2019/08/18

شمس تبریزی و پال توئیچل

Posted in :: نویسندگان و کتابها ::, گزیده ها در 2:07 ب.ظ. توسط ::: ابدیت در اوست :::

.

شمس تبریز

پال در کنار مسیری صخره ای نشسته بود. چیزی در افق بیابان پدیدار شد. مردی از راه رسید که عبای افتاده ای به رنگی تیره بر تن و کلاه سیاهرنگی با لبه های پهن بر سر داشت. با ظاهری قوی هیکل و بزرگ قامت و عجیب، دهانی فاقد لب، چشمانش دو شکاف عمیق بودند که در زیر آنها هاله ای از شوخ طبعی نیز به چشم می خورد. تمامی این اجزا در چهره ای به رنگ صورتی لطیف جای گرفته بودند. دست های او زمخت اما قوی و زیبا بود.

او با صدایی بلند و رسا گفت: "من شمس تبریزی هستم!" در چهره ی او درخشش خاصی بود که پال پیش از این هرگز نظیر آن را در چهره ی یک انسان ندیده بود. او استادی بود که سال های بسیاری مشغول رسیدگی به اصول و مبادی ارواح، کیهان فیزیکی و تربیت انسان ها بود.

شمس گفت :"من خیلی پیر هستم. کهنسال تر از زمان و خردمندتر از بیشتر ارواح. من میلیون ها سال پیش از جهان خورشید بیرون آمدم. در این جهان، بین بهشت ها و جهان های دوگانه، مدت زمان زیادی را به کمک کردن به روح های گمشده ای که هنوز شجاعت لازم برای پیدا کردن راه خویش به قلمروی مُقام حق را نداشتند."

شمس می خواست پال را به سرزمینی ببرد که بهشتی زیبا در این کیهان مادی است. در میانه ی راه از شهری بسیار بزرگ گذشتند با موجوداتی بسیار کوچک که پال نمی دانست می تواند آنها را انسان بنامد یا نه. آنها سرگرم آماده کردن بسته های بزرگ و جدا کردن حیوانات با فرم و شکل های بخصوص بودند. شمس گفت :"اینها اهالی این شهر هستند. آنها بسیاری از بخش های اصلی جهان های مادی را کنار هم قرار می دهند. ارواح متجلی نشده را طبقه بندی کرده و برای کسب تجربه به کیهان فیزیکی می فرستند."

به راهشان ادامه دادند و به سرزمین مقصد رسیدند. سرزمینی مملو از مخلوقات گوناگون، با قصرهای باشکوهی که بام آنها تماماً از مروارید، یاقوت، زمرد و الماس ساخته شده بود. رنگ غالب این سرزمین- حتی نور خورشید- آبی رنگ بود. سپس به دروازه های شهری باشکوه رسیدند. شهری پاک و با نوری به رنگ آبی آمیخته با طلایی. ردیف به ردیف قصرها و معابد سفید رنگی به چشم می خورد که بر روی پلکان هایی بلند و عجیب قرار گرفته بودند. پلکان هایی که گویی از آسمان های دوردست به پایین پرتاب شده بودند. رودخانه ای از نور در هر سوی خیابان های زیبای آن جریان داشت، آبشارها و آبگیرهایی در نقاط مختلف رود گسترده شده بودند و گل هایی وحشی و زیبا دشت های آنجا را پر کرده بودند.

شمس گفت :" سفیران بعد از اینکه دانش الهی یا همه ی آنچه به امانت به آنان سپرده شده است را تحویل دادند به اینجا می آیند. چون در قالب بشر دیگر چیزی از دست آنها برنمی آید و کسی هم نیست که بخواهند با او سخن بیشتری درباره ی کلام خدا بگویند.

بسیاری از شخصیت های مشهور کره ی زمین در اینجا زندگی می کنند. پولس رسول، بودا، حافظ، جلال الدین رومی، ویشنو، راما و صدها خدامرد دیگر اینجا هستند. بسیاری دیگر که تو حتی نام آنها را نشنیده ای و هیچکس در زمین نمی داند که حتی زمانی چنین ارواحی زندگی می کرده اند. خدای مکزیکی ها، کوئت زال کوآلت را به خاطر می آوری؟ او اینجاست. آنها قوانین جهان های کیهانی را وضع می کنند و مراقبند که همه چیز مطابق خواست خدا منظم باشد. "

آنها از بزرگراه زیبا و زرینی عبور کردند، به سوی قصری درخشان که روی قله کوه، بر لبه ی پرتگاهی خطرناک قرار داشت. با رسیدن به دروازه های قصر، پال دریافت که قصر تماماً از کریستال ساخته شده و با جواهراتی تزئین شده بود که پال تا به حال ندیده بود. شمس گفت :"اینها نوعی سنگ معدنی هستند که در جهان های دیگر وجود ندارد. ما آن را تانی می نامیم." باغ های آن قصر بسیار زیبا بودند. سبزه هایی که همه به رنگ آبی بودند و در مقابل چشمان ناباورش به سرعت رشد می کردند.

به سمت دری رفتند که حدود دویست پا ارتفاع داشت. درها به فرمان شمس باز شدند و سالن زیبا و بزرگی ظاهر شد. سالنی بسیار روشن و درخشان که پال نمی توانست منشأ اصلی این نور را ببیند. به طرف اتاقی رفتند که در مرکز آن، گوی طلایی عظیمی قرار داشت. نوری درخشان و صدای نوای فلوتی سحرآمیز از مرکز نور برمی خاست. شمس لبخندی زد و گفت :"نوری که در آسمان دیدی، نور خورشید نبود، بلکه نوری مصنوعی بود که من خودم آن را طراحی نموده ام. این نور تمام این سرزمین را روشن می کند.

ما در اینجا نیروی فریب تمامی دیکتاتورها را درهم می شکنیم تا آزادی و استقلال فردی هر انسان را به او بازگردانیم و سپس دوباره او را به زمین می فرستیم تا سطح استاندارد زندگی در این سیاره ارتقا یابد."

جهان پیندا (کیهان فیزیکی) در پایین ترین طبقه از کهکشان های پهناور قرار دارد. کهکشان ها و جهان های بیشماری در عالم وجود دارند، تعدد آنها برای ذهن بشر خاکی قابل تصور نیست. هر یک از این جهان های بالاتر از جهان مادی، به مراتب خالص تر می شوند و ماده، انرژی، فضا و زمان کمتری در آنها به کار رفته است.

ارواح قرن ها در کالبدهای فیزیکی شان به سر می برند و هرگز نمی خواهند تغییر کنند. آنها همچنان متناسخ می شوند تا زمانی که روح دیگری از راه برسد و آنها را از این دام رهایی بخشد.

یک کالبد فیزیکی تنها برای تعیین هویت، تولید احساسات یا ابزاری برای عمل کردن در جهان فیزیکی مناسب است، اما به خاطر داشته باشید، اینها اهداف نهایی زندگی نمی باشند و می توانند تبدیل به دام هایی برای شما شوند. نباید کالبد فیزیکی را به منزله ی یک کشتی و یا یک لنگرگاه برای خود بدانید. زمین اجتماعی از ارواح است که کاملاً در بند موضوع کالبدهای فیزیکی و آرزوی محافظت از کالبد گرفتار می باشند. آنها سرگرم عادت ها، عقاید و رسوم زمینی شده و خالق را فراموش کرده اند.

سیاره ی زمین به زباله دان کیهان فیزیکی تبدیل شده است. روشی که دیکتاتورها برای به بندگی کشیدن موجودات هر سیاره ای که فتح می کنند بکار می گیرند این است، بیرون کشیدن تصاویر ذهنی فرد و جایگزین کردن تصاویر ذهنی کنترلگر خود. این تکنیک در اصل روش تبدیل انسان به یک ربات است، یعنی خودکار نمودن تمامی وجودهای دارای حیات و نیروی تفکر، و از بین بردن آزادی آنها در به دست آوردن آگاهی فردی از اهداف زندگی. دیکتاتورها هدفی جز به بردگی و اسارت گرفتن همه ی روح های ساکن بر زمین ندارند.

همانطور که در طول سالن قدم می زدند شمس دری را باز کرد. ناگهان موجی ترسناک و مضطرب کننده به آنها برخورد نمود، پال تصویر چهره ی مردی را بر صفحه ی دیوار اتاق تاریک دید. او با اشاره ی شمس داخل رفت و در را بست. تصاویر در میان موجی از الگوهای ستمگرانه روی پرده ظاهر می شدند. مردی با چشمانی نیمه باز و گوشی های مخصوصی بر سر، روی صندلی نشسته بود و به سختی و تندی نفس می کشید، با چهره ای عرق کرده و دستانی که دسته های صندلی را به سختی می فشرد، گویا از درد و عذابی شدید رنج می برد. تصاویر، سرشار از وقایع عجیب، کابوس های وحشتناک، تجاوز و غارت بود. تمام این تصاویر غیرواقعی به نظر می رسیدند. پال مطمئن بود که این تصاویر متعلق به آن مرد است و از طریق گوشی هایش روی پرده انتقال می یابند.

شمس گفت :"این مرد به مدت چهار سال در دست دیکتاتورها اسیر بوده است. آنها تمامی تصاویر ذهنی او را پاک کرده و تصاویر ذهنی خودشان را جایگزین نمودند و او را متقاعد کرده بودند که هیچ آزادی ای وجود ندارد. ما اکنون سرگرم پاک کردن تصاویر ذهنی او و جایگزین نمودن آنها هستیم. هرچند برای او سخت است اما این روش کاملاً مؤثر است."

شمس و تال وارد اتاق دیگری شدند، جایی که یک نیمکت و یک پرده نمایش روی دیوار قرار داشت. پال با اشاره ی شمس روی نیمکت نشست و کلاه مخصوصی بر سر گذاشت. کلاهی که کاملاً به جلو و پشت گردنش می چسبید. شمس به پال گفت :"تصاویر ذهنی ناخوشایندت را به من نشان بده!"

تصاویری ترسناک و وحشت آور از اسارت و رنجی که از چند هفته پیش برای پال ایجاد دردسر کرده بودند روی پرده ی سفید ظاهر شد. پال دریافت که او به دام افتاده بوده، در نتیجه تمام خاطراتش محو شده و خویش حقیقی اش را از یاد برده است. سپس با یادآوری خویش حقیقی اش و جایگزینی تصاویر ذهنی خودش، توانست دوباره آزادی را به دست آورد.

شمس گفت :"برای اغلب مردم درک آزادی کمی پیچیده به نظر می آید، خصوصاً آنهایی که هیچ چیز در مورد برون فکنی از کالبد جسمانی نمی دانند.

مردم همه در جستجوی رستگاری هستند. اما آن رستگاری که منظور من است، بسیار متفاوت از آن چیزی است که در ذهن بشر شکل گرفته است. آن، رها شدن از گرداب تناسخ، چرخ مرگ و تولد است، رستگاری از تمامی ناخوشی های زندگی فانی و میرا و قابلیت رفت و آمد در میان تمامی جهان های نظام هستی، به اراده ی خود. این آزادی معنوی است. ایمان کورکورانه ی مذاهب هرگز به درد بشر نمی خورد."

.

2019/08/09

مصاحبه با بیگانه

Posted in :: نویسندگان و کتابها ::, مصاحبه با بیگانه در 1:46 ب.ظ. توسط ::: ابدیت در اوست :::

.

:: زمین نه خانه تان که زندان شماست

ماتیلدا دانل 

جولای سال 1947 خبر سقوط یک بشقاب پرنده در شهر رازول نیومکزیکو منتشر شد. ماتیلدا دانل به عنوان پرستار به آن منطقه اعزام شد. زمانی که در حال معاینه جراحات یکی از موجودات فضایی بود متوجه شد که آن موجود سعی دارد با استفاده از "تصاویر ذهنی" یا "تله پاتی" با او ارتباط برقرار کند. پس از آن، از سوی مافوق ها موظف شد با آن موجود ارتباط برقرار کند، سؤالاتی بپرسد و جواب ها را ضبط کند.

بعد از پایان مأموریتش، با امضای قرارداد سوگند رازداری که تا وقتی سکوت کند زنده می ماند، بازنشسته شد.

ماتیلدا می گوید : "افراد معدودی روی زمین چیزهایی که من 60 سال مسکوت نگه داشتم را دیده و شنیده اند. اکنون 83 ساله ام (سال 2007 میلادی) و تصمیم گرفته ام جسمم را ترک کنم. من این اطلاعات را از همه حتی خانواده خودم مخفی نگه داشته بودم. هیچکس نمی داند که من کپی رونوشت مصاحبه های رسمی را داشته ام.
برای بیشتر مردم این داستان "غیر قابل باور" خواهد بود. متأسفانه باورها معیار مطمئنی برای واقعیت نیستند."

*****

نام موجود فضایی حادثه رازول، آیرل بود. او برای تحقیق درباره انفجار آزمایشی سلاح‌های هسته‌ای در نیومکزیکو اعزام شده بود تا میزان تشعشعات و خسارت‌های بالقوه ای که به محیط‌زیست وارد آمده را ارزیابی کنند. آیرل در بخشی از کتاب "مصاحبه با بیگانه"می گوید :

"هر انسانی روی زمین یک جاودان باشنده است خواه از این حقیقت آگاه باشد یا نه. اغلب موجودات روی زمین از جاودان باشندگی‌ خود یا اینکه روح محسوب می‌شوند، آگاه نیستند. تقریباً همگی درکی بسیار محدود از جاودان باشندگی خود دارند.

تک‌تک جاودان باشندگان روی زمین از سیستم سیاره‌ای دیگری به زمین آورده شده‌اند. جاودان باشندگانی که کالبدهای جسمانی را تسخیر می‌کنند بسیاری از توانایی‌ها و نیروهای ذاتی‌شان را از دست می‌دهند.

"امپراتوری کهن" از زمین به عنوان یک سیاره زندان برای مدت‌های طولانی استفاده می‌کرده. وقتی یک جاودان باشنده وارد کیهان فیزیکی و سپس وارد زمین می‌شود، حافظه ی او پاک‌ می شود. پاکسازی حافظه فقط منحصر به یک زندگی یا بدن نمی‌شود بلکه تمامی تجربیات انباشته‌شده از گذشته نزدیک تا بی‌نهایت را در برمی‌گیرد و هویت جاودان باشنده را نیز شامل می‌شود! با این نیت به جاودان باشنده روحانی شوک داده می‌شود که برایش غیرممکن باشد به یاد آورد که چه کسی بوده، از کجا آمده، چه آگاهی یا مهارتی داشته، خاطراتش از گذشته و توانایی عملکردی‌اش به عنوان یک موجود روحانی چه بوده. آنها به موجوداتی فاقد عقل و شعور و به یک نوع نیستی ربات وار تبدیل می‌شوند.

هیچ کس نمی‌داند که بشر روی زمین چه می‌خواهد بکند. اگر سفینه‌هایی به هر گوشه کیهان در جستجوی "جهنم" ‌فرستاده می شد در نهایت به زمین ختم می‌شد. از زدودن هوشیاری معنوی، هویت و توانایی و حافظه‌ای که بخشی از خود فروهر است چه ضربه وحشیانه‌تری می‌توان به کسی وارد نمود؟ زمین برای کل این منطقه از فضا به یک زباله‌دانی جهانی تبدیل شده است.

متأسفانه روشی که بتوان با آن جاودان باشندگان را از زمین رهانید پیدا نشده است. طی 10000 سال زمینی روش‌های بسیاری برای بازیابی حافظه و توانایی جاودان باشندگان، امتحان و توسعه داده شد اما هیچ‌کدام نتوانسته‌اند به طور مداوم موثر واقع شوند.

لائوتسه یک جاودان باشنده بسیار خردمند بود که بر هیپنوتیزم امپراتوری کهن غلبه کرد و از زمین گریخت. درک او از ماهیت جاودان باشنده می‌بایست آن قدر خوب بوده باشد که موفق به گریختن شده. مهم‌ترین رخنه توسط بودا حدود 2500 سال پیش به وجود آمد. او با مراقبه توانست بخشی از حافظه و توانایی و جاودانگی‌اش را دوباره به دست آورد. اگر چه که تکنیک‌ها و تعالیم اصلی که توسط بودا آموزش داده می‌شد طی هزاران سال یا تغییر داده و یا به فراموشی سپرده شده است. تکنیک‌های سودمند فلسفه‌اش توسط آئین‌های مذهبی ماشین وار کاهنان تحریف‌شده. اگر جاودان باشنده ای قصد فرار از این زندان را داشته باشد باید یک کار درونی انجام دهد.

متأسفانه امپراتوری کهن جهالت را به دقت به انسان‌ها تزریق کرد تا مطمئن شود که جاودان باشندگان روی زمین به توانایی ذاتی‌شان برای خلق فضا، انرژی، ماده و زمان یا هر جزء دیگری از کیهان پی نبرند. تا زمانی که آگاهی از جاودانگی، قدرت و خویش معنوی نادیده گرفته شود بشریت تا عمر دارد خود ویرانگر و دچار فراموشی باقی خواهد ماند.

تصور شمایی که روی زمین هستید این است که اگر بخواهید ورای امواج خرافات اقدامی بکنید، اقیانوس‌های ذهن و روح با هیولاهای غول‌آسا و مخوفی پر شده‌اند که شمای موجود زنده را می‌خورند. سیستم زندان امپراتوری کهن مطلقاً تمایل دارد که جلوی شما را در مسیر خوانش روح خودتان بگیرد. زندان سایه‌هایی در ذهن شما پدید آورده که عبارتند از دروغ‌ها و درد و گم گشتگی و ترس.

چگونه می‌توان یک قفس ساخت و خود را درون آن زندانی کرد و کلید را بیرون از آن پرتاب کرد و فراموش کرد که اصلاً کلیدی و قفسی هست و فراموش کرد که آنجا بیرون است یا درون و حتی وجود خود را فراموش کرد؟

توهمی بر زمین خلق‌شده و همه را هم رأی کرده که خدایان مسئول هستند نه انسانها. شما آموخته‌اید که فقط یک خدا می‌تواند کیهان‌ها را خلق کند. هیچ انسانی هرگز مسئولیت پذیرش این واقعیت که آن‌ها خودشان، چه به صورت منفرد و چه جمعی، خدایان هستند را نمی‌پذیرد. این به تنهایی منشأ به دام افتادن هر جاودان باشنده‌ای است.

جاودان باشندگان، موجودات کیهان فیزیکی نیستند، آنها منشأ انرژی و خیال هستند. شما و هر جاودان باشنده‌ای روی زمین در خلق این کیهان مشارکت کرده‌اید ولو اینکه شما حال در یک بدن ضعیف ساخته‌شده از گوشت و خون اسیرشده باشید. شما در معرض فراموشی قرار گرفتید و مجبورید در هر زندگی دوباره همه چیز را از نو یاد بگیرید. با این حال، شما هنوز فروهر خود را به همراه دارید.

از من پرسیده بودید چرا قلمرو و دیگر تمدن‌های فضایی به زمین نیامده یا نخواسته‌اند که حضورشان آشکار شود؟ ورود به زمین؟ آیا شما فکر کرده‌اید که ما دیوانه هستیم یا می‌خواهیم که دیوانه شویم؟ یک جاودان باشنده باید خیلی شجاع باشد که آتمسفر زمین را رد کرده و بر زمین فرود بیاید. چون این سیاره یک زندان است با یکسری روانی غیرقابل‌کنترل و هیچ جاودان باشنده‌ای در برابر خطر به دام افتادن از ایمنی کامل برخوردار نیست.

چند هزار نفر از نیروهای اعزامی ما به اسارت گرفته شده اند. آنها را دچار یادزدودگی نموده، حافظه‌شان با تصاویر کاذب و فرمان‌های هیپنوتیک تعویض شد و برای تسخیر بدن‌های بیولوژیکی به زمین فرستاده شدند. آنها هنوز هم بخشی از جمعیت کنونی زمین را تشکیل می‌دهند. قلمرو هنوز هم قادر نیست که حتی یک نفر از نیروهای اسیر شده‌اش را خلاص کند. ما توانسته‌ایم طی 8000 سال اغلب آنها را شناسایی و ردیابی کنیم اما تلاش‌های ما برای ارتباط با آنها معمولاً با شکست مواجه شده چون آنها قادر نیستند هویت حقیقی‌شان را به یاد آورند.

یک افسر فرمانده گردان قلمرو که در 5965 پیش از میلاد گم شده بود توسط تیمی که به جستجوی او به زمین فرستاده‌ شده بود پیدا شد. او در جسم دیگری حلول نمود و نامش کوروش کبیر از پرشیا شد. تنها امید ما پیدا کردن اعضاء گردان گمشده و بر انگیختن دوباره هوشیاری و حافظه و هویت آنهاست تا روزی که بتوانند دوباره به ما بپیوندند.

تشریفات مذهبی پیچیده، همترازی نجومی، آئین‌های اسراری، مقبره‌های غول‌آسا، معماری حیرت‌آور، هیروگلیف‌هایی که به هنرمندی ترسیم‌شده‌اند، همگی برای خلق یک راز غیرقابل حل برای توده‌های زندانی روی زمین طراحی‌شده‌اند. اسرارآمیزی آنها برای این است که توجه به حقیقت به انحراف کشیده شود. حقیقت این است که جاودان باشندگان اسیر شده، حافظه‌شان را پاک‌کرده‌اند و بر سیاره‌ای خیلی خیلی دور از وطنشان زندانی ‌شده‌اند.

.

جهت خرید نسخه پی دی اف کتاب با آیدی مترجم کتاب nibiru01@ در تلگرام تماس بگیرید.

.

هیوو

Posted in :: نویسندگان و کتابها ::, اسکات لمریل در 1:35 ب.ظ. توسط ::: ابدیت در اوست :::

.

راه رهایی از فرامین ناخودآگاه، ساده است، اما محقق شدن آن نیاز به خود-انضباطی دارد. با اتصال آگاهانه و مستقیم به این پرتوی جدید از طریق ارتعاش ویژه و ازلی هیووو، تمامی قید و بندهای منفی برای همیشه شروع به خنثی شدن می کنند. زمانی که بقدر کافی هویت برتر حقیقی مان را به یاد آوریم، دیگر وسوسه های منفی مخرب را نه گوش می دهیم و نه دنبال می کنیم. این کار پروسه ی رهایی فرد، روح یا آتما را از تله ی ناخودآگاه و پنهانی که برای مردم روی سیاره زمین پهن شده است، آغاز می کند.

خواندن هیو به دفعات، به ما این امکان را می دهد که اعتماد بنفس آگاهی برترمان و آنچه می دانیم را به خاطر آوریم. هیو، تردید و ترس مخربی که مدت مدیدی است ایجاد شده تا مانع از این شود که توانایی های خلاقّمان را در مسیرهای جدید و سازنده برای منفعت تمامی حیات به کار گیریم را از بین می برد.

بازگشت نژاد مقتدر سیریز و همینطور موجودات بسیار تکامل یافته و روشن ضمیر از سایر جهان ها، به انجام رسیده است. اکنون می توانیم انتخاب کنیم که قوه ی خیال خود را با موهبت پرتوی جدید رهاکننده همسو کنیم تا برای همیشه شرّ را به عنوان آزمونی برای خلقت کنار بگذاریم، یا در این فاصله، موقتاً اسیر اخبار تحریف شده ی منفی تلویزیون، رادیو، روزنامه و سایر رسانه ها باقی بمانیم. تلاش های گمراه کننده ی آنها اغلب مجرای یک جریان منفی تفکر است تا موهبت الهی قوه ی خیال ما را مانند برده ای در ذهن ناخودآگاه اسیر کند. این امر فقط قوه ی خیال نامحدود و سازنده ی ما را مقید می کند به تصویری بسیار محدود، مخرب و نادرست از پایان رعب آور دنیا. تنها شیوه ی صحیح بکارگیری قوه ی تخیل، خلق چیزی است که در جهت منفعت و خیر برای تمامی خلقت باشد.

زمانی که فرد شروع به گسترش هوشیاری خود می کند و کیهان چند بُعدی و موجودات آن را می بیند، حس قدردانی برای تمامی حیات، فراتر از این سیاره و خدای بزرگ را احساس می کند و حقیقت هوشیار بودن و همکار خالق بودن به عنوان روح یا آتما را می آموزد.

چیز جالبی که متوجه شده ام این است که این قالب روحی که ما هستیم، الگو برداری شده. از جنسی ساخته شده که مانند همان انرژی خالق است و ما هم توانایی آفرینشی که او دارد را داریم در مقیاسی کوچک تر. ما قرار است همکاران آگاه و معتمد خالق باشیم.

در طول روز یا قبل از خواب هیووو بگویید. تکرار هیو به طور پیوسته دید معنوی درون را از طریق غده صنوبری باز می کند و بعد فرد می تواند آگاهانه از هدف زندگی و سرنوشت اصلی تر خود آگاه شود.

قبل از خواب به خودتان بگویید که به یاد خواهید داشت صبح که بیدار شدید فقط یک چشم را باز کنید. هدف از این کار این است که ارتباطی آگاهانه با هشیاری و حافظه ی برترتان برقرار شود. چشمتان را تا مدتی که تجارب خروج از بدن را به یاد آورید یا آنها را در آگاهی فیزیکی ثبت کنید، باز نگه دارید. با کمی مداومت در تمرین، نتایج حیرت انگیزی خواهید گرفت.

.

:: تمرین هیو

در وضعیتی راحت روی صندلی بنشینید یا به پشت بخوابید و تمام نگرانی هایتان را فقط برای این تمرین کنار بگذارید.

چند نفس عمیق بکشید و در بازدم هیو را با آهنگی راحت و به انتخاب خود بخوانید. سپس چند نفس عمیق دیگر بکشید و فقط به درون نگاه کنید و گوش دهید. سپس دوباره هیو را بخوانید.

ممکن است صدایی بشنوید یا نوری ببینید. اگر این تمرین را روزی 10 تا 15دقیقه به مدت حداقل یک ماه انجام دهید، تجربه ی عمیقی خواهید داشت.

زمانی که این تمرین را انجام می دهید خود اصیل شما، نه بدن فیزیکی، این پرتوی جدید را دریافت می کند.

.