2016/08/06

دیدار از سیاره زحل و اورانوس

Posted in :: نویسندگان و کتابها ::, استیو دویت, دیداراز زحل و اورانوس در 10:31 ب.ظ. توسط ::: ابدیت در اوست :::

.

:: دیدار از سیاره زحل

برای دیدن زحل، چندین هفته به تمرینات معنوی بدون وقفه گذشت. گاهی تا نزدیکای حلقه ها می رسیدم اما دوباره برگردانده می شدم. بالاخره این اطلاعات به من داده شد که سیاره ی زحل، دنیای بسیار منحصربفردی است که در سطح ارتعاشی فوق العاده بالایی هستی دارد. با اینکه عجیب به نظر می رسد، تا زمانی که کسی گذرنامه ی اختصاصی نداشته باشد پذیرفته نمی شود حتی به عنوان یک مسافر فاقد جسم. تمرین معنوی بعدی من طبیعتاً شامل ارسال درخواست ذهنی برای گذرنامه ی سیاحتی بود.

.

مدت کوتاهی بعد از اینکه به مدار دور سیاره رسیدم، نگهبانان زحلی در قالب روح، من را اسکورت کردند تا از درون حلقه ها گذشتیم و به سیاره کوچکی رسیدیم که یک ساختمان "گمرکی" خاکستری داشت. در حین اینکه از زمین های صخره ای و یخ زده ی حلقه ها می گذشتیم، اطلاعاتی دریافت کردم که برخی از اینها، آوار قمرهایی بود که در جنگ های فضایی گذشته متلاشی شده بودند.

پس از اینکه مدت زیادی در گمرک سیاره معطل شدم، راهنمایی از سطح سیاره آمد تا خبر دهد که گذرنامه ام تصدیق شد. با همدیگر از سقف ساختمان گذشتیم و به طرف قوس وسیع آن سیاره ی حلقه دار راهی شدیم.

همانطور که به جو نزدیکتر می شدیم، اولین چیزی که توجه ام را جلب کرد شدت نور زحل بود. درخشش سفید آن من را کور کرده بود و مجبور بودم مدام "فیلترهای" روحم را بالا ببرم تا بتوانم از درون آن نور خیره کننده ببینم. به سطح که نزدیکتر شدیم بالاخره توانستم کاملاً سازگاری پیدا کنم و آسمان را دیدم که آبی تیره و خورشید بسیار بزرگتر از حد انتظارم بود. بعدها از خودم پرسیدم چطور در مداری که بسیار دورتر از زمین است، اینگونه بود. فرضیه ی من این است که در سطوح ماتریکسی فرکانس بالاتر، نور نه تنها سریع تر حرکت می کند بلکه با شدت بیشتری می درخشد. علاوه بر این، خود نور خورشید نیز به علت سطح فرکانسی که از زمین آن را می بینیم، کم نورتر می شود، در حالیکه به خاطر سطح ارتعاشی بسیار بالاتر زحل، به طور چشمگیری پرنور تر بود.

زحل هم مانند مشتری در سطح فرکانسی که حامل زندگی است، یک غول گازی نیست بلکه سیاره ای بزرگ و جامد است. جوّی باطراوت و تمیز دارد و علیرغم اندازه ی سیاره، نیروی جاذبه ی آن برای ساکنانش تفاوتی با زمین ما ندارد. در دیدارهایم از تمامی سیارات متوجه شدم حس نیروی جاذبه در سطح مسکونی هر سیاره و شکل بدن مردم به نظر به میزان زیادی یکسان بود، گویی با سازگار شدن با فرکانس ارتعاشی سیاره، بدن انسان توانایی این را پیدا می کند که در جاذبه ی آن به طور طبیعی به فعالیت بپردازد.

سیاره ی زحل نفس من را بند آورده بود. بخش اعظم مشاهدات من، طبیعتی بکر با شکوهی خارق العاده بود. سلسله کوه هایی حیرت انگیز، رود دره هایی سرسبز، آبشارهایی زیبا و جنگل هایی پهناور، زمین را پوشانده بودند. اقیانوس ها آبی و وسیع بودند. شهرهایی که من دیدم از برج هایی مدور و طلایی ساخته شده بودند، جامد و بلند، گویی برای آنکه در حد امکان جای کمتری بگیرند.

راهنمایم من را مطلع کرد که آن برج های طلایی در واقع ارگانیسم های زنده از نوع زیست مهندسی بودند و هُیجار (hoijar) نام داشتند. آنها به این خاطر طراحی شده بودند که شادی و بهزیستی را به سوی همه ی افراد داخل و اطرافشان ساطع کنند. وقتی متوجه شدم روی سطح زمین زیر پایم هیچ جاده یا وسایل قابل مشاهده ی دیگری برای حمل و نقل وجود نداشت، این اطلاعات را دریافت کردم که آن شهرها، تمامی احتیاجات ساکنین را تأمین کرده و نیاز به حمل و نقل بار حذف شده است.

.

اهالی زحل با استفاده از بسته های ضد جاذبه ای که به پشتشان می بستند به هر کجا که می خواستند پرواز می کردند. همانطور که به یکی از شهرها نزدیک می شدیم می توانستم آنها را ببینم که در لباس هایی مخصوص در مدل ها و رنگ های مختلف با خوشحالی سُر می خوردند. افرادی که بعداً در شهر طلایی هُیجار ملاقات کردم، اکثراً پوست روشن و موهای حنایی داشتند. در مورد آنها چیزی که بیش از هر چیز من را تحت تأثیر قرار داد، سادگی و رفتار دوستانه ی آنها بود و اینکه چقدر سخت تلاش می کردند تا سیاره شان را در همان وضعیت درست حفظ کنند. می توانم بگویم آنها واقعاً دنیای شان را دوست داشتند.

از طریق راهنمایم فهمیدم که نام رسمی سیاره، "اینتیلار" (Intilare) بود، و اینکه ساکنین آنجا از تکونولوژی ای برخوردار بودند که بسیار فراتر از درک من بود – به ویژه در مهندسی زیست شناختی و ابزار انرژی ذهنی/اثیری. علاوه بر این، اهالی زحل مانند مردم مشتری، از زمان های دور بر تکنولوژی تغییر و تعدیل فرکانس که برای سفرهای موفق فضایی نیاز است، تسلط پیدا کرده اند. این دو گروه با کشمکشی درازمدت جهت چیرگی، تنها سیاراتی در منظومه ی ما بودند که در آن زمان امکانات سفر فضایی فیزیکی را دارا بودند. تاریخ روابط این دو تیتان از جنگ های بین سیاره ای پر بود و این امر انفجار چندین قمر در اطراف زحل و همینطور میزان بالای بیابان های سمی در مشتری را توضیح می داد.

برداشت من این بود که به طور کلی سیاره ی زحل نسبت به مشتری از سطح آگاهی بالاتر و هوشیاری معنوی بیشتری برخوردار بود. برای من جای تردیدی نبود که این سیاره، بالاترین ارتعاش و پیشرفته ترین مردم را بین سیاراتی که دیدم داشت.

.

::……….:::::::……….::

.

:: دیدار از سیاره اورانوس

در نخستین تلاشم برای رفتن به اورانوس، برگردانده شدم. نگهبانان یا موجوداتی که من را برگرداندند برای من نامرئی بودند اما پیام واضحی دریافت کردم که حضور من در آنجا پذیرفته نبود.

در حالی که در مدار بودم، پیام آنها با حس غریبی از هراس و سوءظن تقویت می شد. چند هفته بعد دوباره تلاش کردم، از خواسته ام برای دیدار از همه سیارات منظومه شمسی مان منصرف نشده بودم. این بار اما به یاد داشتم که از قبل مجوز سفر به اورانوس را درخواست کنم. دریافت تأییدیه ی گذرنامه موجب خوشحالی من شد. دوباره به سیاره نزدیک شدم، به شکل عجیبی احساس هراس و اخطار بر من مستولی شد و هرچه نزدیکتر می شدم شدت می گرفت.

.

از ابرهای خاکستری به طرف سطح سیاره که می گذشتم، سطح سیاره را می دیدم که پوشیده از برف بود. آسمان تماماً پوشیده از ابر، گرگ و میشی را درست کرده بود که در آن، خورشید بی رمق و رنگ پریده بود. بسیار ساکت و سرد بود. در دوردست می توانستم نورهای دهکده ی کوچکی را ببینم که در هوای نیمه تاریک سوسو می زدند. تصمیم گرفتم به طرف آن حرکت کنم. همانطور که در بدن روحی پرواز می کردم متوجه شدم حیوانات زیادی در جنگل ها پرسه می زدند، بیشتر درندگانی شبیه گرگ و بزرگتر و جانورانی خزدار بودند که هرگز پیش از آن ندیده بودم. حمله های تیز به دنبال طعمه و خرخر درنده ی آنها به حس فراگیر تهدیدی که همه جا را مانند پوششی تیره دربرگرفته بود می افزود.

.

آن دهکده کلبه هایی ابتدایی داشت که در کنار دامنه ی تپه ای جمع شده بودند. آنها به شکلی ابتدایی از الوار درخت ساخته شده و سقف ها پوشیده از برف بودند. احساسی باعث شد به اولین کلبه نزدیک شوم، سعی کردم با ساکنین تماس برقرار کنم. شخصی که جلوی در آمد قادر بود من را ببیند که در آن لحظه به نظرم عجیب نیامد، اما نسبت به من محتاط بود و زیاد ارتباطی نبود. پس از اینکه چند لحظه در سکوت به من زل زد، با اشاره به من گفت بروم و در را بست.

از برقرار ارتباط صرفنظر کردم و به سمت جنوب پیرامون قوس سیاره پرواز کردم، کنجکاو بودم ببینم آیا اورانوس تماماً پوشیده از برف بود. بعد از مدتی، زمین های یخ زده تبدیل شدند به باتلاق هایی مسطح و بی پایان.

.

بیشتر که به طرف جنوب رفتم، باتلاق ها تبدیل به مرداب هایی متروکه شدند. هیچ کجا مزارع زیرکشت یا حتی منظره ی جذابی ندیدم. تعداد معدودی خانه و در فواصل زیاد وجود داشت. هر سکنه ای که دیدم در شرایطی ابتدایی و در زمین های بایر زندگی می کرد. آسمان همه جا خاکستری بود.

به نظرم رسید که آن سیاره در نوعی عصر یخبندان گرفتار شده و از هر تمدنی که زمانی داشته، به مرحله ی ماقبل تاریخ رجعت کرده بود. شاید این اتفاق به طور دوره ای برای سیارات رخ می دهد- تکنولوژی یا قدرت های روانی از کنترل خارج شده، تمدن ویران شده و امکان شروع دوباره را به ساکنین می دهد. شاید آن احساسات هراس و سوءظن ناشی از بقایای یک میدان انرژی روانی قدرتمند بود که طی فاجعه ای عظیم، گرداگرد اورانوس ایجاد شده بود. من نمی دانم، فقط حدس میزنم چون اطلاعاتی به من داده نشد.

ادامه دارد…

.

>> قسمت های پیشین

.