2016/12/02

طبقه الهی

Posted in :: نویسندگان و کتابها ::, استیو دویت, طبقه الهی در 7:37 ب.ظ. توسط ::: ابدیت در اوست :::

.

:: طبقات بالا

عبارت "طبقات بالا" یا "طبقات معنوی" عموماً به تمامی جهان های بالاتر از طبقه ی ذهنی گفته می شود، از طبقه ی روح تا طبقه الهی. پال توئیچل این طبقات را با نام سانسکریت شان لیست می کند : الخ لوک، آلایا لوک، حوکیکات لوک، آگام لوک و آنامی لوک.

من اغلب در سفرهای معنوی ام با گرداب ها روبرو می شوم. در یک مورد خودم را داخل گردابی آبی و تاریک یافتم که به طرز باشکوهی پیرامون من می چرخید. جرقه ها و ذرات نوری که از من ساطع می شد درون گرداب آبی گیر میفتاد و گرداب آن ذرات را درون کهکشان می فرستاد.

 

در تلاش دیگری در مسیر جستجوی معنوی ام برای نزدیکتر شدن به طبقه الهی، از تونلی مارپیچ و سیاه به جهانی از نوری لطیف و متغیر وارد شدم. چرخه ای پرنورتر در مقابلم دیدم و داخلش شدم، خود را در جهانی دیگر از نوری چندلایه و ظریف دیدم. چرخه ی نور بزرگتری در مقابلم بود، داخل آن سر خوردم و با جهان دیگری از نور مه آلود روبرو شدم…

نمی دانم به چه مدت این روند همینطور ادامه یافت. در پایان به طبقه ی الهی نرسیدم، اما فکر میکنم این تجربه قصد داشت به من بگوید که قدم های بسیاری تا خداشناسی وجود دارد و رسیدن به آنجا یک پروسه ی تدریجی است.

در یک تجربه به همراه دو استاد در جهان های معنوی سفر کردم. ما به یک قاب تک در نوری مه آلود رسیدیم که به نظرم شبیه گیت بازرسی فلزی فرودگاه رسید. هر دو استاد به دنبال هم داخل آن شده و ناپدید شدند، سپس حدود یک متر آن طرف تر دوباره پدیدار شدند. آنها از من خواستند همان کار را کنم، پس از کمی تردید قدم به داخل قاب گذاشتم. احساس کردم کاملاً از هم جدا شده و لحظه ای بعد در آن سو دوباره شکل گرفتم. احساس ناخوشایندی نبود. صادقانه می گویم، من پس از این کار تفاوتی احساس نکردم، فقط از اینکه بدون آسیبی از آن گذشتم آسوده شدم. نکته ای که گاهی نادیده گرفته می شود این است که هر زمان یک تجربه ی تغییر سطح آگاهی داریم، لزوماً بلافاصله اثرات آن را حس نمی کنیم. در زندگی روزمره عادی ما معمولاً برای آنکه تغییرات، فیلتر شده و به آگاهی انسانی ما وارد شوند زمان لازم است.

اگر به این فکر می کنید که دیدار از جهان های بالاتر چه تأثیری بر زندگی روزمره می گذارد، چند مورد از تأثیراتش به نظر من اینها هستند، آگاهی فرد معنوی شده و فرد در تمامی جوانب زندگی منضبط تر می شود. با سپردن خود به دست نیروی معنوی برتری که با حضور در جهان های معنوی بدست می آید، فرد باید پیوسته مراقب افکار، احساسات و اعمالش باشد. برای مثال، یک فکر منفی یا هیجانی کنترل نشده که توسط شخصی با قدرت معنوی بالا ساطع می شود می تواند به طور ویران کننده ای زیان بخش باشد. بنابراین انسان معنوی از نظرگاه روح عمل می کند، به این معنی که او تمامی موجودات زنده را به عنوان فرزندان خدا محترم می دارد و در الگوهای فکری و احساسی و شرایط اجتماعی که ما را از آن نظرگاه پایین می کشد، گیر نمی افتد. یک اصل خوبی که سعی میکنم از آن پیروی کنم این است که قبل از هر فکری یا انجام کاری بپرسم، آیا حقیقت دارد؟ – آیا لازم است؟ – آیا از سر عشق است؟

.

 

آب یا مایع، بخصوص مایع طلایی هم نمادی است که مکرر در سفرهای معنوی با آن روبرو می شوم. در یک تجربه، استادی معنوی را نزدیک نهری از مایعی طلایی ملاقات کردم. او قدم به داخل آن گذاشت و به من گفت دنبالش بروم. وقتی این کار را کردم متوجه شدم فقط تا جایی که فکر می کنم قوزک پا باشد در آن فرو رفتم. ما در راستای آن نهر به جلو رفتیم تا آنکه به دریاچه ای پهناور و طلایی رسیدیم. در آنجا "آب" در مقیاسی وسیع، آبشارگونه به جهان های زیرین سرازیر بود. آسمان بالای دریاچه مانند پوششی از ابری ارغوانی – طلایی می درخشید. استاد بزرگوارانه به من اجازه داد مدتی در آن دریاچه حمام کنم. در خاطر من این کار به طرز توصیف ناپذیری احساسی شگفت انگیز بود، شبیه هیچ حمامی که روی زمین داشتم نبود.

همانطور که استاد و من با گذر از مایع طلایی، سفرمان را در جهان های معنوی ادامه می دادیم، محیط اطراف لطیف تر و شفاف تر می شد. می توانستم اصوات طبقات بالا را همانطور که از آنها می گذشتیم به وضوح بشنوم.

ابتدا صدای باد را شنیدم. مثل این بود که از دور صدای تندبادی قطبی با وزش بادهایی شدید که بر فراز قله های پوشیده از برف به سرعت در حرکت بودند را می شنیدم. سپس صدای همهمه ی شدید و ضربان دار آمد. بعد آن، صدایی که به صورت هزار ویولن توصیف شده است ظاهر شد. نوای زهی عمیق و موزون که تقریباً شبیه هزاران چلویی بود که پشت سلسله آبشاری در حال نواختن باشند. بسیار قدرتمند و تعالی بخش بود و در عین حال بسیار لطیف.

همانطور که به رفتن ادامه می دادیم، صوت به صدای بادهای چوبی تغییر یافت. یک موسیقی کاملاً بی ساختار، تقریباً گوشخراش، مثل صدای کوک کردن یک ارکستر. در آخر، صوت هیوووو مداوم شنیده می شد، انگار یک گروه کُر میلیونی آن را می خواندند. این صوت آنامی لوک، بالاترین جهان معنوی است.
.

::……….:::::::……….::

.

:: طبقه الهی

یک روز در تمرین معنوی ام پس از اینکه دوباره درخواست کردم به طبقه الهی برده شوم، روزنه ای در چشم سومم باز و نمایی از فضا ظاهر شد. تاریک و پر از ستاره و ماه بود. از آن روزنه خارج شدم و از دشت ستارگان گذشتم تا آنکه صحنه تبدیل به مایعی شد که با گوی های سفید و قرمز مثل سلول های خون قل قل می کرد. در میان آن مایع مدتی به طرف بالا رانده شدم، به سطح رسیدم و دیدم در اقیانوسی وسیع به همراه استاد شناورم.

 

ابتدا هوا گرفته بود اما بعد نوری شدید در آسمان دیدم. هر چه بیشتر روی آن تمرکز می کردم بزرگتر می شد، اما وقتی سعی کردم به سمتش بالا روم نتوانستم. استاد به من گفت، مقاومت نکن. مطیعانه مقاومتی که حتی نمی دانستم دارم را متوقف کردم، اجازه دادم به داخل اقیانوس جریان پیدا کند. سپس از "آب" بیرون کشیده شده و به سمت نور برده شدم، مثل یک مجسمه ی طلایی کوچک در دستی عظیم و نامرئی.

نور بالاسر من تبدیل به قرصی بسیار عظیم شد که بخش اعظم آسمان از افق تا افق را پر کرد. آن نور، گرم، زرد و نارنجی مبهم بود. در حالیکه مسحور و به آن خیره شده بودم، ناگاه با من سخن گفت-نه با کلمات بلکه با ارتباطی از نوع درک مستقیم.

گفت :"پسرم…".

با برقراری این ارتباط، موجی از عشق پیرامون من به حرکت افتاد به گونه ای که هیچ وقت تجربه نکرده بودم. شبیه عظیم ترین و پرمهرترین عشقی بود که پدر و مادر برای فرزندشان دارند. در آن لحظه ی جذبه، آرامش، آسودگی و قدرشناسی، دانستم که من حقیقتاً فرزند خدا هستم.

 

اینکه خداوند به شکل خورشید ظاهر شده بود به عقیده ی من فقط نمادی بود برای آنکه از این تجربه خاطره ای انسانی داشته باشم. به گمان من از خورشید به عنوان نماد استفاده شد چون به همه چیز و در هر جا می تابد، به همه نور، حیات و گرما می بخشد بی آنکه در عوض چیزی بخواهد.

عشقی که در این تجربه دریافت کردم به قدری عمیق بود که کلمات توان توصیف آن را ندارند. این تجربه، زندگی من را تغییر داد. در تمام این سال ها با من بوده و تا پایان زندگی هم خواهد بود.

بینشی که از تجربه ام کسب کرده ام این است که هوشیاری خدایی، بدون واسطه در تمامی هستی نفوذ دارد. این هوشیاری در دوردست ها در اقیانوس یا سرزمین طلایی که به آن سفر کردم نیست. چیزی که در تجربه ام آموختم این است که خدا- آگاهی درست همینجا با منی است که روی صندلی نشسته ام.

چند ماه بعد در حال تمرین تکنیکی بودم، یک نهر طلایی از روح را تصور می کردم که از بالاسر من به پایین سرازیر بود. با این کار احساس کردم از بدنم بیرون کشیده شده و داخل آسمان پرتاب شدم، در حالی که از آن جریان طلایی خیس شده بودم. همانطور که به بالا حرکت می کردم زمین زیر پایم کوچک می شد. از پهنه ای از ابرها گذشتم تا به طبقه ی اثیری رسیدم. می توانستم خانه ها و مردم را زیر پایم ببینم، قطرات باران طلایی از بالاسر من می بارید.

همانطور ادامه دادم، از درون جهان های پایین و بعد جهان های بی شکل که فقط ارواح ساکن آنها بودند و گاهی که از مقابل آنها می گذشتم نگاهی کوتاه به من می کردند. بالاخره به سطح اقیانوسی از نور رسیدم. مدتی در اطراف شنا کردم، در نشئه ی آن استراحت کردم. سپس دوباره به آن جریان روح متصل شده و به سمت گویی در آسمان دوردست اوج گرفتم.

نزدیکتر و نزدیکتر شدم تا به گوی طلایی وارد شدم که مانند مهی پرعشق من را دربر گرفته بود. مدتی بعد صدایی از مه پیرامونم با من سخن گفت. صدا نامفهوم بود و ابتدا نمی توانستم بفهمم چه می گوید. کمی بعد چیزی شبیه این شنیدم که، "مسئولیتی عظیم به جانبت می آید- سریع تر از آنچه فکر میکنی!"

می توانستم جریانی V شکل را درون مه طلایی ببینم که به سمت من می آید که نماد مسئولیت بود. کلمات بیشتری گفته شد که نتوانستم بفهمم.

در همان حین که داشتم نگران می شدم چون پیام را داشتم از دست می دادم، مرد جوان خوش سیمایی که با نوری درخشان احاطه شده بود در فاصله ای دورتر ظاهر شد. او با صدایی بلندتر و رساتر صحبت کرد.

گفتگوی بینمان را بازگو نمی کنم، مختصر اینکه بیشتر در مورد مسئولیت و اینکه چطور همه ی موجودات زنده فرزندان خدا هستند بود. اینکه چطور هرکس که موجودات زنده را به خدا نزدیکتر کند، در عوض عشق الهی را دریافت خواهد کرد. چیزی که به من گفته شد این است که کسب آگاهی بالاتر به خودی خود پایان کار نیست، بلکه مسئولیت به همراه دارد. آفریدگار خواستار این است که تمامی مخلوقاتش به درجه ی ارواح کامل برسند و از پیوند حقیقی خود با او آگاه شوند. هریک از آنها که صعود کند، مسئولیت پیدا می کند سایر ارواح را در سفرشان همیاری کند.

با این همه، دوست دارم بگویم که من ادعای این را ندارم که استاد یا راهنمایی معنوی یا یک سفیر روح ماهر هستم یا به خداشناسی رسیده ام، یا حقیقت مطلق را می گویم یا هرچیزی از این دست. من فقط یک شاگرد معنوی هستم که اغلب درگیر تمرینات معنوی اش است. بسیاری روزها من می نشینم و به نظر می رسد هیچ اتفاقی نمی افتد، همه جا سیاه است و هیچ جایی نمی روم.

حقیقت این است که این امکان به من داده شد این تجارب را به عنوان هدایایی از جانب استاد درون و چند استاد راستین که در خدمت وی هستند، داشته باشم. بدون لطف و یاری آنها، هیچ چیز برای گفتن و نوشتن نداشتم.

تجاربی که در این سایت توصیف کردم، به قدر کافی مربوط به گذشته هستند که بتوانم آنها را بدون اینکه بر رشد معنوی و درس هایی که قرار بوده از آنها بگیرم اثراتی نامساعد بگذارند، به اشتراک بگذارم. من انتظار ندارم خواننده ها تجربیاتم را به عنوان حقیقت بپذیرند، تنها امیدوارم انگیزه ای باشد برای انجام تمرینات معنوی، خلاق بودن و تلاش برای کسب تجربیاتی که آنها را به حقیقت خودشان رهنمون شود.
.

>> قسمت های پیشین

.

:: 

کتاب “سرزمین طلایی” از استیو دویت توسط هوشنگ اهرپور در ایران ترجمه شده است.

:: 

.

:: منبـع کلیه پست های “استیو دویت” :

soundcurrentrider.com

.

Advertisements

پاسخی بگذارید

در پایین مشخصات خود را پر کنید یا برای ورود روی شمایل‌ها کلیک نمایید:

نشان‌وارهٔ وردپرس.کام

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری WordPress.com خود هستید. بیرون رفتن /  تغییر دادن )

عکس گوگل+

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Google+ خود هستید. بیرون رفتن /  تغییر دادن )

تصویر توییتر

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Twitter خود هستید. بیرون رفتن /  تغییر دادن )

عکس فیسبوک

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Facebook خود هستید. بیرون رفتن /  تغییر دادن )

w

درحال اتصال به %s

%d وب‌نوشت‌نویس این را دوست دارند: