2019/08/18

شمس تبریزی و پال توئیچل

Posted in :: نویسندگان و کتابها ::, گزیده ها در 2:07 ب.ظ. توسط ::: ابدیت در اوست :::

.

شمس تبریز

پال در کنار مسیری صخره ای نشسته بود. چیزی در افق بیابان پدیدار شد. مردی از راه رسید که عبای افتاده ای به رنگی تیره بر تن و کلاه سیاهرنگی با لبه های پهن بر سر داشت. با ظاهری قوی هیکل و بزرگ قامت و عجیب، دهانی فاقد لب، چشمانش دو شکاف عمیق بودند که در زیر آنها هاله ای از شوخ طبعی نیز به چشم می خورد. تمامی این اجزا در چهره ای به رنگ صورتی لطیف جای گرفته بودند. دست های او زمخت اما قوی و زیبا بود.

او با صدایی بلند و رسا گفت: "من شمس تبریزی هستم!" در چهره ی او درخشش خاصی بود که پال پیش از این هرگز نظیر آن را در چهره ی یک انسان ندیده بود. او استادی بود که سال های بسیاری مشغول رسیدگی به اصول و مبادی ارواح، کیهان فیزیکی و تربیت انسان ها بود.

شمس گفت :"من خیلی پیر هستم. کهنسال تر از زمان و خردمندتر از بیشتر ارواح. من میلیون ها سال پیش از جهان خورشید بیرون آمدم. در این جهان، بین بهشت ها و جهان های دوگانه، مدت زمان زیادی را به کمک کردن به روح های گمشده ای که هنوز شجاعت لازم برای پیدا کردن راه خویش به قلمروی مُقام حق را نداشتند."

شمس می خواست پال را به سرزمینی ببرد که بهشتی زیبا در این کیهان مادی است. در میانه ی راه از شهری بسیار بزرگ گذشتند با موجوداتی بسیار کوچک که پال نمی دانست می تواند آنها را انسان بنامد یا نه. آنها سرگرم آماده کردن بسته های بزرگ و جدا کردن حیوانات با فرم و شکل های بخصوص بودند. شمس گفت :"اینها اهالی این شهر هستند. آنها بسیاری از بخش های اصلی جهان های مادی را کنار هم قرار می دهند. ارواح متجلی نشده را طبقه بندی کرده و برای کسب تجربه به کیهان فیزیکی می فرستند."

به راهشان ادامه دادند و به سرزمین مقصد رسیدند. سرزمینی مملو از مخلوقات گوناگون، با قصرهای باشکوهی که بام آنها تماماً از مروارید، یاقوت، زمرد و الماس ساخته شده بود. رنگ غالب این سرزمین- حتی نور خورشید- آبی رنگ بود. سپس به دروازه های شهری باشکوه رسیدند. شهری پاک و با نوری به رنگ آبی آمیخته با طلایی. ردیف به ردیف قصرها و معابد سفید رنگی به چشم می خورد که بر روی پلکان هایی بلند و عجیب قرار گرفته بودند. پلکان هایی که گویی از آسمان های دوردست به پایین پرتاب شده بودند. رودخانه ای از نور در هر سوی خیابان های زیبای آن جریان داشت، آبشارها و آبگیرهایی در نقاط مختلف رود گسترده شده بودند و گل هایی وحشی و زیبا دشت های آنجا را پر کرده بودند.

شمس گفت :" سفیران بعد از اینکه دانش الهی یا همه ی آنچه به امانت به آنان سپرده شده است را تحویل دادند به اینجا می آیند. چون در قالب بشر دیگر چیزی از دست آنها برنمی آید و کسی هم نیست که بخواهند با او سخن بیشتری درباره ی کلام خدا بگویند.

بسیاری از شخصیت های مشهور کره ی زمین در اینجا زندگی می کنند. پولس رسول، بودا، حافظ، جلال الدین رومی، ویشنو، راما و صدها خدامرد دیگر اینجا هستند. بسیاری دیگر که تو حتی نام آنها را نشنیده ای و هیچکس در زمین نمی داند که حتی زمانی چنین ارواحی زندگی می کرده اند. خدای مکزیکی ها، کوئت زال کوآلت را به خاطر می آوری؟ او اینجاست. آنها قوانین جهان های کیهانی را وضع می کنند و مراقبند که همه چیز مطابق خواست خدا منظم باشد. "

آنها از بزرگراه زیبا و زرینی عبور کردند، به سوی قصری درخشان که روی قله کوه، بر لبه ی پرتگاهی خطرناک قرار داشت. با رسیدن به دروازه های قصر، پال دریافت که قصر تماماً از کریستال ساخته شده و با جواهراتی تزئین شده بود که پال تا به حال ندیده بود. شمس گفت :"اینها نوعی سنگ معدنی هستند که در جهان های دیگر وجود ندارد. ما آن را تانی می نامیم." باغ های آن قصر بسیار زیبا بودند. سبزه هایی که همه به رنگ آبی بودند و در مقابل چشمان ناباورش به سرعت رشد می کردند.

به سمت دری رفتند که حدود دویست پا ارتفاع داشت. درها به فرمان شمس باز شدند و سالن زیبا و بزرگی ظاهر شد. سالنی بسیار روشن و درخشان که پال نمی توانست منشأ اصلی این نور را ببیند. به طرف اتاقی رفتند که در مرکز آن، گوی طلایی عظیمی قرار داشت. نوری درخشان و صدای نوای فلوتی سحرآمیز از مرکز نور برمی خاست. شمس لبخندی زد و گفت :"نوری که در آسمان دیدی، نور خورشید نبود، بلکه نوری مصنوعی بود که من خودم آن را طراحی نموده ام. این نور تمام این سرزمین را روشن می کند.

ما در اینجا نیروی فریب تمامی دیکتاتورها را درهم می شکنیم تا آزادی و استقلال فردی هر انسان را به او بازگردانیم و سپس دوباره او را به زمین می فرستیم تا سطح استاندارد زندگی در این سیاره ارتقا یابد."

جهان پیندا (کیهان فیزیکی) در پایین ترین طبقه از کهکشان های پهناور قرار دارد. کهکشان ها و جهان های بیشماری در عالم وجود دارند، تعدد آنها برای ذهن بشر خاکی قابل تصور نیست. هر یک از این جهان های بالاتر از جهان مادی، به مراتب خالص تر می شوند و ماده، انرژی، فضا و زمان کمتری در آنها به کار رفته است.

ارواح قرن ها در کالبدهای فیزیکی شان به سر می برند و هرگز نمی خواهند تغییر کنند. آنها همچنان متناسخ می شوند تا زمانی که روح دیگری از راه برسد و آنها را از این دام رهایی بخشد.

یک کالبد فیزیکی تنها برای تعیین هویت، تولید احساسات یا ابزاری برای عمل کردن در جهان فیزیکی مناسب است، اما به خاطر داشته باشید، اینها اهداف نهایی زندگی نمی باشند و می توانند تبدیل به دام هایی برای شما شوند. نباید کالبد فیزیکی را به منزله ی یک کشتی و یا یک لنگرگاه برای خود بدانید. زمین اجتماعی از ارواح است که کاملاً در بند موضوع کالبدهای فیزیکی و آرزوی محافظت از کالبد گرفتار می باشند. آنها سرگرم عادت ها، عقاید و رسوم زمینی شده و خالق را فراموش کرده اند.

سیاره ی زمین به زباله دان کیهان فیزیکی تبدیل شده است. روشی که دیکتاتورها برای به بندگی کشیدن موجودات هر سیاره ای که فتح می کنند بکار می گیرند این است، بیرون کشیدن تصاویر ذهنی فرد و جایگزین کردن تصاویر ذهنی کنترلگر خود. این تکنیک در اصل روش تبدیل انسان به یک ربات است، یعنی خودکار نمودن تمامی وجودهای دارای حیات و نیروی تفکر، و از بین بردن آزادی آنها در به دست آوردن آگاهی فردی از اهداف زندگی. دیکتاتورها هدفی جز به بردگی و اسارت گرفتن همه ی روح های ساکن بر زمین ندارند.

همانطور که در طول سالن قدم می زدند شمس دری را باز کرد. ناگهان موجی ترسناک و مضطرب کننده به آنها برخورد نمود، پال تصویر چهره ی مردی را بر صفحه ی دیوار اتاق تاریک دید. او با اشاره ی شمس داخل رفت و در را بست. تصاویر در میان موجی از الگوهای ستمگرانه روی پرده ظاهر می شدند. مردی با چشمانی نیمه باز و گوشی های مخصوصی بر سر، روی صندلی نشسته بود و به سختی و تندی نفس می کشید، با چهره ای عرق کرده و دستانی که دسته های صندلی را به سختی می فشرد، گویا از درد و عذابی شدید رنج می برد. تصاویر، سرشار از وقایع عجیب، کابوس های وحشتناک، تجاوز و غارت بود. تمام این تصاویر غیرواقعی به نظر می رسیدند. پال مطمئن بود که این تصاویر متعلق به آن مرد است و از طریق گوشی هایش روی پرده انتقال می یابند.

شمس گفت :"این مرد به مدت چهار سال در دست دیکتاتورها اسیر بوده است. آنها تمامی تصاویر ذهنی او را پاک کرده و تصاویر ذهنی خودشان را جایگزین نمودند و او را متقاعد کرده بودند که هیچ آزادی ای وجود ندارد. ما اکنون سرگرم پاک کردن تصاویر ذهنی او و جایگزین نمودن آنها هستیم. هرچند برای او سخت است اما این روش کاملاً مؤثر است."

شمس و تال وارد اتاق دیگری شدند، جایی که یک نیمکت و یک پرده نمایش روی دیوار قرار داشت. پال با اشاره ی شمس روی نیمکت نشست و کلاه مخصوصی بر سر گذاشت. کلاهی که کاملاً به جلو و پشت گردنش می چسبید. شمس به پال گفت :"تصاویر ذهنی ناخوشایندت را به من نشان بده!"

تصاویری ترسناک و وحشت آور از اسارت و رنجی که از چند هفته پیش برای پال ایجاد دردسر کرده بودند روی پرده ی سفید ظاهر شد. پال دریافت که او به دام افتاده بوده، در نتیجه تمام خاطراتش محو شده و خویش حقیقی اش را از یاد برده است. سپس با یادآوری خویش حقیقی اش و جایگزینی تصاویر ذهنی خودش، توانست دوباره آزادی را به دست آورد.

شمس گفت :"برای اغلب مردم درک آزادی کمی پیچیده به نظر می آید، خصوصاً آنهایی که هیچ چیز در مورد برون فکنی از کالبد جسمانی نمی دانند.

مردم همه در جستجوی رستگاری هستند. اما آن رستگاری که منظور من است، بسیار متفاوت از آن چیزی است که در ذهن بشر شکل گرفته است. آن، رها شدن از گرداب تناسخ، چرخ مرگ و تولد است، رستگاری از تمامی ناخوشی های زندگی فانی و میرا و قابلیت رفت و آمد در میان تمامی جهان های نظام هستی، به اراده ی خود. این آزادی معنوی است. ایمان کورکورانه ی مذاهب هرگز به درد بشر نمی خورد."

.

2013/11/29

#

Posted in :: نویسندگان و کتابها ::, گزیده ها در 12:05 ب.ظ. توسط ::: ابدیت در اوست :::

.

مراکز جهان ذره ای در کالبد انسان به ترتیبی به گل نیلوفر شباهت دارند. کمابیش گرد هستند و تعداد اجزا قابل تمیز آنها را به عنوان گلبرگ ها می شناسیم. پایین ترین چاکرا (در نزدیکی مقعد) دارای چهار گلبرگ است. بعضی ها هر چه بالاتر می روند تعداد گلبرگ هایشان بیشتر می شود. چاکرای دوم شش گلبرگ، چاکرای سوم هشت گلبرگ، چاکرای چهارم دوازده گلبرگ، چاکرای پنجم شانزده گلبرگ، چاکرای ششم دو گلبرگ و چاکرای هفتم چهار گلبرگ دارد.

یک واقعیت قابل توجه این است که اگر همه ی این چاکراها را که در بدن ما هستند در نظر بگیری، مجموع گلبرگ هایشان به پنجاه و دو می رسد، در مطابقت با پنجاه و دو حرفی که در الفبای سانسکریت وجود دارد و هر گلبرگی از خود صدایی ساطع می کند که یک نت مشخص موسیقی است و با تلفظ یکی از حروف سانسکریت مطابقت دارد. این اصوات توسط کسی که شنوایی لطیف ترش انگیخته شده باشد، قابل شنیدن می باشند. بنابراین، او می تواند این چاکراها را ببیند و به صدایشان گوش دهد. می گویند که این پنجاه و دو صدا مجموعه ی اصواتی هستند که توسط عضو صوتی انسان می توانند ادا شوند. گفته اند که ریشی های باستانی و استادان کهن با گوش کردن به این پنجاه و دو صدا، برای هر یک کاراکتری (نشانی) ابداع کردند و به این ترتیب  بود که الفبای سانسکریت به وجود آمد.

زبان سانسکریت به وسیله ی توزاهای برتر در جهان هایی بالاتر از این اختراع شد. می توانی آن را زبان سرزمین های دور خطاب کنید. سانسکریت، کمابیش یک زبان تصویری جهت به ظهور رساندن قدرت ها و نیروهای جهان های بالاتر است.

خدایان این زبان را قرن ها پیش بر روی زمین آوردند و یک زبان عالمگیر بود و از زمان بسیار کهن، مردم بسیاری از سیاره های مختلف در این کیهان بدان سخن می گفتند و هنوز هم در برخی از سیاره های کیهان مورد استفاده واقع می گردد.

تو می توانی مشتقاتی از آن را در زبان های امروزی در سراسر جهان مشاهده کنی، خصوصاً در چین، ژاپن و بعضی از کشورهای دیگر خاور دور. ریشه های زبان چینی از سانسکریت اشتقاق پیدا کرده اند؛ به همین ترتیب زبان ژاپنی. به تصاویر و نوشتجات آنها در زبان های بومی شان نگاه کن. آنها بیشتر از هر زبان دیگر امروزی در جهان، بازگوکننده ی زبان سانسکریت می باشند.

این زبان هنوز هم در براهم لوک رایج است و بسیاری از کسانی که برای تناسخ از آن طبقه به جهان زمینی بازگشت می کنند، اغلب از این بابت که این زبان در کشورهایی که آنها در آن متولد شده اند رواج ندارد درشگفت می شوند. آنها به محض اینکه آن را در زبان های چینی و ژاپنی می بینند، بلافاصله تشخیص می دهند.

                                                                                             “ربازارتارز”

.

2013/09/06

#

Posted in :: نویسندگان و کتابها ::, گزیده ها, باربارا برنن در 11:20 ق.ظ. توسط ::: ابدیت در اوست :::

کالبد چهارم (کالبد اثیری) فاقد شکلی معین و مرکب از ابرهای رنگین زیبایی است. رنگ های کالبد اثیری اکثراً رنگ سرخ عشق را به خود جذب می کند. چاکرای قلب فردی عاشق در سطح اثیری، سرشار از نوری سرخ است.

بین قلب عشاق، کمان های زیبایی از نور سرخ را می توان دید. مردم به هنگام ایجاد ارتباط با یکدیگر، از درون چاکراهای خود، ریسمان هایی را جهت اتصال به سوی یکدیگر می فرستند. علاوه بر کالبد اثیری، این ریسمان ها در بسیاری از سطوح حوزه وجود دارند. هرچه روابط دو فرد طولانی تر و عمیق تر باشد، ریسمان ها بیشتر و محکم ترند.

هنگام پایان یافتن روابط، ریسمان های مذکور پاره شده، گاهی رنج و درد شدیدی را سبب می شوند. انسان در طی دوره ی "به پایان بردن" دوستی، غالباً مشغول گسستن این پیوندها در سطوح تحتانی حوزه و تجدید ریشه ی آنها در درون خویش می باشد.

در سطح اثیری تأثیرات متقابل زیادی بین افراد رخ می دهد. در میان افراد حاضر در یک اتاق، لکه ها و حباب های بزرگ رنگین با شکل های مختلفی پراکنده می شوند. برخی از این حباب ها خوش آیند و برخی ناخوش آیند هستند.

من افرادی را در کنار هم دیده ام که وانمود می کردند به یکدیگر توجهی ندارند، در حالی که در کالبدهای اثیری آنها ارتباطی تام برقرار بود و مقادیر متنابهی حباب های انرژی در حال دادوستد دیده می شد. بدون شک شما نیز چنین چیزی را تجربه نمودی اید، به خصوص در ارتباط میان زنان و مردان.
.

:: منبع

– هاله درمانی با دست های شفابخش- نویسنده : باربارا آن برنن

.

2013/03/08

#

Posted in :: نویسندگان و کتابها ::, گزیده ها, ادگار کیسی در 3:22 ب.ظ. توسط ::: ابدیت در اوست :::

.

“به یاد داشته باش، دانش را صرفاً برای آنکه مال تو باشد در حالیکه آن را در عمل به کار نمی گیری، اندوخته نکن. چیزی را که نمی تواند در تجربه ی خودت و دیگرانی که روزانه با آنها در ارتباط هستی، سازنده باشد را حاصل نکن. سعی نکن دانشت را بر دیگران تحمیل کنی یا حتی با آن دیگران را تحت تأثیر قرار دهی.

آگاه باش که در مطالعاتت به کدام سو می روی. کسب دانش تنها برای خشنودی خودت، چیز دیگری است، یک تجربه ی قابل تحسین، اما در صورتی که این کار، در تجربه ی تو احساس یا حالتی از تظاهر به بهتر بودن از دیگران در زمینه ی دانش به وجود نیاورد. بدیهی است که در غیر این صورت، آن دانش تبدیل به یک مانع و سد راه تو می شود، مگر آنکه بدانی می خواهی با دانشت چه کاری انجام دهی.”

                                                                  (ادگار کیسی- خوانش 2-5753)

.

2013/01/03

*

Posted in گزیده ها, از او در 8:15 ب.ظ. توسط ::: ابدیت در اوست :::

.

وقتی انسان بتواند طوری زندگی کند که هیچ عیب و نقصی نداشته باشد، آنگاه تبدیل به سالک می شود و اگر همچنان با بی عیب و نقصی زندگی اش را ادامه دهد، مطمئناً عارف خواهد شد.
بی عیب و نقص بودن یعنی معصومیت، یعنی هیچ نوع خودبینی و منیتی نداشتن، یعنی درستکاری و راستگویی.
“روح”، با همه ی افراد بشر به یک اندازه رابطه دارد و به همه ی آنها نشانه های نیکی در مورد انجام کارهایشان می دهد. اما فقط سالکان می توانند این ندا و الهام روح را دریافت کنند.
انسان امروز جاهل و نادان است، زیرا نمی داند “روح” چه ارزشی برای او قائل است و چگونه حاضر است در صورت کمترین اشتیاقی به سویش برود و او را در پناه بگیرد.

.

“کتاب : قدرت سکوت – کارلوس کاستاندا”

2011/03/31

از گورجیف

Posted in گزیده ها, جورج ایوانویچ گورجیف در 1:35 ب.ظ. توسط ::: ابدیت در اوست :::

.

:: گزیده ای از سخنان جورج ایوانویچ گورجیف

تمامی آدم هایی که تو می بینی صرفاً ماشین اند و نه چیزی دیگر… تمامی اعمال، کلام، افکار، احساسات، اعتقادات، نظرات و عادت ها نتیجه ی تأثیرات بیرونی، نفوذ بیرونی هستند. هر چه آدم می گوید، می کند، می اندیشد، احساس می کند، همه اتفاق می افتند. آدم نمی تواند چیزی را کشف کند، نمی تواند چیزی را اختراع کند. همه اتفاق می افتد و درست به همان شکلی اتفاق می افتد که باران در نتیجه ی تغییر دما در مناطق بالاتر جو یا ابرهای پیرامون می بارد.

همه چیز اتفاق می افتد – جنبش های مردمی، جنگ ها، انقلاب ها، تغییرات حکومتی، همه اتفاق می افتد. آدم عشق نمی ورزد، نفرت نمی ورزد، آرزو نمی کند – همه اتفاق می افتد … می توان ماشین نبود، اما برای آن، اول باید ماشین را بشناسی. یک ماشین واقعی نمی تواند خود را بشناسد. وقتی ماشینی خود را بشناسد، دیگر ماشین نیست. خود به خود شروع به پذیرش مسئولیت اعمالش می کند.

::::

جنگ نتیجه ی تأثیرات سیارات است. جایی در آن بالا، دو یا سه سیاره بی اندازه به هم نزدیک یا از هم دور شده اند، نتیجه اش تنش است. آیا توجه کرده ای که وقتی در یک پیاده رو کسی از فاصله ی بسیار اندکی از کنارت می گذرد، چگونه پر از تنش می شوی؟ برای سیارات شاید فقط یکی دو ثانیه طول بکشد. اما اینجا روی کره ی زمین مردم شروع به کشتن هم می کنند و شاید تا چند سال به این کشتار ادامه دهند. در آن زمان به نظرشان می رسد که از یکدیگر نفرت دارند، یا باید از کسی یا چیزی دفاع کنند و این کار شریفی است. نمی توانند بفهمند که تا چه اندازه نقش مهره های پیاده ی شطرنج را در این بازی ایفا می کنند… نه امپراطور ویلهلم مهم است، نه ژنرال ها، نه وزیران، نه مجلس و نه کاری از دست هیچکدام آنها ساخته است. هر چیزی که در مقیاس بزرگ صورت می گیرد، از بیرون اداره می شود، با ترکیب تصادفی تأثیرات، یا با قوانین عام کیهانی اداره می شود…

::::

گورجیف از سیارات و ماه به صورت موجودات زنده، با سن و سال معین، عمری معین و امکانات تکامل و گذار به سطوح وجود، سخن می گفت. ماه "سیاره ای مرده" نیست؛ بلکه به عکس "سیاره ای در حال تولد" است؛ سیاره ای که مراحل بسیار اولیه ی تکامل را می گذراند و هنوز به آن درجه از هوشمندی که زمین از آن بهره مند است، نرسیده است.

ماه در حال رشد و تکامل است و احتمالاً روزی همین سطح تکامل زمین را خواهد یافت. آنگاه نزدیک آن، ماه تازه ای ظهور خواهد کرد و زمین، خورشید آنها خواهد شد. زمانی خورشید مثل زمین بود و پیش از آن مثل ماه بود…

انسانیت مانند بقیه ی زندگی ارگانیک، برای نیازها و اهداف کره ی زمین وجود دارد. و دقیقاً همانطوری است که برای نیازهای این لحظه ی زمین ضروری است…

ماه در حال حاضر از زندگی زمینی، از انسانیت، خوراک خود را می گیرد. هر چیز زنده ای بر زمین، جانوران، گیاهان، خوراک ماه هستند. ماه موجود زنده ی عظیمی است که از هر آنچه بر زمین زندگی و رشد می کند، تغذیه می کند. انسانیت بخشی از زندگی ارگانیک است، یعنی انسانیت غذای ماه است. اگر همه ی انسان ها هوشمند می شدند، دیگر نمی گذاشتند ماه آنها را بخورد.

ماه برای زندگی ارگانیک، یک الکترومغناطیس عظیم است… ماه، نیروی برانگیزاننده ی اصلی یا نزدیک ترین و بلافصل ترین نیروی برانگیزاننده ی تمامی چیزهایی است که در زندگی ارگانیک روی زمین اتفاق می افتد… تمامی اعمال شیطانی، تمامی جنایت ها، تمامی اعمال جانسپارانه، تمامی شاهکارهای قهرمانانه و همچنین تمامی اعمال زندگی روزمره معمولی توسط ماه کنترل می شود.

بخش مکانیکی زندگی ما وابسته به ماه است، تابع ماه است. اگر آگاهی و اراده را در خود رشد دهیم و زندگی مکانیکی خود و تمامی تجلیات مکانیکی خود را تابع آنها کنیم، آنگاه می توانیم از قدرت ماه رها شویم…

::::

تکامل انسان جدا از طبیعت اطراف ممکن نیست. انسان در زنده بودن، در مردن، در تکامل یافتن، در تعالی و در انحطاط به یک اندازه به اهداف طبیعت خدمت می کند…

تکامل نوع انسان با تکامل سیاره ها همساز است، اما تکامل سیاره ها برای ما در دوره های بی نهایت طولانی صورت می گیرد. در سراسر زمانی که در اندیشه ی انسانی می گنجد، هیچ تغییر جوهری در زندگی سیاره ها روی نمی دهد و در نتیجه هیچ تغییر جوهری در زندگی انسان روی نخواهد داد… انسانیت نه پیشرفت می کند و نه تکامل می یابد. آنچه به نظر ما پیشرفت یا تکامل می آید، تعدیلی جزئی است… تکامل اجباری یا مکانیکی وجود ندارد، تکامل نتیجه ی کشاکشی آگاهانه است…

 

:: منبع

 

نام کتاب : در جستجوی معجزه آسا

نویسنده : پیتر دمیانویچ اوسپنسکی

مترجم : رؤیا منجم و سامان سجادی

نشر : علم

.