2016/08/18

سفر به خورشید

Posted in :: نویسندگان و کتابها ::, استیو دویت, سفر به خورشید در 10:57 ق.ظ. توسط ::: ابدیت در اوست :::

.

:: سفر به خورشید

رسیدن به خورشید سخت ترین سفرم از نظر مسافت بود. شش ماه تمام به تلاش بی وقفه گذشت تا اجازه پیدا کنم به آنجا روم. اغلب از مدار زمین به سمت خورشید پرواز می کردم اما جایی در میانه ی راه متوقف می شدم. حدود دو یا سه میلیون مایل دور از آنجا معلق می شدم، با حسرت به هدفم زل می زدم، مانعی نامرئی من را از حرکت باز می داشت. بالاخره پاداش ایستادگی ام را گرفتم و استادم از درون به من گفت یک فرد "تنظیم کننده" به نام ایوُین (Evoyne) را طلب کنم، او باید من را راهنمایی می کرد.

دفعه ی بعد که به طرف ستاره ی منظومه ی شمسی که مانند مشعلی در چاه تاریک بود بالا رفتم، نام ایوُین را تکرار کردم.

زمانی که به مرز بیرونی تاج آن رسیدم، نجیب زاده ای قدبلند با موهایی نقره ای به دیدنم آمد که هاله ای از قدرتی ضربان دار او را دربر گرفته بود. راهنمایم ایوُین با مهربانی سر تکان داد، احساسی مقدسانه من را در خود غرق کرد. او گفت :"با من بیا".

به طرف صفحه های نور تابناک ستاره ی سفید و داغ جلو رفتیم. مانند زحل فقط شدیدتر ناچار بودم مدام فیلترهای روحم را بالا ببرم تا آن نور متراکم من را کور نکند یا نسوزاند. سرانجام به سطح ستاره نزدیک شدیم، مانند دریایی شعله ور و بی پایان در زیر پای ما گسترده شده بود. با طوفان های آتشین در غلیان بود و پیوسته از انفجارهای دماهسته ای فوران می کرد که ماده ای سفید و داغ را صدها هزاران مایل در فضا پرتاب می کرد.

از آنچه می دیدم به طور مبهمی ناامید شده بودم. در خیالاتم تصور می کردم که در سطحی با ارتعاش تصورنکردنی بالای سطح وسیع خورشید، بیلیون ها روح پیشرفته ساکن هستند که در شکوهی مجلل زندگی می کنند – چیزی شبیه زحل فقط بسیار عظیم تر. اما هیچ چیز در آتش متلاطم آن زیر زندگی نمی کرد؛ احتمالاً هیچ چیز قادر نبود آنجا بقا داشته باشد.

"تنظیم کننده" که حال من را احساس کرده بود، دست پرنوری برایم تکان داد. "ما تنظیم کننده ها روی خورشید زندگی نمی کنیم – داخل آن هستیم. تعداد ما بسیار کمتر از آن چیزی است که احتمالاً تصور می کنی – نه بیشتر از هزار نفر در هر زمان مشخص."

هزار تا؟ سایز بسیار عظیم خورشید را مجسم کردم – 99.8% منظومه ی شمسی – و میزان انرژی باورنکردنی که هر ثانیه از آن به بیرون جاری بود. باور کردنش مشکل بود که همه اینها تحت نظارت تنها هزار روح بود. با حیرت راهنمایم را دنبال کردم، به زیر سطح کره و به سمت هسته ی خورشید حرکت می کردیم.

با فیلترهای حفاظتی، تلاطم درون تنور منظومه ی شمسی در نظر من چیزی بیش از یک توده ی زرد- نارنجی نبود که با جریاناتی قدرتمند اما بی ضرر در اطراف من جاری بود. با دریافتی از آگاهی ام، حضور تنظیم کننده های دیگر را حس کردم که در مراکزی که در سراسر پهنه ی آن ستاره قرار گرفته، کار می کردند. چیزی که کمی تکان دهنده بود – اما نباید می بود – بزرگی محض آنها بود. با توجه به عظمت مسئولیت هایی که این موجودات متعالی برعهده داشتند، تک تک آنها غولی معنوی بودند، نسبت بلندی آنها بالاسر من مانند این بود که بالاسر حشره ای در حال خزیدن روی زمین باشم.

ایوُین مکث کرده و رو به من کرد. "کاری که ما در اینجا انجام می دهیم، تنظیم گردش و انتقال روح الهی از سطوح بالاتر به جهان فیزیکی است. خورشید به عنوان تبدیل کننده ی انرژی روحانی عمل می کند، این انرژی را تا آن سطح ارتعاشی پایین می آورد که قادر به حفظ حیات در مرتبه ی فیزیکی باشد. همچنین به عنوان فیلتری است در مقابل انرژی ناخالصی که از جهان های پایین تر بازمی گردد، این انرژی را هنگامی که به قلمروی روحانی برمی گردد تمیز می کند. این چرخه پیوسته در جریان است – چرخه ای وسیع و مواج که بسته به نیازهای روح بزرگ و ارواحی که در حیطه ی نفوذ خورشید زندگی می کنند، تغییر می کند. ما تنظیم کننده ها به عنوان نمایندگان روح الهی، اطمینان حاصل می کنیم که این جریان متعادل بوده و در محدوده ی شاخص هایی که امکان بقا در سطح فیزیکی را می دهند، بماند."

.

به ایوُین خیره شدم، حالا فهمیدم که تنظیم کننده به خاطر من ظاهر پدربزرگی به خود گرفته بود. پرسیدم، " آن فوران ها به همین خاطر است؟ لکه های خورشیدی، طوفان های خورشیدی و همه ی اینا؟ برای متعادل کردن جریان است؟"

ایوُین جواب داد :" تا اندازه ای بله. اما دلیل دیگری هم دارد. همانطور که می دانی، در جهان های پایین دوگانگی، روح الهی به دو نیرو تقسیم می شود – مثبت و منفی، سازنده و ویران کننده، نور و تاریکی، زندگی و مرگ. هر دوی اینها برای تجربه ی زندگی در جهان های پایین لازم است، و هر دو باید در ترکیبی درست وجود داشته باشند تا شرایط واقعیت را همانطور که توسط خالق برای هر جهانی مقرر شده است، فراهم کنند. چون در جهان فیزیکی نیروی منفی سلطه دارد، یکی از مسئولیت های ما حفظ تعادل نیروی تاریکی و مانع شدن از احاطه ی آن بر روح و نابودی تمام حیات اینجا است."

در نتیجه ی دریافتی ناگهانی پرسیدم، "آیا این امر با سیاهچاله ها هم ارتباطی دارد؟" تنظیم کننده با لبخندی تأیید کرد. "برخلاف باوری که در سیاره ی شما وجود دارد، سیاهچاله ها در اثر کشش جاذبه ی ستاره ای فروپاشیده، در مرکز خود نور را نمی بلعند. سیاهچاله ها گذرگاه های نیروی منفی هستند، منابع تاریکی همانطور که ستاره ها منشأ نور هستند. تاریکی صرفاً غیاب نور نیست – بخودی خود یک نیرو است، نیرویی که مخالف نور است و با دور شدن، آن را تضعیف می کند، درست مانند سرما در مقابل گرما. این نیروی ملازم نور و زندگی در جهان های پایین تر است که در سطوح ماتریکسی ارتعاش پایین تر، قوی تر می شود، به نسبت معکوسی که قدرت نور تضعیف می شود. به علت چیرگی آن در سطح فیزیکی، تاریکی به طور خودکار هر فضایی که نور را مانع می شود، پر می کند. در جهان های بالاتر دوگانگی، این روند به طور معکوس صادق است، مانند طبقه ی ذهنی که نور، تمامی افکاری که تاریکی را مانع می شوند، پر می کند."

"و نیروی تاریکی هم چرخه ی خودش را دارد؟"

"درست است. نیروی منفی نیز به منشأ خود بازمی گردد، به جایی که روح الهی به دو بخش تقسیم می شود. سیاهچاله ها، تنظیم کننده های خود را دارند که به عنوان نمایندگان کَل (kal) یا نیروی منفی عمل می کنند. مسئولیت آنها به ما شباهت دارد، اما با تأثیری متضاد."

ایوُین مکث کرد تا به من فرصت دهد مفاهیم مطرح شده را هضم کنم. مسحور این اطلاعات شده بودم، منتظر بودم و امیدوار بودم بیشتر بشنوم. بعد از مدتی، آن وجود در هیبت پیرمردی با موی نقره ای دوباره سخن آغاز کرد. "هر دو نیروی تاریکی و نور، مرگ و زندگی، سرما و گرما، مبتنی بر صوت هستند. بدون صوت هیچ چیز نمی تواند وجود داشته باشد. تنها تفاوت بین این نیروها در درجه فرکانس صوتی است که آنها را برپا نگه می دارد. سیاهچاله ها صوتی از پایین ترین انتهای طیف فرکانسی را منتشر می کنند، در حالیکه ستاره ها بالاترین صوت ممکن در سطح فیزیکی را ساطع می کنند. ترکیب اینها پیوستاری از هستی را درون هر طبقه تولید می کند. به همین خاطر سیارات و طبقات در سطوح ارتعاشی متفاوتی مسکونی شده اند. ارتعاش واقعیت دارد- و واقعیت، درک روح در یک سطح ارتعاشی خاص است. آزادی، از توانایی حرکت بین سطوح ارتعاشی می آید- توانایی رها شدن از مرز محدود یک حیطه ی ادراکی واحد. بهترین شیوه ی حصول این توانایی، تسلیم شدن به روح الهی می باشد، نیرویی که به جهان های خالص خداوند بازمی گردد. تمرینات معنوی طریق نور و صوت و گوش سپردن به صوت الهی را انجام بده. این کار تو را به خانه نزد خداوند می برد!"

صورت تنظیم کننده با لبخندی مهربانانه درخشید. "همین و بس. برکت باشد!"

.

::……….:::::::……….::

.

:: مـاه

در وداها در مورد تمدنی گفته شده که روی ماه زندگی می کند و اینکه بالاترین در منظومه شمسی است. من چند بار در بدن روحی به ماه رفتم و هیچ نشانی از حیات پیدا نکردم. آنجا برای من به همان اندازه فاقد هوا و بایر بود که برای فضانوردان آپولو بود زمانی که به طور فیزیکی روی آن قدم گذاشتند.

به یاد دارم پال توئیچل جایی اشاره کرده بود که ماه، زمانی مسکونی بوده و مدت بسیار قبل طی یک جنگ بین سیاره ای، ساکنان و آتمسفر آن از بین رفته بود. به باور من ماه های دیگر منظومه ی شمسی مسکونی هستند، به ویژه قمرهای بزرگتر زحل و مشتری.

.

قسمت بعد >> طبقات هستی

>> قسمت های پیشین

.

2016/08/12

دیدار از سیاره نپتون و پلوتو

Posted in :: نویسندگان و کتابها ::, استیو دویت, دیدار از نپتون و پلوتو در 11:33 ق.ظ. توسط ::: ابدیت در اوست :::

.

:: دیدار از سیاره نپتون

پس از هیجانی که سفر به سیارات دیگر برای من داشت، نپتون چیزی نبود که انتظار داشتم. در همان تلاش نخست به آنجا رفتم بدون اینکه با نگهبانی روبرو شوم یا گذرنامه ای نیاز باشد. سیاره ی هشتم از همان ابتدا به من احساسی از خنثی بودن از نظر انرژی می داد، مکانی راکد بدون داشتن چیزی که برای کسی جالب باشد.

از فضا ظاهری نقره ای – خاکستری داشت و در غباری همیشگی پوشیده شده بود. بدون ترس داخل آن لایه ی مه شیرجه رفتم، کمی به پایین حرکت کردم تا به سطح رسیدم.

چیزی که دیدم، منظره ای شبیه سرزمینی قطبی بود. هیچ اثری از انسان یا سکونتگاه انسانی ندیدم، اما حیوانات زیادی وجود داشتند. جانورانی شبیه گوزن آمریکای شمالی، خرس قطبی و فک که در دسته های بزرگ حرکت می کردند. صحنه ای شبیه حیات وحش آلاسکا بود به جز آنکه جانورانش به قدر کافی متفاوت بودند تا نشاندهنده ی سیاره ای بیگانه باشند.

از آنجایی که باور نمی کردم نپتون کاملاً خالی از انسان یا سایر اشکال حیاتی هوشمند باشد، به پرواز دور سیاره ادامه دادم تا کل سیاره را دیدم. به این نتیجه رسیدم که نپتون واقعاً چیزی جز طبیعت وحش نداشت.

تفاوت گسترده ی تکامل زیستی و معنوی سیارات مختلف، من را به این فکر انداخت که سیارات، چرخه های رشد و تجدد را از سر می گذرانند و جهان های مختلف منظومه ی ما، همگی در مراحل متفاوت چرخه ی خود هستند.

.

::……….:::::::……….::

.

:: دیدار از سیاره پلوتو

پلوتو آن مکان ناخوشایند و غیرقابل سکونت مورد انتظارم نبود. در حقیقت دیدن سیاره ی نهم سابق، جالب بود. بدون مشکل یا مانعی به آنجا سفر کردم. همانطور که در بدن روحی به آن نزدیک می شدم دیدم پلوتو، ته رنگ مسی – مایل به قرمز داشت.

پلوتو سیارک بسیار کوچکی است، تقریباً یک سوم اندازه ی ماه ماست. به همین خاطر تعجبی ندارد که به تازگی به عنوان سیاره ی کوتوله طبقه بندی شده است. کارن، بزرگترین قمر از بین سه قمر پلوتو، تقریباً به اندازه ی خود پلوتو است.

یک بار از مدار دیدم نور خورشیدی که به سطح پلوتو می رسید نسبتاً بی رمق بود، اما نور بقدر کافی وجود داشت تا روز و شب را از هم جدا کند.

زمانی که روی سطح فرود آمدم متوجه شدم که پلوتو آتمسفر قابل مشاهده ای نداشت و با شکلی از حیات کریستالی، مسکونی شده بود. کریستال ها سبز می درخشیدند و شبیه درختان کاج در جنگل رشد می کردند. در حین اینکه بین آنها قدم میزدم، به صورت تله پاتیکی صدای دینگ دینگی شبیه چنگ یا زنگ های کوچک منتشر می کردند. ظاهراً از این طریق ارتباط برقرار می کردند. آنها از دیدن من بسیار خوشحال بودند و حسی دوستانه داشتند. مدتی نزد آنها ماندم و با اصواتی بی زبان و احساساتی مثل صحبت با حیوانات خانگی باهوش یا دلفین ها، با آنها گفتگو کردم.

زمانی که پرواز کردم تا به زمین برگردم، آنها عشق شان را برای من ارسال کردند و از من خواستند باز هم به آنجا بروم. برداشت من این بود که آنها تنها بودند. به عنوان حیاتی کریستالی در منظومه ای که سکنه ای خونگرم و تنفس کننده ی اکسیژن دارد، آنها به نظر در مکان مناسبی نبودند. شاید این نظریه که پلوتو، سیاره ای بی خانمان بود که توسط میدان جاذبه ی خورشید به دام افتاده، بی دلیل نباشد.

من چندین بار به دیدن آن موجودات کریستالی رفتم و هر بار بودن در کنار آن مخلوقات لطیف، لذتبخش بود.

ادامه دارد…

قسمت بعد >> سفر به خورشید

.

>> قسمت های پیشین

.

2016/08/06

دیدار از سیاره زحل و اورانوس

Posted in :: نویسندگان و کتابها ::, استیو دویت, دیداراز زحل و اورانوس در 10:31 ب.ظ. توسط ::: ابدیت در اوست :::

.

:: دیدار از سیاره زحل

برای دیدن زحل، چندین هفته به تمرینات معنوی بدون وقفه گذشت. گاهی تا نزدیکای حلقه ها می رسیدم اما دوباره برگردانده می شدم. بالاخره این اطلاعات به من داده شد که سیاره ی زحل، دنیای بسیار منحصربفردی است که در سطح ارتعاشی فوق العاده بالایی هستی دارد. با اینکه عجیب به نظر می رسد، تا زمانی که کسی گذرنامه ی اختصاصی نداشته باشد پذیرفته نمی شود حتی به عنوان یک مسافر فاقد جسم. تمرین معنوی بعدی من طبیعتاً شامل ارسال درخواست ذهنی برای گذرنامه ی سیاحتی بود.

.

مدت کوتاهی بعد از اینکه به مدار دور سیاره رسیدم، نگهبانان زحلی در قالب روح، من را اسکورت کردند تا از درون حلقه ها گذشتیم و به سیاره کوچکی رسیدیم که یک ساختمان "گمرکی" خاکستری داشت. در حین اینکه از زمین های صخره ای و یخ زده ی حلقه ها می گذشتیم، اطلاعاتی دریافت کردم که برخی از اینها، آوار قمرهایی بود که در جنگ های فضایی گذشته متلاشی شده بودند.

پس از اینکه مدت زیادی در گمرک سیاره معطل شدم، راهنمایی از سطح سیاره آمد تا خبر دهد که گذرنامه ام تصدیق شد. با همدیگر از سقف ساختمان گذشتیم و به طرف قوس وسیع آن سیاره ی حلقه دار راهی شدیم.

همانطور که به جو نزدیکتر می شدیم، اولین چیزی که توجه ام را جلب کرد شدت نور زحل بود. درخشش سفید آن من را کور کرده بود و مجبور بودم مدام "فیلترهای" روحم را بالا ببرم تا بتوانم از درون آن نور خیره کننده ببینم. به سطح که نزدیکتر شدیم بالاخره توانستم کاملاً سازگاری پیدا کنم و آسمان را دیدم که آبی تیره و خورشید بسیار بزرگتر از حد انتظارم بود. بعدها از خودم پرسیدم چطور در مداری که بسیار دورتر از زمین است، اینگونه بود. فرضیه ی من این است که در سطوح ماتریکسی فرکانس بالاتر، نور نه تنها سریع تر حرکت می کند بلکه با شدت بیشتری می درخشد. علاوه بر این، خود نور خورشید نیز به علت سطح فرکانسی که از زمین آن را می بینیم، کم نورتر می شود، در حالیکه به خاطر سطح ارتعاشی بسیار بالاتر زحل، به طور چشمگیری پرنور تر بود.

زحل هم مانند مشتری در سطح فرکانسی که حامل زندگی است، یک غول گازی نیست بلکه سیاره ای بزرگ و جامد است. جوّی باطراوت و تمیز دارد و علیرغم اندازه ی سیاره، نیروی جاذبه ی آن برای ساکنانش تفاوتی با زمین ما ندارد. در دیدارهایم از تمامی سیارات متوجه شدم حس نیروی جاذبه در سطح مسکونی هر سیاره و شکل بدن مردم به نظر به میزان زیادی یکسان بود، گویی با سازگار شدن با فرکانس ارتعاشی سیاره، بدن انسان توانایی این را پیدا می کند که در جاذبه ی آن به طور طبیعی به فعالیت بپردازد.

سیاره ی زحل نفس من را بند آورده بود. بخش اعظم مشاهدات من، طبیعتی بکر با شکوهی خارق العاده بود. سلسله کوه هایی حیرت انگیز، رود دره هایی سرسبز، آبشارهایی زیبا و جنگل هایی پهناور، زمین را پوشانده بودند. اقیانوس ها آبی و وسیع بودند. شهرهایی که من دیدم از برج هایی مدور و طلایی ساخته شده بودند، جامد و بلند، گویی برای آنکه در حد امکان جای کمتری بگیرند.

راهنمایم من را مطلع کرد که آن برج های طلایی در واقع ارگانیسم های زنده از نوع زیست مهندسی بودند و هُیجار (hoijar) نام داشتند. آنها به این خاطر طراحی شده بودند که شادی و بهزیستی را به سوی همه ی افراد داخل و اطرافشان ساطع کنند. وقتی متوجه شدم روی سطح زمین زیر پایم هیچ جاده یا وسایل قابل مشاهده ی دیگری برای حمل و نقل وجود نداشت، این اطلاعات را دریافت کردم که آن شهرها، تمامی احتیاجات ساکنین را تأمین کرده و نیاز به حمل و نقل بار حذف شده است.

.

اهالی زحل با استفاده از بسته های ضد جاذبه ای که به پشتشان می بستند به هر کجا که می خواستند پرواز می کردند. همانطور که به یکی از شهرها نزدیک می شدیم می توانستم آنها را ببینم که در لباس هایی مخصوص در مدل ها و رنگ های مختلف با خوشحالی سُر می خوردند. افرادی که بعداً در شهر طلایی هُیجار ملاقات کردم، اکثراً پوست روشن و موهای حنایی داشتند. در مورد آنها چیزی که بیش از هر چیز من را تحت تأثیر قرار داد، سادگی و رفتار دوستانه ی آنها بود و اینکه چقدر سخت تلاش می کردند تا سیاره شان را در همان وضعیت درست حفظ کنند. می توانم بگویم آنها واقعاً دنیای شان را دوست داشتند.

از طریق راهنمایم فهمیدم که نام رسمی سیاره، "اینتیلار" (Intilare) بود، و اینکه ساکنین آنجا از تکونولوژی ای برخوردار بودند که بسیار فراتر از درک من بود – به ویژه در مهندسی زیست شناختی و ابزار انرژی ذهنی/اثیری. علاوه بر این، اهالی زحل مانند مردم مشتری، از زمان های دور بر تکنولوژی تغییر و تعدیل فرکانس که برای سفرهای موفق فضایی نیاز است، تسلط پیدا کرده اند. این دو گروه با کشمکشی درازمدت جهت چیرگی، تنها سیاراتی در منظومه ی ما بودند که در آن زمان امکانات سفر فضایی فیزیکی را دارا بودند. تاریخ روابط این دو تیتان از جنگ های بین سیاره ای پر بود و این امر انفجار چندین قمر در اطراف زحل و همینطور میزان بالای بیابان های سمی در مشتری را توضیح می داد.

برداشت من این بود که به طور کلی سیاره ی زحل نسبت به مشتری از سطح آگاهی بالاتر و هوشیاری معنوی بیشتری برخوردار بود. برای من جای تردیدی نبود که این سیاره، بالاترین ارتعاش و پیشرفته ترین مردم را بین سیاراتی که دیدم داشت.

.

::……….:::::::……….::

.

:: دیدار از سیاره اورانوس

در نخستین تلاشم برای رفتن به اورانوس، برگردانده شدم. نگهبانان یا موجوداتی که من را برگرداندند برای من نامرئی بودند اما پیام واضحی دریافت کردم که حضور من در آنجا پذیرفته نبود.

در حالی که در مدار بودم، پیام آنها با حس غریبی از هراس و سوءظن تقویت می شد. چند هفته بعد دوباره تلاش کردم، از خواسته ام برای دیدار از همه سیارات منظومه شمسی مان منصرف نشده بودم. این بار اما به یاد داشتم که از قبل مجوز سفر به اورانوس را درخواست کنم. دریافت تأییدیه ی گذرنامه موجب خوشحالی من شد. دوباره به سیاره نزدیک شدم، به شکل عجیبی احساس هراس و اخطار بر من مستولی شد و هرچه نزدیکتر می شدم شدت می گرفت.

.

از ابرهای خاکستری به طرف سطح سیاره که می گذشتم، سطح سیاره را می دیدم که پوشیده از برف بود. آسمان تماماً پوشیده از ابر، گرگ و میشی را درست کرده بود که در آن، خورشید بی رمق و رنگ پریده بود. بسیار ساکت و سرد بود. در دوردست می توانستم نورهای دهکده ی کوچکی را ببینم که در هوای نیمه تاریک سوسو می زدند. تصمیم گرفتم به طرف آن حرکت کنم. همانطور که در بدن روحی پرواز می کردم متوجه شدم حیوانات زیادی در جنگل ها پرسه می زدند، بیشتر درندگانی شبیه گرگ و بزرگتر و جانورانی خزدار بودند که هرگز پیش از آن ندیده بودم. حمله های تیز به دنبال طعمه و خرخر درنده ی آنها به حس فراگیر تهدیدی که همه جا را مانند پوششی تیره دربرگرفته بود می افزود.

.

آن دهکده کلبه هایی ابتدایی داشت که در کنار دامنه ی تپه ای جمع شده بودند. آنها به شکلی ابتدایی از الوار درخت ساخته شده و سقف ها پوشیده از برف بودند. احساسی باعث شد به اولین کلبه نزدیک شوم، سعی کردم با ساکنین تماس برقرار کنم. شخصی که جلوی در آمد قادر بود من را ببیند که در آن لحظه به نظرم عجیب نیامد، اما نسبت به من محتاط بود و زیاد ارتباطی نبود. پس از اینکه چند لحظه در سکوت به من زل زد، با اشاره به من گفت بروم و در را بست.

از برقرار ارتباط صرفنظر کردم و به سمت جنوب پیرامون قوس سیاره پرواز کردم، کنجکاو بودم ببینم آیا اورانوس تماماً پوشیده از برف بود. بعد از مدتی، زمین های یخ زده تبدیل شدند به باتلاق هایی مسطح و بی پایان.

.

بیشتر که به طرف جنوب رفتم، باتلاق ها تبدیل به مرداب هایی متروکه شدند. هیچ کجا مزارع زیرکشت یا حتی منظره ی جذابی ندیدم. تعداد معدودی خانه و در فواصل زیاد وجود داشت. هر سکنه ای که دیدم در شرایطی ابتدایی و در زمین های بایر زندگی می کرد. آسمان همه جا خاکستری بود.

به نظرم رسید که آن سیاره در نوعی عصر یخبندان گرفتار شده و از هر تمدنی که زمانی داشته، به مرحله ی ماقبل تاریخ رجعت کرده بود. شاید این اتفاق به طور دوره ای برای سیارات رخ می دهد- تکنولوژی یا قدرت های روانی از کنترل خارج شده، تمدن ویران شده و امکان شروع دوباره را به ساکنین می دهد. شاید آن احساسات هراس و سوءظن ناشی از بقایای یک میدان انرژی روانی قدرتمند بود که طی فاجعه ای عظیم، گرداگرد اورانوس ایجاد شده بود. من نمی دانم، فقط حدس میزنم چون اطلاعاتی به من داده نشد.

ادامه دارد…

.

>> قسمت های پیشین

.