2016/01/28

ملاقات با کوتوله ی جنگلی

Posted in ملاقات با کوتوله در 3:57 ب.ظ. توسط ::: ابدیت در اوست :::

.

Gnome

.

یکی از خوانندگان کتابم از من (آمنِک آنِک) خواست کارگاهی در محل سکونتش در آلمان برگزار کنم. او در یک خانه ی مدرسه ای قدیمی با یک باغ بزرگ و سحرآمیز زندگی می کند. این باغ بسیار خاص است و برای عموم باز نیست. او گذاشته است باغ به طور طبیعی رشد کند و فقط به یک سری افراد خاص و همینطور گروه هایی از سمینارها برای انجام مدیتیشن اجازه ی ورود داده است.

بعد از برگزاری کارگاه همگی به باغ رفتیم. درست وسط آنجا آتشدانی قرار گرفته که 12 تنه ی درخت دورتادور آن را گرفته اند. زمانی که به آنجا رسیدیم باران گرفت. همه عود در دست داشتند و قبل از برگشتن به خانه آنها را داخل زمین فرو کردند. من عودم را نزدیک یکی از تنه ها گذاشتم.

صبح روز بعد همراه تورستن به باغ رفتیم. از باغ گذشتیم و آن نزدیکی ها نهری پیدا کردیم. از روی سنگ های داخل نهر گذشتیم. آنجا منطقه ی بسیار زیبایی است. زمانی که داشتیم از تپه ای در آن اطراف که پوشیده از گیاهان بوته ای و درختان بود بالا می رفتیم، پای یکی از درختان متوجه ی چیزی شدم. در حالیکه به حفره ی کوچکی بین ریشه ها اشاره می کردم به تورستن گفتم :" نگاه کن، اینجا یک خانه ی جنگلی کوتوله هاست". او ابتدا بسیار شک داشت و باور نداشت که کوتوله ها واقعاً وجود دارند. آنها خود را از مردم مخفی می کنند چون در گذشته مورد بدرفتاری قرار گرفتند. آنها اسیر می شدند و در ازای دریافت پول برای نمایش گذاشته شده یا شکنجه می شدند تا مکان جواهرات پنهان شده را نشان دهند.

Gnome

همراهم فکر می کرد آنجا چاله ی موش است. گفتم :" اما به این خانه ی کوچک نگاه کن. درست داخل تنه ی درخت ساخته شده. یک در کوچک و یه پله به طرفش وجود دارد. یک برگ روی پله افتاده تا جای پایشان باقی نماند. یک موش این کارها را نمی کند، می کند؟" حتی یک پنجره از زمین به داخل درخت وجود داشت. بالای آن چند تکه چوب با برگ هایی پوشیده شده بودند تا سقفی درست کنند. قسمتی از آن را باران کنار زده بود. درخواست کردم :" بیا سقف را تعمیر کنیم. این کار برای آدم کوتوله ها زمان زیادی می برد اما برای ما فقط چند دقیقه طول می کشد." همراهم طوری به من نگاه می کرد که انگار واقعاً دیوانه ام، اما کمک کرد مقداری شاخه و برگ جمع کنیم. لبخند زدم :" این کار او را بسیار خوشحال می کند."

.

Gnome

.

وقتی برگشتیم یادم افتاد قول داده بودم مدیتیشن ویژه ای در باغ انجام دهم. راهنمایان معنوی Sigrid به او گفته بودند که من باید تنها به باغ بروم چون یکسری اطلاعات خاص آنجا در انتظارم بود. به همین خاطر به طرف آتشدان رفتم، ناگهان از ذهنم گذشت آن همه عود از دیشب تابحال کجا رفته است. فقط عود من هنوز همانجایی بود که گذاشته بودم. آن را برداشتم و روی نیمکت نشستم. وقتی چشمانم را بستم تا مدیتیشن را شروع کنم، یکدفعه بوی عود روشن شده به مشامم رسید. عودی که در دست داشتم در حال سوختن بود. با خودم فکر کردم اینکه عود بخودی خود روشن شده سحرآمیز است. دوباره چشمانم را بستم تا ذکر بگویم که چیزی زنجیر چکمه ام را تکان داد. فقط لبخندی زدم، چیز گرمی را روی پایم احساس کردم، دوباره فکر کردم بچه گربه است.

.

Gnome

.

چشمانم را باز کردم، انتظار دیدن گربه را داشتم اما یک مرد کوچک روی کفشم نشسته بود. تقریباً سکته زدم! دوباره چشمانم را بستم و گفتم شاید او واقعاً آنجا نباشد، اما هنوز آنجا بود. نشسته بود، پاهایش را روی هم انداخته و یک پیپ کوچک می کشید. بوی دودش را حس می کردم. ناگهان عطسه ام گرفت و سعی کردم سرکوبش کنم که او از صدایش فرار نکند. به همین خاطر به آرامی دستم را جلوی بینی ام گرفتم و او هم همین کار را کرد! شروع به خندیدن کردم او هم خندید. صدایش بسیار بم بود. می توانستم دندان های کوچک سفیدش را ببینم. گونه های بسیار گلگون و ریش سفید داشت. شلوار چرم جیر، جلیقه و یک کلاه نوک تیز به تن داشت. بسیار کوچک بود، بیشتر از 20 سانت نبود، مثل یک عروسک کوچک. در حالیکه لبخند می زدیم به هم نگاه می کردیم. بعد متوجه شدم دستش را از پشتش حرکت داد و چیزی را برای من بالا گرفت. خم شدم و دستم را باز کردم. او چیزی آنجا گذاشت. دستش بسیار کوچک و گرم بود مثل یک دست واقعی. بعد بالا پرید و بین بوته ها ناپدید شد.

قلبم هنوز به تندی میزد. می ترسیدم ببینم چه چیزی در دستم هست، از این می ترسیدم که هیچی آنجا نباشد. با خودم فکر کردم هیچکس این را باور نمی کند. می توانم این داستان را با کسی در میان بگذارم؟

به خانه برگشتم و به Sigrid گفتم که در باغش چه اتفاقی افتاد. بالاخره جرأت پیدا کردم و دستم را باز کردم. از بیان کردن این داستان ترس داشتم اما این هدیه از آن مرد کوچک مدرکی است برای حقیقی بودن داستانم. یک کریستال کوچک بود، به اندازه ی ناخن انگشت کوچکم با پایه ای شبیه کلاه یک آدم کوتوله که با علائم عجیبی پوشیده شده بود. بالای آن یک حلقه ی چلیپای مصری بود. آن حلقه برای زنجیر کردن بود. کریستال تراش های نامنظم زیادی داشت، یک طرف تراش های ریز و طرف دیگر درشت. این طرفش با طلا پوشیده شده بود. درخشش غیرمعمولی داشت به رنگ آبی- ارغوانی. به گفته ی یک جواهرشناس، این کریستال به زمان آتلانتیس برمی گردد. در آن زمان کریستال را برای مراسم خاص، طلا اندود می کردند.

.

crystal

.

Sigrid از این ماجرا بسیار خوشحال شد. چون بار اولی که به آنجا نقل مکان کرده و مشغول پاکسازی باغ بود، شب صدای آوازی شنیده بود و مردهای کوچکی را دیده بود که دور آتش می رقصیدند. حالا خوشحال بود که آنها هنوز آنجا بودند و حس می کرد سرپرست آنهاست.

کوتوله ها من را انتخاب کرده بودند تا داستانشان را بگویند و این فرصت را به مردم بدهند که باورهایشان را تغییر دهند و ارتباط دوباره با آنها برقرار کنند. داستان کوتوله ها بخشی از کارگاه های من شده است. این باعث شد افراد بسیاری که از ترس مسخره شدن در این باره صحبت نمی کردند، از تجربیاتشان با کوتوله ها یا ارواح طبیعت برایم بگویند.

.

:: منـبع

– omnec-onec.com

.

2016/01/21

آمنِک آنِک (Omnec Onec)

Posted in :: نویسندگان و کتابها ::, آمنک آنک, تمدن های کهن در 10:36 ق.ظ. توسط ::: ابدیت در اوست :::

.

« قوه ی خیال، کلید خلقت است »

 

آمنک 

آمنک آنک تنها فرد شناخته شده ای است که در یک سطح ارتعاشی بالاتر متولد شده و با بدن فیزیکی خود به زمین آمد. به گفته ی وی در سال 1955، در سن هفت سالگی (او 246 سال زمینی قبل به دنیا آمده بود) جای دختری به نام شیلا گیپسون که در تصادفی جان باخته بود را گرفت و این اسمی است که در پاسپورتش درج شده است. نام معنوی "آمنِک آنِک" به معنی "احیای معنوی" است. وظیفه و استعداد آمنِک، کمک به انسان ها جهت اتصال مجدد به خود واقعی شان به عنوان روح می باشد .

وی در دهه ی 1990 با کتاب زندگینامه اش به نام "من از ونوس آمدم" شناخته شد. آمنِک در این کتاب زندگی در سطح اثیری ونوس را به تصویر می کشد و توضیح می دهد که چرا و چگونه آنجا متولد شد و چرا به عنوان یک کودک این فرصت به او داده شد تا سطح ارتعاش خود را پایین آورده، در بدن فیزیکی ظاهر شود و در سن هفت سالگی به زمین بیاید تا بعدها به عنوان یک آموزگار معنوی فعالیت داشته باشد و چرخه های زندگی اش روی زمین را به پایان برساند.

طبقه ی اثیری بُعدی است که تراکم پایین تری دارد و قابل مشاهده یا اثبات با ابزار فیزیکی نیست. در زمان های بسیار دور، سیارات کهنسال تر منظومه ی شمسی ما، مریخ، زحل، مشتری و ونوس، زندگی فیزیکی مشابه زمین کنونی داشتند. این سیارات نیاکان بشر روی زمین هستند. چرخه های تکامل طبیعی شرایط زندگی را تغییر داده و به خاطر رشد معنوی مردمان، دیگر امکان ادامه ی زندگی فیزیکی در آنها وجود نداشت و این سیارات در ارتعاشات لطیف تر به بقا ادامه دادند.

آمنک در قسمت دوم زندگینامه اش به نام "فرشته ها گریه نمی کنند" در مورد زندگی زمینی اش می نویسد. بعد از انتقالش در سن هفت سالگی، ناچار به تحمل شرایط بسیار سخت و تلخی می شود. او مورد تجاوز و ضرب و شتم قرار گرفت، آسیب بسیار خورد و دچار رعب و وحشت شد. جابجایی مداوم مانع از این می شد که دوستی داشته باشد و آموزش مدرسه ای ببیند.

تنها تماس های تله پاتیکی و اندکی فیزیکی با دوستان و بستگانش از ونوس، توان تحمل این زندگی را به او می داد. آشنایی با سرخپوستان که "امید بزرگ سپید" را در وی تشخیص دادند و همینطور ملاقاتش با استادان اعظمی مانند سنت جرمین و عیسی مسیح در سطح رؤیا، بارقه های امید بیشتری برایش به همراه آوردند. آمنِک سرانجام به واسطه ی استاد پال توئیچل با تعلیمات معنوی که از ونوس به یاد داشت بر روی زمین ارتباط دوباره برقرار می کند. (قوانین پروردگار متعال)

آمنک سال 1967 با استنلی شولتز ازدواج کرد و از او دو فرزند دارد. وی پس از نقل مکان به شیکاگو به عنوان متصدی بار، طراح لباس و صندوق دار مشغول به کار شد. آنها به مدت 10 سال با هم بودند و بعد جدا شدند.

.

آمنک و همسرش “آمنِک و همسرش استنلی”

 

آمنِک ازدواج دومی داشت که به طلاق انجامید. وی از این ازدواج نیز دو فرزند دارد. آمنِک در حال حاضر سه نوه دارد و با یکی از دوستان نزدیکش در آمریکا زندکی می کند.

.

آمنک و فرزندانش

“آمنک و فرزندانش”

.
:: از زبان خودش :

من در سطح اثیری سیاره ی زهره متولد شدم. از آنجایی که هنوز بدهی های کارمیکی داشتم، از این امر آگاه بودم که روزی باید به زمین برگردم. زمانی که فرصت به تعادل رساندن باقی کارمایم با آمدن به صورت فیزیکی به زمین به من داده شد، موافقت کردم. لازم بود در زمینه ی شفقت و همدردی چیزهایی بیاموزم. من قادر بودم آگاهی و دانش معنوی ام را بی کم و کاست با خود داشته باشم. اگر به این طریق به زمین نمی آمدم، لازم می شد پروسه ی تولد را دوباره از سر بگذرانم. می دانستم که با این شیوه ی تولد بخش زیادی از دانش معنوی از دست می رود.

در ونوس، شهری به نام رتز وجود دارد که هم سطح فیزیکی و هم اثیری دارد. زمانی که قصد داریم چرخه ی زندگی مان را در سطح فیزیکی ادامه دهیم، در این شهر می توانیم با بدن فیزیکی ظاهر شویم. مانترای ویژه ای وجود دارد که بدن فیزیکی خلق می کند. به همراه عمویم اُدین در یک معبد ویژه در رتز بدن فیزیکی گرفتیم.

زمانی که سطح اثیری ونوس را ترک کردم از این امر آگاه بودم که دیگر نمی توانم برگردم. تنها با سفر روح می توانستم ارتباطاتی داشته باشم. چون وقتی بدن فیزیکی پیدا می کنیم در قبال آن مسئولیم و تا زمان مرگ آن بدن نمی توانیم به جهان اثیری بازگردیم.

ابتدا با یک سفینه ی کوچک به سمت سفینه ی بزرگ استوانه شکلی حرکت کردیم که برای سفرهای بین کهکشانی استفاده می کنیم. سفینه های ما از انرژی های طبیعی مانند خورشیدی، مغناطیسی و انرژی آزاد استفاده می کنند. سفینه های کوچک فقط مسافت های کوتاه را قادرند بپیمایند. با این سفینه ی مادر به آتمسفر زمین سفر کردیم که حدود 44 ساعت طول کشید. دوباره داخل سفینه ی کوچک شدیم و سرانجام در معبدی در تبت به نام آگام دس به زمین نشستیم. این معبد در سطحی بالاتر از سطح فیزیکی قرار دارد، به همین خاطر مکان مناسبی برای سازگار شدن با ارتعاشات فیزیکی است.

به مدت یک سال جهت انطباق با شرایط فیزیکی و یادگیری، در آگام دس ماندم. در این مدت نحوه ی استفاده از بدن فیزیکی، غذا خوردن، راه رفتن، میدان دید، زبان انگلیسی و همینطور در مورد افراد خانواده ام آموختم که دوران بسیار سختی برای من بود.

در زمان مناسب عمویم اُدین، من را با یک سفینه ی کوچک به آمریکا برد. دختری به نام شیلا بود که در زندگی دیگری در فرانسه خواهر من بود. در آن زندگی، من به دفاع از افراد فقیر در برابر مقام های بالا مشغول بودم. آنها برای دستگیری من به خانه مان آمدند. شیلا به آنها گفت که او من هستم و به جای من سر از تنش جدا شد تا من بتوانم به کارم ادامه دهم. من به او بدهکار بودم. او جانش را برای من از دست داد. پس در این زندگی که برای او بسیار سخت بود، به اینجا آمدم. این قضیه کارمیک است.

.

شیلا

“شیلا گیپسون اصلی در سن 3 سالگی”.

آمنک به همراه عمویش اُدین و یک مریخی به صحنه ی تصادف منتقل شد. بلافاصله بعد از تصادف، آمنِک جای شیلا را گرفت. این دو مرد از بدن مرده ی شیلا مراقبت کردند و به همین دلیل جسد او هرگز پیدا نشد و او جزو نجات یافتگان تصادف اتوبوس محسوب شد. شیلا داشت نزد مادربزرگش می رفت که چند سالی بود او را ندیده بود. چون آمنِک و شیلا دوقلو به نظر می رسیدند، کسی متوجه تغییر نشد.

آمنِک می گوید : قبل از این اتفاق، زمانی که شیلا به دنیا آمد، روح من در پروسه ی تولد، روح او را همراهی کرد، در نتیجه من به عنوان یک روح توانستم خصیصه های ژنتیکی شیلا را دریافت کنم و زمانی که به جای او زندگی می کردم، ویژگی های فیزیکی مشابهی داشتم. این کار لازم بود. من با روحم با شیلا در تماسم.

تا سال 2000، هر پنج سال در سفینه مورد آزمایش قرار می گرفتم. عمویم و افراد سیاره ی خودم از همان ابتدا زندگی من را تحت نظر داشتند. آنها در این آزمایشات ناهماهنگی های من را متعادل و سلامتی ام را چک می کردند. عملکرد بدن من کمی متفاوت با بدن سایر افراد بود، به همین دلیل به طور منظم آزمایش می شدم و تا جای ممکن شفا پیدا می کردم تا بتوانم اینجا به زندگی ادامه دهم. من به احساسات منفی و انرژی های منفی مردم عادت نداشتم. به دلایلی که به رشد معنوی ام مربوط می شد، تصمیم گرفتم دیگر مورد آزمایش و درمان های ویژه قرار نگیرم و مانند دیگران روی زمین زندگی کنم. من همیشه فشار خون بالا داشتم. تا مدت ها زندگی عادی داشتم تا آنکه در این اواخر با آن مشکل پیدا کردم و قادر نبودم مانند گذشته به کارم ادامه دهم. در نوامبر 2009 درست در آغاز یک کارگاه خصوصی سکته کردم.

من این امکان را داشتم تا دانش و اطلاعاتی که طی تناسخات و دوره های زندگیم به عنوان یک روح بدست آورده ام را به یاد داشته باشم. من قادرم این اطلاعات را بی کم و کاست حفظ کنم و آنچه آموزش می دهم، تماماً چیزی است که می دانم و نه چیزی که خوانده یا شنیده باشم، بلکه تجربیات من طی زندگی های بسیار متفاوت روی زمین و بُعدهای دیگر است.

زمانی که انتخاب کردم به زمین بیایم، استادان معنوی ام به من گفتند که این آخرین زندگی فیزیکی من خواهد بود و بعد از این به ونوس برنخواهم گشت. من سفر معنوی را انتخاب کردم.

من زندگی های گذشته ی بسیاری روی زمین داشته ام، در آتلانتیس، لموریا، مصر، سرخپوستان آمریکا. افراد بسیاری را می بینم که روح آنها را می شناسم با آنکه با فیزیک کنونی آنها را نمی شناسم. من اهمیتی نمی دهم کسی من را باور کند یا نه چون در هر حال داستان من تغییری نمی کند.

.

Omnec-Shasta “آمنک در کوه شستا- سال 2015”

افراد بسیاری از سیارات دیگر به زمین می آیند و به صورت فیزیکی به شکل یک بزرگسال اینجا زندگی می کنند نه از طریق پروسه ی تولد. آنها همدیگر را می شناسند. افراد زیادی از سطح اثیری برای کسب تجربیات و بدهی های کارمیکی به جهان فیزیکی می آیند چون یک سری از تجربیات مانند جنگ دیگر در سیارات اثیری وجود ندارد.

"هرجا توجه برود، انرژی به دنبالش روان می شود".

من در طبقه ی اثیری با ارواح کودکان پیش از آنکه متولد شوند کار کرده ام. چون آنها نیاز دارند من و آموزه هایم را بشناسند تا بتوانند راه درست خود را در این پروسه ی جدید دگرگونی انتخاب کنند. (در جلسات سخنرانی، کودکانی می آیند که درخواست گفتگوی فوری با آمنِک دارند تا تجربیات و خاطراتی که در رؤیا داشته اند را با او در میان بگذارند. این دیدارها همیشه برای حاضران بخصوص خود آمنِک، بسیار پراحساس و متأثرکننده هستند).

.

:: جریان دگرگونی زمین :

من داستان بشر روی زمین را در معبد تاریخچه ی تتونیا آموختم، مکانی آموزشی که بیشتر شبیه یک ماشین زمان است تا مدرسه. زمین و انسان های روی زمین در حال تجربه ی یک پروسه ی دگرگونی هستند. این جریان از مدتی بسیار قبل آغاز شده است.

.

تتونیا

 "تتونیا : شهری اثیری که آمنِک در آن متولد شد و به مدت تقریبی 240 سال پیش از آمدن به زمین آنجا زندگی کرد.”

.

ما در منظومه های شمسی متفاوت نشست هایی با انواع موجودات، برخی فیزیکی و برخی غیر آن، بعضی به شکل انسان و بعضی به شکل دیگر، حتی با موجودات عوالم و سیستم های دیگر داشته ایم که مصمم شدند به دگرگونی زمین کمک کنند. این پروسه ی آسانی نیست. مقام های برتر معنوی در بُعدهای دیگر این پروسه را با ارسال فرکانس هایی به زمین آغاز کردند تا سطح ارتعاشی را بالا ببرند. دگرگونی زمین حاصل تلاش جمعی میلیون ها موجود است و اطلاعات آن را می توان در پیشگویی های تمامی فرهنگ های دنیا پیدا کرد. ارتعاش زمین بالا خواهد رفت. از سال 1999 سفینه هایی در نقاط مختلف سیاره ی زمین قرار گرفته اند که به زمین انرژی می فرستند تا از این نظام دگرگونی حمایت کنند.

یک سیستم چاکرای جدید درون بدن انسان وضع شده است و دو نیمکره ی مغز هماهنگ شده اند تا مغز دوباره به صورت یک کل عمل کند. نتیجه ی این تغییر این است که انسان ها با نیروی شهود و دانش شان درباره ی شکل های قبلی هستی و همینطور با خود اصلی شان، اتصال دوباره برقرار می کنند و به شکل بالاتری از هستی صعود می کنند. این جریان از سال 1999 آغاز شده است. نسل های جدید با این چاکرای جدید متولد می شوند.

تغییراتی که در نتیجه ی پروسه ی دگرگونی در شما رخ می دهد به تدریج صورت می گیرد به همین خاطر متوجه آن نمی شوید. برخی افراد متوجه می شوند، برای مثال ممکن است دردهای کوتاه یا تیزی در قسمت های مختلف بدن احساس کنید که ناشی از به وجود آمدن چاکرای جدید است. ممکن است صداهایی در گوشتان بشنوید، یا مدت درازی احساس گرسنگی نداشته باشید و زمانی دیگر به سختی سیر شوید و چیزهایی شبیه این. اما چیزی که اهمیت دارد نوشیدن مایعات زیاد است چون ساختار سلولی شما نیز در حال تغییر است به همین علت باید بدنتان را پاکسازی کنید. این دگرگونی برای هر فردی با توجه به سطح آگاهی وی متفاوت است.

پروسه ی دگرگونی زمین به این منظور آغاز شد که از نابودی آن جلوگیری شود. تمامی تلاش های قبلی مردمان سیارات دیگر برای تماس با حاکمان زمین با شکست مواجه شد. من درخواست کردم به زمین بیایم و بین مردم زندگی کنم تا احساسات و مشکلات آنها را تجربه و درک کنم تا آنکه بتوانم دانش معنوی را با آنها سهیم شوم.

افرادی که قادر نیستند این تحول را بپذیرند، دچار هراس و دلهره شده و یکدیگر را نابود می کنند. تکنولوژی های جدیدی خواهد آمد، مغناطیس و انرژی خورشیدی، انرژی آزاد و غیره.

"همه چیز قبل از بهتر شدن، بدتر می شود".

سیاره ی زمین مورد حفاظت قرار دارد. طی پروسه ی دگرگونی، معابد پنهان به واسطه ی انرژی به هم پیوسته اند و این کار یک سپر انرژی  به وجود آورده که هیچ یک از بیگانگان متخاصم نمی توانند بدون کسب اجازه، با انسان ها تعامل داشته باشند. بنابراین زمانی این یک خطر محسوب می شد ولی در حال حاضر اینطور نیست. اما انسان هایی هستند که با آنها همکاری می کنند و این داستانی دیگر است چون خودشان آنها را دعوت  کرده اند.

در زمان های بسیار دور، ما هم در سطح فیزیکی ونوس زندگی می کردیم. دوره ای از راه رسید که مشکلات و اختلافات بسیاری پیدا کردیم تا آنکه دگرگونی آغاز شد. این دگرگونی همراه با پیشرفت مهمی در سطح آگاهی بود که در نهایت با صعود مردم و تمدن ها به بُعد بالاتر پایان یافت.

من پیام خود را منتقل می کنم، اما هیچ کس مجبور نیست من را باور کند. هر فردی باید مسیر خود را برود. زمانی که شما کل ماجرا را بدانید، درک جدیدی از جهان پیدا می کنید و تغییر خودبخود رخ می دهد. حقیقت در انحصار من نیست چرا که حقیقت در اشکال بسیاری می آید. من تلاشم را می کنم و عشق بدون قید و شرط را آموزش می دهم.

.

:: آمنِک و اکنکار

.

ostanmasters

آمنِک می گوید : “به سمیناری درباره ی اکنکار که پال توئیچل بنیان گذار آن بود رفته بودم. از ترس گریه ی فرزندم در عقب اتاق نشستم. مدتی بعد در کمال تعجب دیدم پال به طرفم آمد و با گفتن نام اصلیم که کسی نمی دانست، من را شگفت زده کرد. پس از مدتی صحبت کردن، تصویری که از ملاقات او در سطح اثیری داشتم را به یاد آوردم. سپس پال از من دعوت به همکاری کرد.”

.

آمنک و پال توئیچل 

به گفته ی وی، نخستین دیدار او و پال زمانی اتفاق افتاد که آمنِک هنوز در سطح اثیری سیاره ی زهره زندگی می کرد پیش از اینکه با بدن فیزیکی به زمین بیاید. دقیق تر اینکه، پال زمانیکه در حال آماده شدن برای استادی معنوی روی زمین بود، با استادش ربازارتارز در بدن روحی خود به سطح اثیری ونوس رفت. آمنِک آنِک که آن زمان دختربچه ای بود را به پال نشان دادند با این توضیح که بعدها او را در سطح فیزیکی زمین ملاقات خواهد کرد.

آمنِک در بخش دوم زندگینامه خود به نام “فرشته ها گریه نمی کنند”، سخنان پال را بعد از دیدار دوباره او روی زمین در سال 1969 نقل قول می کند، “در تبت، ربازارتارز یکی از استادان من بود. یک بار من را به سفر روحی به رتز و توتونیا برد. او به تو اشاره کرد که آن موقع دختر کوچکی بودی، و به من گفت تو را به یاد داشته باشم چون در آینده قرار بود همدیگر را ملاقات کنیم. و تو نقش مهمی در کمک به من برای برقراری تعلیمات خواهی داشت.”

پال توئیچل من را تشویق کرد زندگی نامه ام را بنویسم. قرار بود او کتابم را منتشر کند اما پال ناگهان در 1971 از دنیا رفت.

.

آمنک و پال توئیچل 

آمنِک در فصل دیگری می نویسد، پال نخستین ماهانتای روزگار مدرن بود. تعلیمات باستانی، حقایق اصیلی هستند که پایه و اساس تمامی خلقتند. اینها تعلیمات تمامی موجودات پیشرفته، چه فیزیکی چه غیر آن هستند. اساسا ونوسی ها انتخاب شدند تا نگهبان حقیقت باشند، چرا که آنها در هماهنگی و تعادل باقی ماندند بدون هرگونه جدایی از مفاهیم معنوی اصلی خود. آنها همچنین زمانیکه نخستین انسان های فیزیکی به زمین آمدند، این تعلیمات کهن را به زمین آوردند. بعدها این تعلیمات، مخفی شدند تا از دستکاری نیروهای کنترل گری که بعد از افول آتلانتیس، زمین را اداره می کردند، محفوظ بماند. این اتفاق قبل از تولد مسیح بود. سپس مسیح تحت راهنمایی فوبی کؤانتز که آن زمان در بدن فیزیکی بود، شروع به یادگیری در تبت کرد.

سال 1971، پال درگذشت. از آنجایی که آمنِک، آن ارتباط قوی که با پال داشت را با جانشین وی نداشت، مسیر او با سازمان خارجی اکنکار قطع شد. ارتباط درونی همچنان باقی ماند اما در سطوح بیرونی، شیوه ی اشتراک اطلاعات تغییر کرد.

آمنِک مستقل ماند و تنها با اشخاص و از طریق سخنرانی و کارگاه هایی که دیگران تدارک می بینند، کار می کند، در حالیکه اکنکار تبدیل به یک جنبش سازمان یافته و جهانی شد با گروه های مطالعه، کتب بسیار به زبان های دیگر و گردهمایی های بزرگ.

آمنِک می نویسد : “ملاقات با پال توئیچل، زندگی من را بسیار تغییر داد اما ظاهراً هنوز زمان مناسبی برای آشکار کردن مأموریتم نبود. چند سال بعد، هارولد کلمپ را ملاقات کردم که سال 1981 ماهانتای جدید، استاد اک در قید حیات شد. من او را مردی بزرگ منش و متواضع یافتم. او از آن زمان، تعلیمات اکنکار را به شیوه ی امروزی و همراه با پیشرفت های جاری به مردم ارائه می دهد.”

.

:: تمدن درون زمین :

بیشتر سیارات میان تهی هستند چون نیروی مغناطیس که نیروی جاذبه است، داخل و پیرامون سیاره جریان دارد. افراد بسیاری به مرکز زمین فرار کردند که توانایی های مغزی خود را حفظ کرده اند و منتظر زمانی هستند که دگرگونی زمین اتفاق بیفتد تا به انسان های سطح زمین بپیوندند. من چیز زیادی در این مورد نمی دانم اما می دانم که آنها وجود دارند. ورودی های به درون زمین وجود دارند اما من از آنها اطلاعی ندارم. انسان های مرکز زمین برای بررسی و اکتشاف روی زمین می آیند.

.

 :: نیکلا تسلا

نیکلا تسلا

“نیکلا تسلا (1856- 1943)”.

در حیطه ی تکنولوژی، اختراعاتی که برای مردم خوب هستند اما دلخواه آنهایی که قدرت را بدست دارند نیستند، معمولاً مخفی یا معدوم می شوند یا حداقل بی اعتبار نشان داده می شوند. زمین به مخترع الکتریکی نیکلا تسلا، دین بسیاری دارد. زمین بدون او در جایی که اکنون هست نمی بود. تسلا دوره ای با توماس ادیسون در زمینه ی طراحی موتورها و ژنراتورهای برقی کار کرد. او مسئول سیستم برق آبشار نیاگارا بود. تسلا در دهه ی 70 عمر خود بیش از 700 اختراع به نام خود داشت. اما تسلا برای زمان خودش پیش از حد پیشرفته بود. حتی ادیسون هم به مخالفت با وی برخاست و سعی کرد ایده های بسیار هوشمندانه ی وی را از اعتبار بیندازد. او در زمینه ی به دام انداختن انرژی نامحدودی که از خود زمین نشأت می گیرد، پیشگام است. او دریافت که انرژی نیازی به آن ندارد که در ماشین آلات بزرگ و قدرتمند تولید شود. آنهایی که می دانستند تسلا دارد در مورد چه چیزی صحبت می کند، موفق شدند او و ایده هایش را بی اعتبار کنند و رازهای نیروی مغناطیس را که می توانست برای دنیا سودمند باشد، مخفی نگه دارند. تسلا به زبان خودش در مورد هدفش می گوید :” سودمندترین کاربرد انرژی بی سیم در رانش ماشین های پرنده خواهد بود…”. عده ی بسیار معدودی می دانند که تسلا از سیاره ی زهره برای کمک به شما آمد.

.

: :: :: ::  :::::::::::::::::  :: :: :: :

آمنک .

شما خبرهای بد و زشتی از همه جای دنیا می شنوید. این اتفاقات همیشه در حال رخ دادن هستند. چون روح های جدیدی به این دنیا می آیند و در روند تکاملی خود باید این شکل های پست تر بودن یعنی کنترل کردن و آسیب زدن به دیگران و حتی کشتن یکدیگر را تجربه کنند و بیاموزند. وحشتناک است اما آنها این مسیر را انتخاب کردند تا همه چیز را تجربه کنند و به این آگاهی برسند که آنها چه چیزی نیستند. ما نباید بترسیم یا در مسیر انتقاد و تنفر از آنها بیفتیم بلکه می بایست دعای خیر خود را نثارشان کنیم و از پروسه ی دگرگونی زمین حمایت کنیم و اگر روی این قضایای منفی تمرکز کنید قادر به این کار نخواهید بود.

.

“مهمترین چیزی که مردم روی زمین می بایست بیاموزند، جایگزینی عشق و پذیرش بجای عیب جویی و قضاوت است. داشتن عشق بدون قید و شرط مانند آفریدگار. عشق ورزیدن به هر چیزی فقط به این دلیل که وجود دارد.”

.

تلاش کنید تغییرات لازم را انجام دهید. در هیچ حیطه ای زیاده روی نکنید. متعصب نباشید. تعادل را حفظ کنید. با سایر موجودات در هماهنگی بمانید. اجازه دهید دیگران خودشان باشند و شما هم خودتان باقی بمانید. روی خودتان تمرکز کنید نه سایر افراد یا هنجارها. تصمیم با شماست : می توانید تلاش کنید و تغییری به وجود آورید، زندگی را از زوایه ی دیگری ببینید یا آنکه این اطلاعات را انباشته کنید تا بلااستفاده بماند.

فرزندان آمنِک می گویند او با تمامی انواع حیوانات بخصوص پروانه ها، رابطه ی نزدیکی دارد. دخترنش توبی می گوید به یاد دارم هر جا می رفتیم پروانه های زیادی از ناکجا دورش جمع می شدند یا روی دستش می نشستند. پروانه های بزرگ زیبا و نارنجی رنگ و او ساعتها به بازی با آنها مشغول می شد.

آمنِک می گوید :”یک نویسنده ی تبتی به نام تی. لوبسانگ رامپا در دهه ی 1960 کتابی با موضوع دیدار از سیاره ی زهره در منطقه ی اثیری نوشته است. او لامایی بود که وارد بدن یک مرد انگلیسی شد یعنی جابجایی روح. کتاب بسیار جالبی است. داستان های اینچنینی که یک سری افراد نقل می کنند، همخوانی زیادی با گفته های من دارد.”

ما از مردم روی زمین بهتر نیستم، بلکه فقط این امکان به ما داده شد که این بار در محیطی متولد شویم که با خودش در صلح است و حقایق معنوی زندگی در دسترس است.

: :: :: ::  :::::::::::::::::  :: :: :: :

.

متن کامل سخنان آمنِک را از لینک زیر دانلود کنید.

موضوعات مطرح شده :

.

معبد تاریخچه ی تتونیا (ماشین زمان)

دیدار از معبد خرد زرین در شهر رتز به سرپرستی استاد رامی نوری

یک سال اقامت در معبد آگام دس به سرپرستی استاد یائوبول ساکابی

دیدار از بهشت و جهنم ادیان زمینی در طبقه ی اثیری

دیدار از کوه نور در ساهاسارا دال کانوال

منشأ نژادهای روی زمین

و ….

.

::  لینک دانلود  ::

.

: :: :: ::  :::::::::::::::::  :: :: :: :

.

:: کتـاب ها

1- فرشته ها گریه نمی کنند – Angels Don’t Cry

2- من از ونوس آمدم – From Venus I Came

3- پیام من – My Message

4- تنها عشق و خرد- Simply Wisdom and Love

>> مقاله ی آمنِک با عنوان “تاریخ ناشناخته منظومه شمسی ما و تحول معنوی زمین” به فارسی را از اینجا دانلود کنید.

.

:: منابـع

1- کتاب “من از ونوس آمدم”

2- بخش هایی از کتاب “فرشته ها گریه نمی کنند”

3- بخش هایی از کتاب “تنها عشق و خرد”

4- مصاحبه ها و کارگاه ها

5- omnec-onec.com

6- hello-earth.com

.

2016/01/01

تجربه نزدیک مرگ کارل گوستاو یونگ

Posted in تجربه نزدیک مرگ در 7:38 ب.ظ. توسط ::: ابدیت در اوست :::

.

carl-jung

 

اوایل سال 1944 از ناحیه ی پا دچار شکستگی استخوان شدم و این پیشامد نامبارک، حمله ی قلبی را برای من به دنبال داشت. در حال بیهوشی دچار توهم شدم که بی گمان شروع آن می باید همزمان با لحظاتی بوده باشد که به من اکسیژن و آمپول کامفر تزریق می کردند و مرگ چند قدمی بیش با من فاصله نداشت. انگاره های ذهنی من در خلال این مدت به قدری مهیب بود که پیش خود نتیجه گرفتم لحظات مرگم فرارسیده است. پرستارم بعدها به من گفت :” طوری به نظر می آمدید که گویی هاله و نوری سفید دور تا دور شما حلقه زده است.” و به دنبال آن اضافه کرد این پدیده چیزی است که وی بعضاً در مورد اشخاصی که در حال احتضار بودند، شاهد بوده است. اینکه در خلال این مدت در حال خواب بوده ام یا خلسه برایم روشن نیست. چیزی که هست در این مدت دستخوش حالات عجیب و غریبی شدم.

اینطور به نظرم می آمد که آن بالاها، جایی در فضای لایتناهی و بیکران هستم. در فاصله ای دوردست، در آن پایین ها، کره ی زمین را می دیدم که با شکوهی وصف ناپذیر، سراپا غرق در نوری آبی رنگ بود و در آن میان دریاهای عمیق لاجوردی و قطعات جغرافیایی بزرگ عالم برایم قابل تشخیص بود. در نقطه ای دوردست، زیر پای من جزیره ی سیلان (سریلانکا) قرار گرفته بود و باز در مسافتی دورتر در فرا روی من، شبه قاره هند دیده می شد. حوزه ی دید من تمامی وسعت کره ی زمین را دربر نمی گرفت ولی با این حال شکل کروی آن به وضوح برایم قابل تشخیص بود. طرح کلی و خطوط بیرونی آن با تلألویی از یک نور سفید نقره فام از لابلای همان نور دل انگیز آبی رنگ که آن را احاطه کرده بود، قابل رؤیت بود. بسیاری از نقاط مختلف کره ی زمین رنگارنگ یا به صورت لکه های سبز تیره و زناری سیمابی به نظر می آمد. در دوردست ها و سمت چپ منطقه ای گسترده و وسیع به رنگ زرد متمایل به رنگ سرخ دیده می شد که صحرای عربستان بود، آنچنان که گویی در آن نقطه عالم، کره ی زمین به رنگ قرمز طلایی رنگ درآمده است. در دنباله ی منظره ی این بخش از کره ی زمین دریای سرخ توجهم را جلب کرد و در مسافتی دورتر، در بخش فوقانی و متمایل به چپ این نقشه ی جهان نما، گوشه ای از دریای مدیترانه برایم قابل تشخیص جلوه نمود. نگاه خیره و مستقیم من متوجه این نقطه بود. غیر از این نقطه، نقاط دیگر در نظرم مبهم و نامشخص جلوه می نمود. در این میان، باز چیزی که توانستم تشخیص دهم، قله ی سربه فلک کشیده و پشیده از برف هیمالیا بود. ولی آسمان در جهتی که منتهی به این قسمت می شد، ابرناک و مه آلود به نظر می رسید. نگاهم را ابداً متوجه سمت راست نکردم و در آن لحظه احساسم این بود که در حال ترک کردن و جدا شدن از زمین هستم.

بد نیست این را هم گفته باشم که برای آنکه شخص واقعاً بتواند یک چنین میدان دید وسیعی از کره ی زمین داشته باشد باید حدود یک هزار مایل از زمین فاصله بگیرد! و این چیزی بود که بعدها به آن پی بردم. چشم انداز کره ی زمین از یک چنین فاصله ای باشکوه ترین چیزی بود که تا آن لحظه امکان دیدن آن نصیبم گردیده بود.

پس از مدتی غور و تعمق، دور خود غلطی زدم. تا آن لحظه پشت به اقیانوس هند و رو به شمال داشتم ولی با غلطیدن به نظرم آمد رو به سمت جنوب دارم. در این لحظه چیز تازه ای در حوزه ی دید من قرار گرفت. اندکی دورتر، نگاهم به یک قطعه سنگ عظیم و تیره رنگ در فضا افتاد که شبیه یک شهاب سنگ بود. قطعه سنگی به بزرگی خانه ی من و معلق در آسمان، آنچنان که خود نیز آن حال را داشتم.

مشابه این سنگ ها را در ساحل خلیج بنگال دیده بودم. قطعه سنگی که دیدم مدخلی داشت که بلافاصله منتهی به یک اطاقک یا حجره ی کوچک می شد. در سمت چپ ورودی این محل معبد مانند، یک هندو با بشره ای قهوه ای رنگ، در سکون و آرامش مطلق، چهار زانو در حال مراقبه با آرایش گل نیلوفر روی نیمکت سنگی نشسته بود. این هندو ردایی از پارچه ی سفید بر تن داشت و من پیشاپیش خبر داشتم که او انتظار مرا می کشد. با بالا رفتن از دو پله ی ورودی آنجا، ابتدا یک اطاقک کوچک و محقر و سپس به محض چرخیدن به سمت چپ، مدخل اصلی معبد در برابرم ظاهر شد. دور تا دور در ورودی اصلی معبد، غرفه های متعدد و کوچک طاقچه مانندی تعبیه گردیده بود که درون هر یک از آنها ظرفی نعلبکی مانند گذاشته شده بود که مملو از روغن نارگیل بود و فتیله سوزهایی درون آنها شعله ور و در حل سوختن بود. به طوری که دور تا دور این مدخل با حلقه ای از آتش مشتعل محاط شده بود. پیشترها من به هنگام بازدید از معبد دندان مقدس در کندی سیلان با چنین صحنه ای روبرو شده بودم.

به محض اینکه متوجه ی پله های در ورودی گردیدم، اتفاق عجیبی رخ داد. دیدم تمام آن چیزهایی که زیر پای من و در حوزه ی دید من قرار داشت در حال لغزیدن و دور شدن از من هستند، یعنی همه ی آن چیزهایی که قلباً مایل بودم به طرف آنها بروم : صحنه ی از هم گسیختن و دور شدن شتاب آمیز زنجیره ی حیات زمینی، رویدادی که به غایت برایم دردآور و جانکاه بود.

با این حال احساسم این بود که همچنان چیزی دست نخورده برایم باقی مانده، هر چه را که تا آن لحظه تجربه کرده یا عملاً به آن مبادرت ورزیده بودم، همه را همچنان با خود دارم. تار و پود هستی مرا تاریخچه ی زندگی من تشکیل می داد و من با اطمینان خاطر و قوت قلبی زایدالوصف احساس می کردم همانی که بودم هستم.

این تجربه، احساسی از یک فقر مطلق و در عین حال یک غنا و بی نیازی وافر را در من برانگیخت. دیگر چیزی که گرایش یا آرزوی رفتن به جانب آن را داشته باشم برایم مطرح نبود. من موجودیت و هستی عینی خود را بازیافته بودم. من همانی بودم که بودم و در متن آن زندگی می کردم. در آغاز احساس فروپاشی مطلق و از دست دادن همه چیز بر افکارم چیره شده بود ولی به ناگاه این موضوع در نظرم بی اهمیت جلوه کرد. تمامی چیزها به گذشته تعلق داشت. دیگر اندوه و تأسفی برای از دست دادن یا گم کردن چیزی نداشتم.

در این بین چیزی دیگر توجهم را جلب کرد. در حالیکه قصد رفتن به طرف معبد را داشتم، مطمئن بودم که بلافاصله وارد اتاقی خواهم شد که از صدر تا ذیل آن غرق در نور است و در آنجا با کسانی روبرو خواهم شد که در حقیقت خود را از سلک آنان به حساب می آوردم. باز ته دلم مطمئن بودم که به محض ورود، پی خواهم برد پیش از من حال و روز دنیا چگونه بوده و انگیزه و سبب پای نهادن من به عالم هستی چیست و سرانجام آنکه هستی من روی به کدامین سمت و سو دارد. هستی من آنگونه که خود شاهد آن گردیده بودم، از دید من بیشتر همچون یک کتاب داستان جلوه می کرد که آغاز و انتهایی نداشته و من همواره این احساس را با خود داشته ام که من جزئی از یک مقوله ی تاریخی یا بخشی از یک کتاب تاریخ هستم که برگ های آغازین وآخرین آن افتاده یا مفقود گردیده است. حیات من از منظر من، برشی کوچک و مقطعی محدود از یک سلسله حوادث و رویدادهای عریض و طویل بوده که در ارتباط با آنها، سؤالات بسیاری همچنان برایم مجهول مانده بود.

چرا حیات من می بایست در چنین مسیری می افتاد؟ چرا و به چه دلیل من می باید چنین سؤالات خاصی را مطرح می کردم؟ در این رهگذر حاصل کار من چه بوده؟ و پس از من در دنباله و بستر آن چه چیزی جریان پیدا خواهد کرد؟ مطمئن بودم که به محض ورود به آن معبد سنگی، برای تمامی این پرسش ها پاسخی دریافت خواهم کرد. می دانستم به مجرد پای نهادنم به درون معبد با اشخاصی روبرو خواهم شد که به پرسش های من در خصوص اینکه پیش از این چه بوده و از این پس چه خواهد شد، پاسخ خواهند داد.

در حالیکه در خصوص این مطالب غرق در تفکر بودم، اتفاقی رخ داد که توجهم را به جای دیگری معطوف کرد. از پایین از جانب اروپا، متوجه بالا آمدن انگاره ای شدم، پزشک معالجم یا بهتر است بگویم آدمی شبیه او بود. به مجرد روبرو شدن با وی، او را شناختم :” خوب، همان طبیب من است. اما در هیئت اولیه خود به صورت بازیلیوس اهل جزیره ی اکوس ظاهره شده.”

از قرار معلوم، خود من نیز در همان صورت اولین خود بودم. بین ما دو نفر بی آنکه کلامی رد و بدل شود، به صرف نگاه، نوعی تبادل فکری صامت صورت گرفت. از زمین به دکتر من نمایندگی داده شده بود پیامی را به من برساند دائر بر اینکه دور شدنم از آن، مورد ایراد و اعتراض واقع گردیده. به این معنا که حق چنین کاری را نداشتم و می بایست دوباره به همان جا رجعت می کردم.

عمیقاً دستخوش غم و اندوه شدم، جریان جانکاه دل کندنم از حیات زمینی بی حاصل مانده بود و دیگر به من اذن دخول به معبد و پیوستن به سلک افرادی که خود را در زمره ی آنان می پنداشتم، داده نمی شد.

در عالم واقع پیش از آنکه توفیق از سر گرفتن حیات مجدد را پیدا کنم، می بایست سه هفته تمام را پشت سر می گذاشتم. قادر به خوردن هیچ چیز نبودم. دل شکسته و مأیوس فکر می کردم " باز باید به درون همان زندگی قوطی وار رجعت کنم" به نظرم می آمد در پس کائنات در آن سوی افق، یک دنیای سه بعدی مصنوعی ساخته شده که هر کس بالاجبار می بایست در آنجا به تنهایی داخل یک قوطی یا جعبه ی کوچک زندگی کند و حال من به ناچار می بایست دوباره خود را متقاعد می ساختم که یک چنین شیوه ای از حیات، دوست داشتنی و با ارزش است! زندگی و تمامی دنیا در نظرم یک زندان جلوه می کرد.

طی هفته های یادشده حال من حیرت انگیز بود. در خلال ساعات روز معمولاً گرفته و غمگین بودم، احساس ضعف و خستگی می کردم. با دلتنگی به خود می گفتم “ حال باید دوباره به همان دنیای یکنواخت و خسته کننده ی سابق برگردم”. با فرارسیدن شب خوابم می برد تا نیمه شب. بعد خواب از سرم می پرید و قریب به یک ساعت را در حالت بیداری سپری می کردم ولی این بیداری به گونه ای کاملاً متفاوت بود. طی این مدت گویی دچار حالت خلسه می شدم. فکر می کردم در جایی در فضا غوطه ورم و در زهدان امن کائنات جای دارم. با احساسی از خلأ مطلق ولی در عین حال با نشئه ای از بالاترین لذات ممکن.

این بیماری دوره ای پربار از کار و کوشش برای من به همراه داشت. بسیاری از آثار قلمی عمده ی من در این دوره به رشته تحریر درآمده اند. دیگر سعی و علاقه ای برای قبولانذن آراء و عقاید خود به دیگران نداشتم، بلکه بیشتر خود را تسلیم جریان و سیر افکار خویش می ساختم. بیماری ارمغان دیگری نیز برای من داشت و آن پذیرفتن یا تأیید همه چیز بود. آری گفتن بی قید و شرط و بی هیچ اعتراضی به هر آنچه هست و وجود دارد. قبول شرایط هستی آنگونه که آن را می بینم و درک می کنم. پذیرفتن سرشت و طبیعت خود آنچنان که هست.

تنها پس از از سر گذرانیدن دوران بیماری ام بود که به اهمیت موضوع گردن نهادن شخص نسبت به سرنوشت خود، پی بردم. با توسل به این کار، در واقع یک من یا ایگویی را به وجود می آوریم که به هنگام روی کردن پیشامدهای غیرقابل درک، از پا در نمی آید و حقایق را از بد و خوب آنچنان که هست تحمل می کند و مستعد کنار آمدن با دنیا و مقدرات آن است. افزون بر این ها دانستم که تجربه کردن شکست، خود به منزله ی تجربه کردن پیروزی است. مادام که شخص بتواند با تکیه کردن بر خود، سیل حوادث زمان و جریانات زندگی را از سر گذرانیده و از درون و بیرون خود را مصون نگه دارد، در این صورت باید مطمئن باشد که اتفاق مهم و غیرقابل جبرانی هم رخ نداده است. ولی تحقق این حالت فقط منوط به این است که شخص با چون و چرا کردن های بیجا در برابر روال عادی تقدیر و سرنوشت، ایجاد سد ننماید.

.

:: منبع

زندگی نامه ی من (خاطرات، خواب ها و تفکرات)

نویسنده : کارل گوستاو یونگ – مترجم : بهروز ذکا – ناشر : کتاب پارسه

.