2011/05/02

ماری از جنس نور 5

Posted in ماری از جنس نور, درونوالو ملچیزدک در 7:15 ب.ظ. توسط ::: ابدیت در اوست :::

. 

>> فصل چهارم : هرم ناکل

یک روز صبح از سال 1985 در ارتفاعات بیابان خشک نیومکزیکو که حدود 8500 فوت بالای سطح دریا بود از خواب بیدار شدم. گیاه علوفه ای خاکستری- سبز مثل اقیانوسی پهناور در تمامی جهات افق گسترده شده بود، به استثنای شرق که کوهستان خون مسیح (the Blood of Christ) تا آسمان رسیده بود. بارش مداوم برف در قله ها در این هنگامه ی زود یک روز تابستانی، غیرمعمول نبود. گاهی بارش برف در تمام طول سال ادامه داشت. در جهت غرب که از دید پنهان بود، تنگ دره ی عمیق رودخانه ی Rio Grande قرار داشت که به گونه ای مرموز راهش را درمیان این بخش بیابان با پیچ و تاب ادامه می داد. بیابانی که به سختی انسانی در آن بوده است. رو به شمال، در بیست مایلی خانه ام، کوه یوت (Ute) دومین کوه مستقل دنیا برپا بود.

در همین کوه یوت بود که دولت ایالات متحده آنها را مورد حمله قرار داد، قبیله ی یوت، خطرناک به حساب می آمد و می بایست نابود می شد.

سواره نظام تا صدها مایل یوت را تعقیب کردند تا آنکه به کوه یوت رسیدند که بعدها به افتخار آنها اینگونه نامیده شد. قبیله ی یوت و سواره نظام می دانستند که در کوه یوت هیچ آبی وجود ندارد اما قبیله ی یوت به ناچار از کوه بالا رفتند تا پنهان شوند. سواره نظام کوه را محاصره کرده و منتظر شدند، با این فکر که آنجا آبی وجود ندارد و اگر قبیله ی یوت آن بالا باشند مجبور خواهند شد پایین بیایند.

همانطور که ماجرا ادامه پیدا کرد، قبیله ی یوت به مادر زمین دعا کردند به آنها آب دهد، چرا که آنها می دانستند بدون آب یا از دنیا می رفتند و یا مجبور می شدند از کوه پایین بروند که سواره نظام همگی آنها – مرد، زن و کودک را می کشتند. آنها نابود می شدند.

و مادر زمین که در قلب های افراد قبیله ی یوت حضور داشت، جواب آنها را داد. یک چشمه ی آب از کوه فوران کرد، بدن آنها را سیراب کرد و جان آنها را نجات داد.

حدود سه ماه بعد، سواره نظام ایالات متحده به این نتیجه رسید که قبیله ی یوت نمی بایست از کوه بالا رفته باشند و از جستجو دست برداشتند. قبیله ی یوت امروز زنده هستند به خاطر این کوه و معجزه اش، انرژی چیزی که در سراسر دره، جایی که سال 1985 آنجا زندگی می کردم، نفوذ کرده است.

همانطور که دراز کشیده بودم به این فکر می کردم که امروز صبح یک چیزی متفاوت یا خاص است، اما هیچ جوابی برای چرایی آن نداشتم. این احساس تمام روز با من بود.

من عضوی از یک گروه از مردان و زنانی بودم که یک مدرسه ی رازورزانه به نام "مدرسه ی سرّی ناکل" را اداره می کردند. منشأ این اسم از آن فرشته هاست و هرگز علت اصلی آن را به ما نگفتند. من می دانستم که ناکل ها، روحانیت باستانی از آتلانتیس بودند اما غیر از این چیز دیگری نمی دانستم. من به سادگی این اسم را پذیرفتم چون از یک منبع بالاتر می آمد.

محوطه ای که در آن بودیم در یک زمین بیست جریبی و ناهموار قرار داشت و میلیون ها جریب هم فضای غیرمسکونی اطراف ما بود. ما دو خانه ی خشتی، یک باغ طبیعی، یک فضای آپارتمانی، یک محل کار و گاراژ، یک مرکز کنفرانس خشتی بسیار زیبا با ارتفاع بیست و پنج فوت و به شکل پنج ضلعی، و مهم ترین قسمت، یک اتاق نیایش زیرزمینی زیبا به نام کیوا (kiva) داشتیم. آنجا برای آموزش و یادگیری،مدرسه ای بی نظیر بود.

دور بودن از دنیای متمدن کار ما را سهل تر می کرد، چون کسی نبود که اعمال و رفتار ما را که برای برخی از فرهنگ های امروزی عجیب و غریب به نظر می رسد، قضاوت کند. برای مثال، هر بار که ماه نو می شود ما یک کلبه ی تعریق سرخپوستی با آتشی فوق العاده به راه می اندازیم تا تخته سنگ ها تحت حرارت شدید قرار گیرند. حدود چهل نفر برای حداقل یک روز قبل از عرق ریزی روزه می گیرند و ما ساعت ها طبل می زنیم و آواز می خوانیم، در حالیکه نام مادر و حضور روح بزرگ را فرامی خوانیم و منتظر می شویم تا سنگ ها به رنگ قرمز- نارنجی زندگی دربیایند.

در زمان درست، ما در تاریکی کامل با فروتنی و بدون لباس، درست طبق سنت بومی و با احترام تمام برای بودن با مادر وارد این کیوای زیرزمینی می شدیم. مثل این بود که در رحم او هستیم. پرانا، خلأ، زمین، آب، آتش، هوا – هر شش عنصر آفرینش و طبیعت در یک زمان در این مراسم حضور داشتند.

آن روز عصر شنیدم که کسی با قدرت فریاد زد "وَوو" و من دویدم تا ببینم چه شده است. خورشید حدود سی دقیقه دیگر غروب می کرد و به نرمی در مقابل کوهستان مستقیم به سمت شرق طلوع می کرد.

واضح بود که آن "وَوو!" گفتن از سر چه بود. رنگین کمانی که کوه خون مسیح (Sangre de Cristo) را قاب گرفته بود، شگفت انگیزترین رنگین کمانی بود که تا به حال دیده ام. تنها یک رنگین کمان نبود بلکه سه تا بود – یک رنگین کمان داخل رنگین کمان دیگر داخل رنگین کمان دیگر. رنگ های درخشان و خیره کننده چنان به ارتعاش درمی آمدند که انگار بار الکتریکی داشتند. زبانم بند آمده بود.

همانطور که ایستاده بودم و این معجزه را تماشا می کردم، دوباره همان احساسی که صبح وقتی بیدار شدم داشتم به سراغم آمد. امروز یک جوری خاص بود. اما هیچ چیزی متفاوت از روزهای دیگر نبود به جز این رنگین کمان مبهوت کننده. با این وجود این احساس از بین نمی رفت.

صبح روز بعد، یک ون سفید و بی نشان به مرکز کنفرانس ما وارد شد. از آنجایی که ما از دید عموم پنهان بودیم و همینطور دور از دسترس، غیرعادی بود که کسی ما را پیدا کند در حالیکه ورک شاپی هم در حال اجرا نبود.

چهار مرد جوان سی و چند ساله از ون خارج شدند و مستقیم به سمت اتاق کنفرانس حرکت کردند، همان جایی که من در یک آشپزخانه ی کوچک کناری در حال آماده کردن صبحانه بودم. یکی از آنها در را باز کرد، به من نگاهی انداخت و پرسید، "شما می دانید کجا می توانیم مردی به نام درونوالو را پیدا کنیم؟"

به او گفتم که کی هستم و اینکه جای درستی آمده است. او یک طرح از گل حیات را بالا گرفت و پرسید "تا به حال این طرح را دیده اید؟" نوزده دایره که به اندازه ی دست خودم برایم آشنا بود.

گل حیات

اولین بار این طرح را روی یک دیوار 6000 ساله ی مصری کشف کردم و از آن زمان به بعد در سراسر دنیا آن را پیدا کردم، در هند، انگلستان، ایرلند، ترکیه، اسرائیل، لهستان، سوئیس، یونان، چین، ژاپن، مکزیک و حدود پنجاه کشور دیگر و تقریباً همیشه در مکان های باستانی. و هنوز هم هر ساله در کشورهای جدید آن را پیدا می کنیم. اما آنچه در این داستان قابل توجه است، همان طور که خواهید دید این است که این طرح را در تبت نیز پیدا کرده ام.

چون من از سال 1984 در مورد این طرح آموزش دیده ام، این افراد در مورد من شنیده بودند و می خواستند معنای آن را بدانند.

از آنها پرسیدم که چرا در این نقطه تا به این اندازه به گل حیات علاقه مند شده بودند. همه ی آنها دور من نشستند و شروع کردند به تعریف کردن یک داستان بسیار بسیار طولانی درباره ی کشف یک هرم بسیار عجیب در تبت که تیم اکتشاف آنها چند ماه قبل کشف کرده بود. آنچه آنها می گفتند، بهت آور بود.

از این داستان زمان زیادی گذشته به همین خاطر اسامی آنها را فراموش کرده ام، اما آن فردی که به نظر می رسید رهبر یا سخنگوی آنهاست هیجان زده و با اطمینان و قدرت شروع کرد به صحبت کردن. نقشه ها و عکس هایی را بیرون کشید، روی میز پهن کرد و نگاهش را به چشم های من دوخت.

او در مورد اولین تیم اکتشافی گفت که سعی داشت به این هرم تبتی دست پیدا کند، اما به این خاطر که آنها برای این سفر پر زحمت آماده نبودند، شش ماه طول کشید تا به این هرم که در ارتفاعات کوهستان هیمالیای غربی بود برسند. نقشه ی واضحی وجود نداشت، چون تا به حال به سختی کسی در آن منطقه بوده و آنها بلندایی که برای رسیدن به آن منطقه لازم بود طی شود را کمتر از این تخمین زده بودند.

چیز دیگری که قضیه را پیچیده تر می کرد این بود که هرم تماماً سفید بود و طی سال به غیر از حدود دو تا سه هفته، با برف پوشیده شده بود، در نتیجه تیم می بایست زمان ورودش را به گونه ای درست تنظیم می کرد که در واقع قادر باشد آن بنا را پیدا کرده و واردش شود.

او گفت که اولین تیم تمام مسیر را تا لبه ی کوهستان طی کرد، جایی که می توانستند این هرم باشکوه را در دره ی زیر پایشان ببینند، اما قادر به ادامه دادن نبودند چون در غیر این صورت همه ی افراد تیم از بین می رفتند.

آنها ذخیره ی کافی برای زمانی بیشتر از آن را نداشتند و مجبور بودند برگردند. این ماجرا فکر می کنم برای سال های نخست دهه ی 1980 بود. اما تنها چند سال بعد آن، این مردانی که دور میز من نشسته بودند یک بار دیگر این کار را امتحان کردند.

این بار آنها بهتر آماده شده بودند و زمانی به این هرم تبتی رسیدند که کاملاً آماده اکتشاف آنها بود. آنها از دریافت این نکته شگفت زده شدند که برخلاف هرم بزرگ مصر، این هرم مسدود نشده بود. یک راه ورودی تک داشت که اجازه داد تیم بدون مشکل داخل شوند.

طی دو روز بعد، آنها داستان پیدا کردن این هرم را که هرم سفید بزرگ می نامیدند، برای من گفتند. برایم شرح دادند که ظاهر آن چه شکلی داشت و اینکه هیچ نشان، نوشته، هیروگلیف یا هیچ چیز دیگری بر روی سطح یا دیوارهای هرم ، چه بیرون و چه داخل، وجود نداشت، به جز یک تصویر اولیه و تک در ارتفاع بالای یک دیوار مرکزی درون اتاق اصلی و آن، تصویر گل حیات بود. به همین خاطر بود که آنها به دنبال من بودند و وسط یک بیابان دورافتاده من را پیدا کردند.

آنها از من می خواستند در مورد معنای گل حیات صحبت کنم. به این امید که بتوانم به آنها کمک کنم بفهمند چه کسی این هرم را ساخته است، چون هیچ اطلاعی در این مورد نداشتند.

من نمی توانستم در یک یا دو ساعت توضیح دهم که "معنای حقیقی" گل حیات چیست. به این خاطر آنها دو روز آنجا ماندند. این طرح، الگوی آفرینش کل هستی و تمامی چیزهایی است که در آن حضور دارد، از جمله همه ی مخلوقات جاندار. حتی الگوی آفرینش جنبه هایی از هستی است که شی یا ماده به حساب نمی آیند مثل احساسات و هیجانات. من نهایت سعیم را کردم تا یک دوره ی آموزشی کوتاه به آنها بدهم منهای تمامی آیین ها، حلقه های دعا، داستان های پر پیچ و خم، و البته، اتاق تعریق سرخپوستان.

این مردها در مورد موفقیت شگفتشان که نخستین انسان هایی بودند که حقیقتاً این هرم عجیب را لمس کرده اند، صحبت کردند. به گفته ی آنها، وجود هیچ هرم دیگری نزدیک این یکی شناخته نشده است، هرمی که کاملاً در یک منطقه ی دورافتاده و دور از دسترس کوه هیمالیا واقع شده است. آنها با صحبت در مورد اینکه چقدر وجود چنین هرمی در مکانی که هیچ تمدنی تا به حال نبوده عجیب است، به داستان خود ادامه دادند.

آن احساسی که از روز پیش داشتم که چیز ویژه ای در راه است من را ترک نکرده بود. از اهمیت این اطلاعات آگاه بودم اما در واقع، در آن زمان نمی دانستم اهمیت آن تا چه اندازه است.

زمانیکه آنها مدرسه سرّی ناکل را غرق در هیجان ترک کردند، تصاویری که از این هرم حیرت انگیز به من نشان داده بودند بارها و بارها به ذهنم برمی گشت. تقریباً قادر بودم حس کنم اهمیت آن ناشی از چه بود اما هنوز هم چیزی به ذهنم نمی آمد.

سرانجام چند روز بعد، در حال مدیتیشن بودم و آن دو فرشته در دید درونم ظاهر شدند و گفتند :" این هرم، هرم ناکل نام دارد. می دانیم که تو در حال حاضر درک نمی کنی اما در زمان مناسب متوجه خواهی شد. در آینده، همه چیز بر تو آشکار خواهد شد."

اما چرا "هرم ناکل"؟ و چرا مدرسه ی سرّی ناکل؟ در آن زمان تمام چیزی که من می دانستم این بود که ناکل ها، روحانیت بلندمرتبه ی آتلانتیس بودند. نمی دانستم به تبت مرتبط است.

چیزهای زیادی بود که نمی دانستم. اما به فرشته ها اعتماد کردم و آنها را در قلبم نگه داشتم. وقتی آنها با من صحبت می کنند، همیشه احساس یک بچه ی کوچک را دارم که تلاش می کنم جهان پیرامونم را درک کنم، گاهی سردرگم، گاهی هیجان زده، اما اغلب از زندگی و طریقی که فرشته ها دانشی را به قوه ی ادراک ساده ی من می شناساندند، به شگفتی می آمدم.

در زمان خود، مدرسه ی سرّی ناکل منحل شد، همان اتفاقی که برای تمامی مدارس اینچنینی می افتد، اما خاطره ی این تیم اکتشافی و هرمی که پیدا کردند از من جدا نمی شد. و در زمانی درست، فرشته ها شرح حال کامل آن را به من گفتند که در ادامه با شما سهیم خواهم شد.

اکنون ماری از نور خانه اش، یعنی هرم ناکل را ترک کرده بود، و آزادانه در حرکت بود تا  منزلگاهی جدید و عاقبت هرم جدیدی پیدا کند و شبکه ی هوشیاری وحدت بر فراز زمین، در حال رشد و نزدیک شدن به پایان راه بود. طی سال 1990-1989، چهار سال بعد از نخستین باری که در مورد این هرم فهمیدم، این شبکه تا درجه وحدت اولیه ی خود رشد کرده بود، اما ماری از نور همچنان می بایست به جستجوی جایگاهش در زمین ادامه می داد و همراه با دی.ان.ای کیهانی از ناهماهنگی بیرون می آمد.

اما همیشه باید این را به یاد داشت که زندگی، بی نقص است.

:: فصل های قبل

.

2011/04/08

ماری از جنس نور 4

Posted in ماری از جنس نور, درونوالو ملچیزدک در 1:57 ب.ظ. توسط ::: ابدیت در اوست :::

.

>> فصل سوم : هرم سفید بزرگ تبت

طبق آمار علمی، در حدود 16000 سال پیش، سه قطعه بزرگ از یک ستاره سان بر روی اقیانوس اطلس در نزدیکی ساحل بخشی که امروزه ایالت جورجیا در ایالات متحده می باشد، سقوط کرد. روحانیان آتلانتیس آگاه بودند که روزهای پایانی سرزمین بزرگشان نزدیک است. دو هزار سال پیش، افلاطون این قاره ی گمشده را آتلانتیس نامید و فرهنگ و زیبایی آن را تحسین کرد اما بیشتر باستان شناسان همچنان آن را یک افسانه می پندارند. علیرغم تمامی تحقیقات و بررسی هایی که طی سالها به منظور اثبات وجود این قاره صورت گرفته، هیچ مدرک مسلم و قطعی به دست نیامده است، چون زمانیکه آتلانتیس در زیر امواج اقیانوس اطلس ناپدید شد همه ی مدارک و شواهد را نیز با خود به ته دریا برد. در نتیجه، در حال حاضر امکان اثبات این داستان وجود ندارد. اما در آینده می توان انتظار آن را داشت. ادگار کیسی، پیامبر خفته، طی سال های دهه ی 1920 گفت که آتلانتیس تا سال 1970 دوباره از اقیانوس اطلس در نزدیکی بیمینی (Bimini) سردرخواهد آورد، و احتمال آن می رود. در ماه ژانویه ی آن سال، مجله ی لایف گزارش داد که در دسامبر 1969 جزیره های بسیار کوچکی از کف اقیانوس، در عمق بیش از نیم مایل از اقیانوس اطلس در نزدیکی بیمینی به سطح آمدند. بسیاری از آنها دوباره به زیر آب رفتند اما بعضی از آنها هنوز هم تا به امروز در سطح باقی مانده اند. آیا پیشگویی کیسی درست بود؟ زمان پاسخ آن را خواهد داد.

کیسی برای سال های قبل از 1970 بیش از دوازده هزار پیشگویی انجام داد، و تنها یکی از آنها اشتباه بود، یک مورد کم اهمیت مربوط به تشخیصی که برای  یک برادر دوقلو داده بود.

بینش معنوی جهان، کندالینی زمین، انرژی ای به شکل یک مار چنبره زده در اعماق زمین، هزاران سال در این قاره ی کهن حضور داشته است. این انرژی روحانی بود که باعث شد فرهنگ های دیگر از سراسر جهان، در جستجوی روشنگری به آتلانتیس بیایند، مانند جستجوگران امروزه که از سراسر دنیا به هند و تبت سفر می کنند. این ستارک بسیار عظیم، سه هزار سال پیش از پایان آتلانتیس از آسمان ها سقوط کرد، اما این علت فیزیکی نابود شدن این قاره است. کندالینی مادر زمین، ماری از نور، به زودی به مکان جدیدی نقل مکان می کرد تا تعادل و توازن را به دنیایی بیاورد که به زودی تبدیل به دنیای نوینی می شد. دنیای نوین، شاید، اما این تأثیر به معنای فروپاشی و مرگ آتلانتیس بود.

همیشه باید به خاطر داشته باشید، هیچ خطا و اشتباهی وجود ندارد. همه ی اتفاقات، به عللی روی می دهند که تمامی انواع حیات را در همه جا و با دقتی تمام، تحت تأثیر قرار می دهد. روحانیون محرم قاره ی کهن آتلانتیس، برادری ناکل به واسطه ی علم باطنی خود، از مکان دقیق این جابجایی و استقرار ماری از نور آگاه بودند، مکانی که مانند ماری در درون زمین حلقه زند تا برای یک دوره ی طولانی سیزده هزار ساله ی دیگر به خواب رود و این تغییر وضعیت روی سطح سیاره، طریقی که انسان ها زندگی را تعبیر و تفسیر می کنند را نیز متحول می کند. برادری ناکل می دانست که باید آتلانتیس را ترک کرده و به منزلگاه جدید مار نورانی نقل مکان کند. همچنین از این امر آگاه بود که هر کجا نور جهان مستقر شود، مردمی آن منطقه، معلمان معنوی بزرگ این سیاره خواهند شد. همیشه اینگونه بوده است، چرا که این نور افرادی که در نزدیکی این مار چنبره زده هستند را تحت تأثیر قرار داده و به طور طبیعی آنها را به مرحله ای از روشن بینی وارد می کند که بستگی دارد به توانایی آنها برای دریافت این روشنگری. مردمان این منطقه شروع به هوشیاری و به یادآوری ارتباط درونی و نزدیک خود با تمامیت زندگی و خداوند می کنند. و در آخر، حتی آن مکان مقدس درون قلب هایشان که جایگاه خداوند است و تمامی خلقت در آن آغاز می شود را به خاطر می آورند. و با این یادآوری، آنها تنها با بودنشان، تبدیل به انوار روحانی سایر انسانها خواهند شد.

پس حلقه ی برادری ناکل (Nakkal) تصمیم گرفتند سرزمین محبوبشان آتلانتیس را ترک کرده و در پی منشأ عقل و خرد خود باشند. آنها انتخاب دیگری نداشتند. تصمیم خود را گرفتند و در حدود دویست سال پیش از غرق شدن آتلانتیس، پیش از اینکه در آشوب و ناآرامی گرفتار شوند، آماده ی رفتن شدند. عاقبت اینکه برادری نأکل، مار سفید بزرگ کندالینی زمین را تا بلندای ارتفاعات هیمالیا واقع در بخش غربی تبت امروزی، دنبال کرد.

زمانیکه در حدود 13000 سال پیش سرانجام آتلانتیس در آب فرورفت، روحانیت خارجی آتلانتیس ( نه برادری درونی نأکل) با سفینه هایی پیچیده به سرعت آنجا را ترک کردند. آنها مجبور شده بودند شهر را تخلیه کنند چون زلزله، آتشفشان و زیر آب رفتن خشکی ها و هجوم آب متوقف نمی شد. آنها خیلی دور نشدند. روحانیت بیرونی به سواحل جایی که اکنون یوکاتا در مکزیک است رفت و امروزه به عنوان قوم مایا شناخته می شوند. ما می دانیم که این حقیقت دارد نه تنها به این خاطر که قوم مایا این را می گوید بلکه همچنین با استناد به یک سنگ نوشته ی کهن که باستان شناسان در یوکاتا پیدا کردند که سند Troano نامیده شد و اکنون در موزه ی بریتانیا قرار دارد. تخمین زده شد که حداقل 3500 سال قدمت دارد. این سنگ نوشته که توسط مورخ Augustus Le Plongeon ترجمه شد، غرق شدن آتلانتیس را با جزئیات شرح می دهد.

تقویم امروزی مایا در اصل آن زمان که آتلانتیس وجود داشت درست شد و در واقع توسط روحانیت در فرارشان از مرگ حتمی، به یوکاتا منتقل شد.

روحانیت بیرونی در مایاهای کنونی مانند افراد Hunbatz، یک شمن و روحانی مایا زنده نگه داشته شده است. او کسی است که در دهه ی 1980 توسط بزرگان سرّی انتخاب شد تا سخنگوی دنیای بیرون باشد. اکنون انسانی متواضع به نام Don Pedro Pablo در جایگاه اوست که او نیز توسط بزرگان مایا انتخاب شده است. اگر در فرهنگ مایا عمیق تر شویم، Don Alejandro Cinlo Perez Oxlaj را می یابیم، کسی که اطلاعات اصلی روزهای آغازین این فرهنگ را در اختیار دارد. او اکنون ریاست هیئت عالیرتبه ی مایا را برعهده دارد که شامل بیش از 400 تن از ارشدها از مکزیک، بلیز و گواتمالا می باشد. زمان، عمق دانش و خرد او را آشکار خواهد کرد.

هرم سفید بزرگ

برادری نأکل، روحانیت درونی آتلانتیس، با دشواری بسیار زیاد به تبت رسیدند تا ساخت یکی از بزرگترین اهرام دنیا را آغاز کنند. این هرم از سنگ های سفید ساخته شد و امروز چنان به نظر می آید که گویی در روزگار مدرن ساخته شده است چرا که هنوز هم در بهترین وضعیت قرار دارد.

هدف این هرم سفید بزرگ آن بود که هم نشاندهنده ی مکان دقیق انرژی کندالینی زمین باشد و هم آن انرژی را برای منفعت بشر متمرکز کند. این هرم منطقه ای پرانرژی به وجود آورد که تا فواصلی بسیار دور گسترده شده بود و افرادی که در آن منطقه زندگی می کردند بیش از دیگران تغییر می کردند، اما با آموزش، این تغییرات اجتناب ناپذیر بودند. تأثیری که این امر بر مردم گذاشت منجر به ظهور معلمان معنوی بزرگی شد که روشنگری هایشان به سایر نقاط دنیا نیز راه پیدا کرد. تبت، بخش هایی از چین، هند و نپال، مرکز جدید نور جهان شدند (هرچند هنگام ساخت این هرم، هیچ یک از این سرزمین ها هنوز وجود نداشتند.).

تقریباً 6000 سال از غرق شدن آتلانتیس گذشت تا آنکه نژاد انسان شروع کرد به یادآوری واقعیت آن و یک بار دیگر تمدن رو به شکوفایی گذاشت. طی این هزاران سال، نأکل ها در کنار هرم سفید بزرگ باقی ماندند تا از آن محافظت کرده و با انرژی روشنگر آن رشد کنند. سرانجام، نأکل ها در واقع نژاد تبتی ها را پایه گذاری و راهی  به روزگار مدرن برای خود باز کردند.

به تدریج تأثیر ماری از نور شروع کرد به زندگی بخشیدن به ارواح بزرگی چون لائوتزو که تائوت چینگ – طریق زندگی- را نوشت، یکی از بزرگترین آثاری که تاکنون خلق شده است. و البته آی-چینگ که احتمالاً حیرت انگیزترین کتابی است که تا به حال نوشته شده نیز از این منطقه می آید. بودا در درون این اثر منطقه ای، بودائیسم را به وجود آورد، مذهبی جهانی که به تجربه ی من، بیش از هر مذهب دیگری درک عمیق تری از حوزه های انرژی انسان و ابعاد آگاهی ماورای هوشیاری معمول نسبت به سایر ادیان دارد. بودیسم تبتی تنها آیین به جامانده ای است که از مرکابا، بدن نورانی انسان و حتی مهم تر از آن، هدف آن و چگونگی خلق و به کارگیری آن یاد می کند. (مر-کا-با حوزه ی انرژی انسان است که در حدود 27 تا 30 فوت به گونه ای مدور در اطراف بدن در تمامی جهات گسترده شده است.) مردان و زنان بزرگی (اما در این دوره بیشتر مردان) از این منطقه ظهور پیدا کردند تنها به این خاطر که این مار سفید درون زمین زیر این هرم سفید بزرگ که توسط برادری کهن نأکل ساخته شده، چنبره زده بود. اما به زودی تمامی اینها بار دیگر تغییر پیدا خواهند کرد.

قوم مایای عصر حاضر از روی تقویم شگفت انگیزشان که دقیق ترین تقویمی است که بشر تاکنون ساخته است، آگاه بودند که زمان ویژه ای در حال نزدیک شدن بود. مانند طلوع خورشید بزرگی که آسمان صبح  و زیبایی جهان زنده را نمایان می کند، چیز عظیمی درون زمین شروع به حرکت کرده بود که در پی آشکارسازی چیزی شگرف بود که مدت مدیدی روح انسان آن را از دست داده بود. در اعماق درون شکم مادر زمین، نیرویی کهن به آرامی شروع به حرکت به سمتی دیگر کرد، همانند ماری که بر روی زمین می خزد. همانطور که صورت فلکی آکواریوس به آرامی اثرات خود را نمایان کرد، این انرژی مار شکل شروع کرد به بیدار شدن و احساس کردن و نیاز شدید به پیدا کردن منزلگاهی جدید و شیوه ای جدید برای ابراز زندگی.

هر 12920 سال، ظهور این میل شدید، انکارناپذیر است!

چین تبت را مورد تاخت و تاز قرار می دهد و ماری از نور شروع به حرکت می کند

لاما Panchen، دومین مقام عالیرتبه پس از دالایی لاما که تنها 11 سال داشت، در سال 1949 از چین خواست "سرزمین مادری را متحد کند"، یعنی تبت را به قلمروی چین بازگرداند. رهبر کمونیست چین Mao Tse-tung، با اعلام اینکه چین قصد دارد "تبت را از دست امپریالست های بیگانه آزاد کند" به آن پاسخ داد.

در سال 1949 چین به تبت حمله کرد.

دنیا هنوز از کشتار و درد جنگ جهانی دوم که تنها 4 سال قبل پایان یافته بود، خسته و بیمار بود. بریتانیا با اعلام این امر به سازمان ملل متحد که آنها "خواستار حفظ استقلال تبت هستند"، نه قصد و نه ابزار مقاومت در برابر چینی ها را داشت و نه از تبتی ها حمایت می کرد و نه به جبهه ی دفاعی آنها می پیوست.

سال 1959، بعد از قیام مردم لهاسا و سرکوب وحشیانه ی آن توسط چینی ها، دالایی لاما به هند پناه برد و به دنبال او موجی از هزاران تبتی به مرزها هجوم آورند.

در آن زمان، پس از 13000 سال آسودگی، ماری از نور شروع به بیرون لغزیدن از هرم سفید بزرگ نأکل و آمدن به سوی سطح زمین کرد. ابتدا به آرامی، اما بعد این انرژی کندالینی سریع تر و سریع تر شروع به حرکت از تبت کرد. سپس، در تنها یک روز، به همراه دالایی لاما آنجا را ترک و به هند نقل مکان کرد. در واقع گویی دالایی لاما از مار خواست تا تبت را ترک کند.

اما این جابجایی ماری از نور به هند تنها آغاز سفری بسیار بسیار طولانی بود که در نهایت بخش عمده ای از این سیاره را طی خواهد کرد، همانطور که 13000 سال پیش آتلانتیس را ترک گفت تا به بلندای کوهستان تبت برسد.

نشست اعظم

در آن سوی دنیا، بزرگان مایا از تمامی نواحی مکزیک، بلیز و گواتمالا برای نشستی بزرگ شامل تمامی قبایل مایا فراخوانده شدند. این نخستین بار بود که در عصر جدید چنین نشستی برپا می شد و به راستی که رویداد شگفتی بود.

این جلسه به این خاطر برگزار شده بود که تقویم مایا به وضوح نشان می داد که ماری از نور قرار بود در سال 1959 حرکت کند و این امر نیاز به همیاری مردمان بومی آمریکای شمالی و جنوبی داشت.

ارشدهای مایا ملاقاتی برپا ساختند تا با هم، مراسمی را برای آنچه که تقویم مایا پیشگویی می کرد انجام دهند. پایان یک چرخه ی اعظم و آغاز چرخه ای جدید و دنیایی نوین – دنیایی که در آن تمامی آسمان ها به روی بشریت گشوده می شد و ما برای کاوش محیط طبیعی خودمان در فضا، زمان و بُعد ماورای سیاره ی زمین، آزاد خواهیم بود. این پیشگویی، زمانی را توصیف می کند که دربرگیرنده ی صلحی شگرف و رشد معنوی است. مایاهای گواتمالا آغاز این چرخه ی جدید را 19 فوریه 2013 پیش بینی کردند. چرا این تاریخ 21 دسامبر 2012 نیست که پیشروی اعتدالین به آکواریوس تغییر می کند؟ متأسفم، نمی توانم به شما بگویم. باید این را از خود مایاهای گواتمالا بپرسید، چون آنها تنها افرادی هستند که واقعاً می دانند این اختلاف دو ماه ناشی از چیست.

مایاها هم مانند برادری نأکل پیش از آنها، جلسه ای را ترتیب دادند تا اطلاعات و پیشگویی های خود را با هم در میان بگذارند به منظور اینکه برای انجام مسئولیت کیهانی خود برای راهنمایی و جابجایی این مار نورانی و همیشگی، آماده باشند. در این نشست کشف شد که مایاهای زمین زیرین، آنهایی که در مکزیک و بلیز زندگی می کنند، تمامی دانش و پیشگویی خود را از دست داده اند-به خاطر زمان و کشورگشاهای اسپانیایی- و بازمانده ی زنده ی آنها همه ی آنها را با خود داشت اما ناپدید شده بود. اما برای کمک و یاری به مادر زمین، این بازمانده نمرده بود و هنوز در گواتمالا زنده بود. بزرگان مایا که بیشتر آنها بیش از صد سال عمر داشتند در بلندای کوهستان نزدیک شهر قدیمی و زیبای Tikal، دانش و پیشگویی هایی که از آتلانتیس 13000 سال پیش به دست آمده بود را در اختیار داشتند.

بزرگان گواتمالا "پانزده کتاب" مایاهای زمین زیرین را در دست داشتند. به مایاهای زمین زیرین گفته شده بود این اطلاعات را خوانده و بیاموزند و در آینده کتاب های بیشتری به آنها داده می شد. دنیای بیرون در آن زمان نه از این مبادله اطلاعی داشت و نه اهمیتی به آن می داد. ماده گرایی شیوه ی عمل جهان بود.

انسان صنعتی وارد می شود

چندی از جستجوگران دانش مانند Jose Arguelles و دیگران با بهترین نیات شروع به مطالعه ی تقویم مایا کردند با این باور و درک که مایاهای مکزیک دانش شان را دست نخورده حفظ کرده اند در حالیکه آنها این کار را نکرده بودند. دانش آنها با القای ناتمام از سوی مایاهای گواتمالا محدود شده بود. و کتاب های بسیاری در رابطه با تقویم مایا نوشته شده است که تا زمانی که مایاهای گواتمالا ارجاع دانش شان به مایاهای زمین زیرین را به پایان نبرند، نمی توان آنها را کامل و دقیق کرد.

طبق گفته ی مایاهای گواتمالا، هنوز 5 کتاب دیگر باقی مانده است تا مایاهای زمین زیرین مطالعه و درک کنند و این کتاب شانزدهم، کتاب حشرات و ستارگان ایستا می باشد که آغاز و پایان چرخه های کیهانی را تعیین می کند. به این علت است که تاریخ 21 دسامبر 2012 حقیقتاً هرگز فهمیده نشد و تاریخ 19 فوریه 2013 هیچگاه شناخته نشد.

ماری از نور در جستجوی منزلگاه جدیدش است

این جابجایی برای حدود ده سال از 1959 تا زمانی در اواخر دهه ی 1960 ادامه یافت. سرانجام، نزدیک به پایان سفر دور دنیایش، انرژی کندالینی مادر زمین از کانادا به ایالات متحده، به مکزیک، بلیز و گواتمالا و سپس به اعماق آمریکای مرکزی حرکت کرد.

زمانیکه به پاناما رسید، چیزی خارق العاده رخ داد که بیشتر قبایل بومی به استثنای مایا انتظارش را نداشتند. زمانی که ماری از نور به کانال پاناما رسید، قادر به گذر کردن نبود. کانال پاناما، بزرگ ترین شکل غیبگویی ( غیبگویی از طریق مطالعه ی شکل های حاصل از کشیدن خطوط روی خاک یا پاشیدن خاک روی زمین- م) است که تاکنون در جهان انجام گرفته است. این کانال تقریباً به لحاظ انرژیکی، دو قاره را از هم جدا می کند و  با قدرت مانع از این شد که انرژی کندالینی به آمریکای جنوبی برود.

بسیاری معتقدند که این توقف ماری از نور منشأ مشکلاتی چون جنگ و ستیزهای درون کلمبیا و سایر کشورهای مجاور بوده است. کندالینی زمین نتوانست از کانال بگذرد و این عدم توازن، انرژی عظیمی را موجب شد (همین اتفاق می تواند در یک شخص واحد رخ دهد. همانطور که کندالینی از ستون فقرات فردی بالا می رود، اگر چاکرایی بسته باشد، انرژی کندالینی نمی تواند به بالا رفتن ادامه دهد و در نتیجه به تلاش کردن ادامه می دهد. این می تواند موجب درد، بیماری و حتی مرگ فرد شود اگر این عارضه برطرف نشود.)  این امر موجب یک مشکل واقعی برای مردمان بومی دنیا شد که برای سال های زیادی حل نشده باقی ماند.

هیچکس به جز مایاها نمی دانستند چه کنند.

پرو به این چرخه ی جدید واکنش نشان داد

در این میان، در ارتفاعات کوهستان پرو، یک مرد تماماً روشن ضمیر به نام Oscar Ichazo و دوازده مردی که همراه او بودند مانند مسیح، دست به کار شدند تا به کامل کردن این انرژی کندالینی زمین کمک کرده و جهان را برای چرخه ی جدیدی که در حال آمدن بود آماده سازند. آنها منتظر بودند که ماری از نور پیش از پایان دهه ی شصت در بلندای کوهستان شمالی شیلی مستقر شود تا آنها کارشان را آغاز کنند.

به این خاطر Oscar و یکی از این دوازده مرد بزرگ به نام Claudio Naranjo در اواسط دهه ی شصت به ایالات متحده سفر کردند تا شکلی از دانش کهن را بر مبنای چیزی که در آن زمان شناخته شده نبود، یعنی هندسه ی مقدس که Oscar آن را Arica می نامد، به جهان صنعتی عرضه کنند.

Claudio همچنین آماده شده بود تا شکل دیگری از دانش را بر اساس کار صوفی روسی بزرگ گورجیف ارائه دهد. این دانش، دگرگونی انسان را به صوت و موسیقی پیوند می دهد. Claudio قرار بود نمود شناخته شده ی کوچکی از این دانش را ارائه کند که به واسطه ی آن شخصیت انسان می توانست به 27 شکل بیمار شود. هدف او از این کار ساده بود، او می خواست به جهان صنعتی ابزاری بدهد که به وسیله ی آن بتواند از چرخه ی "تیپ های ایگو (خود، منیت- م)" خارج شده و وارد دنیای رفیع تری از روشن ضمیری شود. به عقیده ی او انجام این کار، با بیرون آوردن ما از این زندگی ماده گرا، موجب تغییر تمامی جهان می شد، در نتیجه قادر می شویم به چاکراهای بالاتر و توانش های انسانی گسترده تر وارد شویم.

اما تمامی اینها تنها چند سال پس از شروعش، پایان یافت. در تنها یک روز، Oscar مدرسه ای که به راه انداخته و در ایالات متحده گسترش یافته بود را متوقف کرد و به پرو بازگشت. چرا؟ ساده است – مسیر ماری از نور مسدود شده بود، پایان کار آن سر وقت نبود (حداقل آنطور که بیشتر بومیان جهان برداشت کرده بودند نبود)، و هیچ کس نمی دانست چه زمان کامل می شود. البته مایاها دقیقاً می دانستند مشکل چه بود، دقیقاً می دانستند چطور آن را برطرف کنند و حتی زمان آن را می دانستند. اما سکوت کردند و منتظر شدند.

آیین عقاب و کاندور (کرکس آمریکایی – م)

مایا می دانست تا زمانی که مراسم عقاب و کاندور انجام نشود، این مشکل برطرف نخواهد شد. تقویم مایا اینگونه می گفت. آنها همچنین می دانستند که این کار به انرژی انسانی بیش از آنچه که تنها درون آمریکای مرکزی و جنوبی بود نیاز داشت تا بتواند جریان روان نیروی مار بزرگ نورانی را حرکت دهد. آنها نیازمند انرژی و همکاری آمریکای شمالی بودند. و این آیین، آمریکای شمالی، همان عقاب و آمریکای جنوبی، همان کاندور را دوباره متحد می کرد، در نتیجه آنها قادر می شدند به گونه ای متحد عمل کنند تا این انرژی کندالینی زمین را به مقصد نهایی اش حرکت دهند.

قبایل زیادی از جمله سفیدپوستانی که از مردم بومی پیروی می کردند، این مراسم را انجام دادند و در نتیجه آیین عقاب و کاندور چندین بار انجام گرفت. اما چیزی که فهمیده نشده بود این بود که برای انجام این مراسم می بایست تا یک روز خاص در آینده صبر می کردند و دیگر اینکه تنها باید توسط قوم مایا انجام گیرد.

در تاریخ 19 فوریه 2001 همانطور که تقویم مایا پیشگویی کرده، مایاها و حدود 200 قبیله ی بومی دیگر از آمریکای شمالی، جنوبی و مرکزی در گواتمالا گرد هم آمدند و مراسم حقیقی عقاب و کاندور انجام گرفت. تمامی اینها در فیلم زیبای "The White Road: Visions of the Indigenous People of the Americas" نشان داده شده است.

با کامل  شدن مراسم، کاری که برای کمک به مار نورانی لازم بود صورت گرفت تا بتواند مکان استراحت خود را پیدا کند و در اعماق زمین برای 13000 سال دیگر حلقه بزند و دانش و انرژی معنوی تازه ای را به تمامی جهان عرضه کند که برای تداوم نژاد انسان الزامی است.

دو پرنده ی بزرگ همچون یک پرنده پرواز می کنند

مدتی بعد در همان سال 2001، قبایلی از سراسر آمریکا از جمله اسکیمو، هوپی و قبایل بسیار دیگر در ایالات متحده و البته مایا، و بیش از 500 قبیله از هر دو قاره شروع کردند به همکاری با یکدیگر برای رسیدن به یک هدف واحد : کمک به مار سفید بزرگ برای گذر از کانال پاناما و به پایان رساندن سفرش.

قبیله ی مایا از من درخواست کمک کرد چون من هم در پیشینه ی خانوادگیم، عضو یکی از قبایل آمریکای شمالی – Tao Pueblo از نیومکزیکو- هستم. سه روز برای همه ی قبایل و افراد در همان مسیر خودشان که فکر می کنم در سپتامبر 2001 بود انتخاب شد تا برای این هدف مشترک کاری انجام دهند. قبایل بومی هر دو قاره در یک روز با هم مراسم را آغاز کردند.

به یاد دارم که در آن سه روز، همه ی کارها را کنار گذاشتم و به مدیتیشن رفتم. در سنت من، مر-کا-با، بدن نورانی انسان، شیوه ی برگزیده است و در نتیجه یک حوزه ی پویای مر- کا- با بر روی کانال پاناما ایجاد کردم و به خلسه ی عمیقی فرورفتم. هر آنچه می دانستم را به کار گرفتم تا به حرکت کندالینی زمین از کانال کمک کنم.

روز اول و دوم به نظر می رسید هیچ اتفاقی نیفتاده است. می توانستم انرژی عظیم مردمان فداکار بسیاری را احساس کنم که متحد با هم عمل می کنند، اما هیچ تغییری در مار دریافت نکردم. این بود که شروع کردم به احساس اینکه شاید داریم شکست می خوریم، اما اجازه ندادم این شک و تردید وارد وجودم شود و به مراقبه ادامه دادم.

بعد در روز سوم احساس کردم که آن اتفاق رخ داد. ابتدا یک جریان انرژی جزئی بود مثل یک روزنه ی کوچک در یک سد، اما این انرژی همینطور گسترش پیدا کرد و قدرتمندتر شد. در نهایت، مار نورانی آزاد شد و انرژی اش شروع کرد به حرکت کردن به طرف دیگر همانطور که دنیا را دور زده بود. با قدرت و عزمی بالا وارد کلمبیا شد و به سمت آمریکای جنوبی ادامه داد، به همه جا وارد شد به تک تک مناطق و کشورها.

تمامی دنیای بومی نفس راحتی کشیدند و فریاد شادی فضای دو قاره را پر کرد. پرواز متحد دو پرنده ی بزرگ، این معجزه را ممکن ساخت. مایا آگاه بود که این اتفاق خواهد افتاد، چون در تقویم مقدس آنها این امر پیشگویی شده بود اما چه در تقویم باشد و چه نباشد، زمانی که در زندگی واقعی این اتفاق افتاد، هیجان انگیز بود. اکنون این اتفاق به تجربه ی انسانی و عمق احساسات وارد می شود.

در بلندای ارتفاعات آند در شمال شیلی همزمان 112 قبیله در یک دایره ی بزرگ نشسته و منتظر ورود مار نورانی شدند. مکان دقیق آن قبلاً توسط مایا پیشگویی شده بود و آن قبیله ها در همان نقطه حلقه زدند، خواندند و رقصیدند و این مراسم را تبدیل به مهم ترین رویداد انسانی طی هزاران سال کردند. آنها همچنین کمک کردند این قطعه ی کوچک زمین، مقدس ترین منطقه روی این سیاره شود.

این مردان و زنان پاک تا چندین ماه بعد این مراسم را ادامه دادند، تا زمانی که سرانجام ماری از نور به خانه خزید و به جایگاه استراحت مقدسش در سیاره زمین رسید. این منطقه ای است که نواحی شیلی و پرو را تبدیل به تبت و هند جدیدی خواهد کرد، مکانی که معلمان بزرگی در آن متولد خواهند شد معلمانی که نورهای پردرخششی برای جهان خواهند شد، همانند آنهایی که در تبت و هند اینگونه شدند.

نقش من در این حماسه ی ادامه دار تازه شروع شده بود. چیزهای بسیاری باید کامل می شدند و من هیچ آگاهی قبلی از تغییراتی که قرار بود در زندگیم رخ دهند نداشتم. زمین مادر قصد داشت من را در قبیله ی رنگین کمان رهاسازی و روشنگری سهیم کند. بخشی از زندگی من به شیوه ای در حال هویدا شدن بود که حتی تصورش را هم نمی کردم.

جز خدمت کردن چه کار دیگری برای انجام دادن می ماند؟

 

:: فصل های پیشین

.

2011/02/03

ماری از جنس نور 3

Posted in ماری از جنس نور, درونوالو ملچیزدک در 10:32 ب.ظ. توسط ::: ابدیت در اوست :::

.

>> فصل دوم : کیهان شناسی کهن 101 و تغییرات جدید

برای درک داستان هایی که در ادامه می آیند، کمی اطلاعات در زمینه ی کیهان شناسی لازم است. این کیهان شناسی به گونه ای بنیادی مبتنی بر پیشروی اعتدالین و چرخه های تغییر مرتبط با آن است. ممکن است تصور کنید که می دانید پیشروی اعتدالین چیست اما یک چیز بخصوص در ارتباط با این چرخه وجود دارد که شاید پیش از این نشنیده باشید. تا جایی که من می دانم هرگز پیش از این در جایی نوشته نشده و تنها به واسطه ی سنن شفاهی قبایل و فرهنگهای بومی دنیا حفظ شده است. نام آن ماری از نور است. پیشروی اعتدالین به سادگی جابجایی محور زمین است. حرکت و گردشی که چیزی کمتر از 26 هزار سال طول می کشد تا کامل شود.

همانطور که محور زمین به آرامی و دایره وار می چرخد، هر 12 صور فلکی منطقه البروج را پشت سر می گذارد. این بدین معناست که پیشروی اعتدالین هر 2160 سال به یک صور فلکی جدید وارد می شود. به عبارت دیگر پیشروی اعتدالین 12 منطقه دارد که هر یک از آنها نمایانگر یک صورت فلکی متفاوت و به گونه ای قابل ملاحظه یک نوع انرژی متفاوت هستند. بیشتر تمدن های کهن تا قدیمی ترین تمدنی که می شناسیم، تمدن سومریان که حدود 60 هزار سال پیش زندگی می کردند، از تغییر اعتدالین و این دوازده منطقه ی آسمان شب آگاه بودند. از نقطه نظر باستان شناسی اعتقاد بر این بوده که قبل از سومری ها، ما انسان ها، بربرهای پرمویی بودیم که هوش و نظم لازم را برای مشاهده و ثبت آسمان شب طی مدت طولانی 2160 سال نداشتیم، با این همه سومریان از همان ابتدای تمدن شان از پیشروی اعتدالین کاملاً آگاه بودند.

در شهرهای باستانی سومریان در اعماق زیر زمین، هزاران کتیبه ی سنگی یافته شده است. آنها به اولین و قدیمی ترین زبان شناخته شده ی بشر یعنی خط میخی نوشته شده اند. این سنگ نبشته ها، پیشروی اعتدالین را با جزئیات و دقت بسیار شرح داده اند. چه چیزی می تواند این راز را توضیح دهد؟ در دو کتاب اولم راز دیرین گل حیات جلد 1 و 2، یک پاسخ احتمالی داده ام اما اکنون وارد آن بحث نمی شوم. تبتی ها و هندوها نیز جابجایی اعتدالین را از زمانهای قدیم ثبت کرده اند. هر دوی این فرهنگها اهمیت بسیار بالایی برای این 12 منطقه قائل هستند و آنها را "یوگا" یا "اعصار" می نامند. اعتقاد بر این است که هر یوگا، خصایص متفاوتی دارد که طی مدت زمان حضورش بر تمامی نوع بشر اثر می گذارد. به یاد داشته باشید که هر یوگا نشاندهنده ی یک صورت فلکی متفاوت نیز هست. همگی ما شنیده ایم که در حال ورود به عصر آکواریس (دلو) هستیم. حقیقت دارد. در 21 دسامبر 2012 برای اولین بار در 12920 سال گذشته، محور زمین در آستانه ی این صورت فلکی خواهد بود. طی 2160 سال آینده، محور زمین از صورت فلکی آکواریس گذر خواهد کرد. اما چیزهای بیشتری در مورد این پدیده وجود دارد که عموماً شناخته شده نیست، در حقیقت، در حین آنکه زندگی می کنید و نفس می کشید، زندگی و سرنوشت شما را تحت تأثیر قرار می دهد.

بیشتر جمعیت زمین اعتقادی به ستاره شناسی (طالع بینی) ندارند. ضمیر انسانی از آغاز تمدن، ستاره شناسی را برای فهم و پیشبینی جوانب مختلف آینده اتخاذ کرده بود. اما کاربرد اصلی آن، شخصی نبود. در زمانهای گذشته در بابل، آشور یا مصر برای 6200 سال، تفسیر و تعبیر حرکت و الگوهای ستارگان و سیارات برای کمک به رفاه عموم مردم و پادشاه به کار گرفته می شد. "طالع بینی" اشخاص تا زمان تسخیر مصر توسط اسکندر مقدونی در 332 قبل از میلاد مسیح حضور نداشت.

نزدیک ترین ستاره به زمین، خورشید، یک جز اساسی ستاره شناسی است. خورشید، آب و هوا را تحت تأثیر قرار می دهد، زمانیکه زبانه می کشد تهدیدی است برای ماهواره ها و شبکه ی ارتباطات جهانی و حتی میدان های مغناطیسی زمین را متأثر می کند. بدون نور خورشید هیچ شکلی از زندگی بر روی این سیاره وجود نخواهد داشت.

ماه موجب حرکت اقیانوس های زمین و جزر و مد می شود. همچنین تأثیر مهمی بر روی شرایط آب و هوایی ما دارد که بر الگوهای جفت گیری و تولد زیست شناختی شکل های مختلف حیات در سرتاسر جهان اثر می گذارد و حتی احساسات انسانی را تحت تأثیر قرار می دهد، گزارشات پلیس در شهرهای بزرگ یک نمونه ی آن است. هنگامی که ماه کامل است نسبت به سایر روزها جرایم بیشتری صورت می گیرد. نسبت جرایم تنها یک امر تصادفی نیست. هنگام ماه کامل، مردم به لحاظ احساسی حساس ترند و بنابراین کارهایی می کنند که اگر در شرایط عادی بودند انجام نمی دادند. پس گفتن اینکه آسمانها هیچ اثری روی مردم کره ی زمین نمی گذارند از دیدگاه علم نشاندهنده ی جهل و خطا است. با توجه به وجود اثراتی همچون آنهایی که توصیف شدند، اگر خود کره ی زمین در جهتی متفاوت نسبت به سایر قسمتهای آسمان قرار می گرفت، آیا تغییر قابل توجهی بود؟، با رجوع به تمدن های باستانی پاسخ آن بله است، هر زمان که ما تغییر کردیم محور زمین به موقعیت و صورت فلکی جدیدی چرخید. در حقیقت، طبق باورهای کهن، شما هر آنچه در این سیاره حضور دارد را تغییر می دهید.

ماری از نور، کندالینی زمین، در دو نقطه ی خاص از تقدم اعتدالین، مکانش را بر روی سطح زمین جا به جا می کند. آنچه مورد توجه ماست، اوج، دوردست ترین نقطه از مرکز تقدم اعتدالین کهکشان، یا حضیض، نزدیک ترین نقطه نیست. بلکه نقاطی مورد توجه ما هستند که از آنجا جهت محور زمین شروع به حرکت به سمت مرکز کهکشان و جهت مخالف آن می کند. در 21 دسامبر 2012، این پیکان شروع به نشانه روی به سوی مرکز کهکشان کرده و کندالینی زمین، تغییر مکانش را آغاز می کند. زندگی ارگانیک است و همیشه کامل و ریاضی گونه نیست، اما اساساً بر مبنای زنجیره ی فیبوناچی (0،1،1،2،3،5،8،13،…) هیچ چیز در مسیر نزدیک شدن به نسبت طلایی نیست. به عبارت دیگر، 21 دسامبر 2012، تاریخی است که به لحاظ ریاضی باید این جابجایی رخ دهد، اما در واقع، تغییر کندالینی پیش از این در سال 2002 اتفاق افتاده است. در هر صورت، تأثیر اصلی بر آگاهی انسان آغاز شده و تا زمانی در آینده ی نزدیک انجام نمی گیرید. چه زمان فوق العاده ای برای زندگی ! در هر دو نقطه، کندالینی زمین مکان ویژه ای بر روی سطح سیاره را به سوی دیگر منتقل می کند. بنابراین، زمانیکه سیاره ی زمین در چنین چرخه ای است که محور آن رو به سوی جهت مخالف به سمت مرکز کهکشان دارد، انرژی اصلی زمین از مرکزش، به مکان جدیدی در سطح زمین جابجا می شود. نتیجه ی آن، یک تغییر عظیم و آشکار در درک و روال معنوی است که طی گذر زمان تا زندگی روزمره ی عامه ی مردم، پالایش یافته است. اثر این تغییر در آن نقطه ی جغرافیایی که کندالینی ترک کرده است و مکان جدیدی که به تازگی به آن منتقل شده است نیز فوق العاده است.

زمین و بدن انسان از نظر انرژی تقریباً مشابه هم هستند. این تنها انرژی کندالینی زمین نیست که شباهت بسیاری به کندالینی انسان ها دارد، بلکه حتی میدان های انرژی مانند مرکابا در این سیاره و مرکابای (بدن نورانی) انسان نیز صرف نظر از اندازه ی نسبی آنها، مشابه هم هستند. تمامی میدان های جغرافیایی میدان الکترومغناطیسی مرکابای زمین، برابر با همان میدان ها در انسان های ساکن بر روی آن هستند. در انسان ها پنج انرژی بالقوه جریان دارد که منشأ آنها ریشه ی ستون فقرات است. هر یک از آنها هدف متفاوتی برای مراحل مختلف تکامل انسان دارند. اولین آنها که بیشتر ما با آن آشنا هستیم، انرژی جنسی است. اما چهار انرژی دیگر نیز وجود دارد که یکی از آنها کندالینی نام دارد. بیشتر افراد پس از رسیدن به اوج لذت جنسی، آن را تجربه می کنند، اما نه همیشه، تعداد کمی هم پیش از این مرحله آن را تجربه می کنند. زمانی که این انرژی کندالینی از درون ستون فقرات بالا می رود، بسته به مکانی از سیستم انرژی انسانی که به آن منتقل می شوید، طریقی که دنیای اطرافمان را "می بینیم" یا تفسیر می کنیم را تغییر می دهد. کندالینی مانند انرژی جنسی است بسیار نیرومند و در اندازه ای غیرقابل کنترل برای ما. اما در حالیکه انرژی جنسی با فرآیند آفرینش مرتبط است، کندالینی در ارتباط با جریان رشد معنوی ماست. هر بار که ما انرژی جنسی و کندالینی را تجربه کرده ایم، به تدریج و طی گذر زمان، سه جریان انرژی دیگر را نیز تجربه می کنیم، هرچند ممکن است این تجربه طی این زندگی به دست نیاید. (من اکنون به سه جریان انرژی دیگر نمی پردازم چون این موضوع بخشی از این روایت ها نیست). در زمان تاریخی حاضر، کندالینی زمین در حال تغییر مکان و شروع یک ارتعاش تازه است. این تغییر انرژیکی، تک تک و تمامی ساکنان دنیا را تحت تأثیر قرار خواهد داد. برای درک بهتر اهمیت پیشروی اعتدالین لازم است اطلاعات علمی زیر را مورد ملاحظه قرار دهیم.

برای 13 هزار سال، در زمان حاضر (یا بسیار نزدیک به آن) که محور زمین شروع به تغییر در جهت مخالف به سمت مرکز کهکشان کرده است، قطب شمال زمین، از خلیج هادسن در کانادا (آنطور که گفته می شود) به جایی که اکنون هست، جابجا شد. این امر طی یک چرخش کامل محور قطبی در ارتباط با سطح زمین رخ داد، تغییر مکانی که به لحاظ علمی ثبت شده است. و 13 هزار سال پیش، 26 هزار سال، زمانی که در چرخه ی پیشروی اعتدالین در مکانی مشابه با جایی که اکنون هستیم بودیم نیز محور زمین جابجا شد. برخی از دانشمندان بر مبنای آنچه که طی دو دفعه ی پیشین که زمین در این بخش های پیشروی اعتدالین بود، اتفاق افتاد، در حال مطالعه ی چرخش دیگر قطب هستند. طبیعت دایره وار حرکت می کند. دلیل دیگر اینکه چرا دانشمندان درگیر این مسئله هستند این است که در دو تغییر پیشین قطب فیزیکی که ذکر شد، با چرخش قطب، میدان مغناطیسی زمین نیز تغییر کرد. و امروز این میدان مغناطیسی در هنگامه ی پایانی 13 هزار ساله، ناپایدار است. از نظر علمی معلوم شده است که طی حدود دو هزار سال، میدان مغناطیسی زمین به تدریج تضعیف شده است. و ناگهان، طی چند صد سال، این منطقه به شدت شروع به تضعیف شدن کرد.

طی 35 تا 40 سال اخیر، میدان مغناطیسی زمین شروع به نشان دادن نابهنجاری هایی کرده است که در الگوهای مهاجرت پرندگان و حیواناتی که برای تشخیص مسیر وابسته به آن هستند، خود را نشان داده است. در ابتدا پرندگان مهاجر و سایر حیوانات راهشان را گم می کردند چون میدان مغناطیسی مسیر را تغییر داده یا اصلاً وجود نداشت. تا سال 1997، ناپایداری میدان مغناطیسی شروع شد، در نتیجه فرود هواپیماهای بی خلبان خطرآفرین شدند. آنها انحرافات زیادی از جهت اصلی شمال داشتند. لازم بود که تمامی نقشه های مغناطیسی فرودگاه های دنیا اصلاح شوند. (به راحتی می توانید صحت این اطلاعات را بررسی کنید). در سال 2005 دانشمندان زمین شناس سراسر دنیا شروع به صحبت در مورد نابهنجاری های مغناطیسی عجیبی کردند که در همه جا گزارش می شدند. آنها اینگونه گفتند که زمانی در آینده ی نزدیک، زمین جابجایی معکوس قطب های مغناطیسی اش را تجربه خواهد کرد، که در نتیجه ی آن، قطب شمال، قطب جنوب خواهد شد و بالعکس. این گفتگوی جهانی دانشمندان، 11 روز به طول انجامید پیش از آنکه حاکمان زمین آن را به سکوت وادارند. در سال 2006، همان دانشمندان در باره ی ماهیت غیرعادی ناهنجاری های مغناطیسی به سخن پرانی های بیشتری پرداختند و پیشگویی کردند که جابجایی قطب ها می تواند در هر زمانی اتفاق بیفتد. و بار دیگر صداها را خفه کردند، این بار تنها بعد از 5 روز.

داستان هایی که خواهید خواند بر مبنای این اطلاعات کیهانی می باشند. اینها داستان هایی واقعی هستند، هر چند از دیدگاه باورهای مدرن می توانند عجیب و شگفت باشند، من آنها را برای الهام بخشی و درک امکان وجود یک آینده ی شگفت انگیز خارج از حلقه ی تاریکی که به نظر می رسد جهان را فراگرفته است، تقدیم می کنم. از شما می خواهم که رو به سوی تاریکی نکنید، بلکه توجه تان را به سوی نور هدایت کنید. این هدایت، در درون ناب است. زندگی می تواند احساس یک سفر اسرارآمیز را القا کند، اما درون قلب، دست یافتنی است.

 

>> قسمت اول

>> قسمت دوم

.

2010/11/17

ماری از جنس نور 2

Posted in ماری از جنس نور, درونوالو ملچیزدک در 9:40 ب.ظ. توسط ::: ابدیت در اوست :::

.

>> فصل اول : سرآغاز

سال 1971 دو گوی نور که به گونه ای چشم نواز می درخشیدند، یکی به رنگ سبز روشن و دیگری با رنگی فرابنفش؛ داخل اتاقی شدند که من در حال مدیتیشن بودم و خود را اینگونه معرفی کردند :"ما متفاوت از تو هستیم. ما خود تو هستیم." از آن لحظه، قلبم به روی امکانات و احتمالات جدیدی از زندگی گشوده شد و هر روز آشکارتر می شد. واضح است که من هم باید با مشکلات زندگی روزمره مانند دیگران رو به رو شوم : همسر و بچه هایم، پرداخت قبض ها و صرف بیشتر انرژیم برای مسئولیت هایی که به عنوان یک پدر دارم. اما این موجودات، که خود را "فرشته" می نامند و به شکل گوی های زیبایی از نور بر من ظاهر شدند، ارتباط من را با نور درون قلبم حفظ کردند. آن نور همیشه در هر شرایطی که به سر می بردم من را راهنمایی می کرد، به طرقی که از دید یک ناظر بیرونی، باورش سخت می آید. اطمینان داشته باشید که درون قلب شما نیز بسیار پرنور است. هیچ کس در نگاه خداوند، خاص نیست. همه ی ما دقیقاً مشابه هم هستیم، چرا که تنها یک روح وجود دارد که در همه چیز و همه کس جریان دارد. این همان حقیقت ساده ای است که توماس در تعالیم عیسی مسیح ذکر می کند :"خداوند، پیرامون و درون شماست." در این دنیای مدرن که تلویزیون و تصاویر اینترنت اذهان ما را پر کرده اند، فراموش کردن حقیقت واقعیتی که در آن به سر می بریم، آسان است. فقط ماه را تماشا کنید (جدی می گویم، به ماه نگاه کنید) و ببینید که به چه راحتی می شود از وجودی که داریم به شگفت آییم. حقیقت همچنان حقیقت باقی می ماند، صرف نظر از هر اندازه تحریفی که انسان در آن انجام داده است.

از سال 1972 تا 1994 با این گوی های نور به آموزش این مسئله پرداختم که جهان، "هندسه ی مقدس" نامیده شده است که بدون شک به من آموخت که تمامی آفرینش از یک الگوی واحد نشأت می گیرد، گل حیات. این امر برای من گواه آن است که ذهن من نیاز به درک این نکته دارد که تنها یک شعور آگاه در این عالم یکتا وجود دارد، و این برهان انکارناپذیر این امکان را به ذهنم می هد که تسلیم قلبم شود. در آخر، زندگی به گونه ای ساده، به شیوه ای که "طریق اصلی و نخستین" نامیده می شود، آغاز می گردد.                                  

من از دانشگاه برکلی کالیفورنیا با مدرکی در هنرهای زیبا و دیپلم فیزیک و ریاضیات فارغ التحصیل شدم. من ذهن و ضمیر انسان را از طریق 70 معلم معنوی در سراسر دنیا و کمابیش تمامی مذاهب و قوانین مذهبی را مورد مطالعه قرار داده ام. نخستین کتابم به نام "راز دیرین گل حیات" جلد 1 * {دانلود در پایان مطلب} در سال 1998 منتشر شد و جلد دوم در سال 2000. این کتابها به زبانهای بسیاری ترجمه شدند و در بیش از 100 کشور در تمامی قاره ها به اجرا درآمدند. سال 1994 طبق دستورالعمل هایی که در جلد دوم (پیش از انتشار کتابها) ارائه شده اند، مدرسه ای به وجود آمد برای آموزش مدیتیشن مرکابا، بدن نورانی، و در کمترین زمان موجب به وجود آمدن مدارس دیگری در بیش از 60 کشور دنیا شد که بالغ بر 100 معلم باتجربه آنها را اداره می کردند. در سال 2004 کتاب جدیدی را تحت عنوان "زندگی در درون قلب" منتشر کردم. این کتاب اطلاعات جدیدی را در مورد ضمیر و آگاهی انسان ارائه می دهد، اطلاعاتی که در گذشته وجود داشتند و باقی خواهند ماند، اطلاعاتی که مردم دنیا خیلی کم در موردش می دانند، چرا که تقریباً از تمامی تعلیمات معنوی و مذهبی دنیا پنهان نگه داشته شده بودند. این کتاب در سراسر دنیا توزیع شده است.

گل حیات

کم کم به درخواست ها و دعوت هایی برای آموزش این مهارت ها در سمینارها، کارگاه های آموزشی، سخنرانی ها، مقالات روزنامه، وب سایت ها و رادیو و تلویزیون پاسخ دادم و تاکنون از بیش از 50 کشور دیدن کرده ام و  آموزشهایی داده ام. دانش این داستان ماری از نور به کندی به ذهن من راه پیدا کرد، در ابتدا تدریجی اما طی 5 سال گذشته بر سرعت آن افزوده شده است. اوایل معنای کامل آنچه ارائه می دادم را درک نمی کردم. تا آنکه این هزاره شروع کرد به درک آنچه که داشت برای ما من و این انرژی که حالا ماری از نور نام دارد، اتفاق می افتاد. زمانیکه این داستان ها را می خوانید، در قلب خود غرق شوید نه در ذهنتان، چرا که در غیر این صورت هرگز قادر به درک این نکته نخواهید بود که چگونه می شود مردم برای هزاران سال هماهنگ با هم عمل کنند یا چگونه رویدادهای پیچیده ی انسانی می توانند بدون هرگونه طرح و نقشه ی انسانی به وقوع بپیوندند. اما قلب شما خواهد دانست. این امر سراپا دانش و خرد است. یقیناً قلب شما به حقیقت پی خواهد برد و خوشبختانه به آن واکنش نشان خواهد داد. من وقایع زندگیم را مطرح می کنم به عنوان راهی برای الهام بخشی به شما تا کمکی باشد برایتان که آن مکانی که در قلب هر دوی ما هست را پیدا کنید. هنگامی که در قلبتان رها شوید نیازی نیست برای ایجاد تغییر کاری انجام دهید، چرا که این امر به خودی خود آکنده از وقار و متانت رخ می دهد. اما برای رسیدن به قلبتان همانطور که از قبایل سرخپوستان گفته ام، ابتدا باید مادر آسمانی تان را به یاد آورید. اگر نخستین مفهوم عمده ی تمامی مردمان بومی کره ی زمین را به یاد آورید، معنای درونی آنچه که به شما می دهد آشکار می شود. مادر شما زنده است و بسیار هوشیار، بسیار آگاه، فراتر از آنچه که ذهن انسان صنعتی شده ی قرن 21 قادر به درک آن باشد. کره ی زمین یک تخته سنگ نیست، اسم و شخصیتی در کائنات دارد. و باورم کنید، نام خودش را می داند. و این روح اوست، روح مادر زمین، چیزی که در پس تک تک این حکایت ها خوابیده است. او همان کسی است که این رویدادها را موجب شد، که با هزاران داستان دیگر از مردان و زنانی از سراسر دنیا در هم آمیخته، یقیناً منجر به یک دگرگونی تمام و کمال بشریت می گردد. زمانیکه به پایان این روایت ها برسید، چطور می توانید انکار کنید که چقدر مادرتان شما را دوست دارد؟ و با سپاس و قدردانی، چطور می توانید از ارائه ی کمکتان برای رفع نیازهای مادرتان امتناع کنید؟

آیین و رسوم و به طور قطع، اهمیت شگرف آیین و رسوم. زمانهای بسیار دور، نوع بشر نه با ذهن که با قلبش زندگی می کرد. رؤیاها بودند که جهان را خلق می کردند، اما در زمان حاضر فکر ماست که مسیر زندگی ما را می سازد. راه گذشتگان قدرت عظیمی دارد که بیشتر ما مدتهاست فراموش کرده ایم و همانطور که در این داستان ها می بینید، امید است آن را به یاد آورید مگر آنکه با عدم تعادلی رو به رو شویم که به خودی خود برطرف نخواهد شد، اما ما باید آنی باشیم که از میان برش می داریم. از روزی که آدم و حوا خلق شدند، هدف آنها و نوادگانشان این بود که از "باغ ها" مراقب کنند. و همانطور که بشر به کندی طی صدها هزار سال تکامل پیدا کرده است، این هدف نخستین و اصلی هرگز تغییر نکرده یا متزلزل نشده است. حفاظت از مادر زمین عاقبت به شکل چیزی که ما امروزه به عنوان یک آیین می شناسیم، متبلور شده است. برای تمامی فرهنگ های نخستین و بومی دنیا، این آیین، جوهره ی مسئولیت های قبیله را برای اجداد آنها حفظ کرده است، با بازگشت به درون قلبشان به نخستین مرد و زن.

در قبیله ی من تائس (Taos)، هر ساله در 30 سپتامبر، روز جرم مقدس (St. Jerome)، مراسمی برگزار می شود. قبیله ی تائس بر این باور است که برگزاری این آیین ضرورت قطعی دارد، در غیر این صورت کره ی زمین، به راستی از مرکز خود خارج شده و تمام مردمی که روی آن زندگی می کنند همه چیز را از دست خواهند داد. مردم معمولاً به گرداگرد جهان می رفتند تا ببینند که چطور سرخپوستان از آن دیرک بسیار بلند به بالا می خزند : درختی با 30 فوت بلندا بدون هیچ شاخه ای که در حدود 8 فوت در عرض زمین فرو رفته تا با رشد بیشتر دوام آورد. چهار سرخپوست به کمک طنابهایی تلاش می کنند به بالای آن بروند و طی این مراسم، فرصت یک ساله ی دیگری به زمین بدهند تا به دور خورشید بچرخد، مراسم زیبایی بود…اما بیشتر مردم معتقدند که آیین های بومی چیزی جز خرافات نیستند، کارهایی بدون هیچ پایه و اصول علمی. با این همه، برای سرخپوستان بومی آمریکا اینها حقایق واقعیت آنها هستند. تک تک سلول های بدن شما اعتقاد راسخ به این امر دارند. بشریت از قلب جهان جدا شده تا به نهایت منطق ذهن برسد، و باورها در محدوده ی شیمیدان، فیزیکدان و ریاضی دان نگه داشته شده اند. علم برای آنها اثبات کرده است که تمامی این باور کهن به آیین و رسوم، چیزی جز جهل نیست. با این وجود، انسان مدرن با علم عظیمش که حقایق محضش را قبولانده است، طی مدت زمانی کمتر از دو هزار سال دنیایی به وجود آورده در مرز نابودی یک سر، در حالیکه گذشته گان با آیین های احمقانه شان، میلیون ها سال توانسته اند بر جا بمانند. شاید اگر در پی آن هستیم که دوام پیدا کنیم، باید این خرد کهن را مورد توجه قرار دهیم یا حداقل درک کنیم، حتی با ذهن منطقی مان که این آیین حقیقتاً قادر است دنیایی متعادل ایجاد کند. همانگونه که یک بومی آمریکایی سفیدپوست از سنت سرخپوستان پیروی کرد، همانطور که راز آفرینش را به من نشان دادند. این ذهن است که هوشمند است، اما در زیر نوری که قلب روشن می کند. خلقت همیشه در قلب آغاز می شود، و از آنجا به ذهن منتقل می گردد. ما سرمنشأ خود را فراموش کرده ایم و اگر خیلی زود آن را به یاد نیاوریم، اذهان بسیار تکنولوژیکی ما، ما را به سوی دنیایی سراسر درد و نابودی همگانی می برد. جهانی عاری از قلب یعنی یک جهان مکانیکی دورافتاده از واقعیت. در اینجا داستان هایی را می آورم که ارتباط درونی ما با خداوند و جریان خلقت را به یاد می آورند، که شما را به تعادل و جریان هستی باز می گردانند. عشق، پاسخ همه ی پرسش هاست… حتی پرسش های ذهن.

* کتاب “راز دیرین گل حیات-ج1” 8 فصل دارد که ترجمه ی فصل اول تا سوم آن را در این سایت می توانید بخوانید.

لینک دانلود فصل چهارم کتاب نیز در وبلاگ این دوست عزیز قرار دارد.

.

2010/10/26

ماری از جنس نور 1

Posted in ماری از جنس نور, درونوالو ملچیزدک در 10:39 ب.ظ. توسط ::: ابدیت در اوست :::

.

طی هفته های آتی، ترجمه ی اکثر بخش های کتاب “ماری از جنس نور” (Serpent of Light) نوشته ی درونوالو ملشیزدک را خواهید خواند.

 Serpent of Light

پیشگفتار

هر 13000 سال، رویدادی مقدس و اسرارآمیز بر روی کره ی زمین رخ می دهد که همه چیز را دگرگون می کند، رویدادی که جریان تاریخ را تغییر می دهد. و این واقعه ی نادر، در زمان حاضر در حال روی دادن است اگر چه تعداد معدودی از آن باخبرند. بعلاوه، بیشتر آنهایی که مطلع هستند، تاکنون آن را مخفی نگه داشته اند. من دارم در مورد کندالینی (kundalini) زمین صحبت می کنم. یک نوع انرژی وجود دارد، متصل به مرکز زمین که نمود و رفتار آن شباهت بسیاری به یک مار در حال حرکت دارد. این انرژی، آنطور که صدها هزار سال نامیده شده، ماری از نور و در شرق "مار سفید بزرگ" نام دارد. این انرژی همانگونه که انرژی کندالینی در بدن انسان حرکت می کند، در سراسر زمین جا به جا می شود. این انرژی، انرژی است که به جویندگان معنویت در سرتاسر دنیا زندگی می بخشد، نه فقط در اشرام ها، کنکا و صومعه ها بلکه حتی در زندگی روزمره و در بین مردم معمولی که به طریق خودشان در جستجوی خداوند هستند. کندالینی زمین، انرژی مقدسی است که با قلب تمامی نوع بشر در ارتباط است. کندالینی زمین همیشه متصل به یک منطقه ی پوسته ی زمین است و برای حدود 13000 سال در آن مکان باقی می ماند. بعد از طی این زمان، به مکانی دیگر منتقل می شود و سیزده هزار سال همانجا ساکن می شود که بر اساس چرخه های زمانی، آن را محور اعتدالین می نامیم. زمانیکه این انتقال صورت می گیرد، عقاید ما در زمینه ی مفهوم "معنویت" تغییر می کنند، بر اساس انرژی جدید چرخه ی آتی و به مسیر روحانی رفیع تری رهنمون می شود. ایده ی کلی بر این است : کندالینی دو قطب دارد، یکی از آنها، مرکز دقیق زمین است، دیگری در جایی بر روی سطح زمین قرار دارد و ممکن است هر جایی از دنیا باشد. آگاهی زمین است که تصمیم می گیرد کجا باید باشید. منزلگاه جدید کندالینی زمین اکنون شیلی است.

دقیقاً هر 12 سال، تکانه ای رخ می دهد که به موجب آن، قطبیت کندالینی زمین به قطب مخالف تغییر مکان می دهد، در عین حال، اوضاع و شرایط روی سطح زمین نیز همزمان تغییر پیدا می کند. این مکان جدید نه تنها به سرعت مردم نزدیک این محل مقدس را آگاه می سازد، بلکه یک شبکه ی موج الکترومغناطیسی به گرداگرد زمین نیز می فرستد. این عمل نیز سپس به طریقی که توسط دی.ان.ای زمین تعیین گردیده است، بر شبکه های هوشیاری و آگاهی تأثیر می گذارد. ما طبق یک برنامه و طرح مقرر شده، رشد می کنیم. برای آن تعداد افراد معدودی که درباره ی این رخداد و آنچه در اطراف ما در حال روی دادن است می دانند، دگرگونی سطح و مرتبه ی خرد و صلح و آرامش آنها، سهمی است که از این رویداد می برند. در بحبوحه ی این آشفتگی، جنگ، قحطی، مصیبت، بحران زیست محیطی و اضمحلال اخلاقی که امروزه در پایان این چرخه در حال تجربه ی آن هستیم، آنها این انتقال را درک کرده و نمی ترسند. این مرحله ی خالی شدن از ترس، کلید اصلی این دگردیسی است که طی میلیون ها سال، همیشه در پی این رویداد مقدس کیهانی می آید.

در یک سطح، این به معنای آن است که در حیطه ی معنویت، این نوبت زنان است که بشریت را به بینشی نوین راهنمایی کنند. و با گذشت زمان، این بینش معنوی زنانه به حوزه ی تجربه ی انسانی نفوذ می کند، از زنانی که در تجارت و مذهب پیشگامند تا آنهایی که سران حکومتی هستند. تا سال 2012 یا 2013، این بینش نوین زنانه، به قدری نیرومند خواهد شد که برای تمامی آنهایی که در این سیاره ی عزیز زندگی می کنند واضح و مبرهن خواهد شد و تا هزاران سال به رشدش ادامه خواهد داد. به احتمال زیاد، برای بسیاری از شماها، پیش از آنکه فصلهای بعدی را بخوانید، همه ی این مطالب بی معنا خواهد بود…

.