2016/01/21

آمنِک آنِک (Omnec Onec)

Posted in :: نویسندگان و کتابها ::, آمنک آنک, تمدن های کهن در 10:36 ق.ظ. توسط ::: ابدیت در اوست :::

.

« قوه ی خیال، کلید خلقت است »

 

آمنک 

آمنک آنک تنها فرد شناخته شده ای است که در یک سطح ارتعاشی بالاتر متولد شده و با بدن فیزیکی خود به زمین آمد. به گفته ی وی در سال 1955، در سن هفت سالگی (او 246 سال زمینی قبل به دنیا آمده بود) جای دختری به نام شیلا گیپسون که در تصادفی جان باخته بود را گرفت و این اسمی است که در پاسپورتش درج شده است. نام معنوی "آمنِک آنِک" به معنی "احیای معنوی" است. وظیفه و استعداد آمنِک، کمک به انسان ها جهت اتصال مجدد به خود واقعی شان به عنوان روح می باشد .

وی در دهه ی 1990 با کتاب زندگینامه اش به نام "من از ونوس آمدم" شناخته شد. آمنِک در این کتاب زندگی در سطح اثیری ونوس را به تصویر می کشد و توضیح می دهد که چرا و چگونه آنجا متولد شد و چرا به عنوان یک کودک این فرصت به او داده شد تا سطح ارتعاش خود را پایین آورده، در بدن فیزیکی ظاهر شود و در سن هفت سالگی به زمین بیاید تا بعدها به عنوان یک آموزگار معنوی فعالیت داشته باشد و چرخه های زندگی اش روی زمین را به پایان برساند.

طبقه ی اثیری بُعدی است که تراکم پایین تری دارد و قابل مشاهده یا اثبات با ابزار فیزیکی نیست. در زمان های بسیار دور، سیارات کهنسال تر منظومه ی شمسی ما، مریخ، زحل، مشتری و ونوس، زندگی فیزیکی مشابه زمین کنونی داشتند. این سیارات نیاکان بشر روی زمین هستند. چرخه های تکامل طبیعی شرایط زندگی را تغییر داده و به خاطر رشد معنوی مردمان، دیگر امکان ادامه ی زندگی فیزیکی در آنها وجود نداشت و این سیارات در ارتعاشات لطیف تر به بقا ادامه دادند.

آمنک در قسمت دوم زندگینامه اش به نام "فرشته ها گریه نمی کنند" در مورد زندگی زمینی اش می نویسد. بعد از انتقالش در سن هفت سالگی، ناچار به تحمل شرایط بسیار سخت و تلخی می شود. او مورد تجاوز و ضرب و شتم قرار گرفت، آسیب بسیار خورد و دچار رعب و وحشت شد. جابجایی مداوم مانع از این می شد که دوستی داشته باشد و آموزش مدرسه ای ببیند.

تنها تماس های تله پاتیکی و اندکی فیزیکی با دوستان و بستگانش از ونوس، توان تحمل این زندگی را به او می داد. آشنایی با سرخپوستان که "امید بزرگ سپید" را در وی تشخیص دادند و همینطور ملاقاتش با استادان اعظمی مانند سنت جرمین و عیسی مسیح در سطح رؤیا، بارقه های امید بیشتری برایش به همراه آوردند. آمنِک سرانجام به واسطه ی استاد پال توئیچل با تعلیمات معنوی که از ونوس به یاد داشت بر روی زمین ارتباط دوباره برقرار می کند. (قوانین پروردگار متعال)

آمنک سال 1967 با استنلی شولتز ازدواج کرد و از او دو فرزند دارد. وی پس از نقل مکان به شیکاگو به عنوان متصدی بار، طراح لباس و صندوق دار مشغول به کار شد. آنها به مدت 10 سال با هم بودند و بعد جدا شدند.

.

آمنک و همسرش “آمنِک و همسرش استنلی”

 

آمنِک ازدواج دومی داشت که به طلاق انجامید. وی از این ازدواج نیز دو فرزند دارد. آمنِک در حال حاضر سه نوه دارد و با یکی از دوستان نزدیکش در آمریکا زندکی می کند.

.

آمنک و فرزندانش

“آمنک و فرزندانش”

.
:: از زبان خودش :

من در سطح اثیری سیاره ی زهره متولد شدم. از آنجایی که هنوز بدهی های کارمیکی داشتم، از این امر آگاه بودم که روزی باید به زمین برگردم. زمانی که فرصت به تعادل رساندن باقی کارمایم با آمدن به صورت فیزیکی به زمین به من داده شد، موافقت کردم. لازم بود در زمینه ی شفقت و همدردی چیزهایی بیاموزم. من قادر بودم آگاهی و دانش معنوی ام را بی کم و کاست با خود داشته باشم. اگر به این طریق به زمین نمی آمدم، لازم می شد پروسه ی تولد را دوباره از سر بگذرانم. می دانستم که با این شیوه ی تولد بخش زیادی از دانش معنوی از دست می رود.

در ونوس، شهری به نام رتز وجود دارد که هم سطح فیزیکی و هم اثیری دارد. زمانی که قصد داریم چرخه ی زندگی مان را در سطح فیزیکی ادامه دهیم، در این شهر می توانیم با بدن فیزیکی ظاهر شویم. مانترای ویژه ای وجود دارد که بدن فیزیکی خلق می کند. به همراه عمویم اُدین در یک معبد ویژه در رتز بدن فیزیکی گرفتیم.

زمانی که سطح اثیری ونوس را ترک کردم از این امر آگاه بودم که دیگر نمی توانم برگردم. تنها با سفر روح می توانستم ارتباطاتی داشته باشم. چون وقتی بدن فیزیکی پیدا می کنیم در قبال آن مسئولیم و تا زمان مرگ آن بدن نمی توانیم به جهان اثیری بازگردیم.

ابتدا با یک سفینه ی کوچک به سمت سفینه ی بزرگ استوانه شکلی حرکت کردیم که برای سفرهای بین کهکشانی استفاده می کنیم. سفینه های ما از انرژی های طبیعی مانند خورشیدی، مغناطیسی و انرژی آزاد استفاده می کنند. سفینه های کوچک فقط مسافت های کوتاه را قادرند بپیمایند. با این سفینه ی مادر به آتمسفر زمین سفر کردیم که حدود 44 ساعت طول کشید. دوباره داخل سفینه ی کوچک شدیم و سرانجام در معبدی در تبت به نام آگام دس به زمین نشستیم. این معبد در سطحی بالاتر از سطح فیزیکی قرار دارد، به همین خاطر مکان مناسبی برای سازگار شدن با ارتعاشات فیزیکی است.

به مدت یک سال جهت انطباق با شرایط فیزیکی و یادگیری، در آگام دس ماندم. در این مدت نحوه ی استفاده از بدن فیزیکی، غذا خوردن، راه رفتن، میدان دید، زبان انگلیسی و همینطور در مورد افراد خانواده ام آموختم که دوران بسیار سختی برای من بود.

در زمان مناسب عمویم اُدین، من را با یک سفینه ی کوچک به آمریکا برد. دختری به نام شیلا بود که در زندگی دیگری در فرانسه خواهر من بود. در آن زندگی، من به دفاع از افراد فقیر در برابر مقام های بالا مشغول بودم. آنها برای دستگیری من به خانه مان آمدند. شیلا به آنها گفت که او من هستم و به جای من سر از تنش جدا شد تا من بتوانم به کارم ادامه دهم. من به او بدهکار بودم. او جانش را برای من از دست داد. پس در این زندگی که برای او بسیار سخت بود، به اینجا آمدم. این قضیه کارمیک است.

.

شیلا

“شیلا گیپسون اصلی در سن 3 سالگی”.

آمنک به همراه عمویش اُدین و یک مریخی به صحنه ی تصادف منتقل شد. بلافاصله بعد از تصادف، آمنِک جای شیلا را گرفت. این دو مرد از بدن مرده ی شیلا مراقبت کردند و به همین دلیل جسد او هرگز پیدا نشد و او جزو نجات یافتگان تصادف اتوبوس محسوب شد. شیلا داشت نزد مادربزرگش می رفت که چند سالی بود او را ندیده بود. چون آمنِک و شیلا دوقلو به نظر می رسیدند، کسی متوجه تغییر نشد.

آمنِک می گوید : قبل از این اتفاق، زمانی که شیلا به دنیا آمد، روح من در پروسه ی تولد، روح او را همراهی کرد، در نتیجه من به عنوان یک روح توانستم خصیصه های ژنتیکی شیلا را دریافت کنم و زمانی که به جای او زندگی می کردم، ویژگی های فیزیکی مشابهی داشتم. این کار لازم بود. من با روحم با شیلا در تماسم.

تا سال 2000، هر پنج سال در سفینه مورد آزمایش قرار می گرفتم. عمویم و افراد سیاره ی خودم از همان ابتدا زندگی من را تحت نظر داشتند. آنها در این آزمایشات ناهماهنگی های من را متعادل و سلامتی ام را چک می کردند. عملکرد بدن من کمی متفاوت با بدن سایر افراد بود، به همین دلیل به طور منظم آزمایش می شدم و تا جای ممکن شفا پیدا می کردم تا بتوانم اینجا به زندگی ادامه دهم. من به احساسات منفی و انرژی های منفی مردم عادت نداشتم. به دلایلی که به رشد معنوی ام مربوط می شد، تصمیم گرفتم دیگر مورد آزمایش و درمان های ویژه قرار نگیرم و مانند دیگران روی زمین زندگی کنم. من همیشه فشار خون بالا داشتم. تا مدت ها زندگی عادی داشتم تا آنکه در این اواخر با آن مشکل پیدا کردم و قادر نبودم مانند گذشته به کارم ادامه دهم. در نوامبر 2009 درست در آغاز یک کارگاه خصوصی سکته کردم.

من این امکان را داشتم تا دانش و اطلاعاتی که طی تناسخات و دوره های زندگیم به عنوان یک روح بدست آورده ام را به یاد داشته باشم. من قادرم این اطلاعات را بی کم و کاست حفظ کنم و آنچه آموزش می دهم، تماماً چیزی است که می دانم و نه چیزی که خوانده یا شنیده باشم، بلکه تجربیات من طی زندگی های بسیار متفاوت روی زمین و بُعدهای دیگر است.

زمانی که انتخاب کردم به زمین بیایم، استادان معنوی ام به من گفتند که این آخرین زندگی فیزیکی من خواهد بود و بعد از این به ونوس برنخواهم گشت. من سفر معنوی را انتخاب کردم.

من زندگی های گذشته ی بسیاری روی زمین داشته ام، در آتلانتیس، لموریا، مصر، سرخپوستان آمریکا. افراد بسیاری را می بینم که روح آنها را می شناسم با آنکه با فیزیک کنونی آنها را نمی شناسم. من اهمیتی نمی دهم کسی من را باور کند یا نه چون در هر حال داستان من تغییری نمی کند.

.

Omnec-Shasta “آمنک در کوه شستا- سال 2015”

افراد بسیاری از سیارات دیگر به زمین می آیند و به صورت فیزیکی به شکل یک بزرگسال اینجا زندگی می کنند نه از طریق پروسه ی تولد. آنها همدیگر را می شناسند. افراد زیادی از سطح اثیری برای کسب تجربیات و بدهی های کارمیکی به جهان فیزیکی می آیند چون یک سری از تجربیات مانند جنگ دیگر در سیارات اثیری وجود ندارد.

"هرجا توجه برود، انرژی به دنبالش روان می شود".

من در طبقه ی اثیری با ارواح کودکان پیش از آنکه متولد شوند کار کرده ام. چون آنها نیاز دارند من و آموزه هایم را بشناسند تا بتوانند راه درست خود را در این پروسه ی جدید دگرگونی انتخاب کنند. (در جلسات سخنرانی، کودکانی می آیند که درخواست گفتگوی فوری با آمنِک دارند تا تجربیات و خاطراتی که در رؤیا داشته اند را با او در میان بگذارند. این دیدارها همیشه برای حاضران بخصوص خود آمنِک، بسیار پراحساس و متأثرکننده هستند).

.

:: جریان دگرگونی زمین :

من داستان بشر روی زمین را در معبد تاریخچه ی تتونیا آموختم، مکانی آموزشی که بیشتر شبیه یک ماشین زمان است تا مدرسه. زمین و انسان های روی زمین در حال تجربه ی یک پروسه ی دگرگونی هستند. این جریان از مدتی بسیار قبل آغاز شده است.

.

تتونیا

 "تتونیا : شهری اثیری که آمنِک در آن متولد شد و به مدت تقریبی 240 سال پیش از آمدن به زمین آنجا زندگی کرد.”

.

ما در منظومه های شمسی متفاوت نشست هایی با انواع موجودات، برخی فیزیکی و برخی غیر آن، بعضی به شکل انسان و بعضی به شکل دیگر، حتی با موجودات عوالم و سیستم های دیگر داشته ایم که مصمم شدند به دگرگونی زمین کمک کنند. این پروسه ی آسانی نیست. مقام های برتر معنوی در بُعدهای دیگر این پروسه را با ارسال فرکانس هایی به زمین آغاز کردند تا سطح ارتعاشی را بالا ببرند. دگرگونی زمین حاصل تلاش جمعی میلیون ها موجود است و اطلاعات آن را می توان در پیشگویی های تمامی فرهنگ های دنیا پیدا کرد. ارتعاش زمین بالا خواهد رفت. از سال 1999 سفینه هایی در نقاط مختلف سیاره ی زمین قرار گرفته اند که به زمین انرژی می فرستند تا از این نظام دگرگونی حمایت کنند.

یک سیستم چاکرای جدید درون بدن انسان وضع شده است و دو نیمکره ی مغز هماهنگ شده اند تا مغز دوباره به صورت یک کل عمل کند. نتیجه ی این تغییر این است که انسان ها با نیروی شهود و دانش شان درباره ی شکل های قبلی هستی و همینطور با خود اصلی شان، اتصال دوباره برقرار می کنند و به شکل بالاتری از هستی صعود می کنند. این جریان از سال 1999 آغاز شده است. نسل های جدید با این چاکرای جدید متولد می شوند.

تغییراتی که در نتیجه ی پروسه ی دگرگونی در شما رخ می دهد به تدریج صورت می گیرد به همین خاطر متوجه آن نمی شوید. برخی افراد متوجه می شوند، برای مثال ممکن است دردهای کوتاه یا تیزی در قسمت های مختلف بدن احساس کنید که ناشی از به وجود آمدن چاکرای جدید است. ممکن است صداهایی در گوشتان بشنوید، یا مدت درازی احساس گرسنگی نداشته باشید و زمانی دیگر به سختی سیر شوید و چیزهایی شبیه این. اما چیزی که اهمیت دارد نوشیدن مایعات زیاد است چون ساختار سلولی شما نیز در حال تغییر است به همین علت باید بدنتان را پاکسازی کنید. این دگرگونی برای هر فردی با توجه به سطح آگاهی وی متفاوت است.

پروسه ی دگرگونی زمین به این منظور آغاز شد که از نابودی آن جلوگیری شود. تمامی تلاش های قبلی مردمان سیارات دیگر برای تماس با حاکمان زمین با شکست مواجه شد. من درخواست کردم به زمین بیایم و بین مردم زندگی کنم تا احساسات و مشکلات آنها را تجربه و درک کنم تا آنکه بتوانم دانش معنوی را با آنها سهیم شوم.

افرادی که قادر نیستند این تحول را بپذیرند، دچار هراس و دلهره شده و یکدیگر را نابود می کنند. تکنولوژی های جدیدی خواهد آمد، مغناطیس و انرژی خورشیدی، انرژی آزاد و غیره.

"همه چیز قبل از بهتر شدن، بدتر می شود".

سیاره ی زمین مورد حفاظت قرار دارد. طی پروسه ی دگرگونی، معابد پنهان به واسطه ی انرژی به هم پیوسته اند و این کار یک سپر انرژی  به وجود آورده که هیچ یک از بیگانگان متخاصم نمی توانند بدون کسب اجازه، با انسان ها تعامل داشته باشند. بنابراین زمانی این یک خطر محسوب می شد ولی در حال حاضر اینطور نیست. اما انسان هایی هستند که با آنها همکاری می کنند و این داستانی دیگر است چون خودشان آنها را دعوت  کرده اند.

در زمان های بسیار دور، ما هم در سطح فیزیکی ونوس زندگی می کردیم. دوره ای از راه رسید که مشکلات و اختلافات بسیاری پیدا کردیم تا آنکه دگرگونی آغاز شد. این دگرگونی همراه با پیشرفت مهمی در سطح آگاهی بود که در نهایت با صعود مردم و تمدن ها به بُعد بالاتر پایان یافت.

من پیام خود را منتقل می کنم، اما هیچ کس مجبور نیست من را باور کند. هر فردی باید مسیر خود را برود. زمانی که شما کل ماجرا را بدانید، درک جدیدی از جهان پیدا می کنید و تغییر خودبخود رخ می دهد. حقیقت در انحصار من نیست چرا که حقیقت در اشکال بسیاری می آید. من تلاشم را می کنم و عشق بدون قید و شرط را آموزش می دهم.

.

:: آمنِک و اکنکار

.

ostanmasters

آمنِک می گوید : “به سمیناری درباره ی اکنکار که پال توئیچل بنیان گذار آن بود رفته بودم. از ترس گریه ی فرزندم در عقب اتاق نشستم. مدتی بعد در کمال تعجب دیدم پال به طرفم آمد و با گفتن نام اصلیم که کسی نمی دانست، من را شگفت زده کرد. پس از مدتی صحبت کردن، تصویری که از ملاقات او در سطح اثیری داشتم را به یاد آوردم. سپس پال از من دعوت به همکاری کرد.”

.

آمنک و پال توئیچل 

به گفته ی وی، نخستین دیدار او و پال زمانی اتفاق افتاد که آمنِک هنوز در سطح اثیری سیاره ی زهره زندگی می کرد پیش از اینکه با بدن فیزیکی به زمین بیاید. دقیق تر اینکه، پال زمانیکه در حال آماده شدن برای استادی معنوی روی زمین بود، با استادش ربازارتارز در بدن روحی خود به سطح اثیری ونوس رفت. آمنِک آنِک که آن زمان دختربچه ای بود را به پال نشان دادند با این توضیح که بعدها او را در سطح فیزیکی زمین ملاقات خواهد کرد.

آمنِک در بخش دوم زندگینامه خود به نام “فرشته ها گریه نمی کنند”، سخنان پال را بعد از دیدار دوباره او روی زمین در سال 1969 نقل قول می کند، “در تبت، ربازارتارز یکی از استادان من بود. یک بار من را به سفر روحی به رتز و توتونیا برد. او به تو اشاره کرد که آن موقع دختر کوچکی بودی، و به من گفت تو را به یاد داشته باشم چون در آینده قرار بود همدیگر را ملاقات کنیم. و تو نقش مهمی در کمک به من برای برقراری تعلیمات خواهی داشت.”

پال توئیچل من را تشویق کرد زندگی نامه ام را بنویسم. قرار بود او کتابم را منتشر کند اما پال ناگهان در 1971 از دنیا رفت.

.

آمنک و پال توئیچل 

آمنِک در فصل دیگری می نویسد، پال نخستین ماهانتای روزگار مدرن بود. تعلیمات باستانی، حقایق اصیلی هستند که پایه و اساس تمامی خلقتند. اینها تعلیمات تمامی موجودات پیشرفته، چه فیزیکی چه غیر آن هستند. اساسا ونوسی ها انتخاب شدند تا نگهبان حقیقت باشند، چرا که آنها در هماهنگی و تعادل باقی ماندند بدون هرگونه جدایی از مفاهیم معنوی اصلی خود. آنها همچنین زمانیکه نخستین انسان های فیزیکی به زمین آمدند، این تعلیمات کهن را به زمین آوردند. بعدها این تعلیمات، مخفی شدند تا از دستکاری نیروهای کنترل گری که بعد از افول آتلانتیس، زمین را اداره می کردند، محفوظ بماند. این اتفاق قبل از تولد مسیح بود. سپس مسیح تحت راهنمایی فوبی کؤانتز که آن زمان در بدن فیزیکی بود، شروع به یادگیری در تبت کرد.

سال 1971، پال درگذشت. از آنجایی که آمنِک، آن ارتباط قوی که با پال داشت را با جانشین وی نداشت، مسیر او با سازمان خارجی اکنکار قطع شد. ارتباط درونی همچنان باقی ماند اما در سطوح بیرونی، شیوه ی اشتراک اطلاعات تغییر کرد.

آمنِک مستقل ماند و تنها با اشخاص و از طریق سخنرانی و کارگاه هایی که دیگران تدارک می بینند، کار می کند، در حالیکه اکنکار تبدیل به یک جنبش سازمان یافته و جهانی شد با گروه های مطالعه، کتب بسیار به زبان های دیگر و گردهمایی های بزرگ.

آمنِک می نویسد : “ملاقات با پال توئیچل، زندگی من را بسیار تغییر داد اما ظاهراً هنوز زمان مناسبی برای آشکار کردن مأموریتم نبود. چند سال بعد، هارولد کلمپ را ملاقات کردم که سال 1981 ماهانتای جدید، استاد اک در قید حیات شد. من او را مردی بزرگ منش و متواضع یافتم. او از آن زمان، تعلیمات اکنکار را به شیوه ی امروزی و همراه با پیشرفت های جاری به مردم ارائه می دهد.”

.

:: تمدن درون زمین :

بیشتر سیارات میان تهی هستند چون نیروی مغناطیس که نیروی جاذبه است، داخل و پیرامون سیاره جریان دارد. افراد بسیاری به مرکز زمین فرار کردند که توانایی های مغزی خود را حفظ کرده اند و منتظر زمانی هستند که دگرگونی زمین اتفاق بیفتد تا به انسان های سطح زمین بپیوندند. من چیز زیادی در این مورد نمی دانم اما می دانم که آنها وجود دارند. ورودی های به درون زمین وجود دارند اما من از آنها اطلاعی ندارم. انسان های مرکز زمین برای بررسی و اکتشاف روی زمین می آیند.

.

 :: نیکلا تسلا

نیکلا تسلا

“نیکلا تسلا (1856- 1943)”.

در حیطه ی تکنولوژی، اختراعاتی که برای مردم خوب هستند اما دلخواه آنهایی که قدرت را بدست دارند نیستند، معمولاً مخفی یا معدوم می شوند یا حداقل بی اعتبار نشان داده می شوند. زمین به مخترع الکتریکی نیکلا تسلا، دین بسیاری دارد. زمین بدون او در جایی که اکنون هست نمی بود. تسلا دوره ای با توماس ادیسون در زمینه ی طراحی موتورها و ژنراتورهای برقی کار کرد. او مسئول سیستم برق آبشار نیاگارا بود. تسلا در دهه ی 70 عمر خود بیش از 700 اختراع به نام خود داشت. اما تسلا برای زمان خودش پیش از حد پیشرفته بود. حتی ادیسون هم به مخالفت با وی برخاست و سعی کرد ایده های بسیار هوشمندانه ی وی را از اعتبار بیندازد. او در زمینه ی به دام انداختن انرژی نامحدودی که از خود زمین نشأت می گیرد، پیشگام است. او دریافت که انرژی نیازی به آن ندارد که در ماشین آلات بزرگ و قدرتمند تولید شود. آنهایی که می دانستند تسلا دارد در مورد چه چیزی صحبت می کند، موفق شدند او و ایده هایش را بی اعتبار کنند و رازهای نیروی مغناطیس را که می توانست برای دنیا سودمند باشد، مخفی نگه دارند. تسلا به زبان خودش در مورد هدفش می گوید :” سودمندترین کاربرد انرژی بی سیم در رانش ماشین های پرنده خواهد بود…”. عده ی بسیار معدودی می دانند که تسلا از سیاره ی زهره برای کمک به شما آمد.

.

: :: :: ::  :::::::::::::::::  :: :: :: :

آمنک .

شما خبرهای بد و زشتی از همه جای دنیا می شنوید. این اتفاقات همیشه در حال رخ دادن هستند. چون روح های جدیدی به این دنیا می آیند و در روند تکاملی خود باید این شکل های پست تر بودن یعنی کنترل کردن و آسیب زدن به دیگران و حتی کشتن یکدیگر را تجربه کنند و بیاموزند. وحشتناک است اما آنها این مسیر را انتخاب کردند تا همه چیز را تجربه کنند و به این آگاهی برسند که آنها چه چیزی نیستند. ما نباید بترسیم یا در مسیر انتقاد و تنفر از آنها بیفتیم بلکه می بایست دعای خیر خود را نثارشان کنیم و از پروسه ی دگرگونی زمین حمایت کنیم و اگر روی این قضایای منفی تمرکز کنید قادر به این کار نخواهید بود.

.

“مهمترین چیزی که مردم روی زمین می بایست بیاموزند، جایگزینی عشق و پذیرش بجای عیب جویی و قضاوت است. داشتن عشق بدون قید و شرط مانند آفریدگار. عشق ورزیدن به هر چیزی فقط به این دلیل که وجود دارد.”

.

تلاش کنید تغییرات لازم را انجام دهید. در هیچ حیطه ای زیاده روی نکنید. متعصب نباشید. تعادل را حفظ کنید. با سایر موجودات در هماهنگی بمانید. اجازه دهید دیگران خودشان باشند و شما هم خودتان باقی بمانید. روی خودتان تمرکز کنید نه سایر افراد یا هنجارها. تصمیم با شماست : می توانید تلاش کنید و تغییری به وجود آورید، زندگی را از زوایه ی دیگری ببینید یا آنکه این اطلاعات را انباشته کنید تا بلااستفاده بماند.

فرزندان آمنِک می گویند او با تمامی انواع حیوانات بخصوص پروانه ها، رابطه ی نزدیکی دارد. دخترنش توبی می گوید به یاد دارم هر جا می رفتیم پروانه های زیادی از ناکجا دورش جمع می شدند یا روی دستش می نشستند. پروانه های بزرگ زیبا و نارنجی رنگ و او ساعتها به بازی با آنها مشغول می شد.

آمنِک می گوید :”یک نویسنده ی تبتی به نام تی. لوبسانگ رامپا در دهه ی 1960 کتابی با موضوع دیدار از سیاره ی زهره در منطقه ی اثیری نوشته است. او لامایی بود که وارد بدن یک مرد انگلیسی شد یعنی جابجایی روح. کتاب بسیار جالبی است. داستان های اینچنینی که یک سری افراد نقل می کنند، همخوانی زیادی با گفته های من دارد.”

ما از مردم روی زمین بهتر نیستم، بلکه فقط این امکان به ما داده شد که این بار در محیطی متولد شویم که با خودش در صلح است و حقایق معنوی زندگی در دسترس است.

: :: :: ::  :::::::::::::::::  :: :: :: :

.

متن کامل سخنان آمنِک را از لینک زیر دانلود کنید.

موضوعات مطرح شده :

.

معبد تاریخچه ی تتونیا (ماشین زمان)

دیدار از معبد خرد زرین در شهر رتز به سرپرستی استاد رامی نوری

یک سال اقامت در معبد آگام دس به سرپرستی استاد یائوبول ساکابی

دیدار از بهشت و جهنم ادیان زمینی در طبقه ی اثیری

دیدار از کوه نور در ساهاسارا دال کانوال

منشأ نژادهای روی زمین

و ….

.

::  لینک دانلود  ::

.

: :: :: ::  :::::::::::::::::  :: :: :: :

.

:: کتـاب ها

1- فرشته ها گریه نمی کنند – Angels Don’t Cry

2- من از ونوس آمدم – From Venus I Came

3- پیام من – My Message

4- تنها عشق و خرد- Simply Wisdom and Love

>> مقاله ی آمنِک با عنوان “تاریخ ناشناخته منظومه شمسی ما و تحول معنوی زمین” به فارسی را از اینجا دانلود کنید.

.

:: منابـع

1- کتاب “من از ونوس آمدم”

2- بخش هایی از کتاب “فرشته ها گریه نمی کنند”

3- بخش هایی از کتاب “تنها عشق و خرد”

4- مصاحبه ها و کارگاه ها

5- omnec-onec.com

6- hello-earth.com

.

2013/03/29

آلونا جوی – Aluna Joy

Posted in :: نویسندگان و کتابها ::, تمدن های کهن در 2:35 ب.ظ. توسط ::: ابدیت در اوست :::

.

"سرانجام روزی از راه رسید که اسیر ماندن درون غنچه ی ناشکفته، دردناک تر از شکوفا شدن بود."

.

آلونا جوی

نخستین بار وقتی دو یا سه ساله بودم فهمیدم ما در این دنیا تنها نیستیم. یک روز صبح زود، پنهانی از خانه خارج شدم و در نخستین پرتو خورشید، با گروهی از موجودات بسیار دوست داشتنی و شاد ارتباط برقرار کردم. احساس می کردم آنها خانواده ی اصلی من هستند. اگر بزرگتر بودم احتمالاً می گفتم آنها راهنما، فرشته یا نگهبانان من هستند اما در آن زمان آنها برای من تنها رفیق بودند.

همانطور که بزرگتر می شدم آنها چیزهای زیادی به من نشان می دادند. به من یاد دادند چطور به طریقی سرّی با طبیعت ارتباط برقرار کنم. پرندگان و حیوانات آن منطقه در کالیفورنیای جنوبی، به طرف من کشیده می شدند. شاهین، جغد، کبوتر، مار و عنکبوت حتی مرغ مقلد. من نمی دانستم که این پیوند با طبیعت چیز ویژه ای است. برای من طبیعی بود.

آنها به من یاد دادند چطور به جهان های میان بُعدی وارد شوم و من را به کانون های انرژی بالا یا مکان های قدرت هدایت می کردند. برای من آن مکان ها احساس کلیسا را داشتند، پرستشگاه های خصوصی من در طبیعت. امروزه می دانیم که این مکان ها در سراسر دنیا برای اقوام کهن به عنوان مکان های مقدس مورد احترام هستند. این ارتباط برای من کاملاً عادی بود و بسیار متعجب می شدم که خانواده و دوستانم، حرف های من را نمی فهمند.

سال 1990 بود که در مکان مقدسی به نام Palenque در مکزیک (شرح کامل در عنوان بعدی)، برای اولین بار از آنها پرسیدم که هستند و چرا با من هستند؟ آنها به شوخی گفتند که 20 خدای آن زمانند. آنها پایه گذاران فرهنگ مایا بر روی زمین هستند. آنها گفتند که به هیچ وجه خدایان نیستند اما به خاطر توانایی غیرمعمولشان در دستکاری محیط و اینکه به میل خود می آمدند و می رفتند، توسط مردم مایا به شکل خدا درآمده بودند.

آنها پیشینیان ستاره ای هستند، گروهی از رهروان ستاره ای کائنات که بارها و بارها به زمین آمده اند. برای مشاهده ی چرخه های زمین به اینجا آمدند و در پی فهمیدن این بودند که چرا زمین با مابقی کیهان دچار ناهماهنگی شده است. آنها  مردم زمین را دوست داشتند و تصمیم گرفتند مدتی اینجا بمانند تا چیزهایی که می دانستند را به آنها بیاموزند.

پیشینیان ستاره ای از دوره ی ماقبل تاریخ به زمین آمدند. آنها بر اعصاری تأثیر گذاشتند که ما هیچ خاطره یا تاریخ ثبت شده ای از آن نداریم. آنها در زمان آتلانتیس، لموریا، پیدایش دنیای اینکا و مصر، هیمالیایی ها در تبت و نظام باوری که مبنای بودیسم شد، اینجا حضور داشتند. مدتی در کوهستان مقدس شمال آمریکا بودند، خاستگاه آموزه های اصلی "من هستم". هر جا که به نظر می رسد یک فرهنگ، مذهب یا سنتی از ناکجا ظاهر می شود، پیشینیان ستاره ای بخشی از آن پرش تکاملی بودند. آنها بذرهای حقیقت کیهانی را در زمان ها و مکان های مختلف کاشتند و فرصت دادند به طور طبیعی رشد کنند. به همین دلیل است که بین باورها و سنن بیشتر فرهنگ های باستانی می توانیم تشابهاتی پیدا کنیم.

پیشینیان ستاره ای بسیار شبیه آنهایی هستند که امروزه به عنوان استادان متعالی می شناسیم. آنها با نظام برادری سفید، Lord Meru، برادری هفت پرتو، فرشته مقرب میکائیل و سایر فرشتگان مقرب، بودا و تعداد زیادی از اساتید هندی/بودایی و … کار می کنند.

آخرین باری که پیشینیان ستاره ای به صورت فیزیکی روی زمین بودند حدود 800 سال پیش بود. در منطقه ای که امروزه گواتمالا نام دارد، در مکانی به نام Quirigua. آنها سنجش خشکی های جدید زمین پس از تغییرات عظیم محیط زیست را به پایان برده اند. این تغییرات، بیش از 10،400 سال پیش رخ دادند و منشأ هراسی هستند که همچنان از فجایع طبیعی آخر زمان داریم. آنها دوره های بسیار پیچیده ی زندگی روی زمین و ارتباط شان با کیهان را محاسبه کرده اند. پیشینیان ستاره ای دریافتند که زمین در حال ورود به یک انزوای کیهانی است تا از یک کرم به پروانه تحول یابد. زمان رفتن آنها بود. آنها نمی توانستند برای این پروسه اینجا باشند.

این دوره، چرخه ی تاریکی بود. زمانی که به نظر می رسید انسانیت به جای ارتقا در حال پسرفت است. جنگ، قحطی و وحشت. تمدن های زیبا در دستان جنگجویان بربر و حریص دچار تحریف شدند. تازه اکنون در حال خروج از این چرخه ی تاریک هستیم.

چند سال پیش، افتخار این را داشتم که با گروهی از بزرگان مایا در ارتفاعات گواتمالا باشم که هنوز داستان ها و کیهان شناسی آموزگاران کیهانی خود را به یاد داشتند. بیش از 12 سال طول کشید تا آنها را پیدا کنم. هنوز هم مایاها از آخرین پیشینیان ستاره ای و اینکه چطور طی یک جشن بزرگ، ناپدید شدند، داستان هایی نقل می کنند. رداهای سفید آنها روی زمین افتاد و آنها از Quirigua رفتند! آنها همچنین می دانند که تقویم ها/ چرخه ها متعلق به بومیان مایا نیستند بلکه از مردمان ستاره ای می باشند که آنها انجمن نامرئی می نامند. مایا ها هنوز هم از 20 چرخه ی متفاوتی که پیشینیان ستاره ای به آنها آموختند برای فهم بشر و زمین استفاده می کنند.

در حال حاضر، پیشینیان ستاره ای به طور گروهی در جلسات و سفرهایی که به مکزیک و پرو دارم با من کار می کنند. من آنها را به صورت 20 موجود بسیار بلند دو جنسه با رداهای بلند و سفید می بینم که کمی شبیه فرشتگان وایکینگ به نظر می رسند. آنها حس شوخ طبعی زیادی دارند به ویژه زمانی که من خیلی جدی می شوم. اسم شخصی ندارند و با یک صدا صحبت می کنند. آنها همدیگر را با فرکانس می شناسند. "پیشینیان ستاره ای" نامی است که من به آنها داده ام. نام های شفاهی ارتعاشی دارند که می تواند بی کرانگی فرد را محدود کند. راستش را بگویم آنها نام "رفقا" را بیشتر از "پیشینیان ستاره ای" دوست دارند چون نشان می دهد که ما دوست هستیم… برابریم، نه یکی بالاتر و دیگری پایین تر.

آلونا

این رفقا، آنچه می خواهند با من در میان بگذارند را در گویی از فکر انتقال می دهند. در این گوی، تاریخچه ی تقریباً همه چیز موجود است و ابتدا برایم بسیار گیج کننده بود. آنها فواصل بین رویدادها، زمان و مکان را آنطور که ما می بینیم نمی بینند. در روابط متقابل مجبور بوده ام دوگانگی را به آنها یادآوری کنم. آغاز و پایان ها و اینکه به طریقی ارتباط برقرار کنند که برای من و دیگران قابل فهم باشد.

در جلساتی که با پیشینیان ستاره ای دارم، به من کمک می کنند میدان های انرژی را متعادل کنم، مشکلات فیزیکی، معنوی و روح را در گروه تشخیص دهم. اگر دنبال دریافت جواب هایی از آنها باشید که ناشی از عدم اطمینان به خود باشد، به شما کمکی نمی کنند، در مقابل شما را یاری می دهند که اعتماد به خود را بیاموزید.

این برکت به من داده شده که حامل یکی از سنگ های نادر اینکا باشم که از پرو می آید. سنگ های اینکا توسط پیشینیان ستاره ای، 60 میلیون سال پیش تراشیده و در زمین قرار داده شدند تا به بیداری بشر طی این زمان پرشتاب کمک کنند.

e-ica

در پایان، پیشینیان ستاره ای می خواهند بدانید که هیچ چیز طبیعی و نرمالی در روش زندگی کنونی ما وجود ندارد. طبیعی نیست که احساس جدایی از یکدیگر، از تمامی زندگی و از خالق داشته باشیم. باورهای محدود ما درباره ی ظهور هر چیزی که می خواهیم، طبیعی نیست. طبیعی نیست که بیمار شویم، پیر شویم یا حتی بمیریم. طبیعی نیست که برای زندگی بجنگیم. طبیعی نیست که تنفر داشته باشیم، حسادت کنیم، عصبانی شویم، حرص بورزیم، دروغ بگوییم، فریب دهیم، دزدی کنیم… . همه ی اینها ناشی از کمبودی است که در زندگی احساس می کنیم و این احساس کمبود فقط یک توهم است که درونی کرده ایم.

آنها به ما یادآوری می کنند که ما از آنچه فکر می کنیم به دگرگونی بزرگ نزدیک تریم. سناریوهای پایان دنیا حقیقت ندارند. اکنون زمان یک تغییر عظیم در آگاهی است که به توهم ها پایان می بخشد و آزادی را به بشر باز می گرداند.

.

:: سفر به مکزیک ::

سال 1990 و دومین سفرم به مکزیک بود. با اشتیاق زیادی برای این سفر آماده شده بودم. 3 سال را به مدیتیشن، روزه و بازآفرینی خودم گذرانده بودم. می دانستم که مکان های مقدس، شب ها انرژی متفاوت و کیهانی تری منتشر می کنند. به همین خاطر، روز اول را به معرفی خود به Palenque و جستجوی مکانی برای گذراندن شب پرداختم. می توانم با جزئیات بسیار درباره ی شگفتی این مکان برایتان بگویم. اینکه چقدر آنجا زیبا و آن جهانی است. قصد داشتم در آنجا به چیزی برسم که با چشم قابل دیدن نیست.

Palenque

چند سال قبل که برای نخستین بار به Palenque رفتم، یک شهر اثیری (اتریک) را دیدم که بالای Palenque شناور بود. پیشینیان ستاره ای به من گفتند که این شهر روزی با آن معابد ادغام خواهد شد و شهر نور را دوباره در آنجا بیدار می کند. آنجا تنها مکانی بود که وجود یک شهر اثیری را احساس کردم. این شهر اکنون درست در مرز اتصال مجدد با زمین است. وقتی چشمانم را می بندم و به معابد نگاه می کنم، احساس می کنم با نور بسیاری پوشیده شده اند. می بینم سنگ های معبد تبدیل به کریستال می شوند و آن طرف آنها پیداست. به همین علت است که بسیاری از ما در آنجا احساسی رؤیایی و آن جهانی داریم. با این همه آن مکان همچنان برای من فیزیکی است اما در عین حال اثیری.

در این سفرم تصمیم گرفتم تمام شب را در معبد خورشید بگذرانم. قرار بود یک تاکسی ساعت 10 شب من را از هتل به جنگل ببرد. می خواستم از مسیر پشتی به آنجا بروم تا با نگهبانان دروازه ی اصلی برخورد نکنم. داستان های ترسناک زیادی شنیده بودم. پسری می گفت که شب را در معبد خورشید گذرانده بود و 3 عقرب از سقف افتادند و او را نیش زدند. داستان دیگری حکایت از تجاوز به خانمی توسط نگهبانان داشت. بعد آن متوجه شدم امشب برای اولین بار قرار است سگ های نگهبان را برای دروازه ی پشتی بگذارند! با این همه هنوز می خواستم بروم. چرا هر وقت تصمیم می گیری زندگی را به طریقی دیگر تجربه کنی، با مانع روبرو می شوی؟

پس از صرف شام و دوش گرفتن در هتل، برای رفتن آماده شدم. خیلی بیشتر از یکم ترسیده بودم. بارها دعا کردم… بالاخره در جنگ بودم و راه برگشت نداشتم. از راه باریکی داخل جنگل شروع به حرکت کردم. نمی توانستم زیاد راهم را روشنم کنم تا دیده نشوم، به همین خاطر در تاریکی تقریباً مطلق می رفتم. مسیر لغزنده و مرطوب بود. در نیمه ی راه یک خاک پشته ی بزرگ بود که آن روز صبح فکر می کردم برای چیست؟ و جوابم را شب گرفتم، مورچه های آتشین. مسیر از انبوه آنها قرمز روشن شده بود. به دقت از آنجا گذشتم.

وارد Palenque که شدم نفس راحتی کشیدم. چند قدم که جلو رفتم به یک تار عنکبوت بسیار بزرگ برخوردم. نمی دانستم این تار به کجا وصل شده است. تار بسیار ضخیم و محکمی بود و فکر کردم ساخته ی یک عنکبوت 60 سانتی است. در قدم بعدی سگ نگهبان را دیدم. فکر کردم چقدر احمقم و باید به هتل برگردم. قدم بعدی را که برداشتم سنگ زیر پایم قرچی صدا کرد. سگ نگهبان سرش را بلند کرد. در جا میخکوب شدم و ساکت ایستادم. من را ندید! نمی دانم چطور اما درست از کنارش گذشتم. حتماً جادوی مایاها بود. در ادامه ی راه در تاریکی قیرگون، داخل گودالی افتادم. آسیب ندیدم اما چیز دیگری هم با من افتاد. نمی دانم بزمچه، مار یا هیولای زمینی بود، اما او از یگ طرف گودال و من از سمت دیگر بیرون پریدیم.

بعد از 3 سال آماده سازی، رؤیتی که من را به این سفر خوانده بود از دست داده بودم. فقط می خواستم آن شب را زنده به روز برسانم. آخرین مرحله، گذشتن از الواری بود که پلی موقتی روی رودخانه ی کوچک ایجاد کرده بود. روی زانوها و خمیده گذشتم. حالا دیگر هیچ منیتی در من باقی نمانده بود. حس می کردم مورد رحمت جنگل، زمین و خالق قرار گرفته ام. کاملاً تسلیم بودم. سراپا از احساس احترام پر بودم و خالی از هرگونه خواهشی برای یک رؤیت عظیم یا دانشی خاص.

در معبد خورشید، رو به شرق نشستم. جنگل در مقابلم بود. از اینکه زنده ام و جای امنی برای گذران شب دارم خوشحال بودم. احساس بچه ای کوچک و معصوم را داشتم… صدایی شنیدم که انگار چیزی پشت معبد افتاد. برای مراقبه آماده می شدم که حس کردم چیزی بالای سرم صدای ووش ایجاد می کند. خفاش بود. خفاش های بزرگ. درست بالای سرم شروع به پرواز کردند و صدایشان با مراقبه ام همراه شد.

معبد خورشید

در درون شروع به دیدن کردم. یک هرم انرژی بسیار عظیم از زمین بیرون آمد و یکی مشابه آن از آسمان. وقتی این دو انرژی شروع به ادغام کردند، یک چیز الماس شکل در وسط ظاهر شد. من در این نقطه ی مرکزی گذاشته شدم. با خود فکر کردم این چه معنایی دارد؟

از دور شروع به شنیدن صدای هیاهو و غرشی کردم که نزدیک و نزدیک تر می شد. به نظر می رسید آن صدا همراه با بادی که باد نبود من را دربر گرفته است… جرأت کردم سؤالی بپرسم. بلافاصله پس از شفاف شدن پرسش در ذهنم، رفقای نامرئی کودکی ام از راه رسیدند. در کودکی به آسانی آنها را می شنیدم. وقتی بزرگتر شدم، مادرم  می گفت : بزرگ شو، و به سختی سعی کردم مانند دیگران شوم اما فایده نداشت. و حالا آنها دوباره به همان وضوح قبل بودند.

در آن لحظه بود که شب، چرخش غیرمنتظره ای پیدا کرد. پیشینیان ستاره ای من را به درون صدای باد راهنمایی کردند که در واقع باد نبود. جهانی از انرژی به من نشان دادند. این انرژی به تمامی کائنات نفوذ می کند و مانند نوعی چسب کیهانی، آنها را به هم متصل می کند. این همان انرژی ای است که ما و تک تک موجودات زنده هر روزه به کار می گیریم تا وجود داشته باشیم، رشد کنیم و خلق کنیم. پیشینیان ستاره ای به من اجازه دادند که شکل مترقی تر این انرژی را ببینم. آنها گفتند این انرژی قرار است تدریجاً اما قطعاً به این سیاره بیاید. هرچه آن انرژی ناب تر، شفاف تر و نیرومندتر می شود، زمین و تمامی حیات ناچار به تغییر است. در مقابل برخی از این تغییرات مقاومت خواهد شد که موجب می شود درگیری ها و آشفتگی هایی رخ دهند. برخی از آنها با خشنودی پذیرفته می شوند و تکامل را آسان تر می کنند.

آنها به من نشان دادند که این انرژی به واسطه ی نیت قلبی، آنچه وجود می یابد را تعیین می کند. اگر فکر کنم یک اژدها در جنگل است، بلافاصله یک اژدها ظاهر می شود. شاید من آگاهانه اژدها نمی خواستم اما ترس و باورهای ناخودآگاه ذهن که می گوید شاید آن اژدها باشد، آن را به واقعیت تبدیل می کند.

پیشینیان ستاره ای، ناشکیبایی من را احساس کردند… آگاه بودند که به چه سختی تلاش کرده بودم و می خواستم بیدار و روشن ضمیر شوم- همین الآن یا چه بهتر که دیروز! – می دانستم که این انرژی فقط بلیطی است برای بیداری! اما هر وقت سعی می کردم از این انرژی استفاده کنم، تمامی آن رؤیت متوقف می شد. وقتی آرام گرفتم و دوباره شروع به مراقبه کردم، انرژی برگشت تا ناظر آن باشم. سرخورده شدم و پرسیدم چرا اجازه ندارم از آن انرژی برای بیداری خودم استفاده کنم؟ جواب دادند :" تو نمی توانی ساعت کیهانی را جلو بکشی. این اتفاق در زمان خودش رخ می دهد." این یعنی مهم نبود من چقدر سخت کار کرده ام، عادلانه نبود. آنها گفتند که باید منتظر بمانیم تا همگی برای آن آماده شوند.

چیزهای بیشتری در آن رؤیت پیدا شد. درون صدای باد، آواز فرشتگان، سرودهای باستانی، موسیقی سماوی را شنیدم. به سادگی، کائنات بر من آشکار شد. تاریخچه ی کیهان را در باد شنیدم. تاریخ بی زمانی. در یک آن، همه چیز را درک کردم. ابدیت، در تمامی جهات در دسترس من بود نه در دوردستی غیرقابل دسترس. زمان و تاریخ در زمان حال ادغام شدند. خرد دیگر چیزی بیرون از من نبود. هرگز هم نبوده است. در صدای آواز فرشتگان، هر آنچه بوده و هر آنچه خواهد بود را می دانستم. حقیقتاً واژه ای برای توصیف درست آن نیست.

خورشید که طلوع کرد و رؤیت محو شد، اهرام Palenque را دیدم که از تاریکی مه آلود سردرآوردند و اوه… نگهبانی داشت در مسیر من قدم می زد. به سرعت پایین رفتم و در جنگل پنهان شدم تا ساعت گشودن دروازه ها برسد. ناگهان به این دنیا برگشته بودم. شک و تردیدی نسبت به تمامی آن شب شروع کرد به شکل گرفتن. بسیار قدرتمند، غیرقابل توضیح و خارق العاده بود. حتماً خواب دیده بودم.

آن زمان بود که حقیقت پرتوانی را آموختم… شک همیشه به دنبال حقیقت می آید! چرا برای ما آسان تر است که به حقایق شک کنیم و دروغ ها را باور کنیم؟ چرا شایعات وحشتناک را آسان تر از اظهارات زیبا می پذیریم؟

با گذشت زمان، سال ها روی تجربه ام در Palenque تأمل کردم. به نتایج بسیاری رسیدم که زندگیم را به طرق مثبت زیادی تغییر داد. فکر نمی کنم این راز را ویران کنم و همه ی اسرار را اینجا آشکار کنم، در هر حال در این مقاله ی کوتاه امکانش نیست. اما می توانم این را به شما بگویم… ما درست در موعدش هستیم! نه می توانیم ساعت کیهانی را جلو ببریم و نه به خواب رویم تا با صدای هشدار آن بیدار شویم. هر آنچه نیاز باشد بدانیم را در زمان نیاز و نه زودتر از آن، خواهیم فهمید. پس آرام باشید و  از سفر لذت ببرید. آنچه باید در پی آن باشیم، آرزوی رسیدن به مقصد نیست بلکه به همان اندازه اشتیاق و لذت طی مسیر است.

.

:: کتاب ها ::

1- ستاره شناسی مایایی

2- روزبان مایایی

.

:: منبع ::

http://www.alunajoy.com

.

2012/11/15

غار پیشینیان

Posted in لوبسانگ رامپا, تمدن های کهن در 1:16 ب.ظ. توسط ::: ابدیت در اوست :::

.

لاما مینگیار دندوپ به من اطلاع داد که به زودی با یک گروه هفت نفری به طرف غار گذشتگان حرکت خواهیم کرد. مجبور بودیم راز این سفر را مکتوم نگه داریم چون همیشه افرادی وجود دارند که جز به ثروت اندوزی و کشف محل اختفای طلاها و جواهرات به چیز دیگری نمی اندیشند. دو هفته بعد آماده ی صعود دور و دراز از طریق سیلاب رودهای ناشناخته و کوره راه های صخره ای شدیم…

من با تعجب نگاهی به شکاف انداختم، اول نتوانستم دهانه ی ورودی را به هیچ وجه تشخیص دهم، تنها چیزی که دیدم یک سایه ی سیاه شبیه یک آبروی خشکیده یا یک تکه خزه کوچک بود… من، کوچکترین و کم اهمیت ترین عضو گروه، اولین نفری بودم که وارد غار پیشینیان شدم. به درون خزیدم و زوایای سنگی را دور زدم. همراهانم یکی پس از دیگری وارد می شدند. ناگهان نوری به هوا جست و مرا از شدت ترس میخکوب کرد… بزرگی غار دو برابر قسمت داخلی بزرگترین معبد لهاسا بود. روشنایی زنده ای گسترده بود که روشنی ماه بدر در یک شب صاف را تحت الشعاع قرار می داد، نه، از آن هم درخشنده تر بود. به گوی هایی که این نور از آنها ساطع می شد نگاه کردم.

استادم گفت :"طبق اسناد و مدارک قدیمی، این غار قبلاً خیلی بیشتر از حالا روشن و نورانی بوده. نور این لامپ ها به مرور زمان پس از گذشت هزاران سال، ضعیف تر می شود." جلو رفتیم تا ماشینی را که به ما نزدیکتر بود ببینیم. به نظر می رسید اگر طرز کار آن را بدانید، بی درنگ به کار خواهد افتاد. دستگاه ها برای ما پیچیده تر از آن بودند که بتوانیم سر از کارشان درآوریم. من به قسمت یک صفحه ی چهارگوش کوچک رفتم، در حالیکه فکر می کردم این سکو به چه درد می خورد. نزدیک بود از ترس زهره ترک شوم، سکو به لرزش درآمد و در هوا بلند شد. ده دوازده متری بالا رفت. از آن بیم داشتم که منبع نور مرا بسوزاند. با ترس و لرز گوی نور را لمس کردم. سرد و یخ زده بود.

مقابل دیوار انتهایی، مجسمه بزرگی قرار داشت که سر و شانه هایش شبیه زن و تنه اش به شکل گربه سرپا نشسته بود. چشمانی زنده و براق و چهره ای حیله گر و مضحک داشت. یکی از لاماها مردی بسیار دانشمند و متعالی بود که زبان های مرده را به آسانی فراگرفته بود و بر آنها تسلط داشت. او روی تصاویری_هیروگلیف_ که زمین را زینت بخشیده بودند زانو زده و به دقت نشان های را بررسی می کرد. ناگهان فریاد زد :" نگاه کنید. این طرح ها، آدم ها و گربه ها را در حال صحبت کردن با هم نشان می دهد."…

نزدیک دیوار انتهایی، جعبه ی فلزی تیره و کدری بود… وقتی دست هایم را روی دستگیره گذاشتم، در جعبه آدم ها و ماشین هایی دیدم که شبیه ماشین های درون غار بودند. آدم ها ماشین ها را به کار می انداختند. متوجه شدم سکویی که مرا از زمین بلند کرد را می توان به دلخواه تنظیم و هدایت کرد و در واقع یک نوع نردبان متحرک بود. اغلب این ماشین ها مدل های آماده به کاری بودند که من مشابه آنها را بعدها در موزه های علمی دنیا دیدم.

به طرف صفحه ی سیاه رنگی که ظاهراً در میان یکی از دیوارهای غار جاسازی شده بود رفتیم. به مجرد نزدیک شدن، صفحه از هم گشوده شد. ظلمت عمیقی حکمفرما بود. صدای ترق تروقی شبیه سایش فلز به گوش رسید و نوری تقریباً نامرئی ظاهر شد. وقتی به اطراف نگاه کردیم، ماشین های دیگری به غرابت ماشین های قبلی و مجسمه ها و طرح های حک شده روی فلز نمایان شد. ناگهان نور متمرکز و جمع شد و در مرکز سالن به یک گوی خیره کننده تبدیل گردید. رنگ ها شروع به چشمک زدن کردند و نوارهای نور گرداگرد گوی چرخیدن گرفتند. تصاویری ابتدا مبهم و بعد روشن و واضح ظاهر شدند…

این دنیای گذشته بود، زمانی که زمین هنوز جوان بود. کوه ها در مناطقی که امروزه اقیانوس ها گسترده اند، سربرافراشته بودند و چشمه های آب معدنی آن زمان، اکنون تبدیل به قلل کوهستانی شده اند. درجه گرما بالاتر بود و حیوانات عجیب و غریبی در صحراها مشغول چرا بودند. این دنیا از نظر علمی کاملاً پیشرفته بود. ماشین های اعجاب برانگیزی دیده می شد که یا در چند سانتی متری سطح زمین و یا کیلومترها بالای جو پرواز می کردند. معابد عظیمی مناره های خود را بر دل آسمان فرو کرده بودند.

 

انسان و حیوان از طریق تله پاتی با هم صحبت می کردند. اما همه چیز بر وفق مراد پیش نرفت. سیاستمداران به کشمکش و جدال پرداختند. جهان به دو نیم تقسیم شد که هر یک از آنها چشم طمع به نیمه دیگر دوخته بود. کشیشان دو طرف بر این ادعا بودند که تنها آنها مورد عنایت خدایان بودند و لاغیر. مقتدایان هر یک از فرقه های مذهبی، دشمن کشی را یک "وظیفه ی دینی" می دانستند و در همان حال تبلیغ می کردند که بنی آدم اعضای یکدیگرند.

ما شاهد جنگ های وحشت زای خانمان براندازی بودیم که اغلب کشته شدگان آنها مردم غیرنظامی بودند. مشاهده کردیم که دانشمندان در آزمایشگاه های مجهز سرگرم پژوهش، ابداع و ساخت سلاح های باز هم کشنده تر بودند.

یک تصویر نشان می داد که گروهی آدم محتاط و مدبر، مشغول طرح و رسم نقشه های چیزی بودند که آن را "کپسول زمان" می نامیدند (آنچه امروزه غار پیشینیان می گوییم) و می توانستند در آنجا مدل های ماشین هایشان را جمع آوری و اسناد مصور و کاملی از فرهنگ و نقایص شان را برای نسل های آتی بایگانی کنند. ماشین های عظیم حفاری، دل سنگ زنده را سوراخ می کردند. تعداد بیشماری سرگرم نصب مدل ها و ماشین ها بودند. آنها را دیدیم که گوی های نور سرد، عناصر رادیواکتیو ساکن را که طی میلیون ها سال نور ساطع می کنند، سر جایشان می گذاشتند.

متوجه شدیم که می توانیم زبان آنها را درک کنیم، چون از طریق تله پاتی به ما ارسال می شد. دالان ها یا "کپسول های زمان" دیگری زیر شن های مصر، زیر هرمی در آمریکای جنوبی و مکان خاصی در سیبری پنهان شده بودند. هر یک از مکان ها با سمبلی از زمان، مجسمه ی ابوالهول، مشخص شده بودند. مجسمه های ابوالهول عظیمی دیدیم که اصل و منشأشان از مصر نبود، و برایمان توضیح داده شد که چرا مجسمه بدین شکل بود. در زمان های بسیار باستانی، انسان و حیوان در کنار هم و با هم کار و گفتگو می کردند. گربه از نظر نیرو و هوش، کاملترین حیوان ها بود. انسان نیز حیوان است، به همین دلیل است که گذشتگان گربه ی عظیم الجثه ای را نماینده ی قدرت و تحمل قرار داده و سر و سینه ی زنی را به آن پیوند زده اند. سر نشان هوش و خرد انسان و سینه بیانگر آن است که انسان و حیوان می توانسته اند از یکدیگر غذای روحی و فکری دریافت کنند. این علامت در آن روزگاران همانقدر متداول بوده که امروزه مجسمه های بودا، ستاره داود و صلیب رایج است.

اقیانوس هایی را مشاهده کردیم که در آنها شهرهای بزرگ شناور از کشوری به کشور دیگر می رفتند. ماشین های غول پیکر بی سر و صدا در فضا معلق می ماندند و تقریباً به طور ناگهانی با سرعت سرسام آوری در آسمان پرواز می کردند. وسایل نقلیه ی روی زمین، چند سانتی متر بالاتر از سطح زمین حرکت می کردند. پل هایی روی شهرها زده شده بودند که سیم های باریکی از روی آنها می گذشت و شبیه جاده بود.

ناگهان دیدیم که روشنایی خیره کننده ای، شیارهایی در آسمان رسم کرد و یکی از مهمترین پل ها فروریخت. روشنایی دیگری نمایان شد و قسمت اعظم شهر در میان بخار گاز مشتعل و سوزان محو شد. بر فراز خرابی ها، ابر قرمز رنگ شوم و عجیب و غریبی که به شکل قارچ بود و ارتفاعش به چندین کیلومتر می رسید، شناور شد.

این تصاویر محو شدند و دوباره گروه مردانی را دیدیم که "کپسول زمان" را تنظیم کرده بودند، زیرا فهمیده بودند که زمان مهمور کردن آنها فرارسیده بود. دیدیم که "تاریخ ضبط شده" را در ماشین می گذارند. نطقی را شنیدیم که به ما می گفت :" ای نسل آینده، اگر نسل آینده ای در کار باشد!، بشریت به احتمال قوی خود را نابود خواهد کرد.اسناد و مدارک دانش ها، یافته ها، خطاها و اشتباهات ما در این غار انبار می شوند، به امید آنکه برای نسل آینده ای که هوش و ذکاوت کشف آنها و در صورت کشف، فهم آنها را داشته باشد، مفید واقع شود."

صدای تله پاتیک خاموش شد. کمی بعد نور سالن قوی تر شد. در این سالن هم تعداد زیادی ماشین و مدل های متعددی از شهرها و پل ها وجود داشت که همگی از سنگ یا فلزاتی که ماهیت آنها بر ما پوشیده بود، ساخته شده بودند. بعضی از این مدل ها به وسیله ی پوششی از ماده ای کاملاً شفاف حفظ شده بودند. می دانستیم که شیشه نیست اما نمی دانستیم چیست.

ناگهان یکه ای خوردیم، یک چشم قرمز بدنظر ما را می پایید و چشمک می زد. استادم به چشم قرمز نزدیک شد و دستی بر اهرم آن گذاشت. چشم خاموش شد و روی پرده ی کوچکی، تصویر سالن دیگری ظاهر گردید و این پیام به مغزمان رسید :" وقتی خواستید خارج شوید، به اتاق (؟؟؟) بروید که مواد لازم برای مسدود و مهمور ساختن دهانه هایی که از آنجا وارد شدید، وجود دارد. اگر شما هنوز به مرحله ای از تکامل نرسیده اید که بتوانید ماشین های ما را به کار اندازید، غار را مسدود کنید و آن را برای کسانی که بعدها خواهند آمد، دست نخورده باقی بگذارید."

من گفتم :" چرا دنباله ی تصاویر را در اسناد آکاشیک نگاه نکنیم تا بدانیم پس از بسته شدن غار چه اتفاقی افتاد؟" لاما مینگیار دندوپ به علامت رضایت سر تکان داد. به صورت دایره نشستیم و به مرکز دایره چشم دوختیم و انگشتانمان را به شیوه ی مقرر به هم متصل کردیم. استادم شروع به انجام تمرین های تنفسی کرد و ما هم از او پیروی کردیم. به تدریج هویت زمینی خود را از دست دادیم و با اقیانوس زمان یکی شدیم. به برکت آموزش هایی که دیده بودیم، به راحتی می توانستیم آن لحظه ای که تصاویر ماشین محو شد را پیدا کنیم.

مشاهده کردیم که صفوفی از زن ها و مردان، بدون شک بلندپایگان آن زمان، از غار خارج می شوند. ماشین هایی که بازوهای عظیمی داشتند قسمتی از کوه را روی دهانه ی ورودی ریختند. منافذ و شکاف ها به دقت پوشیده شدند. کارگران و ماشین ها از محل دور شدند. کشیشی را دیدم که روی پله های یک هرم عظیم ایستاده و شنوندگان را به جنگ تحریک می کند. رؤسای دو جبهه ی مخالف، سر و صدای فراوانی به پا کرده بودند. آثار بخار سفیدی در آسمان آبی پدیدار شد و سپس به ارغوانی گرایید. لرزه ی وحشتناکی تمام دنیا را لرزاند. ظلمت شب گونه بر سراسر دنیا سایه گسترد. ابرهای سیاه همانند چتری تمامی کره ی زمین را به زیر گرفت. ناگهان شهرها محو و نابود شدند.

اقیانوس ها، زمین را به کام خود فرو بردند. موج عظیمی که بلندای آن از ارتفاع بلندترین ساختمان ها بیشتر بود، همه چیز را شست و برد. کوه ها مانند شاخه های بید می لرزیدند و در دریاها سرنگون می شدند. توده های خاک سر از آب ها بیرون می آوردند و کوه های تازه ای می ساختند.

میلیون ها انسان نابود شدند. افراد نادری که از حادثه جان به در برده بودند، وحشتزده و نعره کشان به طرف کوه های تازه سر از آب درآورده می دویدند. چند تن دیگر، بر عرشه ی سفینه هایی که به طریقی از این مصیبت جسته بودند، به بلندی ها و هر پناهگاهی که پیدا می کردند می رفتند. زمین از حرکت ایستاد و ساکن شد و سپس در جهتی خلاف جهت گردش معمولیش شروع به چرخیدن کرد. در یک چشم برهم زدن، جنگل های پهناور به تلی از خاکستر مبدل شدند. مشتی انسان که این فاجعه آنها را دیوانه کرده بود، در هم می لولیدند و فریاد وحشت سر داده بودند. سطح کره ی خاک، متروک، منهدم و خاکستر شد. از آسمان تیره و تار، ماده ای به رنگ مایل به سفید، مغذی، با مزه ای گوارا، فرو می ریخت.

طی سده ها، زمین دوباره دگرگون شد. دریاها تبدیل به خشکی و خشکی ها تبدیل به دریا شدند. تخته سنگ هایی که پیرامون یک جلگه ی پست بودند، از هم شکافته و سرازیر شدند و آب ها به آنجا هجوم بردند تا آنچه امروز دریای مدیترانه نام دارد را تشکیل دهند. در یک دریای دیگر، شکافی در قعر آب پدید آمد و همه ی آب دریا را با فشار فروکشید و زمین شن زار تبدیل به صحرای ساهارا (صحرای بزرگ آفریقا) شد.

بر روی کره ی زمین، قبایل بدوی و وحشی پراکنده، گرداگرد روشنایی آتش های برافروخته در اردوها، داستان هایی برای هم نقل می کردند، داستان طوفان لموریا و  آتلانتیس. همچنین داستان روزی که خورشید از حرکت بازایستاد.

در پایان مأموریت، ورودیه ی غار را طبق دستورات داده شده، مسدود نمودیم.

.

:: منبع ::

1- غار پیشینیان – نویسنده : لوبسانگ رامپا – مترجم : رضا جعفری –

انتشارات : فردوس

.

2012/11/05

تلوس _2

Posted in :: نویسندگان و کتابها ::, تلوس, تمدن های کهن در 3:46 ب.ظ. توسط ::: ابدیت در اوست :::

.

>> فصل دوم

خاستگاه لموریا

اداما

در آغاز، میلیون ها سال پیش، این سیاره، هفت قاره ی بزرگ داشت. تقریباً از همان ابتدا، بسیاری مهاجرنشین از تمدن های فرازمینی برای زندگی به اینجا آمدند. بعضی مدت کوتاهی ماندند در حالیکه مابقی مدتی طولانی تر ماندگار شدند. جزئیات این دوره ی تاریخی گذشته ی زمین در کتابخانه ی پرتولوگوس (Porthologos) در درون زمین و همچنین در کتابخانه ی لموری خود ما در تلوس، ثبت شده است. در حال حاضر حقایق بسیار اندکی، اگر اصلاً چیزی باشد، از تاریخ طویل این سیاره، بر روی زمین موجود است. بیشتر آن تمدن ها به مانند شما فیزیکی نبودند و اسناد آنها نیز به همچنین به طریق فیزیکی نگهداری نمی شدند. تقریباً تمامی اسنادی که از فجایع عظیم، بر روی سطح زمین نجات داده شدند، در نهایت به طرق مختلف نابود شدند.

حدود 4،500،000 سال پیش از میلاد مسیح، فرشته ی مقرب میکائیل به همراه گروهش متشکل از فرشتگان پرتوی آبی و بسیاری موجودات از قلمروی نور، با دعای خیر خداوند پدر/ مادر، نخستین ارواحی که قرار بود سرمنشأ نژاد لموریا باشند را به این سیاره مشایعت کردند. این واقعه در خلوتگاه شاهانه ی تیتان (Royal Teton) که امروزه پارک ملی گرند تیتان نزدیک جکسون وایومینگ است، رخ داد. منشأ این ارواح جدید که روی این سیاره تناسخ یافتند، سرزمین مو در کیهان Dahl بود. در آن زمان، در تمامی نقاط زمین، کمال، وفور نعمت و زیبایی که به سختی امروزه قابل تصور است، نمایان بود. در واقع باشکوه ترین بهشت این کیهان و تمامی خلقت بود. این کمال برای چندین میلیون سال برپا بود تا آنکه سقوط هوشیاری در چهارمین عصر طلایی آغاز شد.

سرانجام، نژادهای دیگری از سیریوس (Sirius)، آلفاسنتوری (Alpha Centauri)، خوشه ی پروین (Pleiades) و چند سیاره ی دیگر آمدند و به این ارواح "بذرپاشی شده" پیوستند تا به همراه آنان تکامل پیدا کنند. این نژادها ترکیب شدند و تمدن لموریا را شکل دادند. کوتاه آنکه، این ترکیب، ترکیبی حیرت انگیز بود! لموریا، "سرزمین مادری"، بر روی این سیاره تبدیل به مهد تمدنی روشن ضمیر شد و به تولد بسیاری تمدن های دیگر از جمله آتلانتیس، کمک کرد.

در آغاز، ارواح فوق العاده ای که برای "ماجراجویی شگرف" از مو به اینجا آمدند می بایست خود را با بسیاری تجربیات جدید سازگار کرده و با آب و هوا خو می گرفتند. با یاری و هدایت فرشتگان، آنها داخل خلوتگاه رویال تیتان درباره چگونگی زندگی در اینجا آموزش داده شدند و به تدریج جرأت یافتند و شروع به تشکیل جوامع کوچک کردند. با سازگاری بیشتر و کسب اعتماد بنفس بالاتر، جرأت بیشتری پیدا کردند و از خلوتگاه دورتر و دورتر شدند. بعدها به سراسر قاره ی لموریا که وسیع و درون آنچه شما امروز اقیانوس آرام می نامید و فراتر از آن گسترده شده بود، کوچ کردند.

لموریایی ها پیش از سقوط، جسم فیزیکی آنگونه که شما آن را می شناسید نداشتند. زمین در بُعد پنجم بود. لموریایی ها عمدتاً در بدن های نورانی بُعد پنجمشان زندگی می کردند. آنها قادر بودند هر زمان که بخواهند ارتعاش خود را پایین بیاورند تا سطوح متراکم تر را تجربه کنند و دوباره به بدن های نورانی شان بازگردند. البته این برای زمان بسیار دور بود، پیش از آنکه آنچه شما "گمراهی آدم و حوا" می نامید رخ دهد. این گمراهی موجب شد به تدریج ارتعاش هوشیاری این نژاد شگفت انگیز و تمامی کسانی که روی این سیاره زندگی می کردند، نزول پیدا کند. مردم ما مانند بسیاری تمدن های دیگر، عاقبت به سطح بُعد چهارم و مدتی بعد به بُعد سوم نزول کردند. این سقوط هوشیاری طی چندین هزار سال اتفاق افتاد.

 

روزنه ای به درون قلب لموریا

آریلیا

مختصر تاریخچه ای از فرجام غم انگیز لموریا

این اطلاعات از منابع زیر گرفته شده اند: سخنان شارولا دوکس از تلوس که اکنون در "سطح" زمین در نیکومکزیکو زندگی می کند، پیام هایی از چند تن از اساتید اعظم طی گردهمایی پلی برای گسترش آزادی در دهه ی 1950 و همچنین اطلاعات دریافت شده از اداما برای این کتاب. (جهت عدم تکرار مطالب، سخنان شارولا در این بخش نیامده است)

عصر لموریا از تقریباً 4،500،000 سال پیش از میلاد مسیح تا حدود 12،000 سال پیش ادامه داشته است. تا زمان غرق شدن قاره ی لموریا و بعد آتلانتیس، هفت قاره ی بزرگ روی این سیاره وجود داشتند. زمین های متعلق به قاره ی عظیم لموریا اکنون زیر اقیانوس آرام شامل هاوایی، جزایر ایستر، جزایر فیجی، استرالیا و نیوزیلند می باشند. این قاره همچنین خشکی هایی در اقیانوس هند و ماداگاسکار را دربرمی گرفت. کرانه ی شرقی لموریا، تا کالیفورنیا و بخشی از بریتیش کلمبیا در کانادا گسترده شده بود.

25،000 سال پیش، آتلانتیس و لموریا، پیشرفته ترین تمدن های آن زمان، بر سر سایر تمدن های کمتر پیشرفته وارد جنگ شدند. (متن کامل وقایع) زمانی که جنگ ها پایان گرفتند، هیچ فاتحی وجود نداشت. هر دو قاره در نتیجه ی جنگ، به شدت ضعیف شده بودند. گروه کاهنان به مردم اطلاع دادند که کمتر از 15،000 سال، قاره هایشان نابود خواهند شد. در آن زمان، چون مردم معمولاً به طور متوسط 20،000 تا 30،000 سال عمر می کردند، این بدین معنا بود که بسیاری از کسانی که موجب این ویرانگری شده بودند، زنده خواهند ماند تا این تباهی را تجربه کنند.

سرزمین مادری عزیز، یک شبه به زیر آب رفت. قاره با چنان سرعتی غرق شد که بیشتر افراد نمی دانستند چه اتفاقی در حال وقوع است؛ بیشتر آنها در خواب بودند. وضعیت آب و هوای آن شب هیچ چیز غیرعادی ای نشان نمی داد. طبق پیامی که از استاد ماها چوهان (Maha Chohan – مارچ 1957 از مجرای Geraldine Innocenti) دریافت شد، "پیش از غرق شده لموریا، کاهنین معابد از تغییرات و ویرانی های پیش رو آگاه شده بودند و چندین کانون آتش مقدس به تلوس منتقل شدند. سایر آنها نیز به سرزمین های دیگری منتقل شدند که از آسیب محفوظ بودند. بسیاری از این شعله ها به مکان مشخصی در قاره ی آتلانتیس برده شدند و برای مدتی جهت مراسم معنوی روزانه، آنجا باقی ماندند. درست پیش از غرق شدن لموریا، چند تن از این کاهنان مرد و زن به خانه هایشان بازگشتند تا داوطلبانه با سرزمین و مردمشان زیر آب روند تا با درخشش خود، آنها را یاری و آسایش و بی باکی را به آنها ارزانی کنند.

آنها این عمل یاری دهنده را انجام دادند تا هراسی که همیشه با این فجایع همراه است را خنثی سازند. این بانیان خیر با تابش فداکاری خود، در واقع هاله های مردم را در لفافی از آرامش پیچاندند تا بدن های اثیری آن جریان های حیات، دچار هراسی سخت نشوند. آنها این کار را کردند تا آن افراد مجبور نباشند در تجسدهای بعدی خود، پیامدهای مصیبت بارتر آن را متحمل شوند."

استاد هیمالیا (Himalaya) در گردهمایی "پلی به سوی رهایی" در سال 1959 گفت :"بسیاری از اعضای گروه کاهنان به گونه ای مدبرانه، در مکان های مختلف به گروه هایی کوچک تقسیم شدند و همانطور که به زیر آب می رفتند، دعا می کردند و آواز می خواندند. آنها همان ترانه ای را می خواندند که امروزه "آواز سال نو" {آوازی اسکاتلندی که در پایان موقعیت های مختلف مانند مراسم خاکسپاری، جشن فارغ التحصیلی و… خوانده می شود- م) نام دارد. علت این کار این بود که هر تجربه ی وحشت زایی، آسیب جسمی و روحی عمیقی در بدن اثیری و حافظه ی سلولی انسان ها برجا می گذارد که برای شفا نیاز به چندین تناسخ دارد.

کاهنان با این عمل و فداکاری خود سبب شدند که بخش بزرگی از آن هراس تخفیف یابد و سطح مشخصی از تعادل برجا بماند. با این کار، آسیب و ضربه ی وارد شده به آن ارواح که هلاک شدند، به میزان بسیار زیادی تسکین پیدا کرد. گفته شده است که آن کاهنان به همران نوازندگان تا زمانی که امواج آب به دهان هایشان رسید به آواز خواندن و دعا کردن ادامه دادند. طی یک شب، در حالیکه انبوه مردم در زیر آسمان آبی پرستاره در خواب بودند، همه چیز به پایان رسید؛ سرزمین مادری عزیز در زیر امواج اقیانوس آرام غوطه ور شد. هیچ یک از کاهنان، وظیفه ی خود را ترک نکرد و هیچ یک نشانی از ترس نداشتند. لموریا با شکوه و وقار به زیر آب رفت!"

تلوس، بخش باقیمانده از لموریا که به رسالت مقدسش و نور وفادار باقی ماند، همزمان با این فجایع به بُعد چهارم ارتقا پیدا کرد. در نهایت نیز به آگاهی بُعد پنجم تکامل یافت و در همین بُعد هستی دارد…

 

"آواز سال نو" آخرین ترانه ای بود که در سرزمین لموریا شنیده شد.

امشب از شما می خواهم که به عنوان بخشی از برنامه، این آهنگ را دوباره بخوانید. مردم سیاره ی زمین، به کمک مردم ایرلند، دوباره این آهنگ را به این دنیا آوردند و کلمات بسیاری پیشگویانه ای به آن اضافه شده است، "آیا آشنایی های دور باید فراموش شوند!" فکر می کنید ما داریم چه می کنیم امشب؟ به درستی که ما همین آشناهای قدیمی هستیم که دوباره بازگشته ایم. آن افرادی از ما که از بُعد سوم هستند اکنون در آگاهی خود با دوستان و خانواده ی سابق ما از لموریا در حال متحد شدن هستند با آنکه هنوز برای ما "نامرئی" هستند. دوستان من، عبارت بعدی را به خوبی در درون قلبتان بشنوید :" پیش از آنکه لموریا کاملاً غرق شود، پیشگویی شد که روزی، در آینده ی دور، بسیاری از ما در گروه هایی دور هم جمع می شویم و این آواز را دوباره می خوانیم، با علم به این که "پیروزی زمین" غالب شده است.

با اشک های حلقه زده در چشمانم به شما می گویم که به گفته ی اداما، بسیاری از شماهایی که امشب در این اتاق هستید، در زمره ی آن ارواح دلیری بودید که زندگیشان را به نفع جمع، فدا کردند…

 

پاکسازی آثار باقیمانده ی لموریای گذشته در سپیده دم عصری جدید روی زمین

عزیزان من، عزیزترین برادران و خواهران گذشته، اعضای خانواده ی قدیمی،

از طرف هیئت لموری تلوس، از جانب را و رانا مو، پادشاه و ملکه تلوس و همچنین از سوی حدود نیم میلیون نفر از ما که اکنون در بدن های اثیری مان در اینجا حضور داریم، با شوق، عشق و احترام بسیار شما را خوشامد می گوییم. همانطور که ما قلبمان را برای شما می گشاییم، از شما هم می خواهیم قلبتان برای ما و یک شفای عظیم باز کنید.

ما امشب اینجا هستیم تا در پاکسازی و شفای سیاره مان و همچنین تمامی شماها، همکاری کنیم. این پاکسازی را زدودن آثار دردناک لموریای گذشته می نامیم که هنوز در قلب ها و روح های بیشتر مردم باقی مانده اند… جدایی به پایان رسیده و دو تمدن ما بار دیگر چهره به چهره همدیگر را ملاقات خواهند کرد. ما شما را یاری خواهیم داد تا جوامعی از عشق و نور بسازید بدون مداخله ی نیروهای منفی که از مدت های بسیار دور در این سیاره نفوذ کرده اند.

شما ساعت های پایانی تاریکی پیش از سپیده دم را می گذرانید. با وجود آنکه به زودی با تغییراتی که از مدتها پیش پیشگویی کرده اید روبرو خواهید شد، از شما می خواهیم که آن تغییرات را "رهایی" سیاره تان بدانید. زمان آن نزدیک است و این بسیار حائز اهمیت است که بر خود باشکوه تان متمرکز بمانید. علیرغم آنچه در اطرافتان می بینید و تجربه می کنید، به ترس اجازه ی ورود ندهید و تمامی تغییرات را بپذیرید. از جانب بسیاری، کمک های زیادی دریافت خواهید کرد و ما نیز از کمک دریغ نمی کنیم. فقط کافی است ما را در قلبتان بخوانید تا آنجا باشیم.

آریلیا تاریخچه ی لموریا را برایتان خلاصه کرد. می خواهیم بدانید که بسیاری از آثار دردناک آن فجایع همچنان در قلب و روح بشر باقی مانده است. اکنون زمان شفای آنهاست. این آثار گذشته موجب یک سردرگمی و ابهام معنوی در آگاهی بشر شده است. از آنجایی که این درد بسیار غیرقابل تحمل بوده است، بسیاری از شماها آگاهی تان را به روی دانش برتر مسدود کرده اید.

من، اداما، و تمامی تلوسی ها بسیار دوست داریم که امشب، بخش بزرگی از آن آثار را از بین ببریم. جمعیت ما و شما به اندازه ی کافی است، اگر افکارتان را متمرکز کنید می توانیم این شفا را برای شما و سیاره ایجاد کنیم. اکنون بیایید چند دقیقه سکوت کنیم. افکارتان را بر روی پاکسازی آثار بجامانده در خودتان متمرکز کنید. امشب استادان بسیاری با ما هستند که برخی از آنها از قلمروی آسمانی آمده اند و آماده اند در این پاکسازی عظیم کمک کنند. بعد از اینکه شفای خود را درخواست کردید، در قلبتان، همان شفا را برای تمامی انسان هایی که اکنون آماده ی پاکسازی هستند، درخواست کنید. (مدتی در سکوت)

دوستان من، این رویداد مانند توپی است که با تکانی غلتیدنش آغاز شده است. خواهد چرخید و به سرعت پیش خواهد رفت تا آنکه تمامی آثار را بزداید. این امر به انسان ها کمک بسیار ی خواهد کرد. از شما سپاسگزارم. شما با این کار، خدمت بزرگی به سیاره و خودتان می کنید.

ما این انرژی که شما خلق کرده اید را پیرامون این سیاره خواهیم برد تا قلب بسیاری را شفا بخشیم. اکنون که بخش بزرگی از آثار گذشته پاک شده و شفا یافته، بیایید اندوه را کنار بگذاریم و به سراغ رویدادهای بزرگ بعدی که در حال آماده سازی هستند برویم و سیاره مان را به طرقی که اکنون برای شما قابل درک نیست، تقدیس کنیم.

ما برادران و خواهران بزرگتر شما هستیم که داوطلب شده ایم راه را به شما نشان دهیم. چون ما آنچه شما قصد دارید انجام دهید را در گذشته انجام داده ایم، با کمک ما، انجام این کار برای شما بسیار آسان تر خواهد شد… ما لموریایی جدیدی را در بُعد پنجم خلق کرده ایم، بهشتی از شگفتی ها و سحر و جادو. هر وقت زمانش برسد، ما با هم این لموریایی جدید را تا "سطح زمین" ادامه خواهیم داد. هر آنچه می دانیم و هر آنچه طی این 12000 سال دوری از مردمان روی زمین آموخته ایم را به شما خواهیم آموخت.

من اداما هستم، و به همراه مردمان لموریا، مدافع پیروزی شما هستیم.

:::….…………:::

>> فصل سوم

لموریای جدید

دوستان من، من اداما هستم.

مردم روی زمین فکر می کنند که 12000 سال پیش، لموریا کاملاً نابود شده است. از دید بُعد سوم، این کاملاً حقیقت دارد. فاجعه ای که اتفاق افتاد، بیشتر قاره ی ما را ویران کرد و حدود 300 میلیون نفر از مردمان ما از بین رفتند. اما لموریا هنوز وجود دارد، در فرکانس بُعد پنجم که هنوز برای بینایی و درک بُعد سوم شما قابل رؤیت نیست. می خواهیم به شما اطمینان دهیم که در آینده ای نه چندان دور، لموریای عزیز شما با شکوه و درخشش جدیدش، با حالتی بسیار فیزیکی و ملموس، خود را برای آنهایی که به پروسه ی صعود پرداخته اند آشکار خواهد کرد.

از شما می خواهیم که در مدیتیشن روزانه ی خود با ما و عشق ما ارتباط برقرار کنید. همیاری ما را بخواهید و ما آنجا در کنار شما خواهیم بود… از شما دعوت می کنیم که شب ها، زمانیکه جسم شما در خواب است به تلوس بیایید. ما مشاوران معنوی بسیاری داریم که دوست دارند با شما کار کنند. هر کس که بیاید، سه مشاور مخصوص دارد که از نزدیک با شما کار می کنند. یک مشاور روی شفای کالبد عاطفی متمرکز می شود، دیگری روی کالبد ذهنی و سومی روی کالبد اثیری، همه متحد با حضور الهی شما.

مدتی پیش، به مجرای ما آریلیا لوئیس جونز این فرصت داده شد که چند دیدار اجمالی از لموریای جدید داشته باشد. او با یقین کامل در قلبش می داند که آنچه از طریق او بیان می کنیم، وعده ای در آینده ای دور نیست. او می داند که این ظهور می تواند برای بسیاری از شماها، طی این دهه به واقعیت بپیوندد. این سفری است که شما باید قدم در آن بگذارید.

.

به عنوان موجودات سیاره ی زمین، ما یک خانواده ی بزرگ هستیم

ما از آنجایی که هستیم می بینیم به موازاتی که بشر ماهیت روحانی خود را به یاد می آورد، پیشرفتی مستمر در بیداری بزرگ درون آگاهی انسان ها در حال وقوع است. عزیزان، همانقدر که شما هنوز نمی توانید تصویر کامل این پیشرفت حیرت انگیز را ببینید، ما تکنولوژی ای برای دیدن این پیشرفت داریم و در کامپیوترهای آمینو اسیدی مان، نمودارهایی از آن رسم می کنیم. ما قادریم ارتقای فرکانس ارتعاشی بشر را به طور روزانه در هر منطقه ای از سطح زمین به شکل نمودار درآوریم. هر روز متوجه می شویم که افراد بیشتری از هدف الهی خود آگاه می شوند و تصمیم می گیرند عشق و صلح را درون قلب، در زندگی شخصی خود و برای این سیاره، در آغوش گیرند.

با توجه به آنکه بسیاری از شماها در حال بیداری هستید تنها یک سؤال باقی می ماند که چه مدت و چند سال زمینی طول خواهد کشید تا به جرم بحرانی برسیم. صادقانه به شما می گوییم که این اتفاق حتی سریعتر از آنچه که سلسله مراتب روحانی انتظار داشتند، در حال وقوع است. در هر حال، شما دیگر قرن ها یا هزاره هایی که از مدت های بسیار دور برای این انتقال به دنیایی نوین پیشگویی شده بود را پیش رو ندارید. بدانید که طی ده سال، اتفاقات مثبت بسیاری رخ داده است و از آن به بعد، در چرخه ای به شدت تسریع شده از اتفاقات مثبت قرار خواهید گرفت. شدت این انرژی تا زمانی که شما با آسودگی در شگفتی ها و شادمانی بُعد پنجم بیاسایید، متوقف یا کاسته نخواهد شد.

ما به همراه خواهران و برادران شما در تلوس، با خوشحالی مشاهده گر این بسط آگاهی هستیم. ما همیشه با عشق و نور پشت شما هستیم. ما مانند کودکانی هستیم که تا کریسمس روزشماری می کنند. زمانی که لحظه ی ادغام ما از راه برسد، برای بسیاری افراد به ویژه آنهایی که از وجود ما درون زمین آگاه هستند، لحظه ای سرشار از عشق و سرور خواهد بود. شگفتی های "رویارویی بزرگ" ما حتی از قدرت تصور شما در این لحظه بیشتر خواهد بود. اطمینان داشته باشید که ما هم به همان اندازه ی شما می خواهیم به طریقی ملموس تر در کنار شما باشیم.

ما همچنین می بینیم که در این زمان، تعداد بسیار زیادی از کارگران نور به این دنیا آمده اند تا در این مأموریت حیرت انگیز به سوی بیداری عظیم، همکاری کنند.

ما زمانی به گونه ای ملموس تر به "سطح" بازخواهیم گشت که بیداری معنوی به اندازه ی بحرانی رسیده باشد، نه زودتر از آن. کوتاه آنکه به ما اجازه ی ادغام با تعداد محدودی از مردم روی زمین اعطا خواهد شد که به آن سطح فرکانسی رسیده اند که قادر به دیدن ما باشند و در حضور سطح ارتعاشی ما احساس آسودگی کنند. مسلم بدانید که ما سطح ارتعاشی خود را پایین نمی آوریم تا در سطح بُعد سوم کنونی شما، با شما ملاقات کنیم. به منظور آنکه هر یک از شما بتوانید ما را در سطوح بالای بُعد چهارم درک کنید، می بایست پیش از آن، فرکانس و آگاهی خود را به آن سطح ارتقا داده باشید.

ما در برپایی آن عصر طلایی که از مدتها پیش پیشگویی شده است به شما کمک خواهیم کرد. بیشتر یکدیگر را دوست داشته و همدیگر را بیشتر مانند خواهر و برادر یک خانواده ی بزرگ بدانید تا آماده این رویداد شوید. در ذهن و قلبتان، شروع به پذیرفتن ما کنید و ما را بخوانید تا راهنمایان و معلمان شما شویم.

در این مدت 12000 سالی که در زیر زمین زندگی کرده ایم، بنیانی مبتنی بر آگاهی عشق و برادری حقیقی برپا کرده ایم. ما ساختار جوامع مان را به گونه ای اصلاح کرده ایم که در تمامی جوانب زندگی به سطوح بالاتر و بالاتر هماهنگی با اصول الهی دست یابیم.

عزیزان، ما به اندازه ی کافی شاهد درد و گرفتاری شما بوده ایم. ما به انتظار زمانی هستیم که راه دستیابی به این واقعیت فرابُعدی را در دنیایتان نشان دهیم، تا دیگر بر روی این سیاره برای انسان و سایر موجودات، درد و رنجی وجود نداشته باشد.

تا زمان ملاقات، به تمرین هنر عشق حقیقی بپردازید که با دوست داشتن خود آغاز می شود. شما گوهرهایی گرانبها و عشق ظهوریافته ی خداوند پدر/ مادر هستید!

.

:: فصل پیشین ::

.

2012/10/29

شارولا دوکس (Sharula Dux)

Posted in :: مقالات ::, تمدن های کهن, شارولا دوکس در 1:33 ب.ظ. توسط ::: ابدیت در اوست :::

.

 شارولا

 .

پرنسس شارولا ارولا دوکس (Sharula Aurora Dux) در تلوس به دنیا آمده است و اکنون حدود 350 سال سن دارد اما 40 ساله به نظر می آید. او برای آنکه در مدارک شناسایی مشکلی پیدا نکند می گوید که متولد 1951 است. او از حدود سال 1970 (زمان دقیق آن مشخص نیست) به سطح زمین آمد و مدتی را در انزوا گذراند تا با محیط جدید سازگار شود و اکنون به همراه همسرش Shield در سانتافی نیکومکزیکو زندگی می کند. شارولا به سطح زمین آمد تا فرهنگ مردمش را با ما شریک شود تا هم از آن بهره مند شویم و هم تبدیل به یک تمدن واحد گردیم.

افراد بسیاری که در سمینارهای او شرکت کردند از شخصیت دانا و پرعشقش و همچنین خرد و دانش او تعریف می کنند. یکی از نویسندگانی که در سخنرانی شارولا و همسرش شرکت کرده بود می نویسد :"شارولا می گفت که حدود 350 سال دارد و از تلوس می آید. من به دقت به آموزه های آنها گوش دادم و باید تصدیق کنم که هر دوی آنها بسیار باهوش بودند و می دانستند در مورد چه چیزی صحبت می کنند. اما در مورد سن او تردید داشتم. روز بعد، زمانی که برای انرژی درمانی پیش دوستی که فوق العاده روشن بین است رفتم، به او در مورد این سخنرانی گفتم. او گفت اگر عکسی از شارولا داشته باشد می تواند بگوید که آیا سخنانش حقیقت دارد یا نه. اتفاقاً من تبلیغات سخنرانی آنها را در ماشین داشتم و آوردم.

دوستم وقتی هاله ی شارولا را دید گفت که کاملاً متفاوت با هاله ی یک انسان معمولی است و اینکه حس می کرد یک احتمال خوب و مثبت وجود دارد که شارولا در مورد سن و خانه اش، حقیقت را گفته باشد."

شارولا مجرا و منبع اطلاعات روزنامه ی "عروج جهان" (World Ascension) بود. او دو نوار در مورد تلوس ضبط کرد. اطلاعات زیر متن آن دو نوار و اظهارات او در چند مصاحبه هستند. از حدود سال 1998، خبر جدیدی از او و همسرش موجود نیست.

.

:: دانلود متن کامل مصاحبه ::

.

2012/10/23

تلوس _1

Posted in :: نویسندگان و کتابها ::, تلوس, تمدن های کهن در 3:46 ب.ظ. توسط ::: ابدیت در اوست :::

.
ترجمه ی بخش هایی از سری کتاب های تلوس نوشته ی آریلیا لوئیس جونز

 

تلوس- جلد 1 

>> گفتاری از آریلیا لوئیس جونز

چند سال پیش که در مونتانا زندگی می کردم، جناب ساناندا (Sananda : در آخرین تناسخش روی زمین به عنوان حضرت عیسی شناخته شده است) طی یک جلسه ی مجراگری به من گفت که باید به منطقه ی کوه شستا نقل مکان کنم تا برای یک مرحله ی بزرگتر خدمت به بشر و این سیاره آماده شوم.

چند ماه بعد در فوریه 1997، ایمیلی از اداما (Adama)، کاهن اعظم تلوس دریافت کردم مبنی بر اینکه به نقل مکان به منطقه ی کوه شستا برای آماده سازی جهت یک مأموریت نهایی با لمورین ها فکر کنم. پیامی کوتاه حدود 12 تا 15 خط بود اما ارتعاش حیرت انگیزی از انرژی عشق به همراه داشت. بسیار شگفت زده و هیجان زده بودم، پیامی از کسانی دریافت کرده بودم که مدتهای مدیدی امید به برقراری ارتباط دوباره با آنها داشتم. خیلی زود شروع به برنامه ریزی برای نقل مکان کردم و یک سال بعد در ژوئن 1998 به همراه تمامی دارایی ها و خانواده ام به آنجا رفتم.

سه سال بعد از جابجایی، با ناامیدی و ناراحتی احساس کردم با آنکه یک سری عملیات طولانی آغازین را از سرگذرانده بودم اما هنوز هیچ تماس یا ارتباطی از لمورین ها دریافت نکرده ام. این فکر به ذهنم آمد که آنها من را نادیده می گرفتند یا من به اندازه ی کافی خوب نبودم. شاید نظرشان را برای کار کردن با من تغییر داده بودند یا من در آزمون های آنها موفق نشده بودم. من نمی دانستم که تمام این مدت در حال دریافت مجموعه رهیافت هایی بودم که "مراسم پذیرش کوه" نامیده می شود.

سرانجام یک روز عصر، به طور کاملاً غیرمنتظره، پستچی نامه ای به دستم داد که از طرف اداما بود. نامه به اطلاع من رساند که اکنون آماده ی شروع همکاری نزدیکتر و آگاهانه تر با او برای انجام مأموریتم بودم. سپس دریافت های دیگری در رابطه با مهارت های مجراگریم داشتم که تا آن لحظه برای کنکاش بیشتر روی آن مردد بودم.

چند ماه بعد در ارتباطی که از ساناندا دریافت کردم، به من گفته شد که اکنون زمان آن فرارسیده است که سخنان اداما در این سیاره شنیده شود و او برای این کار، من را انتخاب کرده است. او همچنین در مورد مقام رفیع استاد اداما گفت و اضافه کرد که :" آگاه باش، اداما هیچ کاری را در مقیاس کوچک انجام نمی دهد. او نقشه های بزرگی دارد. او در نظر دارد در سطحی وسیع بر روی این سیاره شنیده شود…"

در آن زمان در مجراگری تازه کار بودم. می دانستم که باید فراتر از ترس ها، عدم اعتماد به نفس و تردیدها بروم تا مهارت های مجراگریم را افزایش دهم. تقریباً خیلی زود ارتباط برقرار شد و بارها در گردهمایی های کوچک و بزرگ کشورهای مختلف مجرایی برای او قرار گرفتم… هر زمان با اداما ارتباط برقرار می کنم، او را مستقیماً درون قلبم احساس می کنم. فزونی و درخشش گرما و آرامش عشق او را احساس می کنم. او اکنون، عزیزترین، قابل اعتمادترین و وفادارترین دوست من است.

با شروع ارتباط مستقیم با مردمان تلوس، با سایر موجودات شگفت انگیز تلوس هم در ارتباطی نزدیک قرار گرفتم. با اعضای خانواده ی سابق لموریم از جمله نیمه ی دیگرم آهناهمر (Ahnahmar) دوباره ارتباط برقرار کردم. او از زمان نابودی لموریا در همان بدن فیزیکی در تلوس زندگی می کند. در مدتی که در نواحی مختلف اطراف کوه شستا قدم می زنم و به کاوش می پردازم، "تیم لموری" من، آنطور که آنها خود را می نامند، به نظر می رسد که همیشه با من هستند. آنها چندین مکان مقدس و معابد باستانی را به من نشان داده اند که همچنان در بُعد پنجم وجود دارند. ما از ورودی هایی به دالان ها و دروازه های چند بُعدی، گرداب های انرژی، سرزمین های پریان و حتی جایی که خانواده های بزرگ اسب های شاخ دار هنوز وجود دارند، دیدن کردیم. آنها در بُعدی ساکن هستند که اندکی بالاتر از بُعد ماست و تنها برای کسانی که بصیرت درونی توسعه یافته دارند، قابل رؤیت هستند.

مکان هایی که آنها به من نشان داند هنوز توسط هیچ فردی روی زمین شناخته و کشف نشده است و آنها باید پوشیده باقی بمانند تا زمانی که ارتعاش مناسب بر روی سیاره ی ما حاکم شود. من همچنین می دانم که چیزهایی بسیار بیشتر از آنچه برای ما قابل تصور باشد، روی زمین و درون آن وجود دارند که باید کشف شوند و به تدریج آشکار خواهند شد.

مردم لموریا از مدتها پیش به آگاهی مسیحایی دست یافته اند. زمانی که آماده ی پذیرش آنها در بین خود شویم، آنها به ما خواهند آموخت که چگونه همینجا روی این سیاره، آن بهشتی که آنها برای خودشان در تلوس ساخته اند را به اجرا گذاریم. آنها ما را در ظهور یک عصر طلایی که نشانگر آگاهی مسیحایی باشد یاری خواهند داد.

::::……………….::::

:: خوشامدگویی از طرف اداما

  اداما

“تصویری از اداما”

یک درون بینی که توسط اداما و آهناهمر به گلندا گیرین (نقاش) الهام  شد.

.

با درود و تهنیت، دوستان عزیز من،

به راستی با مسرت و هیجان بسیار در قلبمان، ما از تلوس، سرشار از انرژی عشق، با تمامی شماهایی که احساس می کنید به ظهور لموریای جدید تمایل دارید، ارتباط برقرار می کنیم.

به نمایندگی از طرف انجمن لمورین متشکل از دوازده نفر از تلوس، پادشاه و ملکه ی تلوس، را (Ra) و رانا مو (Rana Mu) و تمامی برادران و خواهران سابق شما در تمدن لموریایی کنونی، شما را در قلب لموریا، در قلب شفقت، خوشامد می گوییم. ما در واقع بازماندگان آن تمدن قدرتمند هستیم، در این زمان پراهمیت در تکامل زمین، برای شما فاش می کنیم که ما واقعی هستیم، پس از 12،000 سال دورافتادگی از اهالی روی زمین، درون کوه شستا کالیفورنیا، کاملاً سالم و زنده هستیم.

عزیزان، زمان آن رسیده است که دو تمدن ما دوباره متحد شوند. یکی از اهداف اصلی ما از این نوشته ها این است که در برپایی بنیادی ضروری جهت آماده سازی ظهور نهایی ما در بین شما، یاری رسانیم. ما قصد داریم در آینده ی نزدیک در بین شما ظاهر شویم تا با عشق، خرد و فهم، با آن افرادی از مردمان شما که آماده هستند، یکی شویم.

این خواسته ی قلبی ماست که آنچه را که در این مدت پس از غرق شدن قاره ی لموریا آموخته ایم، به شما بیاموزیم و به شما کمک کنیم برای خود، آن بهشتی که ما برای خود خلق کرده ایم بسازید…

این بسیار دلگرم کننده است که می بینیم اطلاعات ما به چندین زبان منتشر شده اند، چرا که می دانیم این کتاب به دست افراد بسیاری از این سیاره خواهد رسید. ارواح بسیاری در کشورهای دیگر، آماده هستند و آرزو دارند با ما و با آن بخش خودشان که در قاره ی لموریا زندگی می کرد، دوباره ارتباط برقرار کنند. بسیاری از شماهایی که به این نوشتجات متمایل شده اید، خانواده ای دارید که در تلوس یا لموریای فعلی زندگی می کنند. بسیاری از مردم ما در تلوس که پیش از این اعضای خانواده ی شما بر روی زمین بودند، زبان شما را آموخته اند تا هنگام ظهور ما به راحتی با شما ارتباط برقرار کنند.

عزیزان، از شما درخواست می کنیم که اطلاعات ما را به دقت به گوش بگیرید و تلاشی آگاهانه داشته باشید تا پلی از عشق و گفت و شنود بین دو تمدنمان ایجاد کنید. این پل عشق و پذیرش از قلب شما به قلب ماست که به طریقی ملموس تر ما را به سوی شما می آورد. ما در انتظار پاسخ شما هستیم. ما را در قلب خود بخوانید و ما در کنارتان خواهیم بود…

من اداما هستم، برادر لموری شما

::::……………….::::

بخـــــش نخســــت

ارتباط ما با لموریا

>> فصل اول

درباره ی کوه شستا، تلوس و لموریا

" کوه سحرآمیز" – آریلیا

کوه شَستا (Shasta) یکی از باشکوه ترین کوه هایی است که کرانه ی شمالی رشته کوه های سیرانوادا را بر جا نگه داشته است. این کوه در کشور سیسکیو در کالیفورنیای شمالی، حدود 40 مایلی مرز ایالت ارگان واقع شده است. کوه شستا مخروط آتشفشانی یک کوه آتشفشانی خاموش است که ارتفاع آن 14،162 فوت بالاتر از سطح دریاست و بزرگترین قله ی آتشفشانی در آمریکاست. استادان اعظم فاش کرده اند که کوه شستا را می توان تجسمی از خورشید عظیم مرکزی دانست.

کوه شستا چیزی بیشتر از فقط یک کوه است. این کوه یکی از مقدس ترین مکان های روی این سیاره و یک منبع اسرارآمیز قدرت برای زمین است. مرکز یک شهر نور، محلی برای فرشتگان، راهنمایان روح، سفینه ها و استادان والامقام از قلمروی نور و ابعاد دیگر می باشد. کوه شستا همچنین منزلگاه بازماندگان لموریای باستانی است.

آنهایی که از قدرت روشن بینی برخوردارند می توانند ببینند که کوه شستا با یک هرم ارغوانی و اتریک بسیار عظیم دربرگرفته شده است که سرسنگ آن بسیار فراتر از این سیاره به داخل فضا کشیده شده است و به صورت میان کهکشانی، ما را به فدراسیون سیارات این بخش از کهکشان راه شیری متصل می سازد. این هرم پرابهت همچنین یک نمونه ی مشابه از خودش دارد که به صورت وارونه به داخل مرکز زمین کشیده شده است. کوه شستا مظهر مجسم مکان ورودی شبکه های نور برای این سیاره است. آنجا نخستین دریافت کننده ی بیشترین انرژی ای است که از مرکز کهکشانی و کیهانی وارد آن می شود، پیش از آنکه به کوه های دیگر و سایر شبکه ها منتشر شود. بیشتر قله های کوه ها به ویژه کوه های بلند، فانوسی از نور هستند که شبکه های نور این سیاره را تغذیه می کنند.

به دفعات نورها و صداهای عجیبی در این کوه دیده و شنیده شده اند. ورودی ها و دروازه های فراوانی به شهرهای بُعد پنجم هستند که از زمان لموریا وجود دارند. کوه شستا منزلگاه بسیاری از لمورین های امروزی است که بازماندگان لموری پس از غرق شدن قاره ی لموریا در 12،000 سال پیش هستند. آنها واقعی هستند اما هنوز برای ما قابل رؤیت نیستند. ارتعاش سطح زمین در حال تغییر از بُعد سوم به بُعد چهارم/ پنجم است. بُعدهای دیگر در پیرامون ما وجود دارند اما بیشتر مردم روی زمین هنوز به آن سطح از تکامل آگاهی نرسیده اند که قادر به درک آنها باشند.

مردمان لموریا پیش از زیر آب رفتن قاره شان، کاملاً از سرنوشت نهایی سرزمین محبوبشان آگاه بودند و از تسلط خود در انرژی، کریستال ها، صدا و ارتعاش استفاده کردند تا یک شهر عظیم زیرزمینی را تهی کنند. آنها با این کار قصد داشتند فرهنگ، گنجینه ها و اسناد تاریخ زمین را حفظ کنند. این بخش از تاریخ از زمان غرق شدن آتلانتیس، برای بشر مفقود شده است. لموریا زمانی یک قاره ی وسیع، بزرگتر از آمریکای شمالی بود که به بخش هایی از کالیفورنیا، ارگان، نوادا و واشنگتن متصل بود. این قاره عظیم حدود 12،000 سال پیش در اثر یک فاجعه ی طبیعی عظیم به طور ناگهانی درون اقیانوس آرام فرورفت. حدود 25،000 نفر از مردمان لموریا توانستند به درون کوه شستا کوچ کنند.

سرخپوستان آمریکا اعتقاد دارند که کوه شستا مکانی با چنان ابهت بی پایانی است که حضور آن را تنها می توان به آفرینش "روح بزرگ" نسبت داد. همچنین به باور آنها، یک نژاد نامرئی از مردمان کوچک با حدود 120 سانت قد، به عنوان نگهبان در پستی و بلندی های آن زندگی می کنند. این مردمان شگفت انگیز نیز بدن فیزیکی دارند اما از ارتعاشی که معمولاً برای ما قابل مشاهده نیست. برخی از آنها گاهی در این بُعد در اطراف کوه شستا دیده شده اند.

علت آنکه آنها خود را نشان نمی دهند این است که آنها ترسی مشترک از انسان دارند. زمانی، وقتی مانند ما قابل رؤیت بودند، انسان ها در حق آنها بدجنسی کردند. آنها به قدری از انسان ها دچار هراس شدند که از سلسله مراتب روحانی این سیاره کسب اجازه کردند که فرکانس ارتعاشی خود را بالا ببرند.

گزارشاتی از دیده شدن نژاد پاگنده به همراه بسیاری موجودات عجیب و غریب دیگر در برخی مناطق دوردست کوه شستا منتشر شده است. تعداد پاگنده ها در حال حاضر در سراسر دنیا و اطراف کوه شستا، بسیار اندک است. آنها هوشی متوسط و قلبی صلح دوست دارند. به آنها این امکان داده شده است که به خواست خود نامرئی شوند. با این کار، آنها قادرند از مواجه با ما دوری کنند و مانند مردمان کوچک، مانع از صدمات فیزیکی، قطع عضو و بردگی تحت عنوان علم شوند.

ما هنوز به عنوان یکی از گونه های جاندار، حقیقتاً درک نکرده ایم که مهمانانی خوانده شده بر روی این سیاره هستیم. ما مهمانان مادر زمین رئوف و مهربانمان هستیم که داوطلب شده ایم فضایی برای تکامل گونه های بسیاری که اینجا ساکن هستند، به وجود آوریم. انسان ها تنها یکی از این انواع هستند. در آغاز، این امر قاطعانه نیت شده بود که تمامی انواع گونه ها مورد احترام باشند و اجازه داشته باشند به صورت "برابر" از این سیاره بهره ببرند. در زمانی بسیار دور زندگی اینگونه بود. متأسفانه صدها هزار سال، انسان ها متکبرانه فکر کردند که ما نژاد برتر هستیم و حق آن را داریم که قلمروهای دیگر را کنترل و دستکاری کنیم.

بسیاری از گونه های قلمروی حیوانات نیز نامرئی شده اند. آنها هنوز همینجا هستند اما در فرکانسی کمی بالاتر و در نتیجه برای ما قابل رؤیت نیستند. بسیاری از آنها منقرض شدند چون تصمیمی مشترک گرفتند که دیگر با ما ارتباط متقابل نداشته باشند. آن گونه های حیوانی هم که هنوز به صورت فیزیکی اینجا هستند همیشه مورد عشق و احترام ما نیستند. به قلبتان رجوع کنید و ببینید که با بیشتر حیوانات چگونه رفتار می شود، چگونه توسط این فرضاً "نژاد برتر" مورد استفاده و سوءاستفاده قرار می گیرند.

امروزه چندین گروه معنوی در منطقه ی کوه شستا زندگی می کنند. جویندگان حقیقتی که "ندای کوه" را در قلبشان شنیده و احساس کرده و به آنجا نقل مکان کرده اند و حس می کنند سرانجام به "خانه رسیده اند". مردمانی که نزدیک آنجا زندگی می کنند، داستان های جالب توجه ای درباره ی این قله ی آتشفشانی دارند. لموریایی هایی که درون این کوه در بُعد پنجم زندگی می کنند عموماً به عنوان موجوداتی باوقار و دلپذیر، با قدی حدود 2،13 متر یا بلندتر با موهایی بلند و موج دار توصیف می شوند. گاهی رداهای سفید و صندل، یا لباس هایی رنگارنگ می پوشند. گفته می شود که آنها گردن هایی بلند و باریک و بدن هایی دارند که آراسته به گردن بندهای زینتی زیبا درست شده از مهره های فلزی یا سنگ های گرانبها هستند. آنها حس ششم تکامل یافته دارند که آنها را قادر می سازد از طریق ادراکات فوق حسی با یکدیگر ارتباط برقرار کنند. آنها می توانند به سرعت در مکان و زمان جابجا و به میل خود نامرئی شوند. زبان مادری آنها یک زبان لموریایی به نام سولارا مارو (Solara Maru) است اما قادرند بدون عیب و نقص انگلیسی با لهجه ی کمی بریتانیایی صحبت کنند. آنها انگلیسی را به عنوان زبان دوم آموختند چون در آمریکا زندگی می کنند.

حدود سال 1940، دکتر م.دوریل (Doreal) ادعا کرد که داخل کوه با لمورین ها دیدار کرده است. او گفت فضایی که به او نشان داده شد حدود 2 مایل ارتفاع، 20 مایل طول و 15 مایل عرض داشت. نور داخل کوه به روشنی یک روز تابستانی بود که توسط یک توده ی درخشنده ی بزرگ از نور که در مرکز آن غار بزرگ معلق بود، ساطع می شد. فرد دیگری گزارش می دهد که در کوه شستا به خواب رفته بود که توسط یک لموریایی بیدار و به داخل غارش در درون کوه که از طلا پوشیده شده بود، راهنمایی می شود. این لموریایی به آن مرد گفت که زنجیره ای از تونل ها وجود دارند که مانند بزرگراه از آتشفشان ها به زیر زمین ادامه پیدا می کنند… دنیایی درون دنیای دیگر.

طبق گزارشات، لموریایی ها به درازای 18،000 سال پیش، بر انرژی اتمی، توانایی تله پاتی و روشن بینی، الکترونیک و علم، تسلط پیدا کرده اند. بیشتر تکنولوژی های آنان توسط فکر کنترل می شود. در زمان های گذشته، آنها کشتی هایشان را با استفاده از انرژی ساطع شده از کریستال ها به پیش می راندند. از کشتی های هوایی برای سفر به آتلانتیس و سایر مکان ها استفاده می کردند. در حال حاضر آنها یک ناوگان از کشتی های فضایی دارند که "ناوگان نقره ای" نامیده می شود. آنها از طریق این ناوگان به داخل و خارج کوه و داخل فضا سفر می کنند. آنها قادرند سفینه های خود را نامرئی و بیصدا کنند تا توسط نیروهای نظامی محلی و ملی شناسایی نشوند. با آنکه آنها در اصل ماده ی فیزیکی هستند، اما قادرند میدان انرژی خود را از بُعد سوم به چهارم و پنجم تغییر دهند و به میل خود مرئی یا نامرئی شوند.

افراد بسیاری گزارش داده اند که نورهای عجیبی در این کوه می بینند. یک توضیح برای آن می تواند ورود و خروج مداوم سفینه ها باشد. کوه شستا فقط منزلگاه لمورین ها نیست بلکه دروازه ای درون- سیاره ای و درون- کهکشانی چند بُعدی است . یک شهر سترگ نور در بالای کوه شستا وجود دارد که "شهر کریستالی هفت پرتو" نامیده می شود. زمانی در آینده ی نزدیک، در 12 تا 20 سال آینده، مقرر شده است این شهر حیرت انگیز نور در قلمروی فیزیکی ما نزول پیدا کند و تبدیل به نخستین شهر نور شود و به گونه ای ملموس بر روی سطح این سیاره پدیدار شود. به منظور آنکه این اتفاق رخ دهد، مردمی که اینجا زندگی می کنند می بایست ارتعاش آن را درون حوزه ی هوشیاری خود هماهنگ کنند.

شما به سادگی می توانید بدون خواندن یا شنیدن در مورد لموریا از کوه شستا دیدن کنید، اما اگر کمی اطلاعات قبلی داشته باشید، ممکن است از مکاشفاتی برخوردار شوید. کوه شستا ملاقات کنندگانی از سراسر دنیا به خود جلب می کند، برخی از آنها به دنبال بینشی معنوی، برخی دیگر در پی آرمیدن در زیبایی و شگفتی های طبیعی هستند که مادر زمین در این منطقه ی مرتفع و منحصر به فرد به آنها عرضه می کند.

ادامه دارد…

.