2017/01/24

دانلود کتاب “فرزانه تبتی”

Posted in :: نویسندگان و کتابها ::, فرزانه تبتی, لوبسانگ رامپا, دانلود کتاب در 6:57 ب.ظ. توسط ::: ابدیت در اوست :::

.

.

“فرزانه ی تبتی” (Tibetan Sage) آخرین کتاب لوبسانگ رامپا است که در سال 1980 منتشر شد. این کتاب آخرین سخنان رامپا پیش از ترک بی بازگشتش به این زمین در ژانویه 1981، در سنین بین 271سال و 306 سال می باشد.  او در این کتاب تجربه هایی را به یاد می آورد که با راهنمایش در “معبد درون” داشته است.

“معبد درون” در واقع غارهای پنهانی هستند که “نگهبانان زمین” میلیون ها سال پیش در دل کوه ها حفر کردند. درون این غارها اتاق های بسیاری وجود دارد که به علوم مختلف و ناشناخته برای زمینی ها اختصاص داده شده اند.

رامپا به همراه استادش لاما مینگیار دندوپ که آشنایی کامل به این غارها و تجهیزات آن دارد، مدتی را آنجا سپری می کنند تا آموزش های لازم به رامپا داده شود.

آنها انسان هایی متعلق به چند میلیون سال پیش را می بینند که در وضعیت “حیاتِ معلق” بسر می برند.

بدن هایی را می بینند که باغبانان زمین  جهت انجام وظایفی روی زمین، مدتی از آنها استفاده می کردند.

در یکی از اتاق ها مدلی شبیه سازی شده از اسناد آکاشیک وجود دارد که از طریق آن گذشته و آینده ی زمین را به صورت زنده تجربه می کنند.

در پایان از “پاترا” دیدن می کنند. مکانی بالاتر از طبقه ی اثیری که رامپا و استادش پس از مرگ به آنجا رفته اند.

.

:: لینک دانلود ::

.

.

2012/11/15

غار پیشینیان

Posted in لوبسانگ رامپا, تمدن های کهن در 1:16 ب.ظ. توسط ::: ابدیت در اوست :::

.

لاما مینگیار دندوپ به من اطلاع داد که به زودی با یک گروه هفت نفری به طرف غار گذشتگان حرکت خواهیم کرد. مجبور بودیم راز این سفر را مکتوم نگه داریم چون همیشه افرادی وجود دارند که جز به ثروت اندوزی و کشف محل اختفای طلاها و جواهرات به چیز دیگری نمی اندیشند. دو هفته بعد آماده ی صعود دور و دراز از طریق سیلاب رودهای ناشناخته و کوره راه های صخره ای شدیم…

من با تعجب نگاهی به شکاف انداختم، اول نتوانستم دهانه ی ورودی را به هیچ وجه تشخیص دهم، تنها چیزی که دیدم یک سایه ی سیاه شبیه یک آبروی خشکیده یا یک تکه خزه کوچک بود… من، کوچکترین و کم اهمیت ترین عضو گروه، اولین نفری بودم که وارد غار پیشینیان شدم. به درون خزیدم و زوایای سنگی را دور زدم. همراهانم یکی پس از دیگری وارد می شدند. ناگهان نوری به هوا جست و مرا از شدت ترس میخکوب کرد… بزرگی غار دو برابر قسمت داخلی بزرگترین معبد لهاسا بود. روشنایی زنده ای گسترده بود که روشنی ماه بدر در یک شب صاف را تحت الشعاع قرار می داد، نه، از آن هم درخشنده تر بود. به گوی هایی که این نور از آنها ساطع می شد نگاه کردم.

استادم گفت :"طبق اسناد و مدارک قدیمی، این غار قبلاً خیلی بیشتر از حالا روشن و نورانی بوده. نور این لامپ ها به مرور زمان پس از گذشت هزاران سال، ضعیف تر می شود." جلو رفتیم تا ماشینی را که به ما نزدیکتر بود ببینیم. به نظر می رسید اگر طرز کار آن را بدانید، بی درنگ به کار خواهد افتاد. دستگاه ها برای ما پیچیده تر از آن بودند که بتوانیم سر از کارشان درآوریم. من به قسمت یک صفحه ی چهارگوش کوچک رفتم، در حالیکه فکر می کردم این سکو به چه درد می خورد. نزدیک بود از ترس زهره ترک شوم، سکو به لرزش درآمد و در هوا بلند شد. ده دوازده متری بالا رفت. از آن بیم داشتم که منبع نور مرا بسوزاند. با ترس و لرز گوی نور را لمس کردم. سرد و یخ زده بود.

مقابل دیوار انتهایی، مجسمه بزرگی قرار داشت که سر و شانه هایش شبیه زن و تنه اش به شکل گربه سرپا نشسته بود. چشمانی زنده و براق و چهره ای حیله گر و مضحک داشت. یکی از لاماها مردی بسیار دانشمند و متعالی بود که زبان های مرده را به آسانی فراگرفته بود و بر آنها تسلط داشت. او روی تصاویری_هیروگلیف_ که زمین را زینت بخشیده بودند زانو زده و به دقت نشان های را بررسی می کرد. ناگهان فریاد زد :" نگاه کنید. این طرح ها، آدم ها و گربه ها را در حال صحبت کردن با هم نشان می دهد."…

نزدیک دیوار انتهایی، جعبه ی فلزی تیره و کدری بود… وقتی دست هایم را روی دستگیره گذاشتم، در جعبه آدم ها و ماشین هایی دیدم که شبیه ماشین های درون غار بودند. آدم ها ماشین ها را به کار می انداختند. متوجه شدم سکویی که مرا از زمین بلند کرد را می توان به دلخواه تنظیم و هدایت کرد و در واقع یک نوع نردبان متحرک بود. اغلب این ماشین ها مدل های آماده به کاری بودند که من مشابه آنها را بعدها در موزه های علمی دنیا دیدم.

به طرف صفحه ی سیاه رنگی که ظاهراً در میان یکی از دیوارهای غار جاسازی شده بود رفتیم. به مجرد نزدیک شدن، صفحه از هم گشوده شد. ظلمت عمیقی حکمفرما بود. صدای ترق تروقی شبیه سایش فلز به گوش رسید و نوری تقریباً نامرئی ظاهر شد. وقتی به اطراف نگاه کردیم، ماشین های دیگری به غرابت ماشین های قبلی و مجسمه ها و طرح های حک شده روی فلز نمایان شد. ناگهان نور متمرکز و جمع شد و در مرکز سالن به یک گوی خیره کننده تبدیل گردید. رنگ ها شروع به چشمک زدن کردند و نوارهای نور گرداگرد گوی چرخیدن گرفتند. تصاویری ابتدا مبهم و بعد روشن و واضح ظاهر شدند…

این دنیای گذشته بود، زمانی که زمین هنوز جوان بود. کوه ها در مناطقی که امروزه اقیانوس ها گسترده اند، سربرافراشته بودند و چشمه های آب معدنی آن زمان، اکنون تبدیل به قلل کوهستانی شده اند. درجه گرما بالاتر بود و حیوانات عجیب و غریبی در صحراها مشغول چرا بودند. این دنیا از نظر علمی کاملاً پیشرفته بود. ماشین های اعجاب برانگیزی دیده می شد که یا در چند سانتی متری سطح زمین و یا کیلومترها بالای جو پرواز می کردند. معابد عظیمی مناره های خود را بر دل آسمان فرو کرده بودند.

 

انسان و حیوان از طریق تله پاتی با هم صحبت می کردند. اما همه چیز بر وفق مراد پیش نرفت. سیاستمداران به کشمکش و جدال پرداختند. جهان به دو نیم تقسیم شد که هر یک از آنها چشم طمع به نیمه دیگر دوخته بود. کشیشان دو طرف بر این ادعا بودند که تنها آنها مورد عنایت خدایان بودند و لاغیر. مقتدایان هر یک از فرقه های مذهبی، دشمن کشی را یک "وظیفه ی دینی" می دانستند و در همان حال تبلیغ می کردند که بنی آدم اعضای یکدیگرند.

ما شاهد جنگ های وحشت زای خانمان براندازی بودیم که اغلب کشته شدگان آنها مردم غیرنظامی بودند. مشاهده کردیم که دانشمندان در آزمایشگاه های مجهز سرگرم پژوهش، ابداع و ساخت سلاح های باز هم کشنده تر بودند.

یک تصویر نشان می داد که گروهی آدم محتاط و مدبر، مشغول طرح و رسم نقشه های چیزی بودند که آن را "کپسول زمان" می نامیدند (آنچه امروزه غار پیشینیان می گوییم) و می توانستند در آنجا مدل های ماشین هایشان را جمع آوری و اسناد مصور و کاملی از فرهنگ و نقایص شان را برای نسل های آتی بایگانی کنند. ماشین های عظیم حفاری، دل سنگ زنده را سوراخ می کردند. تعداد بیشماری سرگرم نصب مدل ها و ماشین ها بودند. آنها را دیدیم که گوی های نور سرد، عناصر رادیواکتیو ساکن را که طی میلیون ها سال نور ساطع می کنند، سر جایشان می گذاشتند.

متوجه شدیم که می توانیم زبان آنها را درک کنیم، چون از طریق تله پاتی به ما ارسال می شد. دالان ها یا "کپسول های زمان" دیگری زیر شن های مصر، زیر هرمی در آمریکای جنوبی و مکان خاصی در سیبری پنهان شده بودند. هر یک از مکان ها با سمبلی از زمان، مجسمه ی ابوالهول، مشخص شده بودند. مجسمه های ابوالهول عظیمی دیدیم که اصل و منشأشان از مصر نبود، و برایمان توضیح داده شد که چرا مجسمه بدین شکل بود. در زمان های بسیار باستانی، انسان و حیوان در کنار هم و با هم کار و گفتگو می کردند. گربه از نظر نیرو و هوش، کاملترین حیوان ها بود. انسان نیز حیوان است، به همین دلیل است که گذشتگان گربه ی عظیم الجثه ای را نماینده ی قدرت و تحمل قرار داده و سر و سینه ی زنی را به آن پیوند زده اند. سر نشان هوش و خرد انسان و سینه بیانگر آن است که انسان و حیوان می توانسته اند از یکدیگر غذای روحی و فکری دریافت کنند. این علامت در آن روزگاران همانقدر متداول بوده که امروزه مجسمه های بودا، ستاره داود و صلیب رایج است.

اقیانوس هایی را مشاهده کردیم که در آنها شهرهای بزرگ شناور از کشوری به کشور دیگر می رفتند. ماشین های غول پیکر بی سر و صدا در فضا معلق می ماندند و تقریباً به طور ناگهانی با سرعت سرسام آوری در آسمان پرواز می کردند. وسایل نقلیه ی روی زمین، چند سانتی متر بالاتر از سطح زمین حرکت می کردند. پل هایی روی شهرها زده شده بودند که سیم های باریکی از روی آنها می گذشت و شبیه جاده بود.

ناگهان دیدیم که روشنایی خیره کننده ای، شیارهایی در آسمان رسم کرد و یکی از مهمترین پل ها فروریخت. روشنایی دیگری نمایان شد و قسمت اعظم شهر در میان بخار گاز مشتعل و سوزان محو شد. بر فراز خرابی ها، ابر قرمز رنگ شوم و عجیب و غریبی که به شکل قارچ بود و ارتفاعش به چندین کیلومتر می رسید، شناور شد.

این تصاویر محو شدند و دوباره گروه مردانی را دیدیم که "کپسول زمان" را تنظیم کرده بودند، زیرا فهمیده بودند که زمان مهمور کردن آنها فرارسیده بود. دیدیم که "تاریخ ضبط شده" را در ماشین می گذارند. نطقی را شنیدیم که به ما می گفت :" ای نسل آینده، اگر نسل آینده ای در کار باشد!، بشریت به احتمال قوی خود را نابود خواهد کرد.اسناد و مدارک دانش ها، یافته ها، خطاها و اشتباهات ما در این غار انبار می شوند، به امید آنکه برای نسل آینده ای که هوش و ذکاوت کشف آنها و در صورت کشف، فهم آنها را داشته باشد، مفید واقع شود."

صدای تله پاتیک خاموش شد. کمی بعد نور سالن قوی تر شد. در این سالن هم تعداد زیادی ماشین و مدل های متعددی از شهرها و پل ها وجود داشت که همگی از سنگ یا فلزاتی که ماهیت آنها بر ما پوشیده بود، ساخته شده بودند. بعضی از این مدل ها به وسیله ی پوششی از ماده ای کاملاً شفاف حفظ شده بودند. می دانستیم که شیشه نیست اما نمی دانستیم چیست.

ناگهان یکه ای خوردیم، یک چشم قرمز بدنظر ما را می پایید و چشمک می زد. استادم به چشم قرمز نزدیک شد و دستی بر اهرم آن گذاشت. چشم خاموش شد و روی پرده ی کوچکی، تصویر سالن دیگری ظاهر گردید و این پیام به مغزمان رسید :" وقتی خواستید خارج شوید، به اتاق (؟؟؟) بروید که مواد لازم برای مسدود و مهمور ساختن دهانه هایی که از آنجا وارد شدید، وجود دارد. اگر شما هنوز به مرحله ای از تکامل نرسیده اید که بتوانید ماشین های ما را به کار اندازید، غار را مسدود کنید و آن را برای کسانی که بعدها خواهند آمد، دست نخورده باقی بگذارید."

من گفتم :" چرا دنباله ی تصاویر را در اسناد آکاشیک نگاه نکنیم تا بدانیم پس از بسته شدن غار چه اتفاقی افتاد؟" لاما مینگیار دندوپ به علامت رضایت سر تکان داد. به صورت دایره نشستیم و به مرکز دایره چشم دوختیم و انگشتانمان را به شیوه ی مقرر به هم متصل کردیم. استادم شروع به انجام تمرین های تنفسی کرد و ما هم از او پیروی کردیم. به تدریج هویت زمینی خود را از دست دادیم و با اقیانوس زمان یکی شدیم. به برکت آموزش هایی که دیده بودیم، به راحتی می توانستیم آن لحظه ای که تصاویر ماشین محو شد را پیدا کنیم.

مشاهده کردیم که صفوفی از زن ها و مردان، بدون شک بلندپایگان آن زمان، از غار خارج می شوند. ماشین هایی که بازوهای عظیمی داشتند قسمتی از کوه را روی دهانه ی ورودی ریختند. منافذ و شکاف ها به دقت پوشیده شدند. کارگران و ماشین ها از محل دور شدند. کشیشی را دیدم که روی پله های یک هرم عظیم ایستاده و شنوندگان را به جنگ تحریک می کند. رؤسای دو جبهه ی مخالف، سر و صدای فراوانی به پا کرده بودند. آثار بخار سفیدی در آسمان آبی پدیدار شد و سپس به ارغوانی گرایید. لرزه ی وحشتناکی تمام دنیا را لرزاند. ظلمت شب گونه بر سراسر دنیا سایه گسترد. ابرهای سیاه همانند چتری تمامی کره ی زمین را به زیر گرفت. ناگهان شهرها محو و نابود شدند.

اقیانوس ها، زمین را به کام خود فرو بردند. موج عظیمی که بلندای آن از ارتفاع بلندترین ساختمان ها بیشتر بود، همه چیز را شست و برد. کوه ها مانند شاخه های بید می لرزیدند و در دریاها سرنگون می شدند. توده های خاک سر از آب ها بیرون می آوردند و کوه های تازه ای می ساختند.

میلیون ها انسان نابود شدند. افراد نادری که از حادثه جان به در برده بودند، وحشتزده و نعره کشان به طرف کوه های تازه سر از آب درآورده می دویدند. چند تن دیگر، بر عرشه ی سفینه هایی که به طریقی از این مصیبت جسته بودند، به بلندی ها و هر پناهگاهی که پیدا می کردند می رفتند. زمین از حرکت ایستاد و ساکن شد و سپس در جهتی خلاف جهت گردش معمولیش شروع به چرخیدن کرد. در یک چشم برهم زدن، جنگل های پهناور به تلی از خاکستر مبدل شدند. مشتی انسان که این فاجعه آنها را دیوانه کرده بود، در هم می لولیدند و فریاد وحشت سر داده بودند. سطح کره ی خاک، متروک، منهدم و خاکستر شد. از آسمان تیره و تار، ماده ای به رنگ مایل به سفید، مغذی، با مزه ای گوارا، فرو می ریخت.

طی سده ها، زمین دوباره دگرگون شد. دریاها تبدیل به خشکی و خشکی ها تبدیل به دریا شدند. تخته سنگ هایی که پیرامون یک جلگه ی پست بودند، از هم شکافته و سرازیر شدند و آب ها به آنجا هجوم بردند تا آنچه امروز دریای مدیترانه نام دارد را تشکیل دهند. در یک دریای دیگر، شکافی در قعر آب پدید آمد و همه ی آب دریا را با فشار فروکشید و زمین شن زار تبدیل به صحرای ساهارا (صحرای بزرگ آفریقا) شد.

بر روی کره ی زمین، قبایل بدوی و وحشی پراکنده، گرداگرد روشنایی آتش های برافروخته در اردوها، داستان هایی برای هم نقل می کردند، داستان طوفان لموریا و  آتلانتیس. همچنین داستان روزی که خورشید از حرکت بازایستاد.

در پایان مأموریت، ورودیه ی غار را طبق دستورات داده شده، مسدود نمودیم.

.

:: منبع ::

1- غار پیشینیان – نویسنده : لوبسانگ رامپا – مترجم : رضا جعفری –

انتشارات : فردوس

.

2012/01/27

دانلود کتاب “اسرار هاله ی انسانی”

Posted in :: نویسندگان و کتابها ::, لوبسانگ رامپا, اسرار هاله انسانی, دانلود کتاب در 2:36 ب.ظ. توسط ::: ابدیت در اوست :::

 

اسرار هاله انسانی

 

:: لینک دانلود (حجم 10 MB) ::

 

:: لینک دانلود 2 (حجم 9 MB) ::

.

2010/09/12

دانلود کتاب “دیدار من از سیاره زهره”

Posted in :: نویسندگان و کتابها ::, لوبسانگ رامپا, دیدار من از سیاره زهره, دانلود کتاب در 10:23 ق.ظ. توسط ::: ابدیت در اوست :::

Venus

نسخه ی دست نویس کتاب دیدار من از سیاره زهره توسط لوبسانگ رامپا نوشته شد اما با انتشار آن موافقت نکرد. این کتاب شرح چگونگی ملاقات رامپا با اساتید چندین سیاره در یک سفینه ی فضایی است.

Gray Barker کتابی را تحت همین عنوان منتشر و از نام و نسخه ی دست نویس رامپا بدون اجازه ی وی استفاده کرد. رامپا در کتاب "جانبخشی به شعله" در این باره می نویسد :” من قطعاً این کتاب را توصیه نمی کنم. این تنها کتابی چند صفحه ای و شامل مقالاتی است که سالها پیش نوشتم …”

در ابتدای این کتاب کوتاه، متنی منسوب به لوبسانگ رامپا خطاب به گری بارکر آورده شده است :”این کتاب نباید انتشار می یافت، اما می توانم باور کنم که شما با نیتی خوب و با این فرض که من در آمریکای جنوبی بودم و در دسترس نبودم، آن را منتشر کردید. پیشنهاد می کنم شما دو تغییری که می خواستم را اعمال کنید و بعد من اجازه ی انتشار و فروش کتاب را خواهم داد…”

.

:: لینک دانلود 1 (حجم 1.4 MB) ::

:: لینک دانلود 2 ::

.

2010/08/13

فرزانه گوشه نشین (راهب)

Posted in :: نویسندگان و کتابها ::, فرزانه گوشه نشین, لوبسانگ رامپا, دانلود کتاب در 8:19 ق.ظ. توسط ::: ابدیت در اوست :::

.

Hermit

لوبسانگ رامپا در کتاب “راهب” که با نام "فرزانه ی گوشه نشین" در ایران چاپ شده است، داستان راهب پیری را تعریف می کند که در جوانی توسط نیروهای چینی اسیر و شکنجه و نابینا شده بود. پس از این حوادث، افرادی که خود را "باغبانان کره ی زمین" معرفی می کنند، او را به یک سفینه ی فضایی می برند. اطلاعاتی راجع به گذشته ی زمین و خطر انفجار هسته ای در سالهای آتی زمین به او داده می شود تا آنها را به فردی (رامپا) که در اواخر عمرش نزد او می رود منتقل کند تا او نیز جهانیان را مطلع سازد.

مطالبی چون :

– دیدار از سیاره ای که دو خورشید به رنگ آبی و نارنجی دارد. آنجا نوعی مرکز علمی و فرهنگی و بزرگترین مرکز دنیاست ! …
– دیدار از رصدخانه ای در فضا که آنها به کمک آن، از دورترین سیارات مراقبت و محافظت کرده و قادرند بفهمند کدام دنیا یا سرزمین در حال تدارک دیدن جنگ است.
– ملاقات نه مرد خردمند که داناترین مردانی هستند که طی قرون متمادی، عمرشان را وقف خیر و صلاح دیگران کرده اند.
– دیدار از سیاره ای که ارواحی بالدار و بسیار ظریف در باغی زیبا پرواز می کردند. آنها دارای هوش بسیار زیادی هستند.
– جزئیات نحوه ی شکل گیری و آماده شده زمین برای حضور موجودات زنده… عصر یخبندان و حیوانات عظیم الجثه ی اولیه… نخستین گونه ی انسانها با پوستی ارغوانی رنگ… قاره آتلانتیس… زئوس، آپولون، آفرودیت… خدایان کوه المپ… به وجود آمدن نژاد ژاپنی توسط ایزاناگی و ایزانامی و …
– موسی، محمد، گوتاما (بودا)، کنفوسیوس

و … در این کتاب مطرح می شوند.

فایل زیر، خلاصه ای از مهمترین مطالب این کتاب است. قسمتهایی از متن که داخل {{ }} قرار گرفته اند، بخشهایی هستند که در ترجمه ی فارسی کتاب حذف شده اند و از نسخه ی انگلیسی کتاب ترجمه کرده ام.

 

 :: لینک دانلود 1 (حجم 1.95 MB) ::

 ::لینک دانلود 2 ::

.

2010/08/07

لوبسانگ رامپا

Posted in :: نویسندگان و کتابها ::, لوبسانگ رامپا در 11:46 ق.ظ. توسط ::: ابدیت در اوست :::

. 

“ سه شنبه لوبسانگ رامپا

  Rampa

سه شنبه لوبسانگ رامپا ( 8 آوریل 1910 – 25 ژانویه 1981) نویسنده ای بود که ادعا می کرد قبل از زندگی اش در کالبد مردی انگلیسی, راهبی در تبت بوده است. Cyril Henry Hoskin خود را به عنوان میزبان روح سه شنبه لوبسانگ رامپا معرفی کرد, اسمی که برای اولین بار در کتاب چشم سوم (1956) ذکر گردید.

Cyril Henry Hoskin

کلمه ی سه شنبه بر گرفته از رسوم تبتی ها در نامیدن شخص بر اساس روز تولد وی می باشد. رامپا دخترخوانده ای به نام Sheelagh Rouse دارد که منشی وی نیز بود.

لوبسانگ رامپا، یک راهب پزشک, جراح، لیسانس ادبیات، مهندس و خلبان تبتی بود که در خانواده ای اشراف زاده متولد شد. پدرش از برجستگان بلندپایه و بانفوذ تبت بود. زندگی برای پسران خانواده های سطح بالای لهاسا (پایتخت تبت) بسیار سخت بود. این پسران مجبور بودند برای دیگران سرمشق بوده و سختی های بیشتری را تحمل کرده و ثابت کنند که فرزندان اغنیا هم می توانند درد و رنج و کمبودها را تحمل کنند.

زمانی که رامپا شش سال داشت، معروفترین ستاره شناس تبت، طالع وی را تعیین کرد. در تبت، تاریخ لقاح و تاریخ تولد شخص به هم مرتبط هستند و طالع کامل شخصی که آینده او نوشته شده، تحویل خود شخص می گردد. این ستاره شناس پیر، طالع او را یکی از سخت ترین زندگیها می دانست. طبق گفته های ستاره شناس: او باید وارد لاماسری پزشکی در چاکپوری شود. باید تمام هنرهای موجود پزشکی سنتی تبت را فرا گرفته و مدتی نیز اجسادی را تکه تکه کند تا ساختمان بدن انسان را کاملاً بیاموزد. به او، سری ترین اسرار، عقاید و علم این سرزمین را نشان خواهند داد… آنگاه زمانی خواهد رسید که او باید به چین برود و در آنجا پزشکی را به رسم و طریقه ی غربیها بیاموزد. او بعدها چیزی را خواهد آموخت که در حال حاضر برای ما قابل فهم نیست و در حال حاضر وجود ندارد و اختراع آن هنوز کامل نشده است. طبق تجربه ی ما، آموزش او با پرواز سر و کار دارد. او با وسیله ای پرواز خواهد کرد که شبیه کایت هایی که ما می شناسیم نیست… او سختی ها، زجرها و شکنجه های زیادی را متحمل می شد و علیه نیروهای شیطانی می جنگد، چند سال را در اسارت و زندان می گذراند. ولی نتیجه اش این خواهد بود که جسم و روح او پاک شده و قدرت مغزی و روحی فوق العاده  بدست خواهد آورد. او به علت انفجاری عظیم از اسیرکنندگان خود فرار خواهد کرد، انفجاری که نه فقط کشوری را بلکه جهانی را مبهوت خواهد کرد (بمب اتمی هیروشیما). او با وسیله ای که ما قادر به شناسایی آن نیستیم سراسر قاره ای را خواهد پیمود… صاحب این طالع، وظیفه ی بسیار مهم و خطیری را که به ایشان محول می شود باید انجام دهند، زیرا برای تمام افراد بشر سودمند بوده و مختص تبت نخواهد بود. او مرگ را تجربه کرده و به سختی تعویض بدن تن در خواهد داد…”

این ستاره شناس پیر دارای استعدادی خارق العاده در ستاره شناسی بود. او حمله ی نیروهای انگلیس به تبت را پیشگویی کرد و پیش بینی کرده بود که بعد از دالایی لاما سیزدهم، دالایی لامایی را انتخاب خواهند کرد که یک دالایی لامای حقیقی نبوده و او را به علل سیاسی و برای آنکه از جاه طلبی های دولت چین در تبت بکاهند انتخاب خواهند نمود…

رامپا در 7 سالگی، پس از آنکه روزها و شبها پشت درب معبد، در سرمای یخ زننده ی تبت، آزمایش و موفق شد، به عنوان پست ترین عضو لاماسری چاکپوری، به آنجا راه پیدا کرد. به گفته ی وی در چاکپوری، وقت زیادی صرف تهیه و تدریس قوانین مربوط به گیاهان می شد و به دیسیپلین دینی کمتر می پرداختند. اکثر معلمها و سرپرستان آنجا مردانی مسن بودند که اکثراً به هندوستان سفر کرده بودند.

L.Rampa

زندگی وی همواره با ناخوشی و مریضی همراه بود. او از انسداد شرائین قلب, دیابت, ورم مفاصل و فلج پاها که از میزبانش به ارث برده بود رنج می برد. قدرت شنوایی اش در نتیجه ی صدمات ناشی از جنگ پیوسته رو به نقصان بود و بینایی اش با افزایش سن ضعیف تر می شد. با این وجود در ادبیات بسیار ماهر بود. ستون فقرات و دستان او در سالهای اسارت در اردوگاه بسیار آسیب دیده بودند.

رامپا روشن بینی با استعداد بود و با گشایش چشم سوم که در تبت به روشی خاص و با عمل جراحی بر روی پیشانی انجام می گیرد, به بصیرتی مضاعف دست یافت که وی را در انجام امور یاری بخشید. در تمامی معابد تبت پای نهاد و امور معنوی و علوم خفیه را آموخت. مأموریت وی آشنا ساختن ذهن دیرباور غربیان با هاله ی انسانی, تله پاتی, گذشته ی زمین و آینده ی آن, روشن بینی و اسرار زندگی بود که تا آن زمان از دید انسان غربی دور مانده بود. او شخصی به واقع منحصر به فرد بود با شهرتی فوق العاده. تنها راهبی بود که زنی پشتیبان و مهربان را در کنار و همراه خود می دید. سارا رامپا، همسر رامپا، در مصاحبه ای می گوید :”… متوجه شدم تغییری روی داده است. با این حال به زندگی با او ادامه دادم. اما همه چیز فرق می کند. ما مثل خواهر و برادر زندگی می کنیم و هر دو، بهترین را از این وضعیت دشوار حاصل می کنیم.”

او هاله ی انسانی را به راحتی مشاهده می کرد, آینده را پیش گویی و شخصیت افراد را به شیوه ای باور نکردنی حدس می زد, استفاده از کریستال و یا طاس برای طالع بینی, خواندن خطوط کف دست و انعکاس آگاهی اش به خارج ار کالبدش, آگاهی مبهوت کننده وی از رموز پنهانی شرق و غرب, از ویژگی های بارز او بودند. او توانایی فوق العاده ای در تله پاتی با گربه هایش داشت. رامپا یگانه تبتی ای بود که علوم خفیه ی غربی را به خوبی می دانست.

 Miss Cleopatra

او بسیار بخشنده بود و همواره دارای کمترین میزان دارایی بود تا جایی که روزی تلویزیون رنگی خود را به یک شخص غریبه بخشید و صندلی چرخدارش را به یک پلیس آسیب دیده و خانه ای پر از اسباب و وسایل را نیز به یک زوج جوان بخشید. دوستان و آشنایان وی همواره از جانب وی هدایایی دریافت می داشتند که نمی توانستند بدون اجبار و سرسختی آن را به او باز گردانند. او همیشه از نامه هایی که بدون مهر بازگشت بودند گلایه می کرد اما با این وجود جواب تمامی نامه ها را می داد و با هزینه شخصی خود آنها را ارسال می کرد. اشتیاق فراوانی برای کمک به اشخاص داشت. از جهتی دیگر انسان بسیار سرسختی بود که تحمل خود را در مقابل حماقت و سطحی نگری افراد از دست می داد. کمکهای بسیار وی به حقوق زنان, کودکان, دکتران و حکومت در تبعید تبت امری قابل توجه بود همچنان که شمشیر بر افراشته وی در برابر خبرنگاران و منتقدان.

رامپا عکاسی تیزبین بود و عکسهای باشکوهی به یادگار گذاشت. در حضور او، موتور ماشینها از هر نوعی، به صدا درمی آمدند. او تقریبا قادر به تعمیر هر نوع نقص مکانیکی بود. با وجود ورم مفاصل دست و ضعف بینایی، هنرمندی چیره دست بود که کشتی, قطار و ماشینهای کوچک بسیاری طراحی نمود. او همچنین به کار با رادیو به ویژه موج کوتاه بسیار علاقه مند بود.

طی سالهایی که به نوشتن مشغول بود، تنها به سه روزنامه نگار اجازه داد با او یا همسرش مصاحبه کنند. اولین بار در سال 1958 زمانیکه به خاطر لخته ی خون در رگهای قلبی در بستر بیماری بود تن به مصاحبه داد که نتیجه اش به اندازه ای تهمت آمیز بود که مجبور شد در بستر بیماری، نواری را در پاسخگویی و رد ادعاهای صورت گرفته ضبط کند. پس از مصاحبه با آن خبرنگار کانادایی عهد کرد که هرگز با مطبوعات صحبت نکند. اما بار دیگر به دوست، نماینده و ناشرش، Alain Stanké، اجازه داد در مونترال مصاحبه و فیلمبرداری کند و او با ثبت تمامی مصاحبه در کتاب “نور شمع” از گفته هایش حفاظت کرد.

او همسری صادق و وفادار برای همسرش سارا بود که بی تردید رامپا را استادی راستین می دانست. او پدری عاشق و مهربان برای دخترخوانده و همینطور گربه های سیامی اش بود.

Lobsang Painting

رامپا معتقد بود که به غرب فرستاده شده است تا وسیله ای برای عکسبرداری از هاله ی تابان و ابزاری برای تشخیص و نابودی بیماریها ایجاد کند. به گفته ی وی :” من می دانم که اگر دکترها و جراحان بتوانند هاله ی انسان را ببینند، قادرند بیماری را پیش از آنکه وخیم شود تشخیص دهند.” دومین مأموریتش، آشکارسازی میراث رمزگونه ی تبت برای غربیان بود تا ملل غربی خواهان رهایی کشور اسیر و مستأصلش شوند.

زندگی وی همانگونه که از جانب اساتیدش پیش بینی شده بود سراسر مبارزه ای بود برای آموزش علوم معنوی تا انسان را به جهل خودآگاهش آشنا کرده و در راه رسیدن به روشنایی او را یاری نماید. در سالیان دهه ی 60 و 70 میلادی روزنامه نگاران اروپایی و آمریکایی آزار زیادی را متوجه رامپا ساختند و باعث شدند رامپا سالهای زیادی را در آوارگی در مناطق گوناگون بپردازد, بارها وی را متهم به دروغ گویی کرده و مورد انتقاد و ناسزا قرار دادند. وی در نهایت در ناحیه ای در کانادا ساکن شد و تعدادی از بهترین آثار خویش را به رشته ی تحریر در آورد. یکی از مسائلی که برای دنیای غرب غیرمنطقی جلوه می کند این است که اگر او به راستی یک لامای تبتی است پس چرا خطوط چهره اش حکایت از فردی از کشور های غربی و اروپایی می کند و چطور کسی که از پدر و مادری تبتی است سر از انگلستان در می آورد و چرا چندین نام برای خود دارد که پاسخ رامپا به این سؤالات چنین است :

“… از آنجایی که روزنامه نگاران انگلیسی و آلمانی بر علیه من یک مبارزه مطبوعاتی شروع نمودند و هیچیک از گفتارم را باور نمی کنند و بدتر از آن اجازه نمی دهند برای اثبات گفته هایم به عنوان دفاعیه در روزنامه هایشان نوشتاری چاپ کنم, اعلام می دارم که من یک لاما و یک پزشک و طبیب تبتی هستم که در کشور چین به دانشگاه رفتم و بعد, از آنجایی که کالبد قبلی ام فرسوده بود (به دلیل تحمل شکنجه های بسیار در طول جنگ به وسیله ژاپنی ها و روسها) ناچار گشتم بر کالبد شخصی که راغب به مرگ بود, و قبلاً استادانم در تبت, بوسیله نیروهای ماورای طبیعی, او را در کشور انگلستان یافته بودند قدم نهم و کالبد این فرد را اشغال نمودم. همانطور که همه می دانند این امر در خاور دور یک عمل شناخته شده و مرسوم است یعنی ذهن قوی قادر است بر ذهن و کالبد شخصی دیگر غالب شود و آن کالبد را تحت کنترل خویش در آورد …”

Lobsang

رامپا در سالهای آخر عمرش که مجبور به استفاده از ویلچر بود، به ندرت بین مردم حضور پیدا می کرد چرا که کنجکاوی و اشتیاق انبوه مردم برای او قابل تحمل نبود. او هرگز نه در اجتماعات شرکت نمود و نه سخنرانی کرد چون معتقد بود مردم زمانی به لحاظ معنوی پیشرفت می کنند که مطالعه کنند و در خلوت به مدیتیشن بپردازند. او در 25 ژانویه 1981 در کالگری، کانادا درگذشت.

 

:: کتابها :

تی. لوبسانگ رامپا در مجموع 20 کتاب نوشت که به استثنای یکی، همه ی آنها منتشر شده اند.

1- چشم سوم (1956) – The Third Eye

اولین کتاب او چشم سوم, یک اتوبیوگرافی است درباره ی سفر مردی جوان برای تبدیل شدن به یک لامای پزشک و شرح عملی که برای باز کردن چشم سوم او صورت گرفت. در این کتاب گوشه هایی از زندگی تبتی در لاماسری و درکی عمیق از دانش معنوی نشان داده شده است. تا قبل این، زندگی در لاماسری شناخته شده نبود.

2- دکتری از لهاسا (1959) – Doctor from Lhasa

در این کتاب رامپا داستان را با ترک کردن لهاسا و زندگی در چانگ کینگ چین ادامه می دهد. او آموزش پزشکی خود را تکمیل می کند، خلبانی می آموزد و در آخر توسط ژاپنی ها دستگیر و شکنجه می شود. رامپا زمان زیادی را در کمپها به عنوان افسر پزشک مشغول به کار می شود تا روزی که از آنجا فرار می کند. وی از معدود افرادی بود که از حمله ی شیمیایی به هیروشیما، جان سالم به در برد. استفاده از گوی کریستالی و تمرین تنفس برای بهبود سلامتی نیز مطرح می شوند.

3- داستان رامپا (1960) – The Rampa Story

داستان سفر وی از کره به روسیه, سراسر اروپا و امریکا است که در نهایت به انگلستان ختم می شود. او دوباره دستگیر و شکنجه می شود تا اینکه با کمک راندن ماشینهای گرانقیمت فرار می کند. در این کتاب تعویض کالبد رامپا با بدن یک مرد انگلیسی (Cyril Henry Hoskins) که اشتیاق زیادی برای ترک این دنیا دارد شرح داده می شود تا بدین طریق بتواند وظیفه ی ویژه اش را ادامه دهد.

4- غار پیشنیان (1963) – Cave of the Ancients

این کتاب نگاهی است گذرا به تاریخ زمین و ساکنان اولیه ی آن که وسایل بسیار پیشرفته ی خویش را تا به امروز مخفی کردند. او به همراه راهنمایش لامای بزرگ مینگیار دوندوپ، به دیدار از جایی می رود که این تکنولوژی در آن مخفی شده است و با چشمان خود، این تجهیزات شگفت انگیز را می بیند. این تکنولوژی در انتظار افرادی است که بتوانند آن را برای نفع بشریت به کار گیرند و آن زمان نزدیک می شود.

5- زندگی با لاما (1964) – Living with the Lama

کتابی که به شیوه ی تله پاتی توسط یکی از بسیار گربه های دکتر رامپا، Fifi Greywhiskers، دیکته شده است. آنطور که انسانها تصور می کنند، حیوانات لال نیستند. این ما هستیم که در مقایسه با آنها گنگ هستیم. همه ی حیوانات می توانند با تله پاتی ارتباط برقرار کنند؛ این توانایی در انسانها به دلیل طبیعت نادرستشان مسدود شده است. فیفی (ماده) در مورد زندگی اش پیش از آشنایی با دکتر رامپا و سفرهایی که با هم رفتند می گوید.

6- با شما تا ابدیت (1965) – You Forever

یکی از دو کتاب خودآموز در زمینه ی متافیزیک. این کتاب با زبانی ساده و روشن، نحوه ی آموختن یک سری مهارتهای متافیزیکی و کارهایی که در راه دستیابی به هدف باید انجام شوند و آنهایی که نباید انجام گیرند را توضیح می دهد. سفر روح، تله پاتی, روشن بینی، هاله ی تابان و …

7- حکمت پیشنیان (1965) – Wisdom of the Ancients

دومین کتاب خودآموز در زمینه ی متافیزیک. در این کتاب رامپا معنا یا بسیاری از واژه های علوم سری را به شکلی قابل درک برای مردم غرب توضیح می دهد. تمرینهای بیشتری در تنفس، سنگها، رژیمهای غذایی و اینکه چرا شما نباید تمرین کنید.

8- ردای زعفرانی (1966) – The Saffron Robe

بصیرتهایی بیشتر در رابطه با زندگی رامپا در لاماکده همراه با راهنمای بزرگوارش لاما مینگیار دوندوپ. ریشه های بودیسم، با داستانی واقعی درباره ی پرنس گوتاما و اینکه او چطور تبدیل به بودا شد.

9- فصلهای زندگی (1967) – Chapters of Life

لوبسانگ در باره ی بعدهای دیگر وجود, دنیا های موازی و پیشگویی ها سخن می گوید. خواننده  را در معرض درکی عمیق تر قرار می دهد. او همچنین پرسشهایی در باب مذهب و مسیحیت را پاسخ می گوید.

10- فراتر از یک دهم (1969) – Beyond The Tenth

اولین کتاب پرسش و پاسخ. در این کتاب دکتر رامپا، توصیه هایی را در مورد مراقبت از کالبدهای فیزیکی و روحانی، هدف زندگی، مرگ، تناسخ و اشیاء پرنده ی ناشناخته، ارائه می دهد. درمان گیاهی بیماری های مزمن رایج. او همچنین به آنهایی که می خواهند بدانند چطور از هاله ی تابان، عکسهایی واقعی بگیرند، نقطه ی شروعی می دهد.

11- جانبخشی به شعله (1971) – Feeding the Flame

اولین کتاب از ده کتابی که سعی داشت شمعی بیفروزد. اما اکنون ما باید به شعله ی زندگی، جانی دوباره ببخشیم. بیشتر پرسشهای خوانندگان پاسخ داده می شود. با نقل نمونه ای در تاریخ و توضیح آن رویداد با جزئیات، مسئله ی تناسخ کاملاً اثبات می شود.

12- راهب (1971) – The Hermit

لوبسانگ برای ادامه ی آموزشهایش، راهب کوری را ملاقات می کند و درباره ی مردمانی که برای نخستین بار، زندگی را به روی زمین آوردند و آنهایی که به عنوان "باغبانان زمین" شناخته می شوند، می آموزد. ما تنها ساکنان این یا سایر منظومه های شمسی و کهکشانها نیستیم. بینشی راستین درباره ی اینکه حضرت موسی و عیسی مسیح فقط یک پیام آور بودند.

13- شمع سیزدهم (1972) – The Thirteenth Candle

شرح بیشتر سفرهای رامپا. لوبسانگ در مورد هم..جنس..گرایی به طور کامل صحبت می کند همراه با نظراتی از آنها. تکنیکهای تنفسی و خود برتر با جزئیات بیشتری شرح داده می شوند و به سوءتفاهمات در زمینه ی "راهنمایان معنوی" خاتمه می دهد. آگاهی بیشتر در مورد چگونگی سفر روح.

14- نور شمع (1973) – Candlelight

در این کتاب رامپا درباره ی پاندول ها و نحوه ی استفاده از آنها سخن می گوید. زودیاک و ستاره شناسی. پرسش و پاسخهای بیشتری از خوانندگان در زمینه ی بسیاری از رازهای زندگی.

15- گرگ و میش – تاریک و روشن (1975) – Twilight

رامپا در زمینه ی سفر روح و درجات آن سخن می گوید. نقل مکانش به کالگری و پاسخهای بیشتری درباره ی اسرار هستی و بزرگترین راز "زمین خالی" ما با جزئیات بیشتر. او نحوه ی استفاده ی صحیح از پاندولها را توضیح می دهد. قدرت دعا، ازدواج و طلاق، سحر و جادو و دارایی و موارد بسیار دیگر.

16- آن طوری که بود (1976) – As It Was

به ادامه ی داستان زندگی دکتر رامپا می پردازد، از زمانیکه در تبت زندگی می کرد تا سفرهای پرحادثه اش در سراسر دنیا. همچنین داستان واقعی زندگی سیریل هنری هوسکینز قبل از آنکه دکتر رامپا به بدن فیزیکی او مهاجرت کند.

17- من معتقدم (1976) – I Believe

در این کتاب، دکتر رامپا در مورد شخصی می گوید که خودکشی می کند، اینکه دقیقاً چه اتفاقی می افتد، و آنها چطور باید این معصیت را طی زندگیهای بسیاری جبران کنند. هر بار شرایط سختر و سختر می شود اگر آنها از اشتباهاتشان درس نگیرند. خداوند از دیدگاه هایی متفاوت. برابرطلبی زنان و جایی که زنان اشتباه رفتند.

18- سه زندگی ( 1977) – Three Lives

چرخه ی زندگی در سه گروه متفاوت از مردم و اینکه آنها به خاطر باورهایشان، چه چیزهایی را باید مانند مرگ بفهمند. ما هر سه مسیر را دنبال می کنیم و می بینیم که سفرهایشان آنها را به کجا می برد و اینکه چطور مسیر همگی به یک جا ختم می شود. اول یک بی خدا، دوم یک یهودی که تغییر مذهب داده و در آخر یک راهب مسیحی.

19- فرزانه ی تبتی (1980) – Tibetan Sage

آخرین کتاب دکتر رامپا. او تجربه هایی را به یاد می آورد که با راهنمایش در "معبد درون" غار پیشینیان داشته است. چطور دنیا با انفجار عظیم (بیگ بنگ) آغاز شد و بیگ بنگ چه بود. توضیح بیشتر در مورد مصیبتهای نفت خامی که سوخت فسیلی نیست. این آخرین سخنان رامپا در ژانویه 1981 پیش از ترک بی بازگشتش از این زمین بود در سنین بین دویست و هفتاد و یک سال و سیصد و شش سال.

20- دیدار من از سیاره ی زهره (1957) – My Visit to Venus

نسخه ی دست نویس این کتاب توسط دکتر رامپا نوشته شد اما با انتشار آن موافقت نکرد. این کتاب شرح چگونگی ملاقات رامپا با اساتید چندین سیاره در یک سفینه ی فضایی است.

Gray Barker کتابی را تحت همین عنوان منتشر و از نام و نسخه ی دست نویس رامپا بدون اجازه ی وی استفاده کرد. رامپا در کتاب "جانبخشی به شعله" در این باره می نویسد :" من قطعاً این کتاب را توصیه نمی کنم. این تنها کتابی چند صفحه ای و شامل مقالاتی است که سالها پیش نوشتم و محتوی یک سری توضیحاتی است که از من نیست. این کتاب بخشهایی از کار من را دارد و پر از تعریفاتی روی جلد کتاب است که تماماً بدون اجازه و برخلاف میل من منتشر شده است."

 

:: سایر کتابها

کتابهای نوشته شده توسط Sheelagh Rouse، دخترخوانده ی لوبسانگ رامپا

1- 25 سال با تی. لوبسانگ رامپا (2005) – 25 Years with T. Lobsang Rampa

2- موهبت الهی، دنیای رامپا (2007) – Grace, The World of Rampa

 

کتابهای نوشته شده توسط San Ra’ab Rampa، همسر لوبسانگ رامپا

1- درخت بیدمشک (1976) – pussy willow

2- گل سوسن پلنگی (1978) – tiger lily

3- بانوی خزان زده (1980) – Autumn Lady

 

از بین 19 کتاب منتشرشده ی لوبسانگ رامپا، کتابهای زیر به فارسی ترجمه شده اند :

1- چشم سوم – فرامرز جواهری نیا – انتشارات فردوس

2- داستان رامپا – رضا جعفری – انتشارات فردوس

3- غار پیشینیان – رضا جعفری – انتشارات فردوس

4- با شما تا ابدیت – فریده مهدوی دامغانی – انتشارات درسا

5- ردای زعفرانی – ا. نیک نژاد – انتشارات فردوس

6- فصلهایی از زندگی – فریده مهدوی دامغانی – انتشارات فردوس

7- فرزانه گوشه نشین (راهب) – فریده مهدوی دامغانی – انتشارات بدیهه

8- آنطوری که بود – ا. نیک نژاد – انتشارات فردوس

9- اسرار هاله ی انسانی – ا. نیک نژاد – انتشارات بدیهه

(مشخص نیست این کتاب ترجمه ی فارسی کدام یک از کتابهای رامپاست. به گفته ی خود رامپا شامل یک دوره تعلیمات مکاتبه ای است. راهنمای دیدن هاله ی تابان و معنای رنگهای آن، سفر کیهانی، تله پاتی، قانون کارما، هیپنوتیزم و … )

 

منابع :

http://en.wikipedia.org/wiki/Lobsang_Rampa

  vahideshraghi.wordpress.com

ibliotecapleyades.net

lobsangrampa.org

کتاب “ آنطوری که بود”

.