2019/11/28

مادام بلاواتسکی- سفر هندوستان

Posted in :: نویسندگان و کتابها ::, مادام بلاواتسکی در 8:14 ب.ظ. توسط ::: ابدیت در اوست :::

.

:: خاطرات سفر هندوستان – سال 1879

 

مادام بلاواتسکی  .

در جایی چند مارگیر دیدیم که مارهای زیاد و متفاوتی دور کمر، گردن، بازوان و پاهایشان حلقه زده بودند. یکی از آنها به طور خاصی چشمگیر بود. چند مار کبری روی سرش حلقه زده بودند. آن مارگیر با این فکر که پول خوبی گیرش می آید پسربچه ای را فرستاد تا به ما بگوید خیلی علاقمند است قدرتش در افسونگری مارها را به نمایش بگذارد. البته که ما کاملاً مایل به این کار بودیم، اما با این شرط که بین ما و شاگردانش فاصله ای که "مرز علمی" نامیده می شود وجود داشته باشد. ما نقطه ای حدود پانزده قدم دورتر از دایره ی سحر را انتخاب کردیم. او با استفاده از یک واگودا که نوعی نی از جنس بامبو است، همه مارها را به خلسه برد. آن ملودی، یکنواخت و بم بود و نزدیک بود ما را هم به خواب ببرد. در تمامی نمایش ها، بدون هیچ علت آشکاری همه ما به شدت خواب آلوده می شدیم. یکی از دوستانمان ما را از این خواب آلودگی بیدار کرد، او یک مشت از نوعی علف جمع کرده بود که نمی شناختیم و گفت روی شقیقه ها و پلک هایمان بمالیم.

بعد آن مارگیر یک نوع سنگ گرد شبیه چشم ماهی یا نوعی عقیق با یک نقطه ی سفید در مرکز که اندازه ی یک سکه بود را درآورد. گفت هر کس آن سنگ را بخرد قادر خواهد بود هر مار کبرایی را افسون کرده و به خواب ببرد (روی مارهای گونه ی دیگر هیچ تأثیری ندارد). علاوه بر این به گفته ی او، این سنگ، تنها درمان نیش یک کبرا است. کافی است این طلسم را روی زخم بگذارید، چنان به آن می چسبد که تا وقتی تمامی سم جذبش نشود نمی توان آن را جدا کرد تا آنکه خودش بیفتد و خطر رفع می شود.

از آن جایی که اطلاع داشتیم دولت برای اختراع درمان نیش کبرا هر پاداشی را با کمال میل پرداخت می کند، هیچ علاقه ی نامعقولی برای آن سنگ نشان ندادیم. مارگیر شروع کرد به برانگیختن کبراهایش. یک کبرای 2/5 متری را انتخاب کرد و او را به خشم آورد. مارگیر اجازه داد انگشتش را نیش بزند و همه ما قطرات خون را دیدیم. فریاد وحشت جمعیت برخاست. اما مارگیر آن سنگ را روی انگشتش گذاشت و نمایشش را ادامه داد.

سرهنگ نیویورکی ما اشاره کرد که "غده ی زهر مار درآورده شده، این فقط نمایش است." مارگیر گویی در جواب این حرف، گردن کبرا را محکم گرفت و بعد از درگیری کوتاهی، یک چوب را در دهانش ثابت کرد تا باز بماند. مار را به تک تک ما نشان داد و همگی آن غده ی کشنده را در دهانش دیدیم. اما سرهنگ کوتاه نیامد و گفت :" باشد، غده آنجاست. اما از کجا بدانیم که واقعاً حاوی زهر است؟"

یک مرغ زنده را آوردند که پاهایش به هم بسته شده بودند. مارگیر آن را کنار مار گذاشت. مرغ بیچاره تلاش کرد صدایی درآورد، سپس لرزید و بی حرکت ماند. مرگش آنی بود. کبرا کم کم بقدری برانگیخته شده بود که مشخص بود خود جادوگر هم جرأت نزدیک شدن به او را نداشت.

چند قدم دورتر از ما سگی بود. به نظر می رسید مدتی است تمام توجه مارگیر را جلب کرده است. او در حالیکه زانو زده بود، با چشمانی براق و بی حرکت به آن سگ خیره شد، سپس آواز کوتاهی را شروع کرد. سگ بیقرار شد. دمش را بین پاهایش گذاشت، سعی کرد فرار کند، اما همانجا ماند، انگار به زمین قفل شده بود. چند ثانیه بعد به سمت مارگیر خزید، ناله می کرد اما قادر نبود چشم از مارگیر بردارد. من متوجه مقصودش شدم و برای سگ بسیار متأسف شدم. اما وحشتزده ناگهان احساس کردم زبانم حرکت نمی کند، کاملاً ناتوان شده بودم، نمی توانستم بلند شوم یا حتی انگشتم را تکان دهم. خوشبختانه این صحنه ی وحشتناک خیلی طول نکشید. همین که سگ به قدر کافی نزدیک شد، کبرا او را نیش زد. حیوان بیچاره به پشت افتاد، لرزید و مرد. دیگر شکی وجود نداشت که غده زهر داشت. در همین حین، آن سنگ از انگشت مارگیر افتاده بود، او به ما نزدیک شد تا عضو درمان شده را نشانمان دهد. همگی جای گزیدگی را دیدیم، یک نقطه ی قرمز اندازه ی سر یک سوزن معمولی.

بعد مارهایش را واداشت بایستند و سنگ را بین انگشت اول و شست نگه داشت تا تأثیر آن را روی کبراها نشان دهد. هر چه دستش به سر مار نزدیکتر می شد، بدنش بیشتر وامی رفت. مارها در حالیکه نگاهشان روی سنگ ثابت شده بود، لرزیدند و یکی بعد از دیگری افتادند انگار فلج شده باشند. مارگیر به سرهنگ پیشنهاد داد خودش امتحان کند. همه ما شدیداً مخالف بودیم اما او به ما گوش نمی کرد. یک کبرای بسیار بزرگ را انتخاب کرد و با سنگ در دستش به مار نزدیک شد. مار تلاشی کرد تا به او حمله کند، بعد ناگهان متوقف شد و شروع کرد با تمام بدنش حرکات دست سرهنگ را دنبال کند. وقتی سنگ را کاملاً نزدیک سرش برد، مار انگار که مست شده باشد تلوتلو خورد، صدایش ضعیف تر شد، سرش روی گردنش افتاد و چشمانش بسته شدند. با نزدیکتر شدن، مار روی زمین افتاد و به خواب رفت.

ما تمایلمان را برای خرید سنگ اعلام کردیم، او به راحتی موافقت کرد و در مقابل حیرت بسیار ما، تنها دو روپیه درخواست کرد. من این طلسم را هنوز هم دارم. مارگیر تأکید کرد که این یک سنگ نیست بلکه یک غده است که بین هر صد کبرا در دهان یکی از آنها بین استخوان فک بالا و پوست کام وجود دارد. این "سنگ" به جمجمه متصل نیست و آویزان است، به همین خاطر درآوردنش بسیار راحت است، اما گفته می شود بعد از این کار، کبری می میرد. به گفته ی مارگیر، این غده به کبرایی اعطا می شود که مقام سلطان را بین همنوعانش دارد.

مارگیر گفت :" همچین کبرایی، مانند یک برهمن است در بین طبقه ی پست که همگی از او پیروی می کنند. یک وزغ سمی هم هست که در مواردی این سنگ را دارد، اما اثر آن بسیار ضعیف تر است. برای از بین بردن زهر کبرا باید سنگ وزغ را تا حداکثر دو دقیقه پس از گزش قرار دهید اما سنگ کبرا تا لحظه ی آخر اثرگذار است. قدرت شفابخشی آن تا زمانی که قلب فرد مصدوم متوقف نشده باشد قطعی است."

مارگیر در ضمن خداحافظی به ما سفارش کرد سنگ را در محلی خشک نگه داریم و هرگز نزدیک یک بدن مرده نگذاریم و همینطور، در زمان های خورشیدگرفتگی و ماه گرفتگی، آن را پنهان کنیم، در غیر این صورت تمام قدرتش را از دست خواهد داد. او گفت اگر سگ هاری ما را گاز گرفت باید سنگ را داخل یک لیوان آب قرار دهیم تا یک شب بماند، صبح روز بعد آب را بنوشیم و دیگر هیچ خطری وجود نخواهد داشت.

به محض اینکه مارگیر در مسیرش به سمت یک معبد شیوا ناپدید شد، سرهنگ بانگ زد "او هم یک اهریمن است نه یک انسان!" راجپوت با لبخندی گفت :"یک موجود فانی ساده مثل شما یا من، و چیزی که هست، او بسیار نادان است. حقیقت این است که او در معبد شیوا بزرگ شده مثل همه ی مار افسونگرهای واقعی. شیوا خدای حامی مارهاست و برهمن ها به مارگیرها می آموزند که با استفاده از روش های تجربی، انواع مختلف حقه های افسونگری را به وجود آورند، اصول تئوری کار را هرگز برای آنها توضیح نمی دهند، اما به آنها اطمینان می دهند که شیوا از تمام سحر و جادوها حمایت می کند. به همین خاطر مارگیرها افتخار معجزاتشان را به خدایشان نسبت می دهند."

"دولت هند برای پادزهر کبرا پاداشی در نظر گرفته. چرا این مارگیرها در طلب آن نیستند بجای اینکه اجازه دهند هزاران آدم بینوا بمیرند؟"

"برهمن ها هیچ وقت به آن دچار نمی شوند. اگر دولت آمار مرگ و میر ناشی از مارها را برآورد کند، متوجه می شود که هیچ پیرو فرقه ی شیوا هرگز از نیش یک کبرا نمرده است. آنها اجازه می دهند پیروان سایر فرقه ها بمیرند، اما افراد خود را نجات می دهند."

"اما نمی فهمیم چرا به این راحتی از رازش گذشت با اینکه ما خارجی بودیم؟"

"به این خاطر که این راز در دست اروپایی ها کاملاً بی اثر است. هندوها تلاشی برای پنهان کردن آن نمی کنند چون کاملاً مطمئن هستند که بدون کمک آنها هیچ کس نمی تواند هیچ استفاده ای از آن ببرد. این سنگ قدرت شگفت انگیزش را تنها زمانی حفظ می کند که از یک کبرای زنده گرفته شده باشد. برای زنده گرفتن مار لازم است به خلسه برده شود. کدام یک از خارجی ها قادر به این کار است؟ حتی بین هندوها هم نمی توانید یک نفر را پیدا کنید که این راز کهن را بداند، مگر اینکه شاگرد برهمن های شیوا باشد. فقط برهمن های این فرقه مالکیت انحصاری این راز را دارند نه حتی همه ی آنها. آنها معمولاً مرتاض های بوتان نامیده می شوند و از جانشان می گذرند از رازشان نه."

"این طلسم تا چند روز دیگر قدرت شفابخشی اش را در دستان بی تجربه ی شما تماماً از دست خواهد داد. به همین علت او با همچین قیمت پایینی آن را داد. احتمالاً الآن در حال قربانی دادن در پیشگاه خداوندگارش است. اثربخشی خریدتان را تا یک هفته تضمین می کنم اما بعد از آن فقط بدرد پرت کردن از پنجره می خورد."

خیلی زود درستی این اظهارات به ما ثابت شد. روز بعد، به دختربچه ای برخوردیم که یک عقرب سبز او را گزیده بود. به نظر می رسید در مرحله پایانی تشنج بود. به محض آنکه سنگ را روی محل گذاشتیم، بچه آرام شد و یک ساعت بعد با خوشحالی در حال بازی بود، در حالیکه حتی گزش یک عقرب سیاه معمولی هم تا دو هفته فرد را آزار می دهد. اما حدود ده روز بعد سعی کردیم یک کارگر بیچاره را که کبری گزیده بود نجات دهیم، سنگ حتی به زخم نچسبید و آن بینوا کمی بعد مرد.

در همین رابطه داستان خنده داری به من گفته شد. دکتر فِیرر کتابی درباره ی مارهای زهرآگین هندوستان منتشر کرد که در تمام اروپا شناخته شده بود. او در کتابش ناباوری خود را نسبت به مار افسونگرهای سحرآمیز هند قاطعانه اعلام کرده بود. اما حدود دو هفته بعد از چاپ کتاب در بین انگلیسی- هندی ها، یک کبرا آشپزش را نیش زد. یک مارگیر که تصادفاً از آنجا می گذشت بی درنگ پیشنهاد داد زندگیش را نجات دهد.

منطقی بود که دانشمند علوم طبیعی سرشناس نمی توانست همچین پیشنهادی را بپذیرد. با این حال اطرافیانش به او اصرار کردند اجازه دهد امتحان کند. با تأکید بر اینکه در کمتر از یک ساعت آشپزش هلاک خواهد شد، رضایتش را اعلام کرد. در عوض، کمتر از یک ساعت بعد آشپزش با آسودگی در حال آماده کردن شام در آشپزخانه بود. این هم گفته شد که دکتر فِیرر جداً قصد داشت کتابش را داخل آتش بیندازد.

.

۱ دیدگاه »

  1. ناشناس said,

    جالب بود بازم از این مطالب برامون بذارین. متشکرم


پاسخی بگذارید

در پایین مشخصاتِ خود را پر کنید یا برایِ ورود رویِ نقشک‌ها کلیک کنید:

نشان‌وارهٔ WordPress.com

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری WordPress.com خود هستید. بیرون رفتن /  تغییر )

عکس گوگل

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Google خود هستید. بیرون رفتن /  تغییر )

تصویر توییتر

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Twitter خود هستید. بیرون رفتن /  تغییر )

عکس فیسبوک

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Facebook خود هستید. بیرون رفتن /  تغییر )

درحال اتصال به %s

%d وب‌نوشت‌نویس این را دوست دارند: