2013/02/08

عکس برداری از وقایع دوران گذشته

Posted in :: نویسندگان و کتابها ::, ب.ت.اسپالدینگ, عالم اوراسینا در 10:31 ب.ظ. توسط ::: ابدیت در اوست :::

.

« بسیار لازم تر و بهتر است که آدمی بتواند به مدت پنج دقیقه، عشق راستین و حقیقی الهی را به دیگران بیان کند، تا آنکه هزار کاسه ی غذا به مستمندان و فقرا انفاق کند. زیرا با بیان عشق الهی، آدمی می تواند به تمام ارواح زمینی یاری رساند.»       “ بودا

.

::: عکسبرداری از وقایع دوران گذشته ی بشریت :::

ما (اسپالدینگ و گروهش) در طول تحقیقات و کارهای علمی مان، سفرهای متعددی داشتیم که بیش از چهل سال ادامه داشت. نخست به ترجمه ی متونی بسیار باستانی که در صحرای گوبی و سرزمین تبت و شبه قاره هند به دست آورده بودیم پرداختیم، سپس این تلاش ها و کارهای بی وقفه، به شکل گیری یک گروه تحقیقاتی با بیش از بیست و پنج عضو منتهی گردید.

ما با کمک های بی پایان دکتر اشتاین متز (Steinmetz) دستگاهی ساختیم که امکان عکسبرداری از تمام تاریخ باستان و پیش از باستان را امکان پذیر می سازد! دانشمندانی که با ما همکاری می کنند، این پروژه را تأیید کرده و عمیقاً بر این عقیده اند که می توانیم تا یک میلیون سال پیش، به دوران گذشته بازگردیم…!  وقایع دوران گذشته همواره در یک باند فرکانسی مشخص وجود دارند. هر آنچه بیان می کنید، بی درنگ در قالب صدای شما و سخنانی که بیان کرده اید بر روی یک باند فرکانس ارتعاشاتی ثبت و ضبط می شود و این امر تا ابدیت ادامه دارد.

نخستین آزمایش ما با این دوربین خارق العاده از سوی دکتر اشتاین متز تصمیم گیری شد. به دلیل ملیت مان، نخستین تجربه ی ما مربوط به سخنرانی بسیار معروف جرج واشینگتن بود. بر روی کلیشه های عکسبرداری ما به راحتی می توان سران دولتی آن دوران را مشاهده کرد. در آن دوران حتی یک دوربین عکاسی بسیار ساده نیز وجود نداشت که بتواند عکسی یادگاری از آن جمع اندیشمند بگیرد! تنها تابلوهایی از این واقعه ی مهم نقاشی شده، اما اینک ما عکسی راستین و دقیق با صدای حقیقی واشینگتن داریم که توانستیم بر روی صفحه ی گرامافون ضبط کنیم.

پس از آن عکس اولیه، سراغ خطبه ی معروف حضرت مسیح بر روی کوهستان رفتیم. ما تاریخ کامل خانواده ی او را که قدمتی بیش از بیست هزار سال دارد را در اختیار داریم. ما می دانیم که خانواده اش بسیار خوش نام و معروف بوده و خود او نیز مرد بسیار بانفوذ و سرشناسی بوده است. قامت او یک متر و هشتاد و هفت سانتی متر و در بین جمعیت به راحتی قابل تشخیص بود.

از طریق این دستگاه عکسبرداری می توانیم دریابیم که در طول آن خطبه، تنها پسرکی خردسال به حضرت عیسی نزدیک شد و فقط او پنج قرص نان و تعداد معدودی ماهی به همراه داشت. بنابراین هیچ چیز از حالتی مجازی یا استعاره ای برخوردار نبوده، زیرا در این صورت آن پسرک خردسال هرگز بر روی عکس ما ظاهر نمی شد!  ما همچنین عکسی داریم که یکی از حواریون حضرت عیسی به استاد خود می گوید :" استاد، ما نان نیاز داریم، در حالی که هنوز چهار ماه به فصل درو مانده است…" و او به آرامی پاسخ می دهد :"به مزارع نظر افکن… از هم اینک برای درو آماده شده اند و همه جا سپید گشته است!"  و به راستی نیز با دقت در عکس، می بینیم که مزارع گندم همه سپید شده اند!

ما هشت سال تمام بر روی عکسی که به "خطبه بر روی کوهستان" معروف است کار کردیم تا توانستیم از میان چهره های بیشمار مردم، صورت حضرت عیسی را تشخیص دهیم. ما همواره به دنبال مردی با خصوصیات ظاهری ای که داوینچی در تابلوی خود نقاشی کرده بود می گشتیم. ما با امدادی دوستانه که کمکی آسمانی بود توانستیم به تمام نامه های محرمانه ی داوینچی دسترسی پیدا کنیم. او "مسیح" خود را در چهره ی مردی جوان یافت. آن جوان که گویا نامزدی داشت، از این جهت برگزیده شد که نور خاصی در دیدگان او مشاهده کرده بود… این مطالب با دستخط خود داوینچی نگاشته شده است. داوینچی می نویسد که هرگز در اندیشه ی نقاشی صورت عیسی نبوده، بلکه به صورت کاملاً تصادفی، ماهیت "مسیحایی" را در آن صورت مشاهده کرده بود و سپس بر آن شده بود که آن صورت را نقاشی کند.

لئوناردو داوینچی مردی خارق العاده و تحسین برانگیز است. او مقالات علمی بیشماری نگاشت که از ماهیتی بسیار عالی برخوردارند ولیکن هیچ کجا منتشر نشده اند. هیچکس مجاز به خواندن این مقالات نیست، مگر آنکه وارد قفسی تماماً شیشه ای در یکی از تالارهای غیرعمومی موزه بشود، در حالیکه سه نگهبان عبوس فرانسوی، در تمام مدت مطالعه به محافظت از شما و نوشته ها می پردازند…

بنا به اظهارات خود او، هر بار که به خواب می رفته، دقیقاً می توانسته هر آنچه قرار است به زودی نقاشی کند را مشاهده کند. با تمام رنگ های مورد نیازش! او می نویسد :« هر آنچه می بینم، تصویری دقیق و وفادارست. و ارتعاشاتی که بر روی دیوارها "قرار" می دهم، همان هایی است که "دریافت" می کنم.»

.

::: زیباترین واژه همانا «خدا» است :::

نام خدا در هر زبانی، با بیش از صد و هشتاد و شش میلیارد ضربان در ثانیه مرتعش می شود که بیشترین و بالاترین فرکانس ارتعاشی در سراسر عالم هستی است! هر زمان که نام "خدا" را بر زبان جاری می سازید، شما نیز در هر نوبت به همان ارتعاش پدید آمده مبدل می شوید. این نام در همه ی چیزها وجود دارد…

ما تنها سه انسان را می شناسیم که توانسته اند این واژه را تمام فرکانسی ارتعاشی صد و هشتاد و شش میلیارد ضربان در ثانیه بیان کنند. ما دریافتیم که آنها در مدار صد و هشتاد درجه که دورترین نقطه از گرینویچ است، در ساعتی دقیق و مشخص، این کار را انجام دادند. ما نیز در سفری تحقیقاتی به آن نقطه سفر کردیم و به عین مشاهده کردیم که چگونه عقربه ی دستگاهمان دستخوش لرزش های باورنکردنی می شد.

ما تعدادی کتب آسمانی را یک به یک زیر دستگاه قرار دادیم و همینطور کتابی که تنها سه بار نام خدا در آن ذکر شده بود. ما متوجه شدیم که حتی استفاده ی یک نوبت واژه ی خدا، همان واکنش ارتعاشی بالا را نشان می دهد. اما در آزمایش کتابی که در هیچ یک از صفحاتش نامی از خدا ذکر نشده بود، عقربه ی دستگاهمان بی درنگ به جای نخست خود بازگشت و هیچ ارتعاش بالایی نشان نداد!

ما از سه محقق خواستیم که واژه ی «خدا» را تا آنجا که در توان دارند، با حالتی که دارای فرکانس صد و هشتاد و شش میلیارد ضربان در ثانیه باشد بر زبان جاری کنند. این کار بی درنگ، ده متر از حلقه ی فیلم دستگاه عکسبرداری را به خود اختصاص داد…!  چون این تأثیر ارتعاشاتی، موادی اثیری را به سرعت بر گرد خود جمع می کند و به محض آنکه شما اندیشه هایتان را بر زبان جاری می کنید، این ماده ی الهی، به عنوان یکی از متعلقات خود شما می شود!

نام "خدا" حتی اگر در سکوت هم بیان شود، همان قدرت ارتعاشی را داراست. نام خدا را در ذهنتان جای دهید و پیوسته به آن بیندیشید و روی آن متمرکز شوید. سپس تصویری که شخصاً از موفقیت در ذهن دارید برای خود دقیق تر و مشخص تر کنید. با جمله ی "من هستم…" ده ها ساختار مثبت و سازنده برای خود بیافرینید: "من کاملاً قادر هستم در هر کاری موفق شوم"، "من همان عشق بی پایانی هستم که همه ی چیزها و انسان های خوب و نیکو را به سوی خود جذب می کند"، "من همان دانش و معرفت و خردی هستم که از تو سرچشمه گرفته است و تمامی کمالات و زیبایی ها را برای تمام موفقیت هایم به ارمغان می آورد" و…

اما به محض آنکه بگوییم :"من به یک وضعیت … نیاز دارم" بی درنگ راه را به سوی بسیاری چیزهای خوبی که در طول مسیر اندیشه مان به آنها فکر نکرده بودیم و یا اساساً حضورشان را در زندگی مان نفهمیده بودیم می بندیم. آنگاه تمام این راه های خوب را می بندیم تا بنا به جمله ی محدود کننده مان، تنها یک وضعیت را برای خود پدید آوریم. بنابراین، جمله ای که بیان می کنیم باید همراه با نوعی تمامیت و کمال از یک زندگی پر رونق و رو به سازندگی باشد. با اصرار بر روی خواسته ی بخصوصتان، می توانید آن نیازمندی را بیش از پیش افزایش دهید و به هیچ وجه موجب از بین رفتن آن نشوید. به همین خاطر باید پیوسته بگویید:"من برکت و وفور نعمت های الهی هستم…!"  این نکته را نیز فراموش نکنید که اگر شما دارای رزق و روزی فراوان هستید، لازم است دیگران نیز از آن بهره مند گردند.

بشر به آسانی می تواند ضمیر ناخودآگاه خود را تشویق به باور کردن و ثبت هر اندیشه ی نیکویی کند! ضمیر ناخودآگاه هرگز جزو بخشی از آدمی به شمار نمی رود، و شما نباید این را فراموش کنید. این بخش، مجموعه ای از سلول های واقعی و حقیقی است که درست زیر مرکز قلب قرار دارد. این سلول های حقیقی و راست کردار، هر آنچه اندیشیده یا بیان شده است می پذیرد و هرگز قابلیت تفکیک کردن و تمیز دادن خوب از بد را ندارند.

شما باید با همت و اراده ای کوشا، این گروه از سول های اتوماتیک و مفعول را تحت تأثیر خود قرار دهید و وادارشان کنید که هر کار و اندیشه، هر عمل و سخن باطل و ناشایستی را برای همیشه رها سازد. کافی است مستقیماً با آنها وارد گفت و گویی درونی شویم. این همان راز و نیازی است که عرفا از دیرباز و در آغاز تمرینات جدی مریدان خود، به آنها می آموختند.

بسیاری از انسان هایی که این شیوه را به آنها آموزش داده ام، به شدت و با سرعتی خیره کننده در برابر آن واکنش نشان داده اند و به سرعت، نتایج مثبت و سازنده ای را در زندگی خود مشاهده کرده اند. در چنین مواقعی، صدها میلیارد سلول به راهی هدایت می شوند که درست در لحظه و مکانی مناسب، کار درست را انجام دهند. اما نکته ی اصلی این است که شما باید در آن هنگام، کاملاً صادق، صمیمی و راست کردار باشید.

ما امروزه می دانیم که 999/99 درصد مردم امروزی به هیچ وجه از توانایی هایی که خدای بزرگ به آنها ارزانی فرموده آگاهی ندارند. متأسفانه بیشتر ما انسان ها، در بیرون از وجود خود به جستجوی نقطه ای هستیم که بتواند توجهمان را به خود معطوف سازد. این کار موجب پراکنده شدن افکار و اندیشه های ناب بشری می شود. اگر انرژی درونی مان را تغییر مسیر داده و به سوی یک نقطه ی واحد و تغییرناپذیر معطوف کنیم، پس از اندک زمانی، نور از کالبدمان به بیرون ساطع خواهد شد. لذا با وارد شدن به اتاقی، دیگران احساس خواهند کرد که انرژی تازه و شاداب و مثبتی درونشان جریان پیدا کرده است. در شرایط پیشرفته تر، این افراد با ورود به اتاقی تاریک، اتاق را ناگهان روشن می کنند. من و دوستانم بارها در طول سفرهایمان، این وضعیت را شاهد بودیم. حرف من نه مبالغه است و نه مجازی، چون اگر واقعی نبود هرگز نمی توانستیم از آن عکسبرداری کنیم.

.
::: کلمات منفی از هیچ ارتعاشی برخوردار نیستند :::

واژه هایی مانند "نمی توانم" و "نیستم" ماهیتی بسیار منفی دارند و با بیان این کلمات، شما از انرژی حیاتی خودتان به آنها انرژی می بخشید تا به آنها حیات دهید، در غیر این صورت، این کلمات هیچگونه انرژی درونی ندارند تا خود را زنده نگه دارند و لذا بی درنگ از بین می روند. کافی است در برابر دستگاه عکس برداری بنشینید و بی آنکه حرفی بزنید، در اندیشه فرو روید. ما خواهیم توانست از روی نموداری که روی حلقه ی فیلم ظاهر می شود به شما بگوییم که شما دقیقاً مشغول چه فکری هستید. زمانی که به قسمت منفی فکرتان برسید، دیگر هیچ تأثیری بر روی فیلم ظاهر نخواهد شد و هیچ چیزی ثبت نمی شود…

ما حدود چهارصد تا پانصد عکس از مرتاض های هندی گرفته ایم، آن هنگام که آنها به هیپنوتیزم متوسل می شدند، دیگر هیچ چیزی بر روی نوار فیلم ما ظاهر نمی شد. روزی با بازگشت به هندوستان، مرد جوانی درست در ورودی دروازه ی خانه ی من ایستاده بود. او یک هسته پرتقال بر زمین کاشته بود و پارچه ای روی آن انداخته و منتظر بود تا هسته بروید.

او پارچه را برداشت و ناگهان نهال درخت پرتقال شروع به رشد کرد و پس از سه ربع ساعت، درختی از زمین سردرآورد! با تمام شاخ و برگ و شگوفه هایش. در ضمن، دو پرتقال رسیده نیز از شاخه ای آویزان بود… تمامی این عملیات با دستگاه های ما عکسبرداری شدند. برخاستم و با شوقی شدید خواستم پرتقالی بچینم، اما به محض آنکه به درخت نزدیک شدم، درخت ناپدید شد!

پس از ظاهر شدن حلقه ها، به مرتاض جوان گفتم :"شما ما را فریب دادید، اما نتوانستید دوربین را فریب دهید!"  زیرا در آن دو حلقه فیلم، هیچ تصویری ثبت نشده بود. مرتاض جوان به شدت نگران و ناراحت به نظر می رسید و گفت :"شما فردا به همین مکان بازگردید تا همه چیز را توضیح دهم…"

فردا صبح، مرتاض جوان به همراه مردی از راه رسید. آن مرد در برابر دیدگان ما، هسته ی پرتقالی را در زمین کاشت و درخت مانند روز گذشته رشد کرد. رهبر گروه ما به درخت نزدیک شد و در کمال تعجب و شگفتی ما، پرتقالی کند و شروع به خوردن کرد. سپس همه ی ما پرتقالی چیدیم. حقیقت را بخواهید، آن درخت هنوز هم در ملک من در هندوستان وجود دارد.

ماجرا از این قرار بود که آن مرتاض جوان، شاگرد آن استاد سالخورده بود. هنگامی که برای استاد نقل کردیم چه اتفاقی روز پیش افتاده بود، به شدت خشمگین شد و شاگردش را برای همیشه طرد کرد. با لحنی پوزش خواهانه برایمان توضیح داد که معمولاً استادان به شاگردان خود، دوازده شیوه ی تأثیرگذاری هیپنوتیکی را می آموزند تا به آنها نشان دهند که این اصول، از هیچ حقیقت الهی برخوردار نیستند. و اگر این اصول را کاملاً رها سازند و بیشتر بر روی هدف نهایی متمرکز شوند، هر آنچه می اندیشند، به شکلی ملموس و پربار پدید می آید.

این کار صرفاً با هنر یا قانون تلقین که ما نیز در هندوستان با آن آشنایی داریم صورت می پذیرفت. برای نمونه، ما شاهد نزدیک شدن مردی می شویم که طنابی در دست دارد. گروهی مردم کنجکاو و بیکار دور او جمع می شوند. آن مرد، طناب خود را به صورت عمودی به هوا می اندازد، سپس از پسرکی در میان تماشاچیان خواهش می کند از آن طناب بالا برود! پسرک شروع به بالا رفتن می کند و شاید با رسیدن به انتهای طناب، از برابر همگان ناپدید می شود.

ما بیش از پانصد نوبت از این نوع برنامه ها عکس گرفتیم و در هیچ نوبت، دوربینمان هیچ واقعه ای ثبت نکرد. تنها چیزی که در فیلم ظاهر می شود، همان مردی است که طنابی در دست دارد و در برابر تماشاچیان ایستاده است. آن مرد با چنان مهارتی شما را هیپنوتیزم می کند که شما عمیقاً ایمان می آورید مشغول تماشای یه رشته وقایع هستید. حال آنکه همه چیز، در ذهن مرتاض شکل گرفته و هر آنچه خواسته به شما القا کرده است. ما و سایر استادان معنوی بر این عقیده ایم که هیپنوتیزم برای استفاده روی ذهن بشری بسیار خسارت آور و مضر است.

آن استاد کهنسال با ما کار می کند. ما دانه ای برمی داریم و در زمین می کاریم، زمین را آبیاری می کنیم، سپس در عرض هفت دقیقه، ساقه ی ذرتی کامل و زیبا با دو ذرت کاملاً رسیده از زمین سردرمی آورد! اما وقتی نوبت به آن استاد می رسد، پیش از آنکه از زمین برخاسته باشد، ساقه ی ذرت در برابرش قد علم کرده است. او از هیچ سحر و جادویی استفاده نمی کند، صرفاً "می داند" که "می داند". یاد گرفته است که هرگز کلمه ی "نه" یا "نمی توانم" را به ذهن تمرین دیده ی خود راه ندهد.

این قابلیت به همه ی انسان ها تعلق دارد، هیچ کس بر دیگری برتری ندارد. در واقع، هیچ کمبودی نباید وجود داشته باشد، حقیقت این است که این خود ما هستیم که فقر و کمبود را برای خود "پدید" می آوریم. سپس با نام گذاری آن در زندگی مان، ماهیتی حقیقی و ملموس به آن می دهیم. یک سال شمسی، کوچک ترین تغییری در ساختار ذهنی و روحی ما پدید نمی آورد. مگر آنکه خود ما به خود بگوییم :"آری، یک سال دیگر نیز گذشت…"

تاریخ بشریت به ما آموخته است که حدود سه هزار سال پیش، در نقطه ای از عالم، تمدنی وجود داشته که زبانشان از هیچ واژه ی منفی در عذاب نبوده و آن زبان، قدمتی بیش از دویست هزار سال داشته است!…

.

:: منبع

1- کتاب واپسین گفتار- نویسنده : ب.ت.اسپالدینگ- ترجمه : فریده مهدوی دامغانی- نشر تیر

.

برد تامس اسپالدینگ (Baird Thomas Spalding)

Posted in :: نویسندگان و کتابها ::, ب.ت.اسپالدینگ در 10:25 ب.ظ. توسط ::: ابدیت در اوست :::

.

اسپالدینگ

برد تامس اسپالدینگ (1953-1857) در هندوستان به دنیا آمد و در سن 95 سالگی در شهر تمپ ایالت آریزنا از دنیا رفت. او در مدرسه ی عالی هند تحصیل کرد و به دانشگاه کلکته رفت. اسپالدینگ تا آخرین لحظات عمر، پیوسته به کارهایی که مربوط به معادن زیرزمینی در سراسر دنیا بود، توجه داشت و دست از فعالیت نکشید.

اسپالدینگ به همراه چند تن از دانشمندان در سال 1894 تصمیم گرفتند سفری تحقیقی و اکتشافی به خاور دور داشته باشند. او می نویسد:" تحقیقات متافیزیکی ما به گونه ای بود که ناچار شدیم قسمت وسیعی از سرزمین هندوستان، تبت، چین و ایران را درنوردیده و از استادان ارجمندمان (عیسی- بودا- ژست- امیل و…) دیدن کنیم. در این سفر، یازده دانشمند بلندپایه و آگاه حضور داشتند که قسمت اعظم عمرشان را در کارهای تحقیقاتی سپری کرده بودند. ما عادت کرده بودیم که هیچ کاری را بدون بررسی دقیق آن قبول نکنیم. ما این سفر را با ذهنی کاملاً شکاک و بدبین و عاری از ایمان و اعتقاد  انجام دادیم. با این وجود، هنگام بازگشت به وطن، کاملاً تغییر فکر داده بودیم و به گونه ای ایمان آورده بودیم که سه تن از همراهان ما دوباره به آنجا بازگشتند و تصمیم گرفتند آنقدر آنجا بمانند تا سرانجام موفق شوند همان کارهای آن استادان را به انجام رسانند."

داگلاس دروس که دوست صمیمی و ناشر آثار او بود می گوید :" اسپالدینگ مردی بسیار آرام و بی صدا و محجوب بود. او با هر کسی که ملاقات می کرد رفتاری این چنین داشت و در تلاش بود که حقیقتاً به آن شخص خدمت کند. او به هیچ فردی اجازه نداد که وی را به عنوان شخصیتی معروف و پرآوازه و یا فردی که به کارهای عظیمی نائل آمده، معرفی کند.

در طول بیست و پنج سال آخر قرن نوزدهم، او درست مانند یک پرنده زیست. او به حدی رسیده بود که تمام چیزهای مادی این عالم، همچون چیزهایی ثانوی و کاملاً عاری از اهمیت به نظرش می رسیدند. نه من و نه دوستانم هرگز ندانستیم او چه میزان درآمد داشت. او به عنوان مردی ثروتمند از این دنیا نرفت، زیرا چیز زیادی در این دنیا از آن خود نداشت. او همچون کانالی باز و گشاده برای انفاق کردن به همه ی انسان های نیازمند به شمار می رفت. از هر کجا پولی به او می رسید بی درنگ آن را به دیگران می بخشید. او هرگز فرصت را به هدر نمی داد. هرگز نشد فردی مستمند و نیازمند به اسپالدینگ نزدیک شود و او هر آنچه را که در آن لحظه در اختیار داشت، به وی نبخشد!

او تا آخرین روزهای عمرش از نظر جسمانی و سلامتی، از برکت الهی فراوانی برخوردار بود و هرگز نه خسته می شد و نه بیمار! او هرگز اظهار بدخلقی یا ناراحتی نمی کرد. می توانست به مدت دو یا سه هفته، در بیشتر ساعات شبانه روز بیدار بماند. اسپالدینگ هرگز چیزی برای خودش نمی خواست و هرگز کوچکترین توقعی از دیگران نداشت."

اسپالدینگ تصمیم گرفته بود برخی از تجربیاتش در سرزمین هندوستان را با دست بنویسد. چند تن از دوستانش اجازه خواستند نوشته هایش را تایپ کنند. او نیز موافقت کرد و سالیان دراز با این نسخه های تایپ شده به گشت و گذار پرداخت و به هر کسی که علاقمند به این مباحث بود از آن نسخه ها هدیه می کرد. سرانجام بانویی از او اجازه خواست تا هزار نسخه از آنها را منتشر کند. آن بانو چند نسخه را به دوستان شخصی اش بخشید. دو ماه بعد به شیوه ای کاملاً غیرمنتظره، آن بانو با بیست هزار درخواست از سوی مردم گوناگون رویارو شد!

سفر به هند

سپس در حدود ده سال بعد، اسپالدینگ تقریباً هر شب با افرادی در اطراف منزلش مواجه می شد که مایل بودند اطلاعات بیشتری درباره ی سفرها و تجربیاتش دریافت کنند. همچنین پیوسته از او دعوت می شد به ایراد انواع سخنرانی در محافل کوچک و بزرگ شرکت کند و به سؤالات مردم پاسخ می داد. او پس از انجام کارهای روزانه اش به عنوان یک مهندس به این محافل دوستانه می رفت.

اسپالدینگ هرگز نوشته های خود را از طریق نوشتار اتوماتیک از عالم بالا به دست نیاورد و هرگز از طریق غیب بینی یا غیب شنوایی یا کارهای مشابه به نگارش کتاب هایش نپرداخت. سال 1924 نخستین کتابش با نام "زندگی و آموزه های استادان خاور دور" انتشار یافت. از آن زمان به بعد میلیون ها نسخه از آن به فروش رسید و تا به امروز همچنان تجدید چاپ می شود. اسپالدینگ جلد دوم این کتاب را در سال 1927و جلد سوم را سال 1935 نوشت. جلد چهارم (1948) و جلد پنجم (1955) از پرسش و پاسخ های او در منابع مختلف گردآوری شده اند و جلد ششم (1996) شامل ارجاعات تاریخی به مقالاتی است که برای مجله ی Mind می نوشت (1937-1935).

اسپالدینگ مدتی به عنوان مشاور فنی سسیل بی دمیل، کارگردان معروف هالیوود استخدام شد تا در ساخت فیلم تاریخی و دینی معروفش به نام "شاه شاهان" که مربوط به زندگی حضرت عیسی بود، به او کمک و پیشنهادات لازم را بکند.

اسپالدینگ عمیقاً معتقد بود که در زندگی انسان ها، معنویت دارای بالاترین جایگاه است و آنقدر که حیات روحانی حائز اهمیت است، کالبد جسمانی اهمیت ندارد. او بیش از هر چیز مایل بود این واقعیت را دریابید که «خدا» در درون هر یک از ما جای دارد. این مهم ترین آموزش او بود. او معتقد بود که ما به وضعیتی هیپنوتیزم شده ایم که در آن وضعیت، باور نمی کنیم و ایمان نداریم. بدون داشتن ایمان، هیچ قدرت خلاقه ای نمی تواند وجود داشته باشد.

افرادی که اسپالدینگ با آنها در تماس بود : خلیل جبران، کریشنا مورتی، سری اوربیندو، سری رامانا ماهارشی، مادام بلاواتسکی و …

.

:: کتاب ها

.

1- زندگی و آموزه های استادان خاور دور ( 6 جلد)

Life & Teaching of the Masters of the Far East

.

:: کتاب های ترجمه شده در ایران

.

1- معبد سکوت (ترجمه ی جلد 1 تا 3  “زندگی و آموزه های استادان خاور دور” )

ترجمه : فریده مهدوی دامغانی- انتشارات فردوس- چاپ اول 1382

.

2- واپسین گفتار، عالم اوراسینا (ترجمه ی جلد 5 “زندگی و آموزه های استادان خاور دور”)

ترجمه : فریده مهدوی دامغانی- نشر تیر- چاپ اول 1388

.

:: منابع

1- کتاب معبد سکوت

2- کتاب واپسین گفتار

3- devorss.com

.