2019/08/18

شمس تبریزی و پال توئیچل

Posted in :: نویسندگان و کتابها ::, گزیده ها در 2:07 ب.ظ. توسط ::: ابدیت در اوست :::

.

شمس تبریز

پال در کنار مسیری صخره ای نشسته بود. چیزی در افق بیابان پدیدار شد. مردی از راه رسید که عبای افتاده ای به رنگی تیره بر تن و کلاه سیاهرنگی با لبه های پهن بر سر داشت. با ظاهری قوی هیکل و بزرگ قامت و عجیب، دهانی فاقد لب، چشمانش دو شکاف عمیق بودند که در زیر آنها هاله ای از شوخ طبعی نیز به چشم می خورد. تمامی این اجزا در چهره ای به رنگ صورتی لطیف جای گرفته بودند. دست های او زمخت اما قوی و زیبا بود.

او با صدایی بلند و رسا گفت: "من شمس تبریزی هستم!" در چهره ی او درخشش خاصی بود که پال پیش از این هرگز نظیر آن را در چهره ی یک انسان ندیده بود. او استادی بود که سال های بسیاری مشغول رسیدگی به اصول و مبادی ارواح، کیهان فیزیکی و تربیت انسان ها بود.

شمس گفت :"من خیلی پیر هستم. کهنسال تر از زمان و خردمندتر از بیشتر ارواح. من میلیون ها سال پیش از جهان خورشید بیرون آمدم. در این جهان، بین بهشت ها و جهان های دوگانه، مدت زمان زیادی را به کمک کردن به روح های گمشده ای که هنوز شجاعت لازم برای پیدا کردن راه خویش به قلمروی مُقام حق را نداشتند."

شمس می خواست پال را به سرزمینی ببرد که بهشتی زیبا در این کیهان مادی است. در میانه ی راه از شهری بسیار بزرگ گذشتند با موجوداتی بسیار کوچک که پال نمی دانست می تواند آنها را انسان بنامد یا نه. آنها سرگرم آماده کردن بسته های بزرگ و جدا کردن حیوانات با فرم و شکل های بخصوص بودند. شمس گفت :"اینها اهالی این شهر هستند. آنها بسیاری از بخش های اصلی جهان های مادی را کنار هم قرار می دهند. ارواح متجلی نشده را طبقه بندی کرده و برای کسب تجربه به کیهان فیزیکی می فرستند."

به راهشان ادامه دادند و به سرزمین مقصد رسیدند. سرزمینی مملو از مخلوقات گوناگون، با قصرهای باشکوهی که بام آنها تماماً از مروارید، یاقوت، زمرد و الماس ساخته شده بود. رنگ غالب این سرزمین- حتی نور خورشید- آبی رنگ بود. سپس به دروازه های شهری باشکوه رسیدند. شهری پاک و با نوری به رنگ آبی آمیخته با طلایی. ردیف به ردیف قصرها و معابد سفید رنگی به چشم می خورد که بر روی پلکان هایی بلند و عجیب قرار گرفته بودند. پلکان هایی که گویی از آسمان های دوردست به پایین پرتاب شده بودند. رودخانه ای از نور در هر سوی خیابان های زیبای آن جریان داشت، آبشارها و آبگیرهایی در نقاط مختلف رود گسترده شده بودند و گل هایی وحشی و زیبا دشت های آنجا را پر کرده بودند.

شمس گفت :" سفیران بعد از اینکه دانش الهی یا همه ی آنچه به امانت به آنان سپرده شده است را تحویل دادند به اینجا می آیند. چون در قالب بشر دیگر چیزی از دست آنها برنمی آید و کسی هم نیست که بخواهند با او سخن بیشتری درباره ی کلام خدا بگویند.

بسیاری از شخصیت های مشهور کره ی زمین در اینجا زندگی می کنند. پولس رسول، بودا، حافظ، جلال الدین رومی، ویشنو، راما و صدها خدامرد دیگر اینجا هستند. بسیاری دیگر که تو حتی نام آنها را نشنیده ای و هیچکس در زمین نمی داند که حتی زمانی چنین ارواحی زندگی می کرده اند. خدای مکزیکی ها، کوئت زال کوآلت را به خاطر می آوری؟ او اینجاست. آنها قوانین جهان های کیهانی را وضع می کنند و مراقبند که همه چیز مطابق خواست خدا منظم باشد. "

آنها از بزرگراه زیبا و زرینی عبور کردند، به سوی قصری درخشان که روی قله کوه، بر لبه ی پرتگاهی خطرناک قرار داشت. با رسیدن به دروازه های قصر، پال دریافت که قصر تماماً از کریستال ساخته شده و با جواهراتی تزئین شده بود که پال تا به حال ندیده بود. شمس گفت :"اینها نوعی سنگ معدنی هستند که در جهان های دیگر وجود ندارد. ما آن را تانی می نامیم." باغ های آن قصر بسیار زیبا بودند. سبزه هایی که همه به رنگ آبی بودند و در مقابل چشمان ناباورش به سرعت رشد می کردند.

به سمت دری رفتند که حدود دویست پا ارتفاع داشت. درها به فرمان شمس باز شدند و سالن زیبا و بزرگی ظاهر شد. سالنی بسیار روشن و درخشان که پال نمی توانست منشأ اصلی این نور را ببیند. به طرف اتاقی رفتند که در مرکز آن، گوی طلایی عظیمی قرار داشت. نوری درخشان و صدای نوای فلوتی سحرآمیز از مرکز نور برمی خاست. شمس لبخندی زد و گفت :"نوری که در آسمان دیدی، نور خورشید نبود، بلکه نوری مصنوعی بود که من خودم آن را طراحی نموده ام. این نور تمام این سرزمین را روشن می کند.

ما در اینجا نیروی فریب تمامی دیکتاتورها را درهم می شکنیم تا آزادی و استقلال فردی هر انسان را به او بازگردانیم و سپس دوباره او را به زمین می فرستیم تا سطح استاندارد زندگی در این سیاره ارتقا یابد."

جهان پیندا (کیهان فیزیکی) در پایین ترین طبقه از کهکشان های پهناور قرار دارد. کهکشان ها و جهان های بیشماری در عالم وجود دارند، تعدد آنها برای ذهن بشر خاکی قابل تصور نیست. هر یک از این جهان های بالاتر از جهان مادی، به مراتب خالص تر می شوند و ماده، انرژی، فضا و زمان کمتری در آنها به کار رفته است.

ارواح قرن ها در کالبدهای فیزیکی شان به سر می برند و هرگز نمی خواهند تغییر کنند. آنها همچنان متناسخ می شوند تا زمانی که روح دیگری از راه برسد و آنها را از این دام رهایی بخشد.

یک کالبد فیزیکی تنها برای تعیین هویت، تولید احساسات یا ابزاری برای عمل کردن در جهان فیزیکی مناسب است، اما به خاطر داشته باشید، اینها اهداف نهایی زندگی نمی باشند و می توانند تبدیل به دام هایی برای شما شوند. نباید کالبد فیزیکی را به منزله ی یک کشتی و یا یک لنگرگاه برای خود بدانید. زمین اجتماعی از ارواح است که کاملاً در بند موضوع کالبدهای فیزیکی و آرزوی محافظت از کالبد گرفتار می باشند. آنها سرگرم عادت ها، عقاید و رسوم زمینی شده و خالق را فراموش کرده اند.

سیاره ی زمین به زباله دان کیهان فیزیکی تبدیل شده است. روشی که دیکتاتورها برای به بندگی کشیدن موجودات هر سیاره ای که فتح می کنند بکار می گیرند این است، بیرون کشیدن تصاویر ذهنی فرد و جایگزین کردن تصاویر ذهنی کنترلگر خود. این تکنیک در اصل روش تبدیل انسان به یک ربات است، یعنی خودکار نمودن تمامی وجودهای دارای حیات و نیروی تفکر، و از بین بردن آزادی آنها در به دست آوردن آگاهی فردی از اهداف زندگی. دیکتاتورها هدفی جز به بردگی و اسارت گرفتن همه ی روح های ساکن بر زمین ندارند.

همانطور که در طول سالن قدم می زدند شمس دری را باز کرد. ناگهان موجی ترسناک و مضطرب کننده به آنها برخورد نمود، پال تصویر چهره ی مردی را بر صفحه ی دیوار اتاق تاریک دید. او با اشاره ی شمس داخل رفت و در را بست. تصاویر در میان موجی از الگوهای ستمگرانه روی پرده ظاهر می شدند. مردی با چشمانی نیمه باز و گوشی های مخصوصی بر سر، روی صندلی نشسته بود و به سختی و تندی نفس می کشید، با چهره ای عرق کرده و دستانی که دسته های صندلی را به سختی می فشرد، گویا از درد و عذابی شدید رنج می برد. تصاویر، سرشار از وقایع عجیب، کابوس های وحشتناک، تجاوز و غارت بود. تمام این تصاویر غیرواقعی به نظر می رسیدند. پال مطمئن بود که این تصاویر متعلق به آن مرد است و از طریق گوشی هایش روی پرده انتقال می یابند.

شمس گفت :"این مرد به مدت چهار سال در دست دیکتاتورها اسیر بوده است. آنها تمامی تصاویر ذهنی او را پاک کرده و تصاویر ذهنی خودشان را جایگزین نمودند و او را متقاعد کرده بودند که هیچ آزادی ای وجود ندارد. ما اکنون سرگرم پاک کردن تصاویر ذهنی او و جایگزین نمودن آنها هستیم. هرچند برای او سخت است اما این روش کاملاً مؤثر است."

شمس و تال وارد اتاق دیگری شدند، جایی که یک نیمکت و یک پرده نمایش روی دیوار قرار داشت. پال با اشاره ی شمس روی نیمکت نشست و کلاه مخصوصی بر سر گذاشت. کلاهی که کاملاً به جلو و پشت گردنش می چسبید. شمس به پال گفت :"تصاویر ذهنی ناخوشایندت را به من نشان بده!"

تصاویری ترسناک و وحشت آور از اسارت و رنجی که از چند هفته پیش برای پال ایجاد دردسر کرده بودند روی پرده ی سفید ظاهر شد. پال دریافت که او به دام افتاده بوده، در نتیجه تمام خاطراتش محو شده و خویش حقیقی اش را از یاد برده است. سپس با یادآوری خویش حقیقی اش و جایگزینی تصاویر ذهنی خودش، توانست دوباره آزادی را به دست آورد.

شمس گفت :"برای اغلب مردم درک آزادی کمی پیچیده به نظر می آید، خصوصاً آنهایی که هیچ چیز در مورد برون فکنی از کالبد جسمانی نمی دانند.

مردم همه در جستجوی رستگاری هستند. اما آن رستگاری که منظور من است، بسیار متفاوت از آن چیزی است که در ذهن بشر شکل گرفته است. آن، رها شدن از گرداب تناسخ، چرخ مرگ و تولد است، رستگاری از تمامی ناخوشی های زندگی فانی و میرا و قابلیت رفت و آمد در میان تمامی جهان های نظام هستی، به اراده ی خود. این آزادی معنوی است. ایمان کورکورانه ی مذاهب هرگز به درد بشر نمی خورد."

.

پاسخی بگذارید

در پایین مشخصات خود را پر کنید یا برای ورود روی یکی از نمادها کلیک کنید:

نماد WordPress.com

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری WordPress.com خود هستید. خروج /  تغییر حساب )

عکس گوگل

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Google خود هستید. خروج /  تغییر حساب )

تصویر توییتر

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Twitter خود هستید. خروج /  تغییر حساب )

عکس فیسبوک

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Facebook خود هستید. خروج /  تغییر حساب )

درحال اتصال به %s

%d وب‌نوشت‌نویس این را دوست دارند: