2011/05/29

ما همه به هم پیوند داریم و این الگوی پیوند بخشی از طرحی عظیم تر است.

Posted in تجربه نزدیک مرگ در 8:49 ب.ظ. توسط ::: ابدیت در اوست :::

.

“Bill W”

قرار ملاقاتی با دکتر داشتم تا بفهمم چرا در مدت سه سال گذشته نمی توانستم مسافت زیادی را بدون آنکه دچار خواب آلودگی بشوم طی کنم. هر گونه تلاش جسمانی باعث خستگیم می شد. بعد از آزمایشات مربوط به وضعیت قلب، دکتر تعجب کرد که چطور تا به حال زنده ام. چون 85 درصد از یک سرخرگ و 95 درصد از سرخرگ اصلی دیگر قلب بسته بودند. در حالیکه روی تخت خوابیده بودم دکتر گفت که بلند نشوم، چون او نمی تواند مسئولیت هر آنچه که در نتیجه ی بلند شدنم پیش آید را بر عهده بگیرد. با این تفاسیر یا من مرده بودم یا به زودی می مردم. سه گروه جراحی اضطراری برای فردا صبح برنامه ریزی شدند.

صبح روز بعد پیش از جراحی در 3 آپریل 2000 دوست دخترم بچه هایم را آورد تا ببینمشان. دخترم ازم خواست وقتی به پارکینگ رسیدند برایش دست تکان دهم، چون می دانست کدام پنجره ی اتاق من است. پرستار چیزی به من داد که تقریباً فوراً من را از هوش برد، به همین خاطر نتوانستم برای بچه هایم دست تکان بدهم. این احساس گناه در طول تجربه ام با من بود.

وقتی اولین بار روی میز جراحی مردم، متوجه نشدم که مرده ام. هیچ تجربه ی خروج از بدن، تونل، نور انتهای آن و روحی نبود. از کالبدم خارج شدم و به سرعت وارد زیباترین مکانی که تا به حال دیده بودم شدم. در آنجا نور، قابل دیدن نیست. شعوری که تمامی احساسات را در بر داشت به یک باره وارد وجودم شد. توضیحش بسیار مشکل است چون هیچ ترتیب منطقی ندارد و تماماً مربوط به احساسات است. کلمات برای توضیح آن بسیار محدود هستند، اما نهایت سعیم را می کنم تا آنچه اتفاق افتاد را شرح دهم.

احساسات در آنجا بسیار شدید هستند و حقیقتاً مانند این دنیا عمل نمی کنند. کلمات کافی نیستند چون احساسات به یکدیگر ختم می شوند. ما در زمین بیشترین لغات را برای توضیح آنچه که می بینیم داریم. فکر می کنم در قالب تصویر بهتر می توانم توضیح بدهم.

سبزه ها بسیار سبز بودند؛ حتی تماشای آنها هم به آنها آسیب می زد. حس خیلی خوبی داشت. وقتی چمن را حس می کردم، مزه ی آن را هم می توانستم بچشم. مزه ای شبیه هندوانه داشت. قدم زدن روی آنها شگفت انگیز بود. احساسی باور نکردنی بود. بهترین راه توصیف آن این است " اوه خدای من! وَوو!!! " بو را با بینی حس نمی کردم. بیشتر شبیه این بود که از استخوان گونه ی زیر چشمم نفوذ می کرد، مثل بو کشیدن از راه سینوس ها.

من مثل بسیاری دیگر، دید 360 درجه نداشتم. فکر می کنم به خاطر اینکه روی سبزه ها و چیزهای دیگری که نزدیکتر به توجه ام بودند تمرکز کرده بودم. به سایر چیزها اهمیتی نمی دادم. آنجا بخشی از مکانی بزرگتر بود که نه خود خانه محسوب می شد و نه بیرونش. هوای آن نه مانند درون خانه، گرم و نه مثل بیرون سرد است. منطقه ای در میانه و با ترافیکی بالا است که مهمان ها کفش هایشان را در می آورند و آماده ی ورود به خانه می شوند.

سه نور زرد جلو آمدند. آنها از سمت چپ یک درخت کاج به نحوی باورنکردنی سبز ( رنگی شبیه برگ های افرا در تابستان همراه با نوری که از درون آنها می گذرد.) آمدند. حس زردی و مزه ی شربت لیموناد می گرفتم. نه زرد شبیه یک موز، بلکه بیشتر حس زرد بودن را داشتم. تا اندازه ای شبیه شعله ی شمعی در یک شام عاشقانه و همینطور شبیه گرمای زرد رنگ درخشش خورشید. من به طور واقعی آنها را نمی دیدم، تنها می دانستم که آنجا هستند. واقعاً نمی تونم بگویم آنها یک سری موجودات، فرشته یا شیطان بودند. آنها فقط یک حضور بودند. حضوری شبیه نیروی ذخیره ی باطری، آنها انرژی بودند.

من از وسط سرم، نزدیک قسمت پسین لوب پیشانی می شنیدم، نه با گوش هایم. حضوری که سمت چپ من بود به طور تله پاتیکی با من ارتباط برقرار کرد. نه با کلمات. اصل مطلب را مطرح کرد " اگر بخواهی می توانی بمانی یا بروی. اما اگر برگردی، باید کاری را انجام دهی." می دانستم که به دلیلی باید برگردم. مثل اینکه کاری را هنوز انجام نداده بودم، نه اینکه مجبور باشم کاری را انجام دهم. توضیحش مشکل است. مثل اینکه شما رئیس هستید، کاری باید انجام شود، اما چه کسی آن را انجام می دهد؟ من انتخاب کردم که برگردم و کارهایی را انجام دهم.

بخشی از دلیل بازگشتم بچه هایم بودند. با وجود آنکه آنجا بسیار شاد بودم، به طور غیرقابل کنترلی غمگین می شدم. به یاد می آوردم که از بچه هایم خداحافظی نکردم. من باید برمی گشتم و خداحافظی می کردم. و بعد وارد بدنم شدم.

اوه! می دیدم که دنده ها جدا شده بودند و می شنیدم که چند نفر فریاد می زدند. دستگاه مکش، خون را از سینه ام می مکید. وقتی رگ ها را برای باز کردن گرفتگی می گرفتند، احساس می کردم دست و پای چپم آتش گرفته اند. سنگینی فشار روی قلبم را حس می کردم. نمی توانستم نفس بکشم. اوه! درد دارد! و دوباره به آن سو برگشتم.

باز هم نه تونلی بود و نه موجودی. ولی این بار فرق می کرد. با وجود آنکه 90% آنجا بودم، حس می کردم آنجا نیستم. تقریباً مشابه دفعه ی قبل بود. اما این بار جلوی در از من استقبال شد.

وقتی مادربزرگم، ممی را دیدم، از خوشحالی از خود بیخود شده بودم. شبیه عکس هایی بود که یک روز قبل از ازدواجش در آلبوم دیده بودم. جوان، سالم و سرزنده بود. او برای من خیلی عزیز بود، چون تنها کسی بود که من را برای خود من دوست داشت. لازم نبود کاری بکنم، او تنها به خاطر آنکه متولد شده بودم دوستم داشت. اولین چیزی که از ذهنم گذشت بپرسم این بود که چرا آنجا هستم. مادربزرگم سخت مذهبی بود و من نبودم. تعجب کرده بودم که چرا هر دو در یک مکان هستیم.

با من ارتباط برقرار کرد : "بیلی، تو نمی توانی داخل شوی، نمی توانی بمانی، تو باید برگردی" مخالفت کردم، چون اذیت می شدم وقتی وارد جسمم می شدم. او گفت که با من می آید، اما من نمی توانستم آنجا بمانم. می خواستم او را در آغوش بگیرم اما نمی توانستم. مثل این بود که او داخل حباب صابون بود. حس می کردم که در آغوشش هستم اما نه فیزیکی. این طور می توانم بگویم که 10% فیزیکی و 90% چیز دیگر بود.

در کمال تعجب به بدنم برگشتم و دردی حس نکردم. بالای چراغ های اتاق جراحی نوری دیدم، درخشانتر از چراغها بود. می دانستم که ممی بود. او دستم را بلند کرد و به دکتر زد. شنیدم : "او برگشت" دوباره شروع به احیای من کردند و جراحی تمام شد. ممی جلوی درد را گرفت، مثل اینکه آن را نگه داشته بود. می دانستم که دارد به من لبخند می زند.

دوره ی بهبودی واقعاً سخت بود. خیلی افسرده بودم. فقط شخصی را می دیدم که جسماً در حال تحلیل رفتن است. با ناامیدی می خواستم که آن طرف باشم و در عین حال حقیقتاً می خواستم با بچه هایم باشم. باید به خاطر آنها می ماندم.

بعد از بهبودی می دانستم که مأموریتم کار با بچه ها است. در ژوئن 2002، اعضای خانواده دور هم جمع شده بودند و من رفتم تا از محلی که هرگز نرفته بودم، پیتزا بخرم. یک مغازه ی خالی آن طرف خیابان بود. با خود گفتم : اصلاً. ذهن منطقیم می گفت که شهر بسیار کوچک است و جایی برای مرکز من ندارد. اما اینجا، همان محل مورد نیاز بود. حداقل 40 بچه سمت راست و 30 بچه سمت چپ مغازه ی خالی بودند. می دانستم که اینجا همانجایی است که باید پناهگاهی را که بخشی از دلیل بازگشتم بود می ساختم. روز بعد آنجا را اجاره کردم و در 22 ژوئن 2002 ( بلندترین روز تابستان ) قصر کودی ( Cody’s Castle ) افتتاح شد.

 

– آیا شما حسی از آگاهی، دانشی خاص و هدف نظام هستی دارید ؟

ما همه به هم متصل هستیم و این الگوی پیوند بخشی از یک کارکرد بزرگتر است. انسان تنها مخلوقی است که در تصمیم گیری هایش تحت قانون علت و معلول است. دخالتی که نفس انسان در قوانین علت و معلول هستی می کند، باعث عدم تعادل شدیدی بین انسان و هستی می شود. از هم گسیختگی عمیقی بین آنکه هستیم و چگونگی هماهنگی ما با چیزها وجود دارد. به جای زندگی در این دنیا، ما آن را تحت سلطه ی خود درآورده ایم. به همین خاطر ما دیگر بخشی از جهان نیستیم. می توانم فریاد دنیا را  بشنوم.

– آیا شما از حوادث آینده باخبر شده اید؟

من زندگی های بسیاری را تحت تأثیر قرار خواهم داد، اما یک نفر را به طور خاص. خانمی با موهای خیس به پناهگاه خواهد آمد، بسیار عصبی در حالیکه سعی می کند جیغ نزند. من قادر خواهم بود به او کمک کنم. و بعد پیامی مبنی بر دو (دو ساعت، دو روز، دو سال، نمی دانم، فقط دو) خواهد آمد. بعد من می توانم از این دنیا بروم. حس می کنم مثل گربه ای هستم که دمش کنده شده است. این سرنوشت من است و حضور یک زن، نقطه ی عطفی در زندگی من. 

– آیا شما بعد از این تجربه توانایی فراروانی یا استعداد ویژه ای پیداکرده اید که پیش از آن نداشته باشید؟

من می توانم چیزهایی را ببینم و حس کنم و نسبت به همه چیز هشیارتر هستم. به طور مثال آن کسی که در پشت سرفه کرد، می توانم عفونتی را در ریه ی چپش ببینم. به او بگویید که باید یک پارچه ی حوله ای سفید و داغ را روی سینه اش کمپرس کند. آیا شما یک شیء بزرگ سبز رنگ در سمت شانه ی راستتان دارید؟ چیزی شبیه یک گیاه؟ ( جواب من : بله، یک گیاه بزرگ روی قفسه ی کتاب ها نزدیک کامپیوترم در سمت راستم دارم.)

این تصور وجود دارد که ما به طور کامل شفا می دهیم. در واقع ما شفا نمی دهیم، بلکه بازسازی می کنیم. دکترها پارگی را می دوزند، چیزی داخل آن قرار نمی دهند. من از طریق انتقال فکر شفا می دهم.

حدود 8 ماه بعد از عمل جراحی، توانایی فراروانی من شروع به رشد کرد. در اتاق نشیمن بودم. یکدفعه پای چپم را گرفتم و شروع به مالش آن کردم. پسرم وارد اتاق شد در حالیکه از روی چرخش افتاده بود و صدمه دیده بود. پایش خراشیده شده بود و پای همان طرفی که من به دست گرفته بودم را در دست داشت. این پیوند بین من و پسرم به طور مثبتی بر سلامت روانی او تأثیر گذاشت. وقتی او در اتاق است حضورش را حس می کنم. وقتی یکی از ما صحبت می کند، بقیه جمله اش را تمام می کنند.

می توانم ببینم فردی که در خیابان خارج پناهگاه است، گوشش عفونت کرده است. این را حس می کنم، نه اینکه درد آنها را بگیرم.

یک بار دختری به پناهگاه آمد. می توانستم بگویم که مردی مسنتر از او، بهش تجاوز کرده بود. از او خواستم که اگر می خواهد در این مورد صحبت کند. او به من نگاه کرد، آرام شد و رفت، مثل اینکه از سنگینی باری رها شده بود. هیچ حرفی رد و بدل نشد و او دیگر برنگشت.

من ارواح را می بینم. یک بار داشتم پیتزا می خوردم و به خانه ای که شبیه خانه ی سریال کمدی خانواده ی آدام پیر بود نگاه می کردم. صاحب خانه را ملاقات کردم و او من را برای یک گشت و گذار درون خانه دعوت کرد. زنی را دیدم که قبلاً آنجا زندگی می کرد. او روحی اسیرشده بود. برای دستمال سفره هایش و عکسی از شوهرش برگشته بود. این را به صاحبخانه گفتم. آن زن به من گفت که سابقاً دستمال سفره می بافته و ده تا را یک پنی می فروخته. گفت در زیرزمین عکسی که دنبالش می گشت را پیدا خواهم کرد. در زیرزمین یک چاپ سنگی 8x 4 سربازی با تفنگی در دستش پیدا شد. همچنین گفت که اتاقش گرم و نزدیک یک دودکش است.

صاحبخانه گفت که هیچ دودکشی در خانه وجود ندارد. اما بعد از بازسازی، او به من تلفن کرد و گفت که دودکش و اتاق او را پیدا کرده است. او در اتاق خدمتکار زندگی می کرد. سه آجر دودکش بیرون آورده شده بود تا گرما وارد اتاقش شود.

من ارواح را نمی بینم بلکه آنها را تجربه می کنم. داشتم به طرف قبرستان رانندگی می کردم. احساس غریبی از خشم گرفتم و می توانستم حس بکنم که ارواحی مشت هایشان را به نشانه ی تهدید به مردمی که از کنار قبرستان رد می شدند، نشان می دادند. بعدها فهمیدم که شهر به فضای بیشتری برای جاده سازی نیاز داشته و به همین خاطر محدوده ی قبرستان را 8 فوت عقب کشیده بودند، بدون آنکه قبرها را جا به جا کنند. روح ها هم به همین خاطر عصبانی بودند.

از کنار خانه ای می گذشتم و دومین باری که به پنجره نگاه کردم می توانستم حس کنم که بچه ای صدمه دیده و لبش خون آمده است. یک ماه بعد متوجه شدم که آن اتاق متعلق به یک کودک است.

خیلی عجیب است که در اتاقی قدم بزنی و حس کنی دیگران من را دوست ندارند. پیش از ت.ن.م تصورم این بود که می توانم در یک جمع خانوادگی قدم بگذارم و بستگانم من را دوست خواهند داشت. حس می کردم بعضی از آشنایانم از راهی که می روم خشم و نفرت داشتند. می دیدم که یکی از بستگانم می خواست بگوید که ما هیچ مشکلی با هم نداریم ولی خجالت می کشید چیزی به من بگوید.

-  این تجربه تأثیری هم روی باورها و رفتار شما گذاشته است؟

جایی برای ترس از مرگ وجود ندارد. در جولای 2002، پسر بزرگم که 21 ساله بود در یک تصادف رانندگی فوت کرد. من کنارش بودم. می توانم بگویم با وجود آنکه او در بیهوشی بود، ناراحت بود. عجیب بود که احساسی را که جامعه می گوید در آن زمان باید داشته باشم را نداشتم. در عوض به او می گفتم که ای کاش می توانستم با او بروم، چون او در حال رفتن به جایی زیبا و شگفت انگیز بود. احساس غمگینی پسرم برای آنکه نمی توانست آنچه را که در زندگی می خواست را به دست بیاورد، تبدیل به حس کنجکاوی شد. می دانست که خطری وجود ندارد و رها شد و رفت. رفتم و به پرستار گفتم که او دیگر اینجا نیست. پرستار اصرار داشت که اینطور نیست، چون او داشت نفس می کشید و زنده بود.

من باور پیدا کرده ام که مذاهب سازمان یافته، شیادی بزرگ، آماده ی فریب بشریت هستند. بسیار نسبت به این مذاهب متشکل خشمگین هستم. من به عنوان یک کاتولیک متعصب بزرگ شدم، اما بعد از تجربه ام، از خواب غفلت بیدار شدم. یکی از بهترین دوستانم که کشیش و مثل برادر کوچکم بود را از دست دادم، چون نمی توانستم مزخرفاتی که او به مردم می گفت را تحمل کنم.

– پس از تجربه ی نزدیک مرگتان، آیا حادثه، دارو یا ماده ای باعث ایجاد بخشی از این تجربه شده است؟

من می توانم با یادآوری آن لحظات، آن را دوباره تجربه کنم. خاطرات و احساسات کاملاً واضح هستند. نه کاملاً مشابه ی وقایعی که در زمین رخ می دهند، مثل تولد فرزندانم. خاطرات هیجان انگیزم را می توانم 100% به یاد بیاورم. خاطره ی ت.ن.م هم همینطور است ولی پرشورتر، چون از بخش متفاوتی از مغز می آید. وقتی در مورد خاطرات لحظات هیجانی مثل درد و شادی صحبت می کنم، خاطراتی دور از دسترس هستند، اما اگر چشم هایم را ببندم و به ت.ن.م ام برگردم، خاطراتی زنده و بی واسطه مانند لیوان آبی که در حال افتادن از روی میز است، خواهم داشت. من اعتقاد قطعی دارم که این تجربه واقعی بود، نه توهم. من فرق بین دارو و توهم را می فهمم و این مشابه هیچ کدام نبود.

 

ضمیمه :

حدود یک هفته بعد از اینکه برای اولین بار در مورد تجربه ام صحبت کردم و شروع کردم به گنجاندن تجربه در واقعیت زندگی روزانه ام، تجربه ی حیرت آوری رخ داد.

روز جمعه ساعت 2:30 صبح پای کامپیوتر در یک اتاق چت بودم. معمولاً پنجره های پاپ آپ را می بندم چون همیشه می خواهند وارد سایت های پو..رنو بشوی. اما این بار روی آن کلیک کردم. فوراً احساس کردم سوزشی از جریان الکتریسیته از کیبورد وارد دستم شد و لرزه ای در بدنم ایجاد کرد. زنی آن طرف خط هم یک تجربه گر نزدیک مرگ بود.

معمولاً تا با زنی آشنا نمی شدم اطلاعات شخصی او را نمی پرسیدم. اگرچه این بار تحت تأثیر نیرویی خارجی بودم. از او خواستم شماره تلفنش را بدهد تا با او صحبت کنم. تماس گرفتم، چیزی من را مجبور کرد آدرسش را بپرسم چون می دانستم دو ساعت تا خانه اش راه بود. این کار با شخصیت من سازگار نبود، اما نمی توانستم در برابر آن اجبار، کاری کنم. سوار ماشین شدم و به سرعت به راه افتادم. می دانستم که مجبورم او را ببینم و آن هم همین حالا.

نمی دانستم واقعاً کجا دارم می روم، قبلاً هرگز اینجا نیامده بودم. او جلوی در از من استقبال کرد. باید برایش توضیح می دادم به آن دلیلی که فکر می کرد نیامده بودم. می خواستم پیامی را به او بدهم. در 24 ساعت آینده اتفاق بدی برای او می افتاد و او به آنچه که باید بهش می دادم نیاز داشت تا از این امتحان سخت عبور کند. هشیارانه باید کاری را می کردم که پیش از آن نکرده بودم.

یکی از دست هایم را در جلو و دیگری را در عقب سینه اش نزدیک قلبش گذاشتم، و گفتم : "قدرت تو اینجاست" به نظرم رسید چیزی را از او گرفتم. ناگهان انتقال شدید و حیرت آوری از انرژی از من به او انجام شد. آن انرژی از شبکه ی خورشیدی و به گونه ای مستطیل شکل می آمد. شبیه باد پنکه بود که از طرف من وارد او شد. این اتفاق باعث شد موهایم راست شود و دست هایم از هیجان بلرزد. به او گفتم که این هدیه ای از انرژی بود و من فقط یک پیام آور هستم.

چون صبح بود و او دیابت داشت، رفت تا داروهایش را بخورد. در همان لحظه تلفن زنگ خورد. هر دو می دانستیم که بود. او تلفن را برداشت و شروع به گریه کرد. مادرش تحت مراقبت شدید بود. از من خواست او را به بیمارستان ببرم چون مادرش در کما بود. گفتم نمی توانم او را ببرم چون این بخشی از وظیفه ی اوست که باید خودش انجام بدهد. آن وقت بود که فهمیدم مادر او مرا فرستاده بود تا آن انرژی را به او هدیه بدهم و وقتی خبر را می گرفت، کنارش باشم.

تلفن را قطع کرد و رفت تا انسولین بزند. موج بزرگی از انرژی دریافت کردم که از طرف من به او اصابت کرد. او در جا میخکوب شد مثل وقتی که آهوی کوهی جلوی چراغ ماشین در حال حرکت قرار می گیرد. او تا 10 ضربان قلب میخکوب شد و بعد به آرامی رو به من کرد. سرنگ انسولینش را پر کرده بود و قصد داشت با انسولین زیاد، خودکشی کند. به او گفتم که حالا موهبتی دارد و نمی تواند این کار را بکند.

در آن لحظه گویی حفاظی از انرژی او را در برگرفت. آن انرژی اطراف او مثل گردبادی وارونه می چرخید. درست مثل آن بود که او احساسی از انرژی و هدفی جدید پیدا کرد. لباس هایش را چنگ زد و آماده شد، انگار می خواست به جنگ برود. تماشای تحول یک انسان شگفت انگیز است.

در راه خانه، از بی خوابی چند روزه از پا درآمده بودم. زمان انتقال نیرو را به یاد آوردم. گویی قدرتی دوباره به دست آوردم. طوری رانندگی کردم که انگار ساعت ها خوابیده ام.

.

2011/05/23

دن میلمن (Dan Millman)

Posted in :: نویسندگان و کتابها ::, دن میلمن در 8:55 ب.ظ. توسط ::: ابدیت در اوست :::

.

«عشق شمشیر جنگجوست؛ هر جایی را که ببرد زندگی می بخشد نه مرگ.»    “سقراط (جنگجوی صلحجو)”

 

دن میلمن (22 فوریه 1946) قهرمان سابق مسابقات جهانی ژیمناستیک (ترامپولین)، مربی دانشگاه، مربی هنرهای رزمی، پروفسور دانشگاه و نویسنده ی 14 کتاب است که به 29 زبان منتشر شده است.

دن با همسرش جوی در کالیفورنیای شمالی زندگی می کند. آنها سه دختر و دو نوه دارند.

دن میلمن

:: از زبـان خودش :

“زندگی یک امر خصوصی نیست. یک داستان است و درس های آن زمانی مفید هستند که با دیگران تقسیم شوند.“

در دسامبر 1966 طی گذراندن سال سوم در دانشگاه برکلی کالیفورنیا، یک سری وقایع خارق العاده در زندگی من اتفاق افتاد. همه چیز ساعت 3:20 صبح که برای اولین بار در پمپ بنزین شبانه روزی به سقراط (او اسم واقعی اش را نگفت اما بعد از گذراندن شب اول با او ناگهان به ذهنم خطور کرد نام حکیم یونان باستان را بر او بگذارم) برخورد کردم شروع شد.

قبل از 1966 زندگی بر وفق مرادم بود. من در محیطی آرام و در خانواده ای با محبت بزرگ شده بودم. بعدها در مسابقات قهرمانی ترامپولین لندن مقام خوبی به دست آوردم و سراسر اروپا را گشتم. زندگی لذایذ بسیاری به همراه داشت اما از آرامش یا رضایت ابدی خبری نبود.

«هیچ وقت با هیچ کس و هیچ چیز کشمکش نکن. وقتی هل داده می شوی، بکش؛ وقتی کشیده می شوی، هل بده. مسیر طبیعی را پیدا کن و با آن خم شو. آن وقت با قدرت طبیعت متحد می شوی.»             “سقراط (جنگجوی صلحجو)

حالا می فهمم که از یک نظر تمامی آن سال ها را خواب بوده و فقط خواب می دیدم که بیدارم، تا اینکه سقراط را ملاقات کردم و قرار شد او مربی و دوست من شود. هیچ وقت فکر نمی کردم که مجبور خواهم شد شاد زندگی کردن را بیاموزم و اینکه قوانین و راه های خاصی برای نگریستن به دنیا وجود دارد.

سقراط خطاهای راهم را در مقایسه با راه خودش که راه "جنگجوی آرام" است به من نشان داد. او دائماً زندگی پردردسر، نگران و جدی مرا مسخره می کرد تا اینکه بالاخره توانستم ار دید حکیمانه ی او شادی و مهربانی را ببینم.

 «هیچ لحظه ای معمولی نیست.»         

اغلب تا نزدیکی های صبح می نشستم و به حرف هایش گوش می دادم. کتاب "جنگجوی صلحجو" بر اساس ماجرای زندگی من نوشته شده اما یک رمان است. مردی که سقراط نامیدمش در حقیقت وجود دارد. از آن جایی که او روش خاصی در اختلاط با دنیا داشت گاهی مشکل می شد گفت او کجا رهسپار شده و استادان دیگر و تجربیات دیگر از کجا شروع شده اند.

 «زمین یک دست نیست بلکه از مولکول ها و اتم ها ساخته شده، دنیاهای کوچکی که با فضا پر شده اند و اگر فقط چشم هایت را باز کنی می بینی که مکانی از نور و جادوست.»                                   “سقراط (جنگجوی صلحجو)”

 

:: کتـاب ها

1- سفرهای سقراط – The Journeys Of Socrates

من 4 سال از زندگیم را به نوشتن داستان سقراط اختصاص دادم تا به بسیاری از پرسش هایی که طی سال ها دریافت کرده ام پاسخ دهم، از جمله اینکه او اهل کجاست، آیا ازدواج کرده و فرزندی داشت و چطور تبدیل به یک جنگجو شد و خرد و صلح را پیدا کرد. این کتاب متفاوت از کتاب "راه جنگجوی صلحجو" است. من نمی خواستم کتاب اولم را شبیه سازی کنم. این کتاب آموزش های رهنمون کننده ی کمتری دارد اما داستان بسیار عمیق تری دارد. امیدوارم خوانندگانم هم با من موافق باشند.

2- راه جنگجوی صلحجو – Way Of The Peaceful Warrior

رمانی است بر مبنای یک داستان واقعی اما عناصر تخیلی هم دارد. من این کتاب را به قصد الهام بخشی و یادآوری این نکته به خوانندگانم نوشتم که تصویر بزرگتری از زندگی و پیمانی والاتر وجود دارد. اما این یک راهنمای عملی برای زندگی نیست. به منظور چنین راهنمایی، لازم دیدم یک مجموعه کتاب غیرداستانی بنویسم.

3- سفر مقدس جنگجوی صلحجو – Sacred Journey Of The Peaceful Warrior

رمان دیگری است و ادامه ی داستان دیگری نیست. نوشتن این کتاب به دنبال پایان کتاب اولم شروع نشد (و این برخی افراد را گیج کرده است) بلکه در خلال داستان اول (زمانی که سقراط من را به سفرهایی می فرستد) اتفاق می افتد. در واقع بهترین روش برای خواندن این دو کتاب این است که کتاب “راه جنگجوی صلحجو” را تا جایی که سقراط، دن را به سفر دور دنیا می فرستد بخوانید سپس “سفر مقدس” و بعد “راه جنگجوی صلحجو” را به پایان ببرید.
سفر مقدس یک کار داستانی است که قصد دارد درس هایی را منتقل کند. در حقیقت من برای "یافتن خودم"، ماه ها یا سال ها همسر و دخترم را ترک نکردم. (به هاوایی و دور دنیا سفر کردم اما کمتر از سه ماه طول کشید.)

بعد از این دو کتاب اولم، نامه هایی دریافت کردم با این مضمون، " کتاب های شما برای من الهام بخش بودند اما شما چطور بعضی از این آموزه ها را در زندگی روزمره به کار می گیرید؟" در جواب شروع به نوشتن آثاری غیرداستانی کردم که با "لحظات غیرعادی" شروع می شد.

سپس دو کتاب کودک نوشتم : “راز جنگجوی صلحجو” و در “جستجوی قصر بلورین”. من پیش نویس این کتاب ها را برای گروه سنی دختر کوچکم می خواندم تا از بازخورد آنها پیش از پیش نویس آخر آگاه شوم. این کتاب ها هدیه ای عالی برای کودکان 4 تا 10 ساله یا بالاتر هستند؛ آنها دوست دارند بارها و بارها آن را بشنوند.

4- زندگی ای که به خاطر آن متولد شده اید – The Life You Were BornTo Live

سال 1984 نزد یک مرد غیرعادی، شیوه ی بصیرت دقیق و نافذی برای فهم هدف زندگی افراد آموختم که فراتر از هر چیزی است که تا بحال دیده ام. من قبل از آنکه کار با این سیستم را شروع کنم تنها 20 صفحه یادداشت داشتم و برای افراد سراسر دنیا خوانش های "توازن قانون روحانی" را انجام می دادم. بعد از گذشت یک دهه کار با این اطلاعات، بینش شهودی من به گونه ی قابل ملاحظه ای گسترش یافت. شروع کردم به آموزش این متد به روانشناسان و سایرین و عاقبت کتاب “زندگی ای که به خاطر آن متولد شده اید” را نوشتم.

5- قوانین روح – The Laws Of Spirit

این "داستان دگرگونی" تمثیلی است درباره ی یک زن فرزانه ی جوان نما که در کوهستان نزدیک خانه ام ملاقات کردم. در آنجا او با استفاده از نیروهای طبیعت، دوازده قانونی که زندگی ها را تغییر می دهد را به من آموخت. این کتاب کوچک به اندازه ی چندی دیگر از کتابهایم شناخته شده نیست اما اغلب از کتابهای محبوب خوانندگانم است.

6- روشنگری روزانه – Everyday Enlightenment

دوازده ورودی به رشد شخصی. این کتاب جامع ترین بیانیه ی راه جنگجوی صلحجو را ارائه می دهد که حدود 12 چالش جهانی زندگی روزمره را در بر دارد. به بیان دیگر، این کتاب نقشه ی سفر ما انسان ها در مسیر زندگی است. اگر زندگی یک مدرسه باشد، این کتاب 12 کلاسی که برای فارغ التحصیل شدن باید بگذرانیم را تأکید می کند.

7- استادی ذهن و بدن – Body Mind Mastery

خلق موفقیت در ورزش و زندگی، تاریخچه ای غیرمعمول دارد. این کتاب بر اساس آن سالهایی نوشته شده که من به عنوان یک ورزشکار جهانی، مربی استنفورد و پروفسور دانشگاه ابرلین مشغول آموزش بودم.

8- زندگی آگاهانه – Living On Purpose

پاسخ هایی سرراست به پرسش های دشوار زندگی، احتمالاً بین خوانندگانم بیشترین دوستدار را دارد. در حدود 25 "قانون خانه" را سازماندهی می کند و پاسخ های بحث برانگیزی به پرسش های رایج درباره ی زندگی می دهد. مهم نیست دیدگاه ها یا باورهای شما چه باشد، کتاب "زندگی آگاهانه" خوب زندگی کردن را به شما یادآوری می کند و نگاه شما را تازگی می بخشد. این کتاب به ویژه رابطه ی نزدیکی با قلب من دارد چون به من توانایی آن را داد که به پرسش هایی درباره ی موضوعاتی با اهمیت بسیار بالا پاسخ دهم و فرصتی به من داد تا خرد جمعی را مستقیماً در معماهای روزمره به کار ببندم. کتاب “زندگی آگاهانه” که احتمالاً آخرین کتاب غیرداستانی من است، نشاندهنده ی تغییری است در شیوه ی آموزشی خودم.

مختصر اینکه، از دید من چهار کتاب زیر آموزه های اصلی من را بیان می کنند :

– زندگی آگاهانه
– زندگی ای که به خاطر آن متولد شده اید
– روشنگری روزانه
– قوانین روح

 

:: کتاب های ترجمه شده در ایران

1- راه جنگجوی صلحجو

اولین بار سال 76 با نام “از فراز خوابی بلند- جنگجوی آرام” ترجمه ی حمیرا عمویی از انتشارات حمیدا منتشر شد.

چاپ موجود : جنگجوی صلحجو – فریده مهدوی دامغانی- نشر تیر

2- سفر مقدس جنگجوی صلحجو

سفر مقدس- فریده مهدوی دامغانی- نشر تیر

3- قوانین روح

قوانین روحانی – فریده مهدوی دامغانی- نشر تیر

این کتاب با نام “آیین جان” ترجمه ی نیکی کهنمویی از انتشارات کاروان هم منتشر شده است.

4- زندگی ای که به خاطر آن متولد شده اید

اولین بار سال 80 با نام “طالع بینی فیثاغورثی” ترجمه پریچهر فرجادی از انتشارات تندیس منتشر شد.

چاپ موجود : روز تولدت را بگو تا بگويم كيستي- نادر افشارمازندران و فریده اسد- انتشارات نوربخش

 

:: منابـع

1- www.peacefulwarrior.com

2- en.wikipedia.org/wiki/Dan_Millman

3- “از فراز خوابی بلند- جنگجوی آرام” – حمیرا عمویی – انتشارات حمیدا

.

2011/05/15

تجربه نزدیک مرگ و طالع بینی

Posted in :: مقالات ::, تجربه نزدیک مرگ در 10:53 ب.ظ. توسط ::: ابدیت در اوست :::

    .
    ستاره بینی (طالع بینی) نظامی فکری است که به رابطه ی بین واقعیت بیرونی و حقیقت درون می پردازد. یک ضرب المثل معروف بین پشینیانی که ستاره ها را مطالعه می کردند می گوید :" صورتی در زیر دارد آنچه در بالاست." آنها معتقد بودند بررسی ستارگان، مطالعه ای در مورد اعمال درونی ذهن انسان است. خود واژه ی ستاره شناسی به معنای علم ستارگان است. اعتقاد به منطقه البروج به گذشته های دور برمی گردد و ریشه در فرهنگ های بین النهرین حدود سال 2900 قبل از میلاد مسیح دارد.
    مطالب زیر درون بینی هایی از تجربه گران نزدیک مرگ در مورد طالع بینی است.

    .

    :: تجربه نزدیک مرگ کارل یونگ و ارتباط ستاره شناختی
    کارل یونگ، روانشناس پرآوازه که تجربه نزدیک مرگ داشته است، معتقد است زمانیکه فردی متولد می شود و یا وقتی اتفاقی رخ می دهد به خاطر تأثیری است که سیارات بر آنها اعمال می کنند. همچنین او معتقد است، طالع بینی سیستمی نمادین است که از طریق هم زمانی (واژه ای که یونگ وضع کرده است) عمل می کند. همزمانی باوری است مبتنی بر اینکه همه چیز در جهان به هم مرتبط است و هر رویدادی می تواند الگویی از تصادف یا تقارنی معنادار شمرده شود. تجربه ی نزدیک مرگ یونگ، تأثیر بسیاری بر زندگی و کار او داشته است.
    در سال 1944، یونگ در اثر حمله ی قلبی تجربه نزدیک مرگی داشت. رویارویی واضح و روشن او با نور، به علاوه ی بصیرت های بسیار معناداری که دریافت کرد، او را در ارائه نظریه ی کهن الگوی ناخودآگاه جمعی و چگونگی ارتباط آن با مفاهیمی که در طالع بینی وجود دارد، یاری کرد. تجارب و دانش یونگ منجر به وضع رشته ی روانشناسی تحلیلی شد.
    یونگ تحلیلی بر روی طالع بینی انجام داد تا جایگاه آن را در مسئله ی تقارن و همزمانی مشخص کند. او 483 زوجی که ازدواج کرده بودند را مورد مطالعه قرار داد و متوجه ی رابطه ی ستاره شناختی بین تاریخ تولد زوج ها شد. این یافته ها نشان داد که روابط پایدار و طولانی، الگوی ستاره ای معینی دارند که سه بار قویتر از میزان تصادفی است. حقیقت حیرت آور دیگر اینکه، زوج هایی که ستاره شناسان احتمال ازدواج آنها را بیشتر می دانستند، زوج هایی بودند که الگوی ستاره شناختی آنها بیشترین تکرار را داشت. آن الگویی که ستاره شناسان کمتر احتمال ازدواج می دادند در بیشتر موارد بین این زوج ها در حداقل بود. طبق برآورد یونگ این نتیجه تصادفاً 1 در 62500000 اتفاق می افتد. یونگ معتقد است موارد اینچنینی نتیجه ی همزمانی هستند.   

     

    :: علم طالع بینی
    در یکی از قسمت های اخیر برنامه ی تلویزیونی اسرار ناگشوده (Unsolved Mysteries)، تهیه کنندگان برنامه 20 جدول تولد ستاره ای (زایچه) از بین افرادی که به طوری تصادفی انتخاب شده بودند داشتند. آنها در بین این 20 جدول، زایچه‌ی 4 قاتل زنجیره ای را گنجانده بودند : جفری دامر (Jeffrey Dahmer)، دیوید (David Son of Sam Berkowitz)، دیوید (David the Night Stalker Ramirez) و اد کمپر (Ed Kemper). این زایچه ها به کارولین رینولز (Carolyn Reynolds) که ستاره بینی شناخته شده می باشد داده شد تا اگر می تواند اطلاعاتی از آنها بدهد. او بدون آنکه از هویت افرادی که نمودارهای آنها را تحلیل می کرد اطلاعی داشته باشد، با موفقیت آن 4 نفر را به عنوان قاتلان زنجیره ای احتمالی شناسایی کرد. او همچنین اطلاعات مشخص دیگری راجع به آنها داد که صحت آنها ثابت شد و او این کار را تنها با تجزیه و تحلیل نمودارهای تولد آنها انجام داد.
    آزمایش مشابهی با گروه دیگری از افراد و گروه متفاوتی از قاتلان زنجیره ای انجام شد. ستاره شناسی که نمودارهای تولد آنها را بدون آگاهی از هویت آنان ارزیابی کرد، ادنا رولند (Edna Rowland)، طالع بین حرفه ای دیگری بود که نتایج مشابهی به دست داد و یافته های آنها در کتابی تحت عنوان، سرنوشتی برای قتل : شرح حال شش قاتل زنجیره ای با تفسیر ستاره ای (Destined for Murder: Profiles of Six Serial Killers With Astrological Commentary.) منتشر شد.
    شاید روزی علم بتواند به طور قطع ثابت کند که طالع بینی حقیقتی علمی است. تا آن زمان، این به عنوان یک نظریه ی علمی باقی خواهد ماند، همانند بقای آگاهی بعد از مرگ.

     

    :: 12 نشانه از منطقه البروج تجربه نزدیک مرگ 

    بین موجودات نورانی، تجربه کننده ی نزدیک مرگ و خود تجربه ی نزدیک مرگ، ارتباطی ستاره ای وجود دارد. این ارتباط ستاره ای را در آن تجاربی که در مقابل موجودی نورانی و گروهی از سایر موجودات نورانی صورت گرفته بهتر می توان مشاهده کرد. تجربه کنندگان این گروه را با نام های مختلف : انجمنی از مردها، انجمنی از ارشدها، یا انجمن، یا مافوق ها و یا چیزی مشابه این، می نامند. این انجمن معمولاً از 12 موجود نورانی تشکیل می شود که نمایانگر 12 نشان منطقه البروج و یا 12 حواری مسیح هستند. زمانیکه یک تجربه گر مرور زندگی اش را از سرمی گذراند یا مواجه ی خاص با دیگران معمولاً به هدف اطلاع از تقدیرش یا پیشگویی دارد، این ارتباط ستاره ای ظاهر می شود.

       

  • دنیون برینکلی و 12 موجود نورانی
    موجودی از نور دنیون را به کلیسای بزرگ آسمانی برد. او در آنجا 12 موجود نورانی دیگر را ملاقات کرد که نمادی از منطقة البروج بودند.
    می توانستم آنها را در حالی که پشت تریبون ایستاده بودند بشمارم. آنها 13 نفر بودند که شانه به شانه در فضای صحنه ایستاده بودند. من از چیزهای دیگری هم در مورد آنها آگاه بودم، احتمالاً از طریق نوعی تله پاتی. هر کدام از آنها احساسات و ویژگی های روانشناختی متفاوتی را که همه ی انسان ها دارند، نشان می دادند. به طور مثال، یکی از آنها پر شور و مهیج بود، در حالیکه دیگری احساسی و هنرمند. یکی بی پروا و پر انرژی، دیگری انحصارگر و فرمانبردار. به زبان انسانی، مثل این بود که هر یک از آنها نماد نشان متفاوتی از منطقة البروج بودند. در زبان روحانی، این موجودات ماورای نشانه های منطقة البروج بودند. آنها به نحوی این احساسات را ساطع می کردند که من می توانستم احساسشان کنم.

     

  • ادگار کیسی و 12 حواری منطقة البروج  
    اطلاعات زیر ارتباط بین 12 نشان منطقة البروج، 12 حواری مسیح، و 12 ارشد هیئت را محکم تر می کند.
    (1) ادگار کیسی از طریق سفرهای نزدیک مرگش فاش کرد که 12 حواری مسیح نماد 12 نشان منطقة البروج بودند. او گفته است که ستاره ها نمادی از الگوهای روح هستند نه تجربه ها. 12 نشان منطقة البروج 12 الگویی هستند که وقتی روح به قلمروی زمین می آید از بین آنها انتخاب می کند. آنها مثل نژادها، الگوهای خلق و خو، شخصیت و… هستند. به طور مثال، نشانه های ستاره ای منطقة البروج از طرق ظریفی مردم را تحت تأثیر قرار می دهند : بر اساس الگوی منطقة البروج انتخاب شده بعضی را سرسخت و کله شق، بعضی دیگر را احساسی، برخی را کمرو و ترسو و یا برخی دیگر را درونگرا می کند.    

    (2) طبق گفته ی مسیح یک روزی، 12 حواری در یک محکمه ی آسمانی مردم را قضاوت می کنند.

    " مسیح به آنها (12 نفر) می گوید،" من به شما حقیقت را می گویم، در حیات مجدد همه چیز، وقتی پسر انسان در تخت مجللش می نشیند، شمایی که من را پیروی کرده اید هم بر روی 12 تخت خواهید نشسته، 12 قوم اسرائیل را قضاوت می کنید.

    (3) اولین مسیحیان معتقد بودند مسیح شکل تکامل یافته ی هر 12 صور فلکی آسمانی است. او بر 12 پیرویش بر روی زمین حکم راند و حاکم 12 نشان منطقة البروج در آسمانهاست… 

       

  • سیلویا برون و انجمن ارشدها  
    سیلویا از طریق تجربه نزدیک مرگ و توانایی های روانی بعد آن آموخت که اغلب افراد پس از مرگ پیش از ورود به بهشت داخل یک جریان آسمانی می شوند. بخشی از آن جریان رویارویی با انجمن ارشدها است :
    ساختمان زیبای دیگر، تالار عدالت است که در آن افراد به دیدار انجمن ارشدها می روند. ارشدها سخنگویان بسیار پیشرفته ی خداوند هستند که به ما در تصمیم گیری چگونگی پیشرفتمان به داخل قلمروی روح کمک می کنند. مواقعی افراد احساس نیاز بیشتری برای پیشرفت می کنند و به همین خاطر انتخاب می کنند که به زمین بازگردند تا به آن رشد معنوی دست یابند. آنها با کمک راهنمای روح، برای زندگی بعدی(تناسخ بعدی) که آنها را به اهدافشان برساند تصمیم می گیرند. بعد دوباره به تالار عدالت می ورند، در آنجا انجمن، افراد را برای تناسخ بعدیشان آماده می کنند. وقتی آنها آماده ی بازگشت می شوند، خانواده و دوستانشان برای خداحافظی جمع می شوند.

     

  • بتی ادی و گروه 12 ارشد
    مسیح بتی را مقابل گروه مردانی برد که تصمیم گرفته بودند مأموریت بتی را برایش مکشوف کنند تا او را متقاعد کنند به زمین برگردد.
    به اتاقی با ساختمانی زیبا و مزین برده شدم. وارد شدم و گروهی از مردان را دیدم که دور قسمت طویل تر میزی نشسته بودند. به قسمت کنگره دار میز راهنمایی شدم. تقریباً یکدفعه متوجه شدم 12 مرد آنجا بودند- مرد- و هیچ زنی نبود. آنها به طرفم عشق می فرستادند، و فوراً با آنها احساس یگانگی کردم. دور هم جمع شدند تا با هم مشورت کنند. یکی از آنها با من صحبت کرد. او گفت : من پیش از موقع مرده ام و باید به زمین بازگردم، مأموریتی دارم که باید به پایان برسانم، اما در درونم هنوز مقاومت می کردم. اینجا خانه ی من بود، و احساس می کردم آنها هیچ چیزی نمی توانند به من بگویند که متقاعدم کنند برگردم. آنها دوباره مشورت کردند و از من پرسیدند آیا می خواهم زندگیم را مرور کنم … عشق آن گروه را احساس می کردم که به طرفم می آمد.

     

  • دکتر مایکل نیوتن و انجمن ارشدها 
    تحقیقات شاخص دکتر نیوتن در زمینه ی رجعت هیپنوتیکی به خاطرات زندگی های گذشته، او را در مسیر کشف خاطرات تجربیات خروج از بدن در بُعدهای بین زندگی زمینی هدایت کرد. بعد از شمار زیادی رجعت، نیوتن متوجه روالی بعد از مرگ شد که طی آن افراد در برابر انجمنی از ارشدها حاضر می شوند.
    پس از آنکه ارواح به گروه های روحی خود برمی گردند، آنها به انجمن ارشدها فراخوانده می شوند. با آنکه آنها انجمن شاکی و دادخواهی کننده نیستند، به ارزیابی مستقیم عملکرد روح قبل از بازگشت به گروهش می پردازند. پیش از بازگشت به زمین، یکی از آخرین پیش نیازها برای بیشتر ارواح قبل از شروع سفر این است که برای بار دوم نزد انجمن ارشدها بروند. دنیای روح، فضایی است مظهر نظم و ارشدها در نظر دارند که اهمیت اهداف روح برای زندگی بعدی را تقویت کنند. برخی بس از این دیدار برای خداحافظی به گروه روحی شان بازمی گردند در حالیکه برخی دیگر بلافاصله برای تناسخ بعدی می روند. آن دسته از ارواحی که برای سفر به زمین آماده می شوند همانند سربازانی جنگ آشنا، خود را برای نبرد مجهز می کنند. این آخرین فرصت روح است برای همه چیز دانی (علم کل) از اینکه که هست پیش از زمانی که می بایست با بدنی جدید سازگار شود.

     

    :: منبع

    .

2011/05/09

*

Posted in از او در 10:04 ب.ظ. توسط ::: ابدیت در اوست :::

.

سی سال بود كه می گفتم : خدايا ! چنين كن و چنين ده
چون به قدم اول معرفت رسيدم ؛ گفتم :
الهی تو مرا باش و هر چه می خواهی كن.

 

:: منبع

.

2011/05/04

*

Posted in از او در 8:23 ب.ظ. توسط ::: ابدیت در اوست :::

 

Out beyond ideas of”

right doing and wrong doing

THERE IS A FIELD

I’ll meet you there

 “Rumi”                                                                   

.

2011/05/02

ماری از جنس نور 5

Posted in ماری از جنس نور, درونوالو ملچیزدک در 7:15 ب.ظ. توسط ::: ابدیت در اوست :::

. 

>> فصل چهارم : هرم ناکل

یک روز صبح از سال 1985 در ارتفاعات بیابان خشک نیومکزیکو که حدود 8500 فوت بالای سطح دریا بود از خواب بیدار شدم. گیاه علوفه ای خاکستری- سبز مثل اقیانوسی پهناور در تمامی جهات افق گسترده شده بود، به استثنای شرق که کوهستان خون مسیح (the Blood of Christ) تا آسمان رسیده بود. بارش مداوم برف در قله ها در این هنگامه ی زود یک روز تابستانی، غیرمعمول نبود. گاهی بارش برف در تمام طول سال ادامه داشت. در جهت غرب که از دید پنهان بود، تنگ دره ی عمیق رودخانه ی Rio Grande قرار داشت که به گونه ای مرموز راهش را درمیان این بخش بیابان با پیچ و تاب ادامه می داد. بیابانی که به سختی انسانی در آن بوده است. رو به شمال، در بیست مایلی خانه ام، کوه یوت (Ute) دومین کوه مستقل دنیا برپا بود.

در همین کوه یوت بود که دولت ایالات متحده آنها را مورد حمله قرار داد، قبیله ی یوت، خطرناک به حساب می آمد و می بایست نابود می شد.

سواره نظام تا صدها مایل یوت را تعقیب کردند تا آنکه به کوه یوت رسیدند که بعدها به افتخار آنها اینگونه نامیده شد. قبیله ی یوت و سواره نظام می دانستند که در کوه یوت هیچ آبی وجود ندارد اما قبیله ی یوت به ناچار از کوه بالا رفتند تا پنهان شوند. سواره نظام کوه را محاصره کرده و منتظر شدند، با این فکر که آنجا آبی وجود ندارد و اگر قبیله ی یوت آن بالا باشند مجبور خواهند شد پایین بیایند.

همانطور که ماجرا ادامه پیدا کرد، قبیله ی یوت به مادر زمین دعا کردند به آنها آب دهد، چرا که آنها می دانستند بدون آب یا از دنیا می رفتند و یا مجبور می شدند از کوه پایین بروند که سواره نظام همگی آنها – مرد، زن و کودک را می کشتند. آنها نابود می شدند.

و مادر زمین که در قلب های افراد قبیله ی یوت حضور داشت، جواب آنها را داد. یک چشمه ی آب از کوه فوران کرد، بدن آنها را سیراب کرد و جان آنها را نجات داد.

حدود سه ماه بعد، سواره نظام ایالات متحده به این نتیجه رسید که قبیله ی یوت نمی بایست از کوه بالا رفته باشند و از جستجو دست برداشتند. قبیله ی یوت امروز زنده هستند به خاطر این کوه و معجزه اش، انرژی چیزی که در سراسر دره، جایی که سال 1985 آنجا زندگی می کردم، نفوذ کرده است.

همانطور که دراز کشیده بودم به این فکر می کردم که امروز صبح یک چیزی متفاوت یا خاص است، اما هیچ جوابی برای چرایی آن نداشتم. این احساس تمام روز با من بود.

من عضوی از یک گروه از مردان و زنانی بودم که یک مدرسه ی رازورزانه به نام "مدرسه ی سرّی ناکل" را اداره می کردند. منشأ این اسم از آن فرشته هاست و هرگز علت اصلی آن را به ما نگفتند. من می دانستم که ناکل ها، روحانیت باستانی از آتلانتیس بودند اما غیر از این چیز دیگری نمی دانستم. من به سادگی این اسم را پذیرفتم چون از یک منبع بالاتر می آمد.

محوطه ای که در آن بودیم در یک زمین بیست جریبی و ناهموار قرار داشت و میلیون ها جریب هم فضای غیرمسکونی اطراف ما بود. ما دو خانه ی خشتی، یک باغ طبیعی، یک فضای آپارتمانی، یک محل کار و گاراژ، یک مرکز کنفرانس خشتی بسیار زیبا با ارتفاع بیست و پنج فوت و به شکل پنج ضلعی، و مهم ترین قسمت، یک اتاق نیایش زیرزمینی زیبا به نام کیوا (kiva) داشتیم. آنجا برای آموزش و یادگیری،مدرسه ای بی نظیر بود.

دور بودن از دنیای متمدن کار ما را سهل تر می کرد، چون کسی نبود که اعمال و رفتار ما را که برای برخی از فرهنگ های امروزی عجیب و غریب به نظر می رسد، قضاوت کند. برای مثال، هر بار که ماه نو می شود ما یک کلبه ی تعریق سرخپوستی با آتشی فوق العاده به راه می اندازیم تا تخته سنگ ها تحت حرارت شدید قرار گیرند. حدود چهل نفر برای حداقل یک روز قبل از عرق ریزی روزه می گیرند و ما ساعت ها طبل می زنیم و آواز می خوانیم، در حالیکه نام مادر و حضور روح بزرگ را فرامی خوانیم و منتظر می شویم تا سنگ ها به رنگ قرمز- نارنجی زندگی دربیایند.

در زمان درست، ما در تاریکی کامل با فروتنی و بدون لباس، درست طبق سنت بومی و با احترام تمام برای بودن با مادر وارد این کیوای زیرزمینی می شدیم. مثل این بود که در رحم او هستیم. پرانا، خلأ، زمین، آب، آتش، هوا – هر شش عنصر آفرینش و طبیعت در یک زمان در این مراسم حضور داشتند.

آن روز عصر شنیدم که کسی با قدرت فریاد زد "وَوو" و من دویدم تا ببینم چه شده است. خورشید حدود سی دقیقه دیگر غروب می کرد و به نرمی در مقابل کوهستان مستقیم به سمت شرق طلوع می کرد.

واضح بود که آن "وَوو!" گفتن از سر چه بود. رنگین کمانی که کوه خون مسیح (Sangre de Cristo) را قاب گرفته بود، شگفت انگیزترین رنگین کمانی بود که تا به حال دیده ام. تنها یک رنگین کمان نبود بلکه سه تا بود – یک رنگین کمان داخل رنگین کمان دیگر داخل رنگین کمان دیگر. رنگ های درخشان و خیره کننده چنان به ارتعاش درمی آمدند که انگار بار الکتریکی داشتند. زبانم بند آمده بود.

همانطور که ایستاده بودم و این معجزه را تماشا می کردم، دوباره همان احساسی که صبح وقتی بیدار شدم داشتم به سراغم آمد. امروز یک جوری خاص بود. اما هیچ چیزی متفاوت از روزهای دیگر نبود به جز این رنگین کمان مبهوت کننده. با این وجود این احساس از بین نمی رفت.

صبح روز بعد، یک ون سفید و بی نشان به مرکز کنفرانس ما وارد شد. از آنجایی که ما از دید عموم پنهان بودیم و همینطور دور از دسترس، غیرعادی بود که کسی ما را پیدا کند در حالیکه ورک شاپی هم در حال اجرا نبود.

چهار مرد جوان سی و چند ساله از ون خارج شدند و مستقیم به سمت اتاق کنفرانس حرکت کردند، همان جایی که من در یک آشپزخانه ی کوچک کناری در حال آماده کردن صبحانه بودم. یکی از آنها در را باز کرد، به من نگاهی انداخت و پرسید، "شما می دانید کجا می توانیم مردی به نام درونوالو را پیدا کنیم؟"

به او گفتم که کی هستم و اینکه جای درستی آمده است. او یک طرح از گل حیات را بالا گرفت و پرسید "تا به حال این طرح را دیده اید؟" نوزده دایره که به اندازه ی دست خودم برایم آشنا بود.

گل حیات

اولین بار این طرح را روی یک دیوار 6000 ساله ی مصری کشف کردم و از آن زمان به بعد در سراسر دنیا آن را پیدا کردم، در هند، انگلستان، ایرلند، ترکیه، اسرائیل، لهستان، سوئیس، یونان، چین، ژاپن، مکزیک و حدود پنجاه کشور دیگر و تقریباً همیشه در مکان های باستانی. و هنوز هم هر ساله در کشورهای جدید آن را پیدا می کنیم. اما آنچه در این داستان قابل توجه است، همان طور که خواهید دید این است که این طرح را در تبت نیز پیدا کرده ام.

چون من از سال 1984 در مورد این طرح آموزش دیده ام، این افراد در مورد من شنیده بودند و می خواستند معنای آن را بدانند.

از آنها پرسیدم که چرا در این نقطه تا به این اندازه به گل حیات علاقه مند شده بودند. همه ی آنها دور من نشستند و شروع کردند به تعریف کردن یک داستان بسیار بسیار طولانی درباره ی کشف یک هرم بسیار عجیب در تبت که تیم اکتشاف آنها چند ماه قبل کشف کرده بود. آنچه آنها می گفتند، بهت آور بود.

از این داستان زمان زیادی گذشته به همین خاطر اسامی آنها را فراموش کرده ام، اما آن فردی که به نظر می رسید رهبر یا سخنگوی آنهاست هیجان زده و با اطمینان و قدرت شروع کرد به صحبت کردن. نقشه ها و عکس هایی را بیرون کشید، روی میز پهن کرد و نگاهش را به چشم های من دوخت.

او در مورد اولین تیم اکتشافی گفت که سعی داشت به این هرم تبتی دست پیدا کند، اما به این خاطر که آنها برای این سفر پر زحمت آماده نبودند، شش ماه طول کشید تا به این هرم که در ارتفاعات کوهستان هیمالیای غربی بود برسند. نقشه ی واضحی وجود نداشت، چون تا به حال به سختی کسی در آن منطقه بوده و آنها بلندایی که برای رسیدن به آن منطقه لازم بود طی شود را کمتر از این تخمین زده بودند.

چیز دیگری که قضیه را پیچیده تر می کرد این بود که هرم تماماً سفید بود و طی سال به غیر از حدود دو تا سه هفته، با برف پوشیده شده بود، در نتیجه تیم می بایست زمان ورودش را به گونه ای درست تنظیم می کرد که در واقع قادر باشد آن بنا را پیدا کرده و واردش شود.

او گفت که اولین تیم تمام مسیر را تا لبه ی کوهستان طی کرد، جایی که می توانستند این هرم باشکوه را در دره ی زیر پایشان ببینند، اما قادر به ادامه دادن نبودند چون در غیر این صورت همه ی افراد تیم از بین می رفتند.

آنها ذخیره ی کافی برای زمانی بیشتر از آن را نداشتند و مجبور بودند برگردند. این ماجرا فکر می کنم برای سال های نخست دهه ی 1980 بود. اما تنها چند سال بعد آن، این مردانی که دور میز من نشسته بودند یک بار دیگر این کار را امتحان کردند.

این بار آنها بهتر آماده شده بودند و زمانی به این هرم تبتی رسیدند که کاملاً آماده اکتشاف آنها بود. آنها از دریافت این نکته شگفت زده شدند که برخلاف هرم بزرگ مصر، این هرم مسدود نشده بود. یک راه ورودی تک داشت که اجازه داد تیم بدون مشکل داخل شوند.

طی دو روز بعد، آنها داستان پیدا کردن این هرم را که هرم سفید بزرگ می نامیدند، برای من گفتند. برایم شرح دادند که ظاهر آن چه شکلی داشت و اینکه هیچ نشان، نوشته، هیروگلیف یا هیچ چیز دیگری بر روی سطح یا دیوارهای هرم ، چه بیرون و چه داخل، وجود نداشت، به جز یک تصویر اولیه و تک در ارتفاع بالای یک دیوار مرکزی درون اتاق اصلی و آن، تصویر گل حیات بود. به همین خاطر بود که آنها به دنبال من بودند و وسط یک بیابان دورافتاده من را پیدا کردند.

آنها از من می خواستند در مورد معنای گل حیات صحبت کنم. به این امید که بتوانم به آنها کمک کنم بفهمند چه کسی این هرم را ساخته است، چون هیچ اطلاعی در این مورد نداشتند.

من نمی توانستم در یک یا دو ساعت توضیح دهم که "معنای حقیقی" گل حیات چیست. به این خاطر آنها دو روز آنجا ماندند. این طرح، الگوی آفرینش کل هستی و تمامی چیزهایی است که در آن حضور دارد، از جمله همه ی مخلوقات جاندار. حتی الگوی آفرینش جنبه هایی از هستی است که شی یا ماده به حساب نمی آیند مثل احساسات و هیجانات. من نهایت سعیم را کردم تا یک دوره ی آموزشی کوتاه به آنها بدهم منهای تمامی آیین ها، حلقه های دعا، داستان های پر پیچ و خم، و البته، اتاق تعریق سرخپوستان.

این مردها در مورد موفقیت شگفتشان که نخستین انسان هایی بودند که حقیقتاً این هرم عجیب را لمس کرده اند، صحبت کردند. به گفته ی آنها، وجود هیچ هرم دیگری نزدیک این یکی شناخته نشده است، هرمی که کاملاً در یک منطقه ی دورافتاده و دور از دسترس کوه هیمالیا واقع شده است. آنها با صحبت در مورد اینکه چقدر وجود چنین هرمی در مکانی که هیچ تمدنی تا به حال نبوده عجیب است، به داستان خود ادامه دادند.

آن احساسی که از روز پیش داشتم که چیز ویژه ای در راه است من را ترک نکرده بود. از اهمیت این اطلاعات آگاه بودم اما در واقع، در آن زمان نمی دانستم اهمیت آن تا چه اندازه است.

زمانیکه آنها مدرسه سرّی ناکل را غرق در هیجان ترک کردند، تصاویری که از این هرم حیرت انگیز به من نشان داده بودند بارها و بارها به ذهنم برمی گشت. تقریباً قادر بودم حس کنم اهمیت آن ناشی از چه بود اما هنوز هم چیزی به ذهنم نمی آمد.

سرانجام چند روز بعد، در حال مدیتیشن بودم و آن دو فرشته در دید درونم ظاهر شدند و گفتند :" این هرم، هرم ناکل نام دارد. می دانیم که تو در حال حاضر درک نمی کنی اما در زمان مناسب متوجه خواهی شد. در آینده، همه چیز بر تو آشکار خواهد شد."

اما چرا "هرم ناکل"؟ و چرا مدرسه ی سرّی ناکل؟ در آن زمان تمام چیزی که من می دانستم این بود که ناکل ها، روحانیت بلندمرتبه ی آتلانتیس بودند. نمی دانستم به تبت مرتبط است.

چیزهای زیادی بود که نمی دانستم. اما به فرشته ها اعتماد کردم و آنها را در قلبم نگه داشتم. وقتی آنها با من صحبت می کنند، همیشه احساس یک بچه ی کوچک را دارم که تلاش می کنم جهان پیرامونم را درک کنم، گاهی سردرگم، گاهی هیجان زده، اما اغلب از زندگی و طریقی که فرشته ها دانشی را به قوه ی ادراک ساده ی من می شناساندند، به شگفتی می آمدم.

در زمان خود، مدرسه ی سرّی ناکل منحل شد، همان اتفاقی که برای تمامی مدارس اینچنینی می افتد، اما خاطره ی این تیم اکتشافی و هرمی که پیدا کردند از من جدا نمی شد. و در زمانی درست، فرشته ها شرح حال کامل آن را به من گفتند که در ادامه با شما سهیم خواهم شد.

اکنون ماری از نور خانه اش، یعنی هرم ناکل را ترک کرده بود، و آزادانه در حرکت بود تا  منزلگاهی جدید و عاقبت هرم جدیدی پیدا کند و شبکه ی هوشیاری وحدت بر فراز زمین، در حال رشد و نزدیک شدن به پایان راه بود. طی سال 1990-1989، چهار سال بعد از نخستین باری که در مورد این هرم فهمیدم، این شبکه تا درجه وحدت اولیه ی خود رشد کرده بود، اما ماری از نور همچنان می بایست به جستجوی جایگاهش در زمین ادامه می داد و همراه با دی.ان.ای کیهانی از ناهماهنگی بیرون می آمد.

اما همیشه باید این را به یاد داشت که زندگی، بی نقص است.

:: فصل های قبل

.