2012/11/15

غار پیشینیان

Posted in لوبسانگ رامپا, تمدن های کهن در 1:16 ب.ظ. توسط ::: ابدیت در اوست :::

.

لاما مینگیار دندوپ به من اطلاع داد که به زودی با یک گروه هفت نفری به طرف غار گذشتگان حرکت خواهیم کرد. مجبور بودیم راز این سفر را مکتوم نگه داریم چون همیشه افرادی وجود دارند که جز به ثروت اندوزی و کشف محل اختفای طلاها و جواهرات به چیز دیگری نمی اندیشند. دو هفته بعد آماده ی صعود دور و دراز از طریق سیلاب رودهای ناشناخته و کوره راه های صخره ای شدیم…

من با تعجب نگاهی به شکاف انداختم، اول نتوانستم دهانه ی ورودی را به هیچ وجه تشخیص دهم، تنها چیزی که دیدم یک سایه ی سیاه شبیه یک آبروی خشکیده یا یک تکه خزه کوچک بود… من، کوچکترین و کم اهمیت ترین عضو گروه، اولین نفری بودم که وارد غار پیشینیان شدم. به درون خزیدم و زوایای سنگی را دور زدم. همراهانم یکی پس از دیگری وارد می شدند. ناگهان نوری به هوا جست و مرا از شدت ترس میخکوب کرد… بزرگی غار دو برابر قسمت داخلی بزرگترین معبد لهاسا بود. روشنایی زنده ای گسترده بود که روشنی ماه بدر در یک شب صاف را تحت الشعاع قرار می داد، نه، از آن هم درخشنده تر بود. به گوی هایی که این نور از آنها ساطع می شد نگاه کردم.

استادم گفت :"طبق اسناد و مدارک قدیمی، این غار قبلاً خیلی بیشتر از حالا روشن و نورانی بوده. نور این لامپ ها به مرور زمان پس از گذشت هزاران سال، ضعیف تر می شود." جلو رفتیم تا ماشینی را که به ما نزدیکتر بود ببینیم. به نظر می رسید اگر طرز کار آن را بدانید، بی درنگ به کار خواهد افتاد. دستگاه ها برای ما پیچیده تر از آن بودند که بتوانیم سر از کارشان درآوریم. من به قسمت یک صفحه ی چهارگوش کوچک رفتم، در حالیکه فکر می کردم این سکو به چه درد می خورد. نزدیک بود از ترس زهره ترک شوم، سکو به لرزش درآمد و در هوا بلند شد. ده دوازده متری بالا رفت. از آن بیم داشتم که منبع نور مرا بسوزاند. با ترس و لرز گوی نور را لمس کردم. سرد و یخ زده بود.

مقابل دیوار انتهایی، مجسمه بزرگی قرار داشت که سر و شانه هایش شبیه زن و تنه اش به شکل گربه سرپا نشسته بود. چشمانی زنده و براق و چهره ای حیله گر و مضحک داشت. یکی از لاماها مردی بسیار دانشمند و متعالی بود که زبان های مرده را به آسانی فراگرفته بود و بر آنها تسلط داشت. او روی تصاویری_هیروگلیف_ که زمین را زینت بخشیده بودند زانو زده و به دقت نشان های را بررسی می کرد. ناگهان فریاد زد :" نگاه کنید. این طرح ها، آدم ها و گربه ها را در حال صحبت کردن با هم نشان می دهد."…

نزدیک دیوار انتهایی، جعبه ی فلزی تیره و کدری بود… وقتی دست هایم را روی دستگیره گذاشتم، در جعبه آدم ها و ماشین هایی دیدم که شبیه ماشین های درون غار بودند. آدم ها ماشین ها را به کار می انداختند. متوجه شدم سکویی که مرا از زمین بلند کرد را می توان به دلخواه تنظیم و هدایت کرد و در واقع یک نوع نردبان متحرک بود. اغلب این ماشین ها مدل های آماده به کاری بودند که من مشابه آنها را بعدها در موزه های علمی دنیا دیدم.

به طرف صفحه ی سیاه رنگی که ظاهراً در میان یکی از دیوارهای غار جاسازی شده بود رفتیم. به مجرد نزدیک شدن، صفحه از هم گشوده شد. ظلمت عمیقی حکمفرما بود. صدای ترق تروقی شبیه سایش فلز به گوش رسید و نوری تقریباً نامرئی ظاهر شد. وقتی به اطراف نگاه کردیم، ماشین های دیگری به غرابت ماشین های قبلی و مجسمه ها و طرح های حک شده روی فلز نمایان شد. ناگهان نور متمرکز و جمع شد و در مرکز سالن به یک گوی خیره کننده تبدیل گردید. رنگ ها شروع به چشمک زدن کردند و نوارهای نور گرداگرد گوی چرخیدن گرفتند. تصاویری ابتدا مبهم و بعد روشن و واضح ظاهر شدند…

این دنیای گذشته بود، زمانی که زمین هنوز جوان بود. کوه ها در مناطقی که امروزه اقیانوس ها گسترده اند، سربرافراشته بودند و چشمه های آب معدنی آن زمان، اکنون تبدیل به قلل کوهستانی شده اند. درجه گرما بالاتر بود و حیوانات عجیب و غریبی در صحراها مشغول چرا بودند. این دنیا از نظر علمی کاملاً پیشرفته بود. ماشین های اعجاب برانگیزی دیده می شد که یا در چند سانتی متری سطح زمین و یا کیلومترها بالای جو پرواز می کردند. معابد عظیمی مناره های خود را بر دل آسمان فرو کرده بودند.

 

انسان و حیوان از طریق تله پاتی با هم صحبت می کردند. اما همه چیز بر وفق مراد پیش نرفت. سیاستمداران به کشمکش و جدال پرداختند. جهان به دو نیم تقسیم شد که هر یک از آنها چشم طمع به نیمه دیگر دوخته بود. کشیشان دو طرف بر این ادعا بودند که تنها آنها مورد عنایت خدایان بودند و لاغیر. مقتدایان هر یک از فرقه های مذهبی، دشمن کشی را یک "وظیفه ی دینی" می دانستند و در همان حال تبلیغ می کردند که بنی آدم اعضای یکدیگرند.

ما شاهد جنگ های وحشت زای خانمان براندازی بودیم که اغلب کشته شدگان آنها مردم غیرنظامی بودند. مشاهده کردیم که دانشمندان در آزمایشگاه های مجهز سرگرم پژوهش، ابداع و ساخت سلاح های باز هم کشنده تر بودند.

یک تصویر نشان می داد که گروهی آدم محتاط و مدبر، مشغول طرح و رسم نقشه های چیزی بودند که آن را "کپسول زمان" می نامیدند (آنچه امروزه غار پیشینیان می گوییم) و می توانستند در آنجا مدل های ماشین هایشان را جمع آوری و اسناد مصور و کاملی از فرهنگ و نقایص شان را برای نسل های آتی بایگانی کنند. ماشین های عظیم حفاری، دل سنگ زنده را سوراخ می کردند. تعداد بیشماری سرگرم نصب مدل ها و ماشین ها بودند. آنها را دیدیم که گوی های نور سرد، عناصر رادیواکتیو ساکن را که طی میلیون ها سال نور ساطع می کنند، سر جایشان می گذاشتند.

متوجه شدیم که می توانیم زبان آنها را درک کنیم، چون از طریق تله پاتی به ما ارسال می شد. دالان ها یا "کپسول های زمان" دیگری زیر شن های مصر، زیر هرمی در آمریکای جنوبی و مکان خاصی در سیبری پنهان شده بودند. هر یک از مکان ها با سمبلی از زمان، مجسمه ی ابوالهول، مشخص شده بودند. مجسمه های ابوالهول عظیمی دیدیم که اصل و منشأشان از مصر نبود، و برایمان توضیح داده شد که چرا مجسمه بدین شکل بود. در زمان های بسیار باستانی، انسان و حیوان در کنار هم و با هم کار و گفتگو می کردند. گربه از نظر نیرو و هوش، کاملترین حیوان ها بود. انسان نیز حیوان است، به همین دلیل است که گذشتگان گربه ی عظیم الجثه ای را نماینده ی قدرت و تحمل قرار داده و سر و سینه ی زنی را به آن پیوند زده اند. سر نشان هوش و خرد انسان و سینه بیانگر آن است که انسان و حیوان می توانسته اند از یکدیگر غذای روحی و فکری دریافت کنند. این علامت در آن روزگاران همانقدر متداول بوده که امروزه مجسمه های بودا، ستاره داود و صلیب رایج است.

اقیانوس هایی را مشاهده کردیم که در آنها شهرهای بزرگ شناور از کشوری به کشور دیگر می رفتند. ماشین های غول پیکر بی سر و صدا در فضا معلق می ماندند و تقریباً به طور ناگهانی با سرعت سرسام آوری در آسمان پرواز می کردند. وسایل نقلیه ی روی زمین، چند سانتی متر بالاتر از سطح زمین حرکت می کردند. پل هایی روی شهرها زده شده بودند که سیم های باریکی از روی آنها می گذشت و شبیه جاده بود.

ناگهان دیدیم که روشنایی خیره کننده ای، شیارهایی در آسمان رسم کرد و یکی از مهمترین پل ها فروریخت. روشنایی دیگری نمایان شد و قسمت اعظم شهر در میان بخار گاز مشتعل و سوزان محو شد. بر فراز خرابی ها، ابر قرمز رنگ شوم و عجیب و غریبی که به شکل قارچ بود و ارتفاعش به چندین کیلومتر می رسید، شناور شد.

این تصاویر محو شدند و دوباره گروه مردانی را دیدیم که "کپسول زمان" را تنظیم کرده بودند، زیرا فهمیده بودند که زمان مهمور کردن آنها فرارسیده بود. دیدیم که "تاریخ ضبط شده" را در ماشین می گذارند. نطقی را شنیدیم که به ما می گفت :" ای نسل آینده، اگر نسل آینده ای در کار باشد!، بشریت به احتمال قوی خود را نابود خواهد کرد.اسناد و مدارک دانش ها، یافته ها، خطاها و اشتباهات ما در این غار انبار می شوند، به امید آنکه برای نسل آینده ای که هوش و ذکاوت کشف آنها و در صورت کشف، فهم آنها را داشته باشد، مفید واقع شود."

صدای تله پاتیک خاموش شد. کمی بعد نور سالن قوی تر شد. در این سالن هم تعداد زیادی ماشین و مدل های متعددی از شهرها و پل ها وجود داشت که همگی از سنگ یا فلزاتی که ماهیت آنها بر ما پوشیده بود، ساخته شده بودند. بعضی از این مدل ها به وسیله ی پوششی از ماده ای کاملاً شفاف حفظ شده بودند. می دانستیم که شیشه نیست اما نمی دانستیم چیست.

ناگهان یکه ای خوردیم، یک چشم قرمز بدنظر ما را می پایید و چشمک می زد. استادم به چشم قرمز نزدیک شد و دستی بر اهرم آن گذاشت. چشم خاموش شد و روی پرده ی کوچکی، تصویر سالن دیگری ظاهر گردید و این پیام به مغزمان رسید :" وقتی خواستید خارج شوید، به اتاق (؟؟؟) بروید که مواد لازم برای مسدود و مهمور ساختن دهانه هایی که از آنجا وارد شدید، وجود دارد. اگر شما هنوز به مرحله ای از تکامل نرسیده اید که بتوانید ماشین های ما را به کار اندازید، غار را مسدود کنید و آن را برای کسانی که بعدها خواهند آمد، دست نخورده باقی بگذارید."

من گفتم :" چرا دنباله ی تصاویر را در اسناد آکاشیک نگاه نکنیم تا بدانیم پس از بسته شدن غار چه اتفاقی افتاد؟" لاما مینگیار دندوپ به علامت رضایت سر تکان داد. به صورت دایره نشستیم و به مرکز دایره چشم دوختیم و انگشتانمان را به شیوه ی مقرر به هم متصل کردیم. استادم شروع به انجام تمرین های تنفسی کرد و ما هم از او پیروی کردیم. به تدریج هویت زمینی خود را از دست دادیم و با اقیانوس زمان یکی شدیم. به برکت آموزش هایی که دیده بودیم، به راحتی می توانستیم آن لحظه ای که تصاویر ماشین محو شد را پیدا کنیم.

مشاهده کردیم که صفوفی از زن ها و مردان، بدون شک بلندپایگان آن زمان، از غار خارج می شوند. ماشین هایی که بازوهای عظیمی داشتند قسمتی از کوه را روی دهانه ی ورودی ریختند. منافذ و شکاف ها به دقت پوشیده شدند. کارگران و ماشین ها از محل دور شدند. کشیشی را دیدم که روی پله های یک هرم عظیم ایستاده و شنوندگان را به جنگ تحریک می کند. رؤسای دو جبهه ی مخالف، سر و صدای فراوانی به پا کرده بودند. آثار بخار سفیدی در آسمان آبی پدیدار شد و سپس به ارغوانی گرایید. لرزه ی وحشتناکی تمام دنیا را لرزاند. ظلمت شب گونه بر سراسر دنیا سایه گسترد. ابرهای سیاه همانند چتری تمامی کره ی زمین را به زیر گرفت. ناگهان شهرها محو و نابود شدند.

اقیانوس ها، زمین را به کام خود فرو بردند. موج عظیمی که بلندای آن از ارتفاع بلندترین ساختمان ها بیشتر بود، همه چیز را شست و برد. کوه ها مانند شاخه های بید می لرزیدند و در دریاها سرنگون می شدند. توده های خاک سر از آب ها بیرون می آوردند و کوه های تازه ای می ساختند.

میلیون ها انسان نابود شدند. افراد نادری که از حادثه جان به در برده بودند، وحشتزده و نعره کشان به طرف کوه های تازه سر از آب درآورده می دویدند. چند تن دیگر، بر عرشه ی سفینه هایی که به طریقی از این مصیبت جسته بودند، به بلندی ها و هر پناهگاهی که پیدا می کردند می رفتند. زمین از حرکت ایستاد و ساکن شد و سپس در جهتی خلاف جهت گردش معمولیش شروع به چرخیدن کرد. در یک چشم برهم زدن، جنگل های پهناور به تلی از خاکستر مبدل شدند. مشتی انسان که این فاجعه آنها را دیوانه کرده بود، در هم می لولیدند و فریاد وحشت سر داده بودند. سطح کره ی خاک، متروک، منهدم و خاکستر شد. از آسمان تیره و تار، ماده ای به رنگ مایل به سفید، مغذی، با مزه ای گوارا، فرو می ریخت.

طی سده ها، زمین دوباره دگرگون شد. دریاها تبدیل به خشکی و خشکی ها تبدیل به دریا شدند. تخته سنگ هایی که پیرامون یک جلگه ی پست بودند، از هم شکافته و سرازیر شدند و آب ها به آنجا هجوم بردند تا آنچه امروز دریای مدیترانه نام دارد را تشکیل دهند. در یک دریای دیگر، شکافی در قعر آب پدید آمد و همه ی آب دریا را با فشار فروکشید و زمین شن زار تبدیل به صحرای ساهارا (صحرای بزرگ آفریقا) شد.

بر روی کره ی زمین، قبایل بدوی و وحشی پراکنده، گرداگرد روشنایی آتش های برافروخته در اردوها، داستان هایی برای هم نقل می کردند، داستان طوفان لموریا و  آتلانتیس. همچنین داستان روزی که خورشید از حرکت بازایستاد.

در پایان مأموریت، ورودیه ی غار را طبق دستورات داده شده، مسدود نمودیم.

.

:: منبع ::

1- غار پیشینیان – نویسنده : لوبسانگ رامپا – مترجم : رضا جعفری –

انتشارات : فردوس

.

2012/11/13

*

Posted in از او در 1:03 ب.ظ. توسط ::: ابدیت در اوست :::

.

.

پدر، مادر، پروردگار من

از حضورت در روزهای سخت و تنگدستی سپاسگزاریم.

چون در آن صورت تو را داریم تا به او تکیه کنیم.

از حضورت در روزهای روشن و آفتابی سپاسگزاریم.

چون در آن صورت می توانیم آنچه داریم را با آنهایی که کمتر دارند،

شریک شویم.

و از حضورت در روزهای مقدس سپاسگزاریم.

چون در آن صورت قادریم تو و خانواده ها و دوستانمان را قدر نهیم.

.

برای آنانی که توان سخن گفتن ندارند، از تو می خواهیم که لب بگشایند.

برای آنانی که احساس بی ارزشی می کنند، از تو می خواهیم عشقت را همچون آبشاری پرمهر ببارانی.

برای آنانی که در رنج، روزگار می گذرانند، از تو می خواهیم در جویبار شفابخشت شستشویشان دهی.

برای آنانی که تنها هستند، از تو می خواهیم در کنارشان باشی.

برای آنانی که غمزده هستند، از تو می خواهیم نور امید را ببارانی.

ای آفریدگار ارجمند، ای دریای بی مرز فراوانی، از تو می خواهیم به تمامی جهانیان آنچه بیش از همه نیازمندشیم عطا کنی.. صلح.

.

“maya angelou”

.

2012/11/05

تلوس _2

Posted in :: نویسندگان و کتابها ::, تلوس, تمدن های کهن در 3:46 ب.ظ. توسط ::: ابدیت در اوست :::

.

>> فصل دوم

خاستگاه لموریا

اداما

در آغاز، میلیون ها سال پیش، این سیاره، هفت قاره ی بزرگ داشت. تقریباً از همان ابتدا، بسیاری مهاجرنشین از تمدن های فرازمینی برای زندگی به اینجا آمدند. بعضی مدت کوتاهی ماندند در حالیکه مابقی مدتی طولانی تر ماندگار شدند. جزئیات این دوره ی تاریخی گذشته ی زمین در کتابخانه ی پرتولوگوس (Porthologos) در درون زمین و همچنین در کتابخانه ی لموری خود ما در تلوس، ثبت شده است. در حال حاضر حقایق بسیار اندکی، اگر اصلاً چیزی باشد، از تاریخ طویل این سیاره، بر روی زمین موجود است. بیشتر آن تمدن ها به مانند شما فیزیکی نبودند و اسناد آنها نیز به همچنین به طریق فیزیکی نگهداری نمی شدند. تقریباً تمامی اسنادی که از فجایع عظیم، بر روی سطح زمین نجات داده شدند، در نهایت به طرق مختلف نابود شدند.

حدود 4،500،000 سال پیش از میلاد مسیح، فرشته ی مقرب میکائیل به همراه گروهش متشکل از فرشتگان پرتوی آبی و بسیاری موجودات از قلمروی نور، با دعای خیر خداوند پدر/ مادر، نخستین ارواحی که قرار بود سرمنشأ نژاد لموریا باشند را به این سیاره مشایعت کردند. این واقعه در خلوتگاه شاهانه ی تیتان (Royal Teton) که امروزه پارک ملی گرند تیتان نزدیک جکسون وایومینگ است، رخ داد. منشأ این ارواح جدید که روی این سیاره تناسخ یافتند، سرزمین مو در کیهان Dahl بود. در آن زمان، در تمامی نقاط زمین، کمال، وفور نعمت و زیبایی که به سختی امروزه قابل تصور است، نمایان بود. در واقع باشکوه ترین بهشت این کیهان و تمامی خلقت بود. این کمال برای چندین میلیون سال برپا بود تا آنکه سقوط هوشیاری در چهارمین عصر طلایی آغاز شد.

سرانجام، نژادهای دیگری از سیریوس (Sirius)، آلفاسنتوری (Alpha Centauri)، خوشه ی پروین (Pleiades) و چند سیاره ی دیگر آمدند و به این ارواح "بذرپاشی شده" پیوستند تا به همراه آنان تکامل پیدا کنند. این نژادها ترکیب شدند و تمدن لموریا را شکل دادند. کوتاه آنکه، این ترکیب، ترکیبی حیرت انگیز بود! لموریا، "سرزمین مادری"، بر روی این سیاره تبدیل به مهد تمدنی روشن ضمیر شد و به تولد بسیاری تمدن های دیگر از جمله آتلانتیس، کمک کرد.

در آغاز، ارواح فوق العاده ای که برای "ماجراجویی شگرف" از مو به اینجا آمدند می بایست خود را با بسیاری تجربیات جدید سازگار کرده و با آب و هوا خو می گرفتند. با یاری و هدایت فرشتگان، آنها داخل خلوتگاه رویال تیتان درباره چگونگی زندگی در اینجا آموزش داده شدند و به تدریج جرأت یافتند و شروع به تشکیل جوامع کوچک کردند. با سازگاری بیشتر و کسب اعتماد بنفس بالاتر، جرأت بیشتری پیدا کردند و از خلوتگاه دورتر و دورتر شدند. بعدها به سراسر قاره ی لموریا که وسیع و درون آنچه شما امروز اقیانوس آرام می نامید و فراتر از آن گسترده شده بود، کوچ کردند.

لموریایی ها پیش از سقوط، جسم فیزیکی آنگونه که شما آن را می شناسید نداشتند. زمین در بُعد پنجم بود. لموریایی ها عمدتاً در بدن های نورانی بُعد پنجمشان زندگی می کردند. آنها قادر بودند هر زمان که بخواهند ارتعاش خود را پایین بیاورند تا سطوح متراکم تر را تجربه کنند و دوباره به بدن های نورانی شان بازگردند. البته این برای زمان بسیار دور بود، پیش از آنکه آنچه شما "گمراهی آدم و حوا" می نامید رخ دهد. این گمراهی موجب شد به تدریج ارتعاش هوشیاری این نژاد شگفت انگیز و تمامی کسانی که روی این سیاره زندگی می کردند، نزول پیدا کند. مردم ما مانند بسیاری تمدن های دیگر، عاقبت به سطح بُعد چهارم و مدتی بعد به بُعد سوم نزول کردند. این سقوط هوشیاری طی چندین هزار سال اتفاق افتاد.

 

روزنه ای به درون قلب لموریا

آریلیا

مختصر تاریخچه ای از فرجام غم انگیز لموریا

این اطلاعات از منابع زیر گرفته شده اند: سخنان شارولا دوکس از تلوس که اکنون در "سطح" زمین در نیکومکزیکو زندگی می کند، پیام هایی از چند تن از اساتید اعظم طی گردهمایی پلی برای گسترش آزادی در دهه ی 1950 و همچنین اطلاعات دریافت شده از اداما برای این کتاب. (جهت عدم تکرار مطالب، سخنان شارولا در این بخش نیامده است)

عصر لموریا از تقریباً 4،500،000 سال پیش از میلاد مسیح تا حدود 12،000 سال پیش ادامه داشته است. تا زمان غرق شدن قاره ی لموریا و بعد آتلانتیس، هفت قاره ی بزرگ روی این سیاره وجود داشتند. زمین های متعلق به قاره ی عظیم لموریا اکنون زیر اقیانوس آرام شامل هاوایی، جزایر ایستر، جزایر فیجی، استرالیا و نیوزیلند می باشند. این قاره همچنین خشکی هایی در اقیانوس هند و ماداگاسکار را دربرمی گرفت. کرانه ی شرقی لموریا، تا کالیفورنیا و بخشی از بریتیش کلمبیا در کانادا گسترده شده بود.

25،000 سال پیش، آتلانتیس و لموریا، پیشرفته ترین تمدن های آن زمان، بر سر سایر تمدن های کمتر پیشرفته وارد جنگ شدند. (متن کامل وقایع) زمانی که جنگ ها پایان گرفتند، هیچ فاتحی وجود نداشت. هر دو قاره در نتیجه ی جنگ، به شدت ضعیف شده بودند. گروه کاهنان به مردم اطلاع دادند که کمتر از 15،000 سال، قاره هایشان نابود خواهند شد. در آن زمان، چون مردم معمولاً به طور متوسط 20،000 تا 30،000 سال عمر می کردند، این بدین معنا بود که بسیاری از کسانی که موجب این ویرانگری شده بودند، زنده خواهند ماند تا این تباهی را تجربه کنند.

سرزمین مادری عزیز، یک شبه به زیر آب رفت. قاره با چنان سرعتی غرق شد که بیشتر افراد نمی دانستند چه اتفاقی در حال وقوع است؛ بیشتر آنها در خواب بودند. وضعیت آب و هوای آن شب هیچ چیز غیرعادی ای نشان نمی داد. طبق پیامی که از استاد ماها چوهان (Maha Chohan – مارچ 1957 از مجرای Geraldine Innocenti) دریافت شد، "پیش از غرق شده لموریا، کاهنین معابد از تغییرات و ویرانی های پیش رو آگاه شده بودند و چندین کانون آتش مقدس به تلوس منتقل شدند. سایر آنها نیز به سرزمین های دیگری منتقل شدند که از آسیب محفوظ بودند. بسیاری از این شعله ها به مکان مشخصی در قاره ی آتلانتیس برده شدند و برای مدتی جهت مراسم معنوی روزانه، آنجا باقی ماندند. درست پیش از غرق شدن لموریا، چند تن از این کاهنان مرد و زن به خانه هایشان بازگشتند تا داوطلبانه با سرزمین و مردمشان زیر آب روند تا با درخشش خود، آنها را یاری و آسایش و بی باکی را به آنها ارزانی کنند.

آنها این عمل یاری دهنده را انجام دادند تا هراسی که همیشه با این فجایع همراه است را خنثی سازند. این بانیان خیر با تابش فداکاری خود، در واقع هاله های مردم را در لفافی از آرامش پیچاندند تا بدن های اثیری آن جریان های حیات، دچار هراسی سخت نشوند. آنها این کار را کردند تا آن افراد مجبور نباشند در تجسدهای بعدی خود، پیامدهای مصیبت بارتر آن را متحمل شوند."

استاد هیمالیا (Himalaya) در گردهمایی "پلی به سوی رهایی" در سال 1959 گفت :"بسیاری از اعضای گروه کاهنان به گونه ای مدبرانه، در مکان های مختلف به گروه هایی کوچک تقسیم شدند و همانطور که به زیر آب می رفتند، دعا می کردند و آواز می خواندند. آنها همان ترانه ای را می خواندند که امروزه "آواز سال نو" {آوازی اسکاتلندی که در پایان موقعیت های مختلف مانند مراسم خاکسپاری، جشن فارغ التحصیلی و… خوانده می شود- م) نام دارد. علت این کار این بود که هر تجربه ی وحشت زایی، آسیب جسمی و روحی عمیقی در بدن اثیری و حافظه ی سلولی انسان ها برجا می گذارد که برای شفا نیاز به چندین تناسخ دارد.

کاهنان با این عمل و فداکاری خود سبب شدند که بخش بزرگی از آن هراس تخفیف یابد و سطح مشخصی از تعادل برجا بماند. با این کار، آسیب و ضربه ی وارد شده به آن ارواح که هلاک شدند، به میزان بسیار زیادی تسکین پیدا کرد. گفته شده است که آن کاهنان به همران نوازندگان تا زمانی که امواج آب به دهان هایشان رسید به آواز خواندن و دعا کردن ادامه دادند. طی یک شب، در حالیکه انبوه مردم در زیر آسمان آبی پرستاره در خواب بودند، همه چیز به پایان رسید؛ سرزمین مادری عزیز در زیر امواج اقیانوس آرام غوطه ور شد. هیچ یک از کاهنان، وظیفه ی خود را ترک نکرد و هیچ یک نشانی از ترس نداشتند. لموریا با شکوه و وقار به زیر آب رفت!"

تلوس، بخش باقیمانده از لموریا که به رسالت مقدسش و نور وفادار باقی ماند، همزمان با این فجایع به بُعد چهارم ارتقا پیدا کرد. در نهایت نیز به آگاهی بُعد پنجم تکامل یافت و در همین بُعد هستی دارد…

 

"آواز سال نو" آخرین ترانه ای بود که در سرزمین لموریا شنیده شد.

امشب از شما می خواهم که به عنوان بخشی از برنامه، این آهنگ را دوباره بخوانید. مردم سیاره ی زمین، به کمک مردم ایرلند، دوباره این آهنگ را به این دنیا آوردند و کلمات بسیاری پیشگویانه ای به آن اضافه شده است، "آیا آشنایی های دور باید فراموش شوند!" فکر می کنید ما داریم چه می کنیم امشب؟ به درستی که ما همین آشناهای قدیمی هستیم که دوباره بازگشته ایم. آن افرادی از ما که از بُعد سوم هستند اکنون در آگاهی خود با دوستان و خانواده ی سابق ما از لموریا در حال متحد شدن هستند با آنکه هنوز برای ما "نامرئی" هستند. دوستان من، عبارت بعدی را به خوبی در درون قلبتان بشنوید :" پیش از آنکه لموریا کاملاً غرق شود، پیشگویی شد که روزی، در آینده ی دور، بسیاری از ما در گروه هایی دور هم جمع می شویم و این آواز را دوباره می خوانیم، با علم به این که "پیروزی زمین" غالب شده است.

با اشک های حلقه زده در چشمانم به شما می گویم که به گفته ی اداما، بسیاری از شماهایی که امشب در این اتاق هستید، در زمره ی آن ارواح دلیری بودید که زندگیشان را به نفع جمع، فدا کردند…

 

پاکسازی آثار باقیمانده ی لموریای گذشته در سپیده دم عصری جدید روی زمین

عزیزان من، عزیزترین برادران و خواهران گذشته، اعضای خانواده ی قدیمی،

از طرف هیئت لموری تلوس، از جانب را و رانا مو، پادشاه و ملکه تلوس و همچنین از سوی حدود نیم میلیون نفر از ما که اکنون در بدن های اثیری مان در اینجا حضور داریم، با شوق، عشق و احترام بسیار شما را خوشامد می گوییم. همانطور که ما قلبمان را برای شما می گشاییم، از شما هم می خواهیم قلبتان برای ما و یک شفای عظیم باز کنید.

ما امشب اینجا هستیم تا در پاکسازی و شفای سیاره مان و همچنین تمامی شماها، همکاری کنیم. این پاکسازی را زدودن آثار دردناک لموریای گذشته می نامیم که هنوز در قلب ها و روح های بیشتر مردم باقی مانده اند… جدایی به پایان رسیده و دو تمدن ما بار دیگر چهره به چهره همدیگر را ملاقات خواهند کرد. ما شما را یاری خواهیم داد تا جوامعی از عشق و نور بسازید بدون مداخله ی نیروهای منفی که از مدت های بسیار دور در این سیاره نفوذ کرده اند.

شما ساعت های پایانی تاریکی پیش از سپیده دم را می گذرانید. با وجود آنکه به زودی با تغییراتی که از مدتها پیش پیشگویی کرده اید روبرو خواهید شد، از شما می خواهیم که آن تغییرات را "رهایی" سیاره تان بدانید. زمان آن نزدیک است و این بسیار حائز اهمیت است که بر خود باشکوه تان متمرکز بمانید. علیرغم آنچه در اطرافتان می بینید و تجربه می کنید، به ترس اجازه ی ورود ندهید و تمامی تغییرات را بپذیرید. از جانب بسیاری، کمک های زیادی دریافت خواهید کرد و ما نیز از کمک دریغ نمی کنیم. فقط کافی است ما را در قلبتان بخوانید تا آنجا باشیم.

آریلیا تاریخچه ی لموریا را برایتان خلاصه کرد. می خواهیم بدانید که بسیاری از آثار دردناک آن فجایع همچنان در قلب و روح بشر باقی مانده است. اکنون زمان شفای آنهاست. این آثار گذشته موجب یک سردرگمی و ابهام معنوی در آگاهی بشر شده است. از آنجایی که این درد بسیار غیرقابل تحمل بوده است، بسیاری از شماها آگاهی تان را به روی دانش برتر مسدود کرده اید.

من، اداما، و تمامی تلوسی ها بسیار دوست داریم که امشب، بخش بزرگی از آن آثار را از بین ببریم. جمعیت ما و شما به اندازه ی کافی است، اگر افکارتان را متمرکز کنید می توانیم این شفا را برای شما و سیاره ایجاد کنیم. اکنون بیایید چند دقیقه سکوت کنیم. افکارتان را بر روی پاکسازی آثار بجامانده در خودتان متمرکز کنید. امشب استادان بسیاری با ما هستند که برخی از آنها از قلمروی آسمانی آمده اند و آماده اند در این پاکسازی عظیم کمک کنند. بعد از اینکه شفای خود را درخواست کردید، در قلبتان، همان شفا را برای تمامی انسان هایی که اکنون آماده ی پاکسازی هستند، درخواست کنید. (مدتی در سکوت)

دوستان من، این رویداد مانند توپی است که با تکانی غلتیدنش آغاز شده است. خواهد چرخید و به سرعت پیش خواهد رفت تا آنکه تمامی آثار را بزداید. این امر به انسان ها کمک بسیار ی خواهد کرد. از شما سپاسگزارم. شما با این کار، خدمت بزرگی به سیاره و خودتان می کنید.

ما این انرژی که شما خلق کرده اید را پیرامون این سیاره خواهیم برد تا قلب بسیاری را شفا بخشیم. اکنون که بخش بزرگی از آثار گذشته پاک شده و شفا یافته، بیایید اندوه را کنار بگذاریم و به سراغ رویدادهای بزرگ بعدی که در حال آماده سازی هستند برویم و سیاره مان را به طرقی که اکنون برای شما قابل درک نیست، تقدیس کنیم.

ما برادران و خواهران بزرگتر شما هستیم که داوطلب شده ایم راه را به شما نشان دهیم. چون ما آنچه شما قصد دارید انجام دهید را در گذشته انجام داده ایم، با کمک ما، انجام این کار برای شما بسیار آسان تر خواهد شد… ما لموریایی جدیدی را در بُعد پنجم خلق کرده ایم، بهشتی از شگفتی ها و سحر و جادو. هر وقت زمانش برسد، ما با هم این لموریایی جدید را تا "سطح زمین" ادامه خواهیم داد. هر آنچه می دانیم و هر آنچه طی این 12000 سال دوری از مردمان روی زمین آموخته ایم را به شما خواهیم آموخت.

من اداما هستم، و به همراه مردمان لموریا، مدافع پیروزی شما هستیم.

:::….…………:::

>> فصل سوم

لموریای جدید

دوستان من، من اداما هستم.

مردم روی زمین فکر می کنند که 12000 سال پیش، لموریا کاملاً نابود شده است. از دید بُعد سوم، این کاملاً حقیقت دارد. فاجعه ای که اتفاق افتاد، بیشتر قاره ی ما را ویران کرد و حدود 300 میلیون نفر از مردمان ما از بین رفتند. اما لموریا هنوز وجود دارد، در فرکانس بُعد پنجم که هنوز برای بینایی و درک بُعد سوم شما قابل رؤیت نیست. می خواهیم به شما اطمینان دهیم که در آینده ای نه چندان دور، لموریای عزیز شما با شکوه و درخشش جدیدش، با حالتی بسیار فیزیکی و ملموس، خود را برای آنهایی که به پروسه ی صعود پرداخته اند آشکار خواهد کرد.

از شما می خواهیم که در مدیتیشن روزانه ی خود با ما و عشق ما ارتباط برقرار کنید. همیاری ما را بخواهید و ما آنجا در کنار شما خواهیم بود… از شما دعوت می کنیم که شب ها، زمانیکه جسم شما در خواب است به تلوس بیایید. ما مشاوران معنوی بسیاری داریم که دوست دارند با شما کار کنند. هر کس که بیاید، سه مشاور مخصوص دارد که از نزدیک با شما کار می کنند. یک مشاور روی شفای کالبد عاطفی متمرکز می شود، دیگری روی کالبد ذهنی و سومی روی کالبد اثیری، همه متحد با حضور الهی شما.

مدتی پیش، به مجرای ما آریلیا لوئیس جونز این فرصت داده شد که چند دیدار اجمالی از لموریای جدید داشته باشد. او با یقین کامل در قلبش می داند که آنچه از طریق او بیان می کنیم، وعده ای در آینده ای دور نیست. او می داند که این ظهور می تواند برای بسیاری از شماها، طی این دهه به واقعیت بپیوندد. این سفری است که شما باید قدم در آن بگذارید.

.

به عنوان موجودات سیاره ی زمین، ما یک خانواده ی بزرگ هستیم

ما از آنجایی که هستیم می بینیم به موازاتی که بشر ماهیت روحانی خود را به یاد می آورد، پیشرفتی مستمر در بیداری بزرگ درون آگاهی انسان ها در حال وقوع است. عزیزان، همانقدر که شما هنوز نمی توانید تصویر کامل این پیشرفت حیرت انگیز را ببینید، ما تکنولوژی ای برای دیدن این پیشرفت داریم و در کامپیوترهای آمینو اسیدی مان، نمودارهایی از آن رسم می کنیم. ما قادریم ارتقای فرکانس ارتعاشی بشر را به طور روزانه در هر منطقه ای از سطح زمین به شکل نمودار درآوریم. هر روز متوجه می شویم که افراد بیشتری از هدف الهی خود آگاه می شوند و تصمیم می گیرند عشق و صلح را درون قلب، در زندگی شخصی خود و برای این سیاره، در آغوش گیرند.

با توجه به آنکه بسیاری از شماها در حال بیداری هستید تنها یک سؤال باقی می ماند که چه مدت و چند سال زمینی طول خواهد کشید تا به جرم بحرانی برسیم. صادقانه به شما می گوییم که این اتفاق حتی سریعتر از آنچه که سلسله مراتب روحانی انتظار داشتند، در حال وقوع است. در هر حال، شما دیگر قرن ها یا هزاره هایی که از مدت های بسیار دور برای این انتقال به دنیایی نوین پیشگویی شده بود را پیش رو ندارید. بدانید که طی ده سال، اتفاقات مثبت بسیاری رخ داده است و از آن به بعد، در چرخه ای به شدت تسریع شده از اتفاقات مثبت قرار خواهید گرفت. شدت این انرژی تا زمانی که شما با آسودگی در شگفتی ها و شادمانی بُعد پنجم بیاسایید، متوقف یا کاسته نخواهد شد.

ما به همراه خواهران و برادران شما در تلوس، با خوشحالی مشاهده گر این بسط آگاهی هستیم. ما همیشه با عشق و نور پشت شما هستیم. ما مانند کودکانی هستیم که تا کریسمس روزشماری می کنند. زمانی که لحظه ی ادغام ما از راه برسد، برای بسیاری افراد به ویژه آنهایی که از وجود ما درون زمین آگاه هستند، لحظه ای سرشار از عشق و سرور خواهد بود. شگفتی های "رویارویی بزرگ" ما حتی از قدرت تصور شما در این لحظه بیشتر خواهد بود. اطمینان داشته باشید که ما هم به همان اندازه ی شما می خواهیم به طریقی ملموس تر در کنار شما باشیم.

ما همچنین می بینیم که در این زمان، تعداد بسیار زیادی از کارگران نور به این دنیا آمده اند تا در این مأموریت حیرت انگیز به سوی بیداری عظیم، همکاری کنند.

ما زمانی به گونه ای ملموس تر به "سطح" بازخواهیم گشت که بیداری معنوی به اندازه ی بحرانی رسیده باشد، نه زودتر از آن. کوتاه آنکه به ما اجازه ی ادغام با تعداد محدودی از مردم روی زمین اعطا خواهد شد که به آن سطح فرکانسی رسیده اند که قادر به دیدن ما باشند و در حضور سطح ارتعاشی ما احساس آسودگی کنند. مسلم بدانید که ما سطح ارتعاشی خود را پایین نمی آوریم تا در سطح بُعد سوم کنونی شما، با شما ملاقات کنیم. به منظور آنکه هر یک از شما بتوانید ما را در سطوح بالای بُعد چهارم درک کنید، می بایست پیش از آن، فرکانس و آگاهی خود را به آن سطح ارتقا داده باشید.

ما در برپایی آن عصر طلایی که از مدتها پیش پیشگویی شده است به شما کمک خواهیم کرد. بیشتر یکدیگر را دوست داشته و همدیگر را بیشتر مانند خواهر و برادر یک خانواده ی بزرگ بدانید تا آماده این رویداد شوید. در ذهن و قلبتان، شروع به پذیرفتن ما کنید و ما را بخوانید تا راهنمایان و معلمان شما شویم.

در این مدت 12000 سالی که در زیر زمین زندگی کرده ایم، بنیانی مبتنی بر آگاهی عشق و برادری حقیقی برپا کرده ایم. ما ساختار جوامع مان را به گونه ای اصلاح کرده ایم که در تمامی جوانب زندگی به سطوح بالاتر و بالاتر هماهنگی با اصول الهی دست یابیم.

عزیزان، ما به اندازه ی کافی شاهد درد و گرفتاری شما بوده ایم. ما به انتظار زمانی هستیم که راه دستیابی به این واقعیت فرابُعدی را در دنیایتان نشان دهیم، تا دیگر بر روی این سیاره برای انسان و سایر موجودات، درد و رنجی وجود نداشته باشد.

تا زمان ملاقات، به تمرین هنر عشق حقیقی بپردازید که با دوست داشتن خود آغاز می شود. شما گوهرهایی گرانبها و عشق ظهوریافته ی خداوند پدر/ مادر هستید!

.

:: فصل پیشین ::

.