2016/07/23

دیدار از سیاره مریخ و زهره

Posted in استیو دویت, دیدار از مریخ و زهره در 1:24 ب.ظ. توسط ::: ابدیت در اوست :::

.

:: سیاره مریخ

سفر من به سیارات دیگر سالها پیش شروع شد. از آن زمان که شبی در بدن روحی بیدار شدم و دیدم راهبی با ردای قهوه ای، سبزه رو و چهره ای آسیایی در اتاقم ایستاده است. از من خواست با او بروم و بعد در گودالی در سقف ناپدید شد. در حالیکه بدن فیزیکی ام سرجای خود بود به دنبال او رفتم و دیدم از چیزی که شبیه لامپ مهتابی یا تونل بود به بالا پرواز می کند. میانه راه تونل، انگار جاذبه معکوس شد و روی سطح نورانی یک سیاره ی بیگانه فرود آمدیم. وقتی شگفتی خود را از درخشش زیاد ستاره ها به زبان آوردم، راهنمایم توضیح داد که اینجا سیاره ی مریخ است و این درخشش ناشی از جوّ بسیار لطیف آن بود.

ما در منظره ای بیابانی ایستاده بودیم با زمینی لم یزرع و سلسله جبالی تیره در دوردست. راهب به سمت زمینی پوشیده از پاره سنگ اشاره کرد، افرادی سرپوش دار با رداهای قهوه ای تیره یا روشن، توسط سربازانی در ماشین هایی شبیه جیپ، تحت تعقیب بودند. راهب های رداپوش ظاهراً تعدادشان بسیار زیاد بود و تسلیحات جنگی بیشتری داشتند. بسیاری هدف گلوله ی تعقیب کنندگان قرار گرفته و کشته شدند، در حالیکه تنها تعداد اندکی توانستند در کوه ها پناه بگیرند. راهنمایم به من گفت که آن راهب ها، مبارزان آزادی بودند که در برابر استبداد طبقه ی حاکم می جنگیدند.

این نخستین تجربه ی من از سیارات دیگر بود. پس از آن تشویق شدم روش های برون فکنی را توسعه دهم. می خواستم درباره ی فرهنگ آنجا و اینکه بین سربازان و راهبان مبارز آزادی چه اتفاقی افتاد، بیشتر بدانم. بعد از مدتی آزمایش و خطا، سرانجام روشی پیدا کردم که برای من جواب می داد. با بکارگیری آن چند بار به مریخ سفر کردم. اولین برداشت من در بدو ورود این بود که سطح فرکانس ارتعاشی زندگی روی مریخ به نظر می رسید نسبتاً پایین تر از زمین باشد. از فضا شبیه کره ای قرمز و برنزه رنگ و بایر بود با آتمسفری آلوده.

در کاوش های نزدیک تر دیدم که صفحه های یخ، بزرگ تر از زمین بودند و هر دوی آنها را کمربندی از گیاهان آبی – سبز دربرگرفته بود. این گیاهان به تدریج تبدیل به ساوانا شده و در نهایت حدود یک سوم راه به طرف خط استوا فقط بیابان بود. مابقی پهنه ی وسیع قسمت میانی سیاره عمدتاً فاقد حیات و بیابان های کوهستانی با آسمانی مایل به زرد بود. بیشتر اوقات باد می وزید و ریزه شن ها را در هوا پخش می کرد که به جو نمایی پر از شن می داد. مدتی که آنجا بودم هیچ بارندگی یا ابری ندیدم اما این به معنی این نیست که هیچ برف و بارانی نبارد. منبع اصلی آب ظاهراً از هرزآب های یخ برگ ها بود.

طی یکی از ملاقات هایم روی سطح وسیعی از بیابانی مسطح و دره هایی سنگلاخی پرواز می کردم که به شهری واقع در لبه ی بیابان رسیدم. اگرچه خورشید می تابید اما هوا تیره بود، مثل تصویر زیر، و این به خاطر ریزه شن های موجود در هوا بود.

.

.

باد، شن های سرخ را مقابل باغ های محصور ثروتمندان و همینطور املاک خرابه ی فقیران تلنبار می کرد. دیدن این اختلاف سرد و ناخوشایند شرایط زندگی، این حس را به من داد که شاید مریخ، جامعه ی خشن و سختگیری دارد که در آن، جایگاه افراد را تولد و شغل آنها تعیین می کند، جایی که رها شدن از قید و بندهای از پیش تعیین شده بسیار مشکل است.

در یکی از سفرهایم، یکی از راهبان مبارز آزادی (مؤنث) را ملاقات کردم که در مدار بالای مریخ، در بدن روحی اش منتظرم بود. به من گفت که نامش لایالونگ (Laialong) است، من را به قلعه ای کوهی در وسط بیابان برد. تقریباً شبیه تصویر زیر به جز اینکه صخره مایل به قرمز و علفزار بیشتر زرد بود تا سبز. بجای درختان، درختچه های کوچکی بودند به نام نانتاروک (nontaruk) که برگ هایی نوک تیز و ارغوانی داشتند. به گفته ی لایالونگ، راهبان درون غار بزرگی در امتداد صخره های پرشیب زندگی می کردند، حیوانات گوشتی و از چشمه هایی پنهان، محصولات کشاورزی پرورش می دادند.

.

.

لایالونگ شبیه انسان معمولی بود به استثنای اینکه ته رنگ پوستش نسبت به آنچه روی زمین می بینیم، زیتونی تر بود. او توضیح داد که ارتش آنجا سلطه ی سختی بر مردم داشت و مبارزان آزادی در تلاششان برای براندازی آنها بقدر کافی خوب نبودند. اما حداقل، پناهگاه دور از دسترس آنان هنوز کشف نشده بود و قادر بودند در آزادی و صلح نسبی آنجا زندگی کنند.

در دیدارهای بعدی، اکثر سربازانی که دیدم سیاهپوست بودند، از این رو به این نتیجه رسیدم که نژاد غالب مریخ، سیاه ها هستند. آنها هم مثل نژاد پوست زیتونی شبیه انسان روی زمین بودند. یونیفرم پوشیده و مجهز به اسلحه در ماشین های زره پوشی که بعضی از آنها هاورکرفت مغناطیسی بودند در خیابان ها نگهبانی می دادند. یک بار اتفاقی زمانی که جنگی در حال وقوع بود آنجا بودم، در وسط شهر درگیری شده بود. تانک های هاورکرفت در طول خیابان ها یورش برده، توپ های آتش زای لیزرمانند، ماشین ها را منفجر کرده و زمانی که تیر به خطا می رفت، تکه ها را از خانه ها جمع می کرد.

اینطور به نظر می رسید که در مریخ مکرراً جنگ هایی به وقوع می پیوست، همانطور که از یک جامعه ی نظامی انتظار می رود. این امر من را به فکر انداخت که جمعیت نسبتاً پایینی که شاهد بودم ناشی از جنگ های پی در پی طی قرن ها و هزاره های پیشین است که باعث فروپاشی تمدن های بسیار و بیابانزایی زیاد آن سیاره شده است.

.

.

:: سیاره زهره

سفر به زهره برای من مشکل تر از مریخ بود. بارها و بارها تلاش کردم و موفق نشدم تا آنکه از درون به من گفته شد لازم است یک استاد معنوی مرا به آنجا همراهی کند. به سرعت از راهنمای معنوی ام درخواست کردم مرا به زهره ببرد، اما مشخص شد که باید برای چند هفته صبر داشته باشم تا زمان مناسب از راه برسد. بعد آن، پاداش صبوری و پشتکارم را گرفتم، چرا که اولین سفرم شرکت در سخنرانی شگفت انگیزی بود که در معبد خرد زرین سیاره زهره برگزار شد که شرح آن قبلاً آمده است.

پس از اولین دیدارم به همراهی استاد، این سعادت را داشتم که در موقعیت های دیگری به زهره بروم.

پال توئیچل در یکی از کتابهایش ذکر کرده بود که سیاره ی زهره در فرکانس ارتعاشی بالاتری نسبت به زمین هستی دارد. او اشاره کرد که در سطح بالاتر ونوس، ماده به ذرات ریز غباری که اینجا روی زمین می بینیم، تجزیه نمی شود. در واقع یکی از نخستین چیزهایی که در مورد ونوس متوجه شدم این بود که به نظر می رسید در سطحی که حامل زندگی بود مکانی پاک و درخشان بود.

طی سفرهای بعدی متوجه شدم که بخش بزرگی از سطح سیاره، پوششی متراکم از درختانی شبیه درخت موز با برگ هایی پهن و نواری داشت. چندین بار از درون جوّ ضخیم ونوس پایین رفتم و بر فراز مناطق وسیعی که جنگل هایی از این دست داشت پرواز کردم، در حالیکه به سرعت می گذشتم، برگ های سبز شمشیری در نسیمی که ایجاد می کردم به حرکت درمی آمدند. یک بار حتی از درون سایبانی به سمت چیزی که معلوم شد آب دریاست شیرجه رفتم. به بالا نگاه کردم و دیدم آن گیاهان ساختار ریشه ای بهم پیوسته داشتند، اطلاعاتی دریافت کردم که این درختان در اقیانوس ها و همینطور زمین های نشست کرده رشد می کنند. آنها یکی از بخش های حیاتی سیستم کنترل آب و هوای ونوس بودند – سیاره ای که تنها یک بار در سال می چرخد. طی شش ماه روز و شش ماه شب، برگ های بزرگ این درختان می چرخند تا گرما و رطوبت را به میزان موردنیاز نگه دارند یا رها کنند.

همانطور که در آن آب کدر می چرخیدم متوجه شدم رنگ سبز آب ناشی از رشد فراوان جلبک هایی بود که غذای هزاران ماهی گوناگون و سایر موجودات را تشکیل می دادند. بسیار متعجب شدم وقتی فهمیدم آب، شور نبود.

در یکی دیگر از سفرهایم به زهره، سطح تکنولوژی آنها را مورد توجه قرار دادم. با چند تن از اهالی آنجا ملاقات کردم، آنها به شکل روح بودند. اطلاعاتی به من دادند از این قرار که سیستمی تک ریلی داشتند که از اتاقک هایی مجزا تشکیل شده بود و در سفرهای دوردست، این اتاقک ها قابلیت اتصال به یکدیگر را دارند تا تبدیل به قطار شوند. تک ریل های هوایی از نوعی ماده ی ابر رسانا ساخته شده اند که اتاقک های روی آن با سرعت بسیار بالا حرکت می کند. این سیستم ریلی، تمامی قاره ها و جزایر را از طریق جنگل هایی از درختان به هم پیوسته در پهنه ی اقیانوس ها، به هم مرتبط می کند.

.

.

گاهی اوقات آتش سوزی های جنگل، خطوط ریلی را از بین می برد که لازم می شود اطراف مناطق تازه تولدیافته ی آب های آزاد، مسیر دیگری ایجاد گردد. طرف صحبت های من به من گفتند که طراحی این سیستم حمل و نقل، هدیه ای از سیاره ی مشتری بود که به صدها سال پیش برمی گردد – تکنولوژی ای پیشرفته که ونوس را قادر ساخت از موتورهایی با سوخت قابل احتراق و آلودگی های آن رها شود. موتورهای اتمی و انرژی خورشیدی، بیشتر انرژی مورد نیاز سیاره را تأمین می کنند. به خاطر آب و هوای معتدلی که بر بخش اعظم سطح سیاره حاکم است، انرژی اندکی برای تولید گرما و سرما نیاز است.

نام مشتری که به میان آمد کنجکاو شده بودم، از مخاطبانم درباره ی تکنولوژی فضایی ونوس پرسیدم. به من گفته شد که ونوس مانند زمین، هنوز از خودش امکانات فیزیکی سفرهای فضایی را ندارد، اما در یک سطح بالاتر از سطح فیزیکی، یک مرکز فضایی بزرگ نزدیک شهر رتز پایتخت سیاره وجود دارد. سفینه های فضایی سیارات دیگر در فرکانس ارتعاشی اندکی بالاتر از آنچه برای ساکنان قابل رؤیت است، از آنجا آمد و رفت می کنند. ملاقات کنندگانی که از این سطح ارتعاشی بالاتر هستند به معبد خرد زرین در مرکز شهر منتقل می شوند و با اهالی آنجا اطلاعاتی که در آن سطح قابلیت اجرایی داشته باشد را رد و بدل می کنند.

در سفر دیگری متوجه شدم که همه ی ساکنین ونوس مشتاق تکنولوژی نبودند. دهکده های بسیاری در دشت های اطراف رتز و سایر مناطق سیاره از پیوستن به سیستم حمل و نقل و خطوط انرژی امتناع کرده و بجای آن، آسودگی زندگی روستایی هزاران سال پیش را ترجیح می دادند. اغلب اوقات دسترسی به روستاها تنها از طریق رودخانه ها و نهرها و به وسیله ی قایق امکانپذیر است.

آسمان سیاره ی زهره، سبز روشن به نظر می رسید، مثل یشم شیری رنگ، و هوایش بسیار مرطوب بود. یکی دو بار که آنجا بودم باران می بارید.

رتز، پایتخت سیاره، در دشتی حاصلخیز در مرکز بزرگترین قاره قرار گرفته است. همانطور که بر فراز مزارع و کشتزارهایی که وسیعاً پراکنده شده بودند به سمت رتز پرواز می کردم، شبیه شهری دوردست در داستان های پریان به نظر می رسید، شهری با برج های سر به فلک کشیده و سرطاق هایی ساخته شده از سنگی سفید و کرم رنگ با تزئینی از طلا. نزدیکتر که شدم مشخص شد معماری شهر ترکیبی از بناهایی به سبک قدیم با سه گوشه ها و مناره ها، با تزئینی از برج ها و آسمانخراش های مدرن بود.

.

.

معبد خرد زرین، محلی به نام خانه ی موکشا، در یکی از اضلاع میدان مرکزی قرار گرفته است. آنجا تا حدودی شبیه یک کلیسای بزرگ سنگی و قدیمی است و یک برج تک دارد. ونوسی هایی که با آنها برخورد داشتم عموماً سفیدپوست با موی روشن بودند. ونوسی ها هم مانند مریخی ها بسیار شبیه انسان های روی زمین هستند. در واقع در سفرهایم متوجه شدم ساکنین همه ی سیارت به جز پلوتو شبیه انسان بودند با تفاوت هایی جزئی از نظر استانداردهای زمینی ما.

در مجموع، برداشت من از سیاره ی زهره، جهانی لذتبخش و متمدن است که به ندرت جنگی وجود دارد و درگیری بیشتر در عرصه ی سیاست صورت می گیرد. تراکم جمعیت به نظر نسبتاً پایین است که فکر میکنم ناشی از خشونت نیست بلکه به خاطر کنترل تولد خودخواسته است. گفته می شود بیشتر افراد به موسیقی و هنر می پردازند و مطالعه ی اصول معنوی نور و صوت رواج دارد.

.

ادامه دارد…

.

>> قسمت های پیشین

.