هفته ها، ماه های آنجا باشد. زمان مهم نبود.

.

2011/02/09

بلزبوب

Posted in بلزبوب در 11:00 ب.ظ. توسط ::: ابدیت در اوست :::

من در دهه 1960 در ولز، بريتانيا به دنيا آمدم… والدينم سالها بود كه صاحب فرزند نمي‌شدند. بعد از يك سري معالجات پزشكي مادرم حامله شد ولي دخترك، مرده به دنيا آمد. مادرم مي‌گفت كه نمي‌تواند فرزندي داشته باشد و من از يك زن ظاهراً نازا به دنيا آمدم. او بعد از من هم بچه‌اي نداشت…

همينكه شب مي‌شد من صداهايي مي‌شنيدم؛ شيپور، تق‌تق، صداهاي انسان، خنده پيرزن، صداي پا و غيره. پدرم اغلب مي‌آمد و به من اطمينان مي‌داد كه اينها فقط تصورات من است و همه چيز روبه‌راه است اما اين صداها، سايه‌هاي در حال حركت و… كم‌كم تبديل به بخش دائمي زندگي روزانه من شدند. كسي از اينها اطلاعي نداشت تا اينكه والدينم دوستي را دعوت كردند تا شب پيش من بماند ولي وقتي چراغ خاموش مي‌شد او از اين شبح‌ها مي‌ترسيد و ديگر برنگشت. دوست ديگري نيز آمد ولي او هم همينطور…

در هفته اولي كه در كلاسهاي عرفاني شركت كردم چيزي در آن زنگي را براي من به صدا درآورد اما من راه بدبيني را پيش گرفتم چون در پي افتادن در يك اعتقاد نبودم. چيزهاي رمزي زيادي از ذهنم مي‌گذشت اما من تجربه خودشناسي (Self-knowledge) را دوست داشتم. براي اولين بار من توانستم با خودمشاهده‌گري (Self-Observation) آنچه واقعاً در درون من اتفاق مي‌افتاد را ببينم. هر چند در ابتدا وقتي سعي مي‌كردم تا احساسات و افكار مربوط به آن را نقطه‌گذاري كنم اين مثل نگاه كردن به سوپ پي بود. در نهايت با خودمشاهده‌گري من ابزاري داشتم كه مي‌توانستم آنچه در درون من به صورت رواني اتفاق مي‌افتاد را ببينم، آنچه باعث مي‌شد آنگونه احساس كنم كه احساس مي‌كردم. من توانستم شاگرد خودم باشم و با آن توانستم خودم را تغيير دهم…

:: برای مطالعه ی متن کامل به این وبلاگ برید ::

.

2011/02/03

ماری از جنس نور 3

Posted in ماری از جنس نور, درونوالو ملچیزدک در 10:32 ب.ظ. توسط ::: ابدیت در اوست :::

.

>> فصل دوم : کیهان شناسی کهن 101 و تغییرات جدید

برای درک داستان هایی که در ادامه می آیند، کمی اطلاعات در زمینه ی کیهان شناسی لازم است. این کیهان شناسی به گونه ای بنیادی مبتنی بر پیشروی اعتدالین و چرخه های تغییر مرتبط با آن است. ممکن است تصور کنید که می دانید پیشروی اعتدالین چیست اما یک چیز بخصوص در ارتباط با این چرخه وجود دارد که شاید پیش از این نشنیده باشید. تا جایی که من می دانم هرگز پیش از این در جایی نوشته نشده و تنها به واسطه ی سنن شفاهی قبایل و فرهنگهای بومی دنیا حفظ شده است. نام آن ماری از نور است. پیشروی اعتدالین به سادگی جابجایی محور زمین است. حرکت و گردشی که چیزی کمتر از 26 هزار سال طول می کشد تا کامل شود.

همانطور که محور زمین به آرامی و دایره وار می چرخد، هر 12 صور فلکی منطقه البروج را پشت سر می گذارد. این بدین معناست که پیشروی اعتدالین هر 2160 سال به یک صور فلکی جدید وارد می شود. به عبارت دیگر پیشروی اعتدالین 12 منطقه دارد که هر یک از آنها نمایانگر یک صورت فلکی متفاوت و به گونه ای قابل ملاحظه یک نوع انرژی متفاوت هستند. بیشتر تمدن های کهن تا قدیمی ترین تمدنی که می شناسیم، تمدن سومریان که حدود 60 هزار سال پیش زندگی می کردند، از تغییر اعتدالین و این دوازده منطقه ی آسمان شب آگاه بودند. از نقطه نظر باستان شناسی اعتقاد بر این بوده که قبل از سومری ها، ما انسان ها، بربرهای پرمویی بودیم که هوش و نظم لازم را برای مشاهده و ثبت آسمان شب طی مدت طولانی 2160 سال نداشتیم، با این همه سومریان از همان ابتدای تمدن شان از پیشروی اعتدالین کاملاً آگاه بودند.

در شهرهای باستانی سومریان در اعماق زیر زمین، هزاران کتیبه ی سنگی یافته شده است. آنها به اولین و قدیمی ترین زبان شناخته شده ی بشر یعنی خط میخی نوشته شده اند. این سنگ نبشته ها، پیشروی اعتدالین را با جزئیات و دقت بسیار شرح داده اند. چه چیزی می تواند این راز را توضیح دهد؟ در دو کتاب اولم راز دیرین گل حیات جلد 1 و 2، یک پاسخ احتمالی داده ام اما اکنون وارد آن بحث نمی شوم. تبتی ها و هندوها نیز جابجایی اعتدالین را از زمانهای قدیم ثبت کرده اند. هر دوی این فرهنگها اهمیت بسیار بالایی برای این 12 منطقه قائل هستند و آنها را "یوگا" یا "اعصار" می نامند. اعتقاد بر این است که هر یوگا، خصایص متفاوتی دارد که طی مدت زمان حضورش بر تمامی نوع بشر اثر می گذارد. به یاد داشته باشید که هر یوگا نشاندهنده ی یک صورت فلکی متفاوت نیز هست. همگی ما شنیده ایم که در حال ورود به عصر آکواریس (دلو) هستیم. حقیقت دارد. در 21 دسامبر 2012 برای اولین بار در 12920 سال گذشته، محور زمین در آستانه ی این صورت فلکی خواهد بود. طی 2160 سال آینده، محور زمین از صورت فلکی آکواریس گذر خواهد کرد. اما چیزهای بیشتری در مورد این پدیده وجود دارد که عموماً شناخته شده نیست، در حقیقت، در حین آنکه زندگی می کنید و نفس می کشید، زندگی و سرنوشت شما را تحت تأثیر قرار می دهد.

بیشتر جمعیت زمین اعتقادی به ستاره شناسی (طالع بینی) ندارند. ضمیر انسانی از آغاز تمدن، ستاره شناسی را برای فهم و پیشبینی جوانب مختلف آینده اتخاذ کرده بود. اما کاربرد اصلی آن، شخصی نبود. در زمانهای گذشته در بابل، آشور یا مصر برای 6200 سال، تفسیر و تعبیر حرکت و الگوهای ستارگان و سیارات برای کمک به رفاه عموم مردم و پادشاه به کار گرفته می شد. "طالع بینی" اشخاص تا زمان تسخیر مصر توسط اسکندر مقدونی در 332 قبل از میلاد مسیح حضور نداشت.

نزدیک ترین ستاره به زمین، خورشید، یک جز اساسی ستاره شناسی است. خورشید، آب و هوا را تحت تأثیر قرار می دهد، زمانیکه زبانه می کشد تهدیدی است برای ماهواره ها و شبکه ی ارتباطات جهانی و حتی میدان های مغناطیسی زمین را متأثر می کند. بدون نور خورشید هیچ شکلی از زندگی بر روی این سیاره وجود نخواهد داشت.

ماه موجب حرکت اقیانوس های زمین و جزر و مد می شود. همچنین تأثیر مهمی بر روی شرایط آب و هوایی ما دارد که بر الگوهای جفت گیری و تولد زیست شناختی شکل های مختلف حیات در سرتاسر جهان اثر می گذارد و حتی احساسات انسانی را تحت تأثیر قرار می دهد، گزارشات پلیس در شهرهای بزرگ یک نمونه ی آن است. هنگامی که ماه کامل است نسبت به سایر روزها جرایم بیشتری صورت می گیرد. نسبت جرایم تنها یک امر تصادفی نیست. هنگام ماه کامل، مردم به لحاظ احساسی حساس ترند و بنابراین کارهایی می کنند که اگر در شرایط عادی بودند انجام نمی دادند. پس گفتن اینکه آسمانها هیچ اثری روی مردم کره ی زمین نمی گذارند از دیدگاه علم نشاندهنده ی جهل و خطا است. با توجه به وجود اثراتی همچون آنهایی که توصیف شدند، اگر خود کره ی زمین در جهتی متفاوت نسبت به سایر قسمتهای آسمان قرار می گرفت، آیا تغییر قابل توجهی بود؟، با رجوع به تمدن های باستانی پاسخ آن بله است، هر زمان که ما تغییر کردیم محور زمین به موقعیت و صورت فلکی جدیدی چرخید. در حقیقت، طبق باورهای کهن، شما هر آنچه در این سیاره حضور دارد را تغییر می دهید.

ماری از نور، کندالینی زمین، در دو نقطه ی خاص از تقدم اعتدالین، مکانش را بر روی سطح زمین جا به جا می کند. آنچه مورد توجه ماست، اوج، دوردست ترین نقطه از مرکز تقدم اعتدالین کهکشان، یا حضیض، نزدیک ترین نقطه نیست. بلکه نقاطی مورد توجه ما هستند که از آنجا جهت محور زمین شروع به حرکت به سمت مرکز کهکشان و جهت مخالف آن می کند. در 21 دسامبر 2012، این پیکان شروع به نشانه روی به سوی مرکز کهکشان کرده و کندالینی زمین، تغییر مکانش را آغاز می کند. زندگی ارگانیک است و همیشه کامل و ریاضی گونه نیست، اما اساساً بر مبنای زنجیره ی فیبوناچی (0،1،1،2،3،5،8،13،…) هیچ چیز در مسیر نزدیک شدن به نسبت طلایی نیست. به عبارت دیگر، 21 دسامبر 2012، تاریخی است که به لحاظ ریاضی باید این جابجایی رخ دهد، اما در واقع، تغییر کندالینی پیش از این در سال 2002 اتفاق افتاده است. در هر صورت، تأثیر اصلی بر آگاهی انسان آغاز شده و تا زمانی در آینده ی نزدیک انجام نمی گیرید. چه زمان فوق العاده ای برای زندگی ! در هر دو نقطه، کندالینی زمین مکان ویژه ای بر روی سطح سیاره را به سوی دیگر منتقل می کند. بنابراین، زمانیکه سیاره ی زمین در چنین چرخه ای است که محور آن رو به سوی جهت مخالف به سمت مرکز کهکشان دارد، انرژی اصلی زمین از مرکزش، به مکان جدیدی در سطح زمین جابجا می شود. نتیجه ی آن، یک تغییر عظیم و آشکار در درک و روال معنوی است که طی گذر زمان تا زندگی روزمره ی عامه ی مردم، پالایش یافته است. اثر این تغییر در آن نقطه ی جغرافیایی که کندالینی ترک کرده است و مکان جدیدی که به تازگی به آن منتقل شده است نیز فوق العاده است.

زمین و بدن انسان از نظر انرژی تقریباً مشابه هم هستند. این تنها انرژی کندالینی زمین نیست که شباهت بسیاری به کندالینی انسان ها دارد، بلکه حتی میدان های انرژی مانند مرکابا در این سیاره و مرکابای (بدن نورانی) انسان نیز صرف نظر از اندازه ی نسبی آنها، مشابه هم هستند. تمامی میدان های جغرافیایی میدان الکترومغناطیسی مرکابای زمین، برابر با همان میدان ها در انسان های ساکن بر روی آن هستند. در انسان ها پنج انرژی بالقوه جریان دارد که منشأ آنها ریشه ی ستون فقرات است. هر یک از آنها هدف متفاوتی برای مراحل مختلف تکامل انسان دارند. اولین آنها که بیشتر ما با آن آشنا هستیم، انرژی جنسی است. اما چهار انرژی دیگر نیز وجود دارد که یکی از آنها کندالینی نام دارد. بیشتر افراد پس از رسیدن به اوج لذت جنسی، آن را تجربه می کنند، اما نه همیشه، تعداد کمی هم پیش از این مرحله آن را تجربه می کنند. زمانی که این انرژی کندالینی از درون ستون فقرات بالا می رود، بسته به مکانی از سیستم انرژی انسانی که به آن منتقل می شوید، طریقی که دنیای اطرافمان را "می بینیم" یا تفسیر می کنیم را تغییر می دهد. کندالینی مانند انرژی جنسی است بسیار نیرومند و در اندازه ای غیرقابل کنترل برای ما. اما در حالیکه انرژی جنسی با فرآیند آفرینش مرتبط است، کندالینی در ارتباط با جریان رشد معنوی ماست. هر بار که ما انرژی جنسی و کندالینی را تجربه کرده ایم، به تدریج و طی گذر زمان، سه جریان انرژی دیگر را نیز تجربه می کنیم، هرچند ممکن است این تجربه طی این زندگی به دست نیاید. (من اکنون به سه جریان انرژی دیگر نمی پردازم چون این موضوع بخشی از این روایت ها نیست). در زمان تاریخی حاضر، کندالینی زمین در حال تغییر مکان و شروع یک ارتعاش تازه است. این تغییر انرژیکی، تک تک و تمامی ساکنان دنیا را تحت تأثیر قرار خواهد داد. برای درک بهتر اهمیت پیشروی اعتدالین لازم است اطلاعات علمی زیر را مورد ملاحظه قرار دهیم.

برای 13 هزار سال، در زمان حاضر (یا بسیار نزدیک به آن) که محور زمین شروع به تغییر در جهت مخالف به سمت مرکز کهکشان کرده است، قطب شمال زمین، از خلیج هادسن در کانادا (آنطور که گفته می شود) به جایی که اکنون هست، جابجا شد. این امر طی یک چرخش کامل محور قطبی در ارتباط با سطح زمین رخ داد، تغییر مکانی که به لحاظ علمی ثبت شده است. و 13 هزار سال پیش، 26 هزار سال، زمانی که در چرخه ی پیشروی اعتدالین در مکانی مشابه با جایی که اکنون هستیم بودیم نیز محور زمین جابجا شد. برخی از دانشمندان بر مبنای آنچه که طی دو دفعه ی پیشین که زمین در این بخش های پیشروی اعتدالین بود، اتفاق افتاد، در حال مطالعه ی چرخش دیگر قطب هستند. طبیعت دایره وار حرکت می کند. دلیل دیگر اینکه چرا دانشمندان درگیر این مسئله هستند این است که در دو تغییر پیشین قطب فیزیکی که ذکر شد، با چرخش قطب، میدان مغناطیسی زمین نیز تغییر کرد. و امروز این میدان مغناطیسی در هنگامه ی پایانی 13 هزار ساله، ناپایدار است. از نظر علمی معلوم شده است که طی حدود دو هزار سال، میدان مغناطیسی زمین به تدریج تضعیف شده است. و ناگهان، طی چند صد سال، این منطقه به شدت شروع به تضعیف شدن کرد.

طی 35 تا 40 سال اخیر، میدان مغناطیسی زمین شروع به نشان دادن نابهنجاری هایی کرده است که در الگوهای مهاجرت پرندگان و حیواناتی که برای تشخیص مسیر وابسته به آن هستند، خود را نشان داده است. در ابتدا پرندگان مهاجر و سایر حیوانات راهشان را گم می کردند چون میدان مغناطیسی مسیر را تغییر داده یا اصلاً وجود نداشت. تا سال 1997، ناپایداری میدان مغناطیسی شروع شد، در نتیجه فرود هواپیماهای بی خلبان خطرآفرین شدند. آنها انحرافات زیادی از جهت اصلی شمال داشتند. لازم بود که تمامی نقشه های مغناطیسی فرودگاه های دنیا اصلاح شوند. (به راحتی می توانید صحت این اطلاعات را بررسی کنید). در سال 2005 دانشمندان زمین شناس سراسر دنیا شروع به صحبت در مورد نابهنجاری های مغناطیسی عجیبی کردند که در همه جا گزارش می شدند. آنها اینگونه گفتند که زمانی در آینده ی نزدیک، زمین جابجایی معکوس قطب های مغناطیسی اش را تجربه خواهد کرد، که در نتیجه ی آن، قطب شمال، قطب جنوب خواهد شد و بالعکس. این گفتگوی جهانی دانشمندان، 11 روز به طول انجامید پیش از آنکه حاکمان زمین آن را به سکوت وادارند. در سال 2006، همان دانشمندان در باره ی ماهیت غیرعادی ناهنجاری های مغناطیسی به سخن پرانی های بیشتری پرداختند و پیشگویی کردند که جابجایی قطب ها می تواند در هر زمانی اتفاق بیفتد. و بار دیگر صداها را خفه کردند، این بار تنها بعد از 5 روز.

داستان هایی که خواهید خواند بر مبنای این اطلاعات کیهانی می باشند. اینها داستان هایی واقعی هستند، هر چند از دیدگاه باورهای مدرن می توانند عجیب و شگفت باشند، من آنها را برای الهام بخشی و درک امکان وجود یک آینده ی شگفت انگیز خارج از حلقه ی تاریکی که به نظر می رسد جهان را فراگرفته است، تقدیم می کنم. از شما می خواهم که رو به سوی تاریکی نکنید، بلکه توجه تان را به سوی نور هدایت کنید. این هدایت، در درون ناب است. زندگی می تواند احساس یک سفر اسرارآمیز را القا کند، اما درون قلب، دست یافتنی است.

 

>> قسمت اول

>> قسمت دوم

.