2016/07/31

دیدار از سیاره عطارد و مشتری

Posted in :: نویسندگان و کتابها ::, استیو دویت, دیدار از عطارد و مشتری در 10:53 ق.ظ. توسط ::: ابدیت در اوست :::

.

:: سیاره ی عطارد

سفرهای من به عطارد در ابتدا آزاردهنده و بیفایده بود. رسیدن به مدار بالای نزدیک ترین سیاره به خورشید به اندازه کافی آسان بود اما از فضا شبیه یک توپ سفید صیقلی به نظر می رسید، تقریباً مثل این بود که با ماده ای شبیه صدف پوشیده شده است. هرگونه تلاشی برای شکستن یا دیدن داخل آن پوسته ی سفید بی نتیجه بود.

بالاخره یک روز درسی که از ونوس آموخته بودم و درخواست کمک از استاد معنوی ام را به یاد آوردم. او فوراً پذیرفت و من را به سمت اولین سیاره همراهی کرد. به مدار که رسیدیم استاد به طرف آن ماده ی سفید پیش رفت و شروع کرد به کشیدن مستطیلی به اندازه ی یک در روی آن. نزدیکتر که رفتم متوجه شدم آن مستطیل واقعاً یک در بود – سوراخی از نور آبی روی پوسته ای سفید درخشان. از آن ورودی روی سطح سیاره پایین رفتیم. به بالا که نگاه می کردم می توانستم زیر پوسته را ببینم- با رنگ های سفید و صورتی در گردش و جریان بود مثل داخل صدف دریایی. متوجه شدم که یک میدان انرژی بسیار متراکم است.

منظره ی سطح سیاره تا اندازه ای تکان دهنده بود. همانطور که بر فرازش پرواز می کردیم نمایی متروکه و آلوده داشت. هیچ درخت، چمنزار یا دشتی ندیدم، فقط باتلاق، زمین بایر با زندگی نباتی تُنک. همچنین هیچ صدای پرنده یا حیوانی نشنیدم.

اثری از خانه یا سکونت انسانی نبود، به غیر از چیزی که شبیه یک گذرگاه حفاظت شده رومی بود که از کوهستانی در دوردست به سمت پایین ادامه داشت. به نظر می رسید یک سیستم رهاسازی آب باشد.

برگشتیم تا خط طاق نماها را دنبال کنیم. بعد از مدتی به یک قلعه ی شهری رسیدیم که با دیوارهای نگهدارنده از سنگی قهوه ای احاطه شده بود و دارای پل های متحرک و برج های دیدبانی عظیمی بود. آن مکان تماماً حسی از زوال را نشان می داد – زوال تمدنی که شاید به دوره ی قرون وسطا رجعت کرده.

وقتی از استاد پرسیدم که آیا تمامی زمین و شهرها همین شکلی هستند توضیح داد زمانی در گذشته، سیاره جنگ اتمی را تجربه کرده و همه جا ویران شده است. به همین خاطر یک میدان محافظ پیرامون سیاره ایجاد شده تا آن را قرنطینه کند تا زمانی که از ذرات رادیواکتیو پاک شود و شاید دوباره افرادی از آن دیدن کنند.

من نپرسیدم که چه کسی آن میدان محافظ را ایجاد کرده، با این فرض که این وظیفه ی سازمان کیهانی است. از آنجایی که تجربیات اندکی در مورد زندگی و مسئولان خارج منظومه شمسی مان داشتم، به عنوان فرضی دیرباور، چندان توجهی به آن نکردم.

.

::……….:::::::……….::

.

:: سیاره ی مشتری

برای رفتن به مشتری هیچ مانعی وجود نداشت به جز آنکه لازم بود روزانه به مدت چند هفته تمرین کنم تا به آنجا برسم. اغلب در مراقبه هایم، نمایی اجمالی یا تأثیراتی از آن سیاره را دریافت میکنم. دیدم که بخش عمده ی آن پوشیده از ابرهایی چندرنگ، قاره ها و شهرهایی در اندازه ای غیرقابل تصور بود. برخلاف تمامی سیارات خارجی، تجربه ی من از مشتری، سیاره ای از نوع غول گازی نبود بلکه در سطح فرکانسی قابل سکونت آن، سیاره ای غول پیکر و جامد بود که اقیانوس ها و قاره های پهناوری داشت. به باور من، مشتری برای مایی که روی زمین هستیم شبیه گازی ناجامد و خیالی به نظر می رسد، چون مولکول های آن تراکم کمتری نسبت به سیاره ی ما دارند. با این حال برای مردمی که آنجا وجود دارند و در سطح فرکانسی خودش، جامد است.

یک روز موفق شدم از جوّ سنگین مشتری داخل شوم. دیدم بر فراز یک کلان شهر بسیار پر نور هستم که تا جایی که چشمم کار می کرد در عرض تپه هایی کوتاه گسترده شده بود. این شهر در کنار دریایی پهناور که آب بسیار تیره ای داشت و تقریباً سیاه به نظر می رسید، قرار گرفته بود. بخشی از آن به علت سایه هایی بود که پوشش ابرها ایجاد می کردند، اما به چشم من مثل این بود که امواج، متراکم از روغن و گل و لای بودند. در این فکر بودم که آیا چیزی زیر آنها زندگی می کند؟

خط ساحلی آن کلان شهر که یاد گرفتم اسمش زایا (Zaiya) در قاره ی کُش (Kohs) بود، چندین دماغه را شکل داده بود که مانند انگشتان دستی بزرگ داخل آب های تیره پیش رفته بودند. دورتر در منظره ی داخلی، ساختمان های زیادی با بلندای سه یا چهار برابر آن قد کشیده بودند، در اندازه ای که حتی تپه هایی که آن شهر عظیم روی آن قرار گرفته، در مقابل آنها مانند کوتوله هایی بودند. صحنه ای شبیه یک کندوی عظیم و درخشان بود. یک کمان بسیار بزرگ از ماده ای شبیه صدف مروارید مانند حلقه ای غول پیکر که نیمی از آن پنهان شده، مرکز شهر را دربرگرفته بود. بنای دیگری شبیه عرشه ی یک کشتی جنگی اما 100 برابر بزرگتر نیز وجود داشت. یک سوم عرشه شامل استوانه های عظیم بلورینی می شد که مارپیچ در هم تنیده ای را شکل داده بودند و همه ی آنها ساکنینی داشتند. نیم چهره ای که خط ساختمان ها ایجاد کرده بود این فکر را در سرم انداخت که آنجا جامعه ای است که علم و تکنولوژی را می پرستند.

نزدیکتر که شدم این اطلاعات به من داده شد که در مرکز آن ساختمان ها کابل های ضخیمی از نوع تبدیل ماده تا سطح زمین سیم کشی شده اند. در آنجا با شبکه های نقل و انتقال اصلی زایا و مابقی سیاره مرتبط می شوند. مردم مثل زمانی که با راه دور یا محلی تماس تلفنی برقرار می کنند، مقصدشان را شماره گیری می کنند؛ یک صفحه ی لمسی مربعی با رنگ های کدگذاری شده و دکمه های بافت دار به عنوان ترمینال ورودی عمل می کند.

در کنار ایستگاه های تبدیل ماده ی هر طبقه، ترمینال هایی نصب شده بود. داخل ایستگاه، مسافرها روی سکوی تبدیل کننده قدم می گذارند، در آنجا جسمشان تجزیه شده و به سیستم حمل و نقل وارد می شود. در مقصد، جسم دوباره شکل می گیرد و روی چیزی شبیه یک نوار بزرگ رسانگر خارج می شوند. همچنین یاد گرفتم که تنها افراد و کالاهای خاص و با ارزش از طریق انتقال ماده جابجا می شوند– یک تکنولوژی پرهزینه که تنها در سیاره ی مشتری توسعه پیدا کرده. کالاهای معمولی و اجناس عمده اغلب در کشتی های هوایی بزرگ ارسال می شدند. این کشتی ها را می دیدم که در مدل های ترافیک چند لایه از درون جوّ ضخیم شهر پرواز می کردند.

تراکم جمعیت آنجا گیج کننده بود. به احتمال زیاد، تعداد افرادی که در شهر زایا سکونت داشتند از جمعیت اکثر کشورهای روی زمین، بیشتر بود. به من گفته شد که ساکنان آنجا برای زندگی از مواد غذایی استفاده می کردند که از طریق تبدیل کننده های ماده که متکی به مخازن عظیم نفت و گاز طبیعی اعماق زیر زمین بودند، تولید می شد.

فهمیدم که آنجا، کشاورزی به آن شکلی که ما می شناسیم و همینطور دامداری، منسوخ شده است. عملاً در سراسر مشتری، مزارع، جنگل یا طبیعت بکر بسیار معدودی دیدم که ناشی از تراکم جمعیتی بالا، بیابان های وسیع و تأسیسات صنعتی و نظامی گسترده بود. شاید برای جبران فقدان طبیعت وحش، شهروندان آنجا از پارک های بسیار بزرگی که در بسیاری از کلان شهرها وجود داشت بهره می بردند. حدس زدم به علت تبدیل ماده، اکثر مردمی که از شهری به شهر دیگر سفر می کردند، زمین های مابین را نمی دیدند.

در ایرِم (Eirrem)، نام رسمی مشتری، نواحی وسیعی دیدم بزرگتر از قاره های روی زمین که خالی و غیرمسکونی بود. علاوه بر مصیبت جنگ زدگی و خاک آلوده، گازهایی سمی از زمین نشت می کرد. می دانستم که این بیابان ها، سندی بجامانده از وقوع جنگ هایی با تکنولوژی پیشرفته بود که در گذشته بین کشورهای خود سیاره یا با سیارات دیگر رخ داده بود.

به نظر می رسید گاز طبیعی، بیشتر انرژی سیاره را تأمین می کرد. در مرزهای بیابان ها نیروگاه هایی دیدم که از گاز و متان استفاده می کردند، از آنجا خط لوله هایی به سمت میدان های غنی گاز در داخل مرزهای دوردست کشیده شده بود. کارخانه های کشتی سازی فوق العاده عظیم و پرجنب و جوش گواهی بر این بود که سیاره ی مشتری، مرکز سفر فضایی به داخل و خارج منظومه ی شمسی ماست. مشتری نقش مرکز تکنولوژی و تجاری منظومه ی ما را بازی می کند، باید یاد می گرفتم چون سیاره ی زحل که از نظر پیشرفت تکنولوژی با مشتری برابری می کند، از نظر اینکه به چه کسانی اجازه ی ورود به سیاره شان را بدهند، بسیار منزوی تر و محافظه گرتر هستند.

ساکنین مشتری یا آنطور که آنها خودشان را می نامند ایر (Eirr)، کوتاه و عضلانی بودند و پوستی تیره با صورتی چهارگوش و موهایی صاف مشکی داشتند– دست کم افرادی که من دیدم این شکلی بودند. از نگاه من افرادی که دیدم در برخوردشان کمی تهاجمی، پرانرژی و مبتکر بودند، در عین حال کمی خشن و بی ملاحظه. با این همه، با توجه به وسعت سیاره ی آنها تعجب نمی کردم اگر نژادهایی با ویژگی ها و خلق و خویی متفاوت در سایر مناطقی که نمی توانستم با جزئیات ببینم، وجود داشته باشند.

سیاره مشتری از نظر سیاسی، میزان بالایی از بدگمانی پلیس حکومتی را نشان می داد. حدس زدم دولت جهانی آنجا احتمالاً توسط نیروهای امنیتی نافذ، از پشتوانه ی فناوری های نوین برخوردار بود. این چیزی است که من احساس کردم.

ادامه دارد…

.

>> قسمت های پیشین

.

2016/07/23

دیدار از سیاره مریخ و زهره

Posted in استیو دویت, دیدار از مریخ و زهره در 1:24 ب.ظ. توسط ::: ابدیت در اوست :::

.

:: سیاره مریخ

سفر من به سیارات دیگر سالها پیش شروع شد. از آن زمان که شبی در بدن روحی بیدار شدم و دیدم راهبی با ردای قهوه ای، سبزه رو و چهره ای آسیایی در اتاقم ایستاده است. از من خواست با او بروم و بعد در گودالی در سقف ناپدید شد. در حالیکه بدن فیزیکی ام سرجای خود بود به دنبال او رفتم و دیدم از چیزی که شبیه لامپ مهتابی یا تونل بود به بالا پرواز می کند. میانه راه تونل، انگار جاذبه معکوس شد و روی سطح نورانی یک سیاره ی بیگانه فرود آمدیم. وقتی شگفتی خود را از درخشش زیاد ستاره ها به زبان آوردم، راهنمایم توضیح داد که اینجا سیاره ی مریخ است و این درخشش ناشی از جوّ بسیار لطیف آن بود.

ما در منظره ای بیابانی ایستاده بودیم با زمینی لم یزرع و سلسله جبالی تیره در دوردست. راهب به سمت زمینی پوشیده از پاره سنگ اشاره کرد، افرادی سرپوش دار با رداهای قهوه ای تیره یا روشن، توسط سربازانی در ماشین هایی شبیه جیپ، تحت تعقیب بودند. راهب های رداپوش ظاهراً تعدادشان بسیار زیاد بود و تسلیحات جنگی بیشتری داشتند. بسیاری هدف گلوله ی تعقیب کنندگان قرار گرفته و کشته شدند، در حالیکه تنها تعداد اندکی توانستند در کوه ها پناه بگیرند. راهنمایم به من گفت که آن راهب ها، مبارزان آزادی بودند که در برابر استبداد طبقه ی حاکم می جنگیدند.

این نخستین تجربه ی من از سیارات دیگر بود. پس از آن تشویق شدم روش های برون فکنی را توسعه دهم. می خواستم درباره ی فرهنگ آنجا و اینکه بین سربازان و راهبان مبارز آزادی چه اتفاقی افتاد، بیشتر بدانم. بعد از مدتی آزمایش و خطا، سرانجام روشی پیدا کردم که برای من جواب می داد. با بکارگیری آن چند بار به مریخ سفر کردم. اولین برداشت من در بدو ورود این بود که سطح فرکانس ارتعاشی زندگی روی مریخ به نظر می رسید نسبتاً پایین تر از زمین باشد. از فضا شبیه کره ای قرمز و برنزه رنگ و بایر بود با آتمسفری آلوده.

در کاوش های نزدیک تر دیدم که صفحه های یخ، بزرگ تر از زمین بودند و هر دوی آنها را کمربندی از گیاهان آبی – سبز دربرگرفته بود. این گیاهان به تدریج تبدیل به ساوانا شده و در نهایت حدود یک سوم راه به طرف خط استوا فقط بیابان بود. مابقی پهنه ی وسیع قسمت میانی سیاره عمدتاً فاقد حیات و بیابان های کوهستانی با آسمانی مایل به زرد بود. بیشتر اوقات باد می وزید و ریزه شن ها را در هوا پخش می کرد که به جو نمایی پر از شن می داد. مدتی که آنجا بودم هیچ بارندگی یا ابری ندیدم اما این به معنی این نیست که هیچ برف و بارانی نبارد. منبع اصلی آب ظاهراً از هرزآب های یخ برگ ها بود.

طی یکی از ملاقات هایم روی سطح وسیعی از بیابانی مسطح و دره هایی سنگلاخی پرواز می کردم که به شهری واقع در لبه ی بیابان رسیدم. اگرچه خورشید می تابید اما هوا تیره بود، مثل تصویر زیر، و این به خاطر ریزه شن های موجود در هوا بود.

.

.

باد، شن های سرخ را مقابل باغ های محصور ثروتمندان و همینطور املاک خرابه ی فقیران تلنبار می کرد. دیدن این اختلاف سرد و ناخوشایند شرایط زندگی، این حس را به من داد که شاید مریخ، جامعه ی خشن و سختگیری دارد که در آن، جایگاه افراد را تولد و شغل آنها تعیین می کند، جایی که رها شدن از قید و بندهای از پیش تعیین شده بسیار مشکل است.

در یکی از سفرهایم، یکی از راهبان مبارز آزادی (مؤنث) را ملاقات کردم که در مدار بالای مریخ، در بدن روحی اش منتظرم بود. به من گفت که نامش لایالونگ (Laialong) است، من را به قلعه ای کوهی در وسط بیابان برد. تقریباً شبیه تصویر زیر به جز اینکه صخره مایل به قرمز و علفزار بیشتر زرد بود تا سبز. بجای درختان، درختچه های کوچکی بودند به نام نانتاروک (nontaruk) که برگ هایی نوک تیز و ارغوانی داشتند. به گفته ی لایالونگ، راهبان درون غار بزرگی در امتداد صخره های پرشیب زندگی می کردند، حیوانات گوشتی و از چشمه هایی پنهان، محصولات کشاورزی پرورش می دادند.

.

.

لایالونگ شبیه انسان معمولی بود به استثنای اینکه ته رنگ پوستش نسبت به آنچه روی زمین می بینیم، زیتونی تر بود. او توضیح داد که ارتش آنجا سلطه ی سختی بر مردم داشت و مبارزان آزادی در تلاششان برای براندازی آنها بقدر کافی خوب نبودند. اما حداقل، پناهگاه دور از دسترس آنان هنوز کشف نشده بود و قادر بودند در آزادی و صلح نسبی آنجا زندگی کنند.

در دیدارهای بعدی، اکثر سربازانی که دیدم سیاهپوست بودند، از این رو به این نتیجه رسیدم که نژاد غالب مریخ، سیاه ها هستند. آنها هم مثل نژاد پوست زیتونی شبیه انسان روی زمین بودند. یونیفرم پوشیده و مجهز به اسلحه در ماشین های زره پوشی که بعضی از آنها هاورکرفت مغناطیسی بودند در خیابان ها نگهبانی می دادند. یک بار اتفاقی زمانی که جنگی در حال وقوع بود آنجا بودم، در وسط شهر درگیری شده بود. تانک های هاورکرفت در طول خیابان ها یورش برده، توپ های آتش زای لیزرمانند، ماشین ها را منفجر کرده و زمانی که تیر به خطا می رفت، تکه ها را از خانه ها جمع می کرد.

اینطور به نظر می رسید که در مریخ مکرراً جنگ هایی به وقوع می پیوست، همانطور که از یک جامعه ی نظامی انتظار می رود. این امر من را به فکر انداخت که جمعیت نسبتاً پایینی که شاهد بودم ناشی از جنگ های پی در پی طی قرن ها و هزاره های پیشین است که باعث فروپاشی تمدن های بسیار و بیابانزایی زیاد آن سیاره شده است.

.

.

:: سیاره زهره

سفر به زهره برای من مشکل تر از مریخ بود. بارها و بارها تلاش کردم و موفق نشدم تا آنکه از درون به من گفته شد لازم است یک استاد معنوی مرا به آنجا همراهی کند. به سرعت از راهنمای معنوی ام درخواست کردم مرا به زهره ببرد، اما مشخص شد که باید برای چند هفته صبر داشته باشم تا زمان مناسب از راه برسد. بعد آن، پاداش صبوری و پشتکارم را گرفتم، چرا که اولین سفرم شرکت در سخنرانی شگفت انگیزی بود که در معبد خرد زرین سیاره زهره برگزار شد که شرح آن قبلاً آمده است.

پس از اولین دیدارم به همراهی استاد، این سعادت را داشتم که در موقعیت های دیگری به زهره بروم.

پال توئیچل در یکی از کتابهایش ذکر کرده بود که سیاره ی زهره در فرکانس ارتعاشی بالاتری نسبت به زمین هستی دارد. او اشاره کرد که در سطح بالاتر ونوس، ماده به ذرات ریز غباری که اینجا روی زمین می بینیم، تجزیه نمی شود. در واقع یکی از نخستین چیزهایی که در مورد ونوس متوجه شدم این بود که به نظر می رسید در سطحی که حامل زندگی بود مکانی پاک و درخشان بود.

طی سفرهای بعدی متوجه شدم که بخش بزرگی از سطح سیاره، پوششی متراکم از درختانی شبیه درخت موز با برگ هایی پهن و نواری داشت. چندین بار از درون جوّ ضخیم ونوس پایین رفتم و بر فراز مناطق وسیعی که جنگل هایی از این دست داشت پرواز کردم، در حالیکه به سرعت می گذشتم، برگ های سبز شمشیری در نسیمی که ایجاد می کردم به حرکت درمی آمدند. یک بار حتی از درون سایبانی به سمت چیزی که معلوم شد آب دریاست شیرجه رفتم. به بالا نگاه کردم و دیدم آن گیاهان ساختار ریشه ای بهم پیوسته داشتند، اطلاعاتی دریافت کردم که این درختان در اقیانوس ها و همینطور زمین های نشست کرده رشد می کنند. آنها یکی از بخش های حیاتی سیستم کنترل آب و هوای ونوس بودند – سیاره ای که تنها یک بار در سال می چرخد. طی شش ماه روز و شش ماه شب، برگ های بزرگ این درختان می چرخند تا گرما و رطوبت را به میزان موردنیاز نگه دارند یا رها کنند.

همانطور که در آن آب کدر می چرخیدم متوجه شدم رنگ سبز آب ناشی از رشد فراوان جلبک هایی بود که غذای هزاران ماهی گوناگون و سایر موجودات را تشکیل می دادند. بسیار متعجب شدم وقتی فهمیدم آب، شور نبود.

در یکی دیگر از سفرهایم به زهره، سطح تکنولوژی آنها را مورد توجه قرار دادم. با چند تن از اهالی آنجا ملاقات کردم، آنها به شکل روح بودند. اطلاعاتی به من دادند از این قرار که سیستمی تک ریلی داشتند که از اتاقک هایی مجزا تشکیل شده بود و در سفرهای دوردست، این اتاقک ها قابلیت اتصال به یکدیگر را دارند تا تبدیل به قطار شوند. تک ریل های هوایی از نوعی ماده ی ابر رسانا ساخته شده اند که اتاقک های روی آن با سرعت بسیار بالا حرکت می کند. این سیستم ریلی، تمامی قاره ها و جزایر را از طریق جنگل هایی از درختان به هم پیوسته در پهنه ی اقیانوس ها، به هم مرتبط می کند.

.

.

گاهی اوقات آتش سوزی های جنگل، خطوط ریلی را از بین می برد که لازم می شود اطراف مناطق تازه تولدیافته ی آب های آزاد، مسیر دیگری ایجاد گردد. طرف صحبت های من به من گفتند که طراحی این سیستم حمل و نقل، هدیه ای از سیاره ی مشتری بود که به صدها سال پیش برمی گردد – تکنولوژی ای پیشرفته که ونوس را قادر ساخت از موتورهایی با سوخت قابل احتراق و آلودگی های آن رها شود. موتورهای اتمی و انرژی خورشیدی، بیشتر انرژی مورد نیاز سیاره را تأمین می کنند. به خاطر آب و هوای معتدلی که بر بخش اعظم سطح سیاره حاکم است، انرژی اندکی برای تولید گرما و سرما نیاز است.

نام مشتری که به میان آمد کنجکاو شده بودم، از مخاطبانم درباره ی تکنولوژی فضایی ونوس پرسیدم. به من گفته شد که ونوس مانند زمین، هنوز از خودش امکانات فیزیکی سفرهای فضایی را ندارد، اما در یک سطح بالاتر از سطح فیزیکی، یک مرکز فضایی بزرگ نزدیک شهر رتز پایتخت سیاره وجود دارد. سفینه های فضایی سیارات دیگر در فرکانس ارتعاشی اندکی بالاتر از آنچه برای ساکنان قابل رؤیت است، از آنجا آمد و رفت می کنند. ملاقات کنندگانی که از این سطح ارتعاشی بالاتر هستند به معبد خرد زرین در مرکز شهر منتقل می شوند و با اهالی آنجا اطلاعاتی که در آن سطح قابلیت اجرایی داشته باشد را رد و بدل می کنند.

در سفر دیگری متوجه شدم که همه ی ساکنین ونوس مشتاق تکنولوژی نبودند. دهکده های بسیاری در دشت های اطراف رتز و سایر مناطق سیاره از پیوستن به سیستم حمل و نقل و خطوط انرژی امتناع کرده و بجای آن، آسودگی زندگی روستایی هزاران سال پیش را ترجیح می دادند. اغلب اوقات دسترسی به روستاها تنها از طریق رودخانه ها و نهرها و به وسیله ی قایق امکانپذیر است.

آسمان سیاره ی زهره، سبز روشن به نظر می رسید، مثل یشم شیری رنگ، و هوایش بسیار مرطوب بود. یکی دو بار که آنجا بودم باران می بارید.

رتز، پایتخت سیاره، در دشتی حاصلخیز در مرکز بزرگترین قاره قرار گرفته است. همانطور که بر فراز مزارع و کشتزارهایی که وسیعاً پراکنده شده بودند به سمت رتز پرواز می کردم، شبیه شهری دوردست در داستان های پریان به نظر می رسید، شهری با برج های سر به فلک کشیده و سرطاق هایی ساخته شده از سنگی سفید و کرم رنگ با تزئینی از طلا. نزدیکتر که شدم مشخص شد معماری شهر ترکیبی از بناهایی به سبک قدیم با سه گوشه ها و مناره ها، با تزئینی از برج ها و آسمانخراش های مدرن بود.

.

.

معبد خرد زرین، محلی به نام خانه ی موکشا، در یکی از اضلاع میدان مرکزی قرار گرفته است. آنجا تا حدودی شبیه یک کلیسای بزرگ سنگی و قدیمی است و یک برج تک دارد. ونوسی هایی که با آنها برخورد داشتم عموماً سفیدپوست با موی روشن بودند. ونوسی ها هم مانند مریخی ها بسیار شبیه انسان های روی زمین هستند. در واقع در سفرهایم متوجه شدم ساکنین همه ی سیارت به جز پلوتو شبیه انسان بودند با تفاوت هایی جزئی از نظر استانداردهای زمینی ما.

در مجموع، برداشت من از سیاره ی زهره، جهانی لذتبخش و متمدن است که به ندرت جنگی وجود دارد و درگیری بیشتر در عرصه ی سیاست صورت می گیرد. تراکم جمعیت به نظر نسبتاً پایین است که فکر میکنم ناشی از خشونت نیست بلکه به خاطر کنترل تولد خودخواسته است. گفته می شود بیشتر افراد به موسیقی و هنر می پردازند و مطالعه ی اصول معنوی نور و صوت رواج دارد.

.

ادامه دارد…

.

>> قسمت های پیشین

.

2016/07/13

عشق الهی

Posted in :: نویسندگان و کتابها ::, استیو دویت, عشق الهی در 8:29 ب.ظ. توسط ::: ابدیت در اوست :::

.

:: هدف عشق الهی

.

در جهان های پایین، عشق الهی و عشق احساسی انسان اغلب در هم آمیخته می شوند که ابتدای امر تمایز این دو برای من مشکل بود. خوشبختانه استادانی در جهان های درون هستند که با دانشجویان معنوی کار می کنند و در رؤیا و طی تجربیات سفر روح به آنها آموزش می دهند. چند تجربه ای که با استادان معنوی درباره ی عشق الهی داشتم را در زیر می خوانید.

یک روز در مراقبه بدنم را ترک کردم و به معبد خرد زرین طبقه ی اثیری رفتم. از دروازه گذشته و از میان راهروهایی که جمعیت زیادی در آن حضور داشتند حرکت کردم. از کلاس های درس دو طرف که ظرفیتشان پر بود گذشتم، بالاخره به سالن سخنرانی رسیدم که بی شباهت به تصویر زیر نیست.

.

.

شنوندگان زیادی آنجا بودند، روی کف زمین رو به سکویی در جلوی سالن نشسته بودند. چند پله ی سفید تا سکو وجود داشت.

تقریباً بلافاصله بعد از رسیدن من، استاد معنوی که نگهبان معبد طبقه ی اثیری است وارد شد و از پله ها بالا رفت. او ملبس به ردایی زعفرانی و گشاد بود، موهایی بلوند تا روی شانه، چشمانی آبی و صورتی تمیز و اصلاح شده داشت.

.

گوپال داس

.

بدون مقدمه آغاز کرد :

"عشق خداوند چیست؟ عشق خداوند، تمامی موجودات در قید حیات را زنده نگه می دارد. این عشق، تمامی حیات موجود در جهان های معنوی و تمامی حیات جهان های پایین تر را برقرار نگه می دارد. اما حیات را در جهان های بالاتر نسبت به جهان های پایین تر، به صورتی متفاوت حفظ می کند. در جهان های روح، عشق خداوند خالص بوده و روح را بی واسطه به شکل برکتی الهی لمس می کند. آن،صدای فلوت، هزار ویولن یا نی دارد."

استاد در اینجا مکث کرد، هر ابزاری که نام می برد، صدای آنها بطور کوتاه در اتاق پخش می شد. سپس ادامه داد :" در جهان های پایین، عشق الهی با نیروهای ذهن، احساسات و ماده آمیخته شده است – مانند دو مارپیچ که دور هم تنیده اند."

در این لحظه دستم را بالا بردم و پرسیدم، " استاد، چطور می توانیم نیروی معنوی را از نیروهای ذهن و احساسات تشخیص دهیم؟"

نگهبان پاسخ داد، "باید گوش دهی. می بایست صدای خالص و لطیف روح را از صداهای زمخت و پرهیاهوی جهان های پایین جدا کنی."

دوباره پرسیدم :" چطور می توانیم با حواس روح بشنویم؟"

استاد با تأکید گفت :" به درون برو! به معبد درون برو و در هستی آن مقیم شو. به یاد آر کی هستی! همیشه مانند یک استاد معنوی در حال آموزش عمل کن، چرا که این چیزی است که همه ی شما هستید. بدان که همیشه توسط عشق الهی حفظ می شوی!"

بعد از آن، تصویر شروع به محو شدن کرد، استاد برای چند ثانیه در دید معنوی ام باقی ماند، به شکل یک شمایل تابان که نوری طلایی او را دربرگرفته بود. برداشت من این بود که چون تمام چیزی که در آن زمان می توانستم هضم کنم همین بود، تجربه ام به طور ناگهانی پایان یافته بود.

در طول پیشرفت معنوی ام اغلب بدین شکل در جلسات سخنرانی بودم : به اتاقی پر از شنونده می رسم، بلافاصله استاد ظاهر می شود و سخنش را آغاز می کند — انگار آنها منتظر من بوده یا تمام آن صحنه فقط برای من ترتیب داده شده باشد. فکر می کنم روح بزرگ با این شیوه های ظریف و پیچیده عمل می کند، به طوری که سایر ارواح حاضر در اتاق نیز احساس می کنند کلاس فقط برای آنهاست.

.

::::……..::::::::::::……..::::

.

چند ماه پس از سخنرانی بالا، خودم را همراه یک استاد معنوی دیدم که من را در یک قایق بادبانی کوچک به دریا برد. مدتی بعد متوجه یک دیر سنگی با چند قلعه در ساحل دوردست شدم. مطمئن بودم که آنجا دیر است چون می دانستم استاد ردا سپید همراهم، سرپرست دیر کاتسوپاری در تبت بود. همانطور که در اسکله توقف می کردیم و استاد قایق را می بست، پایین به آب نگاه کردم و دیدم یک کوهپایه ی شیب دار به سمت دره ای دور در پایین قرار داشت.

.

.

آب مثل شیشه شفاف بود. این من را شگفت زده کرده بود. آیا این اقیانوس توهمی بود که استاد خلق کرده؟ یا من در سطحی ماورای فیزیکی بودم جایی که دیر کاتسوپاری در ساحل یک اقیانوس قرار گرفته بود، بجای مکان آن در طبقه ی فیزیکی که روی کوهی در تبت بود؟

رو به استاد کردم و پرسیدم چرا با قایقی کندرو به آنجا آمدیم، در حالیکه می توانستیم در هوا حرکت کنیم. استاد با چشمان مهربان بالای ریشی بلند و سفید به من نگاه کرد و به آرامی گفت :"گاهی اوقات یک سفر، سفر نیست. تو… نیاز به تطهیر داری."

.

فوبی کؤانتز

.

در آن زمان، مفهوم سفر معنوی نه به عنوان سفر از مکانی به مکانی دیگر بلکه به عنوان پروسه ی تطهیر برای من تازگی داشت. بعدها اینطور نتیجه گرفتم که اقیانوس در واقع نماد پاکسازی بود تا آنکه یک مکان واقعی باشد. با این حال در آن هنگام فرصت زیادی برای فکر کردن در این باره نداشتم چون نگهبان دیر، جلوتر از من به سمت یک در چوبی تیره در دیوار بیرونی حرکت کرد و داخل شد.

داخل آنجا راه پله ای سنگی وجود داشت که به یکی از برج های آن بنا می رسید. در بالای پله ها وارد اتاقی مربع شکل شدیم با پنجره هایی باز در هر طرف. نزدیک یکی از پنجره ها ایستادیم و به دریای بی پایان نگاه می کردیم.

.

.

ناخودآگاه از روح بزرگی که همراهم بود پرسیدم :"عشق چیست، استاد؟"

مرشد موسفید به دوردست چشم دوخت و جواب داد :" عشق گردابی است که زمان و مکان را کنار هم نگه می دارد."

به آرامی ادامه داد :" عشق بادی است که موجب تغییر می شود و بارانی است که رشد را ترغیب می کند. عشق آینه ای است که نشانت می دهد کی هستی. عشق، آن سوخت معنوی است که در رگ های تو جریان دارد. عشق، تو را در سفرت به سوی خدا به پیش میراند."

با مکث او فرصت کردم بپرسم :" خدا چیست؟"

"خدا، منشأ و سرچشمه ی عشق است. آن در مرکز وجود است و عشقش را به سوی تمامی خلقت ساطع می کند."

در جواب پرسیدم :"پس من چه هستم؟"

استاد معنوی نگاه خیره ی زلالش را رو به من کرد و لبخند زد :" تو جلوه ای از عشق خداوند هستی. به همین ترتیب، تو عشق را از طریق افکار، احساسات و اعمالت بیان می کنی. تا آنجایی که افکار، احساسات و اعمالت با ویژگی های عشق خداوند نسبت به تو، منطبق شود، به نزدیکتر شدن به آن ادامه خواهی داد."

صحنه محو شد و من را با کلمات استاد و خاطره ی فراموش نشدنی عشقی که چشمانش را پر کرده بود باقی گذاشت. فهمیدم که منظور از سفرهای روحی صرفاً برای خاطر ماجراجویی نبود، بلکه برای کمک به من بودند تا در نهایت آگاهی ام را تا مرحله ی خداشناسی ارتقا دهم.

.

::::……..::::::::::::……..::::

.

هنوز نیاموخته بودم که چطور عشق الهی را به زندگی روزمره ام بیاورم. پیشرفت در این زمینه مدتی بعد طی یکی از دیدارهایم از سیاره ی زهره اتفاق افتاد.

در بدو ورود به این سیاره ی خرّم، بر فراز جنگل ها و دشت هایش پرواز کردم تا به شهر اصلی آن به نام رتز رسیدم. در مرکز شهر بنایی وجود دارد که ورودی خانه ی موکشا، یکی از معابد خرد زرین طبقه ی فیزیکی می باشد. جمعیتی با لباس های رنگارنگ اطراف در ورودی در رفت و آمد بودند، شبیه به تصویر زیر با این تفاوت که به اندازه ی آن مجلل نیست. لحظه ای بعد ورودی ها باز شدند تا پذیرای ما باشند.

.

.

داخل آنجا هال بزرگی را دیدم با سقفی بلند که توسط ستون هایی شبیه شبستان کلیسا حمایت می شد. خودم را به سرعت به راهروی مرکزی کنار جمعیت رساندم و یک جای خالی در ردیف جلو پیدا کردم. در مقابل من یک سکو تا بلندای سینه وجود داشت، با یک صندلی راحتی ساده در وسط. به یکباره نگهبان معبد خرد زرین روی صندلی ظاهر شد. ردایی آلبالویی به تن داشت، موها و ریشش کوتاه و خاکستری و پوستش کاملاً برنزه بود. او یک کلمه گفت.

.

رامی نوری

.

"گوش دهید."

صدایش لطیف و پرطنین بود و به دورترین قسمت های سالن به راحتی نفوذ می کرد. حضار به تدریج ساکت شدند و استاد معنوی آغاز کرد.

" هفت اصل عشق اینها هستند :

1- از خودگذشتگی : از خودگذشتگی تنها زمانی حاصل می شود که عاشق، تنها به دنبال دادن است بدون انتظار برگشت.

2- زهد : این زمانی است که فرد پارسا بدون پس و پیش رفتن، حواسش را بر هدف و آرمانی متمرکز می کند که عشقش معطوف بدان است.

3- فروتنی : فروتنی زمانی حضور دارد که فرد درمی یابد عشقی که به وی اهدا شده، هدیه ای بی واسطه از طرف خداوند است.

4- ایثار : ایثار زمانی رخ می دهد که فرد عاشق در هر زمانی، نیازها و خواسته های معشوقش را بالاتر از نیازهای خودش قرار میدهد.

5- قابلیت اعتماد : زمانی که فرد تک تک لحظات را حقیقتاً با حداکثر صداقت و پاک نیتی زندگی می کند و سهیم می شود، شایستگی بدست می آید.

6- صداقت : فرد برای مواجهه با ضعف هایش به صداقت نیاز دارد، تا تصویری خلاف آنچه هستید را به افرادی که دوستشان دارید نشان ندهید.

7- احترام : احترامی که با عشق حقیقی جور باشد از درک این نکته حاصل می شود که تک تک موجودات زنده، ذات الهی یکسانی دارند.

استاد در اینجا مکث کرد، متوجه شدم داشت به حضار فرصتی می داد تا سؤالاتشان را بپرسند. بدون شرمندگی از استفاده از این فرصت پرسیدم :" استاد، هدف و آرمانی که از آن سخن گفتید که عشق باید معطوف بدان باشد، چیست؟"

نگهبان با سر تکان دادن از این سؤال تشکر کرد و پاسخ داد :" هدف بالاتری برای عشق تو وجود دارد، فراتر از تعاملات انسانی و فردی با عزیزانت. عشق تو به عنوان ابزاری برای عشق الهی و همگانی خدمت می کند که در پی آن است که قلب افراد بسیاری که آماده ی پذیرش آن هستند را لمس کند."

خیلی زود پس از آن، تجربه پایان یافت و به بدنم بازگشتم تا آنچه شنیده بودم را یادداشت کنم. پیروی همیشگی از هفت اصل عشق، مشکل خواهد بود. اما هیچکس به من وعده نداده که راه معنوی، سهل و ساده باشد.

برون فکنی روح زمانی که تحت راهنمایی یک استاد معنوی انجام گیرد می تواند منجر به هوشیاری بیشتر از خود الهی مان و خداوند گردد. این هوشیاری بالاتر به موازاتی که سعی می کنیم در زندگی روزمره مان عشق الهی را نسبت به تمامی مخلوقات خداوند به عمل درآوریم، به ما درک، ژرف نگری، بردباری و تحمل می بخشند.

.

>> قسمت بعد : دیدار از سیارات منظومه شمسی

.

2016/07/10

بر مرکب جریان صوت

Posted in :: نویسندگان و کتابها ::, استیو دویت, جریان صوت در 10:36 ب.ظ. توسط ::: ابدیت در اوست :::

.

 

.”استیو دِویت”

 

:: تجربه خروج از بدن

زمانی که یک جوینده ی معنوی بودم و طریق نور و صوت را یافتم، شیفته ی ایده ی خروج از بدن شدم. به نظرم بسیار هیجان انگیز بود که بتوانم خودم را به مکان های دیگری روی زمین منعکس کنم، از سیارات و ستاره های دیگر دیدن کنم و به طبقات بالاتر هستی اوج بگیرم. بسیار مشتاق تجربه ی آن بودم.

به سرعت غرق در آزمایش تکنیک های مختلفی که در کتاب ها و دیسکورس ها آمده بود شدم. اما متوجه شدم پیش از اینکه قادر شوم با سفر معنوی به جایی برسم می بایست چیزهایی را می آموختم. اول از همه باید درباره ی روح یاد می گرفتم.

فراتر از دانش کتابی باید واقعاً درک می کردم که روح، خود حقیقی من است – نه ذهن من، یا بدن من یا شخصیت انسانی من. باید این حقیقت را درک می کردم که من روح هستم، یک بخش مجزای هوشیاری که ذاتی الهی دارد. باید درک می کردم که به عنوان روح، من نه مردم و نه زن، که جاودانه ام، که چیزی قادر نیست به من آسیب برساند، و اینکه من ورای مرزهای فضا، زمان و دوگانگی، وجود دارم.

درک اینها برای من لازم بود چون سفری که من برایش تلاش می کردم متفاوت از انعکاس اثیری است. انعکاس اثیری جابجایی در بدن اثیری در طبقه ی اثیری است. در انعکاس اثیری، فرد به واسطه ی بند نقره ای به بدنش متصل است.

در مقابل، برون فکنی روح، توانایی گسترش آگاهی به ماورای محدودیت های بدن فیزیکی و همینطور بدن های اثیری، علی و ذهنی است توسط جریان صوت.

به مرور که تجربیاتی در سفر معنوی بدست آوردم متوجه شدم برون فکنی روح اصلاً سفر کردن نیست چون روح، که با ذات الهی یکی است، همه جا هست، در همه ی مکان ها و زمان ها. روح از این حضور همه جایی خود آگاه نیست چون با خود انسانی اش همانندسازی کرده است. برای برون فکنی روح می بایست در وضعیت حقیقی وجودم مستقر می شدم و آگاهی ام را در مکان دیگری که به عنوان روح قبلاً آنجا بودم، بیدار می کردم.

چیز دیگری که برای سفر معنوی باید می آموختم، انضباط، بردباری و خلوص نیت بود. در مورد خلوص نیت، آموزه ها درباره ی عدم سوءاستفاده از برون فکنی روح جهت امور خودخواهانه مثل فضولی در کار مردم یا آگاهی از قیمت سهام فردا، کاملاً شفاف و قاطع بودند.

هفته ها و ماه های بسیاری گذشت و من تکنیک ها را امتحان می کردم بدون اینکه اتفاق زیادی بیفتد. چیزی که من را به ادامه کار وامی داشت، نورهایی که می دیدم و صداهایی که می شنیدم بود. سرانجام توانستم بر ترسم غلبه کنم و از طریق چیزی که شبیه تونلی در بالای سرم بود، بدنم را ترک کنم.

بعد از سالها تمرین تکنیک ها و تلاش جهت ارتقای آگاهی ام از طریق مراقبه، عاقبت به آرزویم که دیدار از سیارات منظومه شمسی بود رسیدم. زمان زیادی گذشته بود و من واقعاً فراموش کرده بودم که این خواسته ی اولیه ی من بود.

یک نکته ی جالب که در مورد برون فکنی روح متوجه شدم این است که گاهی طی سفر احساس میکنم نقطه ای کوچک از هوشیاری هستم مثل لنز دوربین، و آنچه در جریان هست را نظاره میکنم، در مواقع دیگر احساس بودن در بدن را دارم. به نظر من احساس بودن در یک بدن، نمادی جهت کمک به ذهن من است تا این تجربه را به طریقی که برایم قابل درک باشد، پردازش کند.

این بدن نام های مختلفی دارد، بدن روحی، بدن نورانی، آتماساروپ یا نوری ساروپ. هنگام سفر در جهان های پایین، این بدن ممکن است بسیار شبیه بدن فیزیکی مان باشد، فقط بسیار پرنور و بسیار زیباتر. در مورد خودم اغلب به نظر می رسد در لباسی سفید هستم. در جهان های بالاتر، بدن روحی بیشتر شبیه ردایی چرخان از نور است.

یکی از مشکلاتی که در سفر به جهان های بالاتر داشتم، درگیری با ظرافت ادراک و دریافت ها بود. ما در جهان های بالاتر، هیچ احساسی مشابه آنچه در جهان های پایین بکار می گیریم را نداریم. همه چیز به طور بی واسطه درک می شود.

.

:: جریان صوت

از زمانی که به یاد می آورم این صدا را در سرم می شنیدم. شبیه صدای تیزی که سیم های الکتریکی ولتاژ بالا تولید می کنند یا صدایی که تلویزیون های قدیمی موقع خاموش شدن دارند. می دانستم که این صدا ناشی از جریان خون در گوش میانی نیست چون با نبض یا سایر عملکردهای بدنم تغییری نمی کرد. هر زمان توجه ام را روی آن متمرکز می کردم می توانستم آن را بلند و واضح بشنوم. بقدری طبیعی بود که به عنوان یک کودک فکر می کردم همه آن را می شنوند.

زمانی که طریق نور و صوت را شروع کردم، آموختم که این صدا بخشی از جریان صوت، نیرو یا روح الهی زندگی است. این نیرو نشأت گرفته از خالق است که تمامی حیات موجود در کائنات را برپا نگه می دارد و به شکل نور دیده و در قالب صوت شنیده می شود.

چیزی که برای من تازگی داشت این بود که اصوات بسیار دیگری نیز وجود دارند. به این خاطر که انرژی روحانی در فرکانس های متفاوتی در طبقات مختلف هستی در ارتعاش است. پال توئیچل این اصوات را در کتابش به نام "دفترچه ی معنوی" توصیف می کند.

تجربه ی من از دیگر اصوات در مدت کوتاهی بعد از پیوستنم به این طریق رخ داد. در حال مراقبه در اتاقم بودم که صدای ممتد غرش رعد را شنیدم، انگار یک هواپیمای جت بر فراز خانه ام در چرخش بود. چند دقیقه طول کشید. زیاد نگران نشدم چون از کتاب توئیچل می دانستم که این صدا مربوط به آگاهی طبقه ی فیزیکی است.

چند وقت بعد از آن، نیمه خواب دراز کشیده بودم، ناگهان یک بی حسی و لرزه تمام بدنم را فراگرفت. سپس صدایی در سرم بالا گرفت و بلند و بلندتر شد تا آنکه غرید، زوزه کشید، سوت کشید و طبل زد، انگار در یک تندباد دریایی بودم. هر بار بلندتر می شد تا آنجا که فکر کردم دیگر نمی توانم تحمل کنم، از شدتش کاسته شد اما یکی دو دقیقه بعد دوباره با اوج دیگری فوران کرد.

چند ماه بعد از تجربه ی این طوفان، دوباره در حال تمرین معنوی بودم که صدای تعداد زیادی ناقوس کلیسا را شنیدم. این اصوات ترکیبی به سمت جایی که نشسته بودم حرکت کردند و این باعث شد بدنم با ارتعاش مشابهی به نوسان درآید. مدت کمی بعد یک نور سفید درخشان بالای سرم ظاهر شد، به سرعت پایین آمد و کاملاً مرا در برگرفت.

صدای ناقوس یا صدای فیش امواج اقیانوس نشاندهنده ی سطوح درون طبقه ی اثیری هستند. اگرچه حقیقتاً هیچ تصویری از طبقه ی اثیری ندیدم، می دانستم این صوت، آگاهی من را به آن طبقه تغییر داده است. ممکن است بپرسید اگر جایی که بودم را ندیدم پس منظور از آن چیست؟ من باور دارم که شنیدن صوت به تنهایی هم بر رشد آگاهی معنوی ام تأثیر دارد. بعلاوه، هر صدای ویژه ای که می شنوم به من می گوید که از نظر هوشیاری معنوی کجا هستم و در چه طبقه ای. اغلب بعد از یک یا تعداد بیشتر تجربه ی قوی صوت، برون فکنی روح فوق العاده ای روی طبقه ی مربوط به آن صوت دارم.

در یک زمان دیگر شنیدم یک ارکستر بزرگ آهنگی را می نوازند که شبیه یک سمفونی Anton ruckner یا Gustav Mahler بود. این نوع موسیقی فکر میکنم مربوط به مناطق بالاتر طبقه ی اثیری باشد. حدود 15 دقیقه به آن گوش سپردم، تا زمانی که تمرکزم پایین آمد و صدا قطع شد. آرزو داشتم می توانستم برگردم و بیشتر به آن گوش کنم، اما هرگز نتوانستم.

در بین اصوات دیگر جهان های پایین که توسط پال توئیچل ذکر شده، "وزوز زنبورها" است. این صدا مربوط به طبقه ی اتری است. یک بار این صوت را به صورت صدای هواپیماهای اسباب بازی که مدام بالای سرم شیرجه می رفتند شنیدم؛ در تمرین دیگری احساس کردم مگسی در سرم چرخ می زند. هر بار اذیت می شدم و قبل از اینکه متوجه شوم صدای فیزیکی نیستند می خواستم آنها را بگیرم.

اصوات دیگر جهان های پایین تر، صدای زنگوله های کوچک (طبقه ی علّی) و شرشر آب (طبقه ی ذهنی) هستند. در جهان های بالاتر، اصوات، ظریف تر و بسیار ملایم تر هستند تا اندازه ای که ذهن آنها را با تصور واقعی نبودن به راحتی نادیده می گیرد.

صوت طبقه ی روح عموماً به صورت نت تک فلوت شنیده می شود، صدای نی انبان نیز مربوط به این طبقه است. (لازم به توضیح نیست که اصواتی که فلوت و نی انبان زمینی ما تولید می کنند، تقلید ضعیفی از اصوات اصلی است که با حرکت روح الهی در طبقات به وجود می آیند). اصوات طبقات بالاتر شامل صدای باد، همهمه، هزار ویولن، بادهای چوبی و هیو می شود.

نخستین بار صدای باد را شنیدم. مثل این بود که از دور صدای تندبادی قطبی با وزش بادهایی شدید که بر فراز قله های پوشیده از برف به سرعت در حرکت بودند را می شنیدم. سپس صدای همهمه ی شدید و ضربان دار آمد. بعد آن، صدایی که به صورت هزار ویولن توصیف شده است ظاهر شد. نوای زهی عمیق و موزون که تقریباً شبیه هزاران چلویی بود که پشت سلسله آبشاری در حال نواختن باشند. بسیار قدرتمند و تعالی بخش بود و در عین حال بسیار لطیف.

همانطور که به رفتن ادامه می دادیم، صوت به صدای بادهای چوبی تغییر یافت. یک موسیقی کاملاً بی ساختار، تقریباً گوشخراش، مثل صدای کوک کردن یک ارکستر. در آخر، صوت هیوووو مداوم شنیده می شد، انگار یک گروه کُر میلیونی آن را می خواندند. این صوت آنامی لوک، بالاترین جهان معنوی است.

ادامه دارد…

.

>> قسمت بعد : آموزش هایی در سیاره زهره

.