2011/02/09

بلزبوب

Posted in بلزبوب در 11:00 ب.ظ. توسط ::: ابدیت در اوست :::

من در دهه 1960 در ولز، بريتانيا به دنيا آمدم… والدينم سالها بود كه صاحب فرزند نمي‌شدند. بعد از يك سري معالجات پزشكي مادرم حامله شد ولي دخترك، مرده به دنيا آمد. مادرم مي‌گفت كه نمي‌تواند فرزندي داشته باشد و من از يك زن ظاهراً نازا به دنيا آمدم. او بعد از من هم بچه‌اي نداشت…

همينكه شب مي‌شد من صداهايي مي‌شنيدم؛ شيپور، تق‌تق، صداهاي انسان، خنده پيرزن، صداي پا و غيره. پدرم اغلب مي‌آمد و به من اطمينان مي‌داد كه اينها فقط تصورات من است و همه چيز روبه‌راه است اما اين صداها، سايه‌هاي در حال حركت و… كم‌كم تبديل به بخش دائمي زندگي روزانه من شدند. كسي از اينها اطلاعي نداشت تا اينكه والدينم دوستي را دعوت كردند تا شب پيش من بماند ولي وقتي چراغ خاموش مي‌شد او از اين شبح‌ها مي‌ترسيد و ديگر برنگشت. دوست ديگري نيز آمد ولي او هم همينطور…

در هفته اولي كه در كلاسهاي عرفاني شركت كردم چيزي در آن زنگي را براي من به صدا درآورد اما من راه بدبيني را پيش گرفتم چون در پي افتادن در يك اعتقاد نبودم. چيزهاي رمزي زيادي از ذهنم مي‌گذشت اما من تجربه خودشناسي (Self-knowledge) را دوست داشتم. براي اولين بار من توانستم با خودمشاهده‌گري (Self-Observation) آنچه واقعاً در درون من اتفاق مي‌افتاد را ببينم. هر چند در ابتدا وقتي سعي مي‌كردم تا احساسات و افكار مربوط به آن را نقطه‌گذاري كنم اين مثل نگاه كردن به سوپ پي بود. در نهايت با خودمشاهده‌گري من ابزاري داشتم كه مي‌توانستم آنچه در درون من به صورت رواني اتفاق مي‌افتاد را ببينم، آنچه باعث مي‌شد آنگونه احساس كنم كه احساس مي‌كردم. من توانستم شاگرد خودم باشم و با آن توانستم خودم را تغيير دهم…

:: برای مطالعه ی متن کامل به این وبلاگ برید ::

.